مبينا شانلو
شهيد بهرام مساوات 23 بهمن ماه سال 1343 در خانوادهاي مذهبي در محله كوي پليس تهران به دنيا آمد. او فرزند اول خانواده و داراي دو خواهر و يك برادر بود. هوش سرشاري داشت و از كودكي به قرائت قرآن علاقهمند بود. در مدرسه در مراسم صبحگاه هميشه قرآن قرائت ميكرد و قاري و مؤذن مسجد الغدير هم بود. از همين رو هر جا يادي از قرآن بود، در آنجا حضور فعالي داشت.
محبوبه مساوات مادر شهيد ميگويد: «بهرام قاري قرآن و مؤذن مسجد ليلهالقدر بود و با صداي دلنوازش همه را به فيض ميرساند. شبها كه از بسيج برميگشت براي مادرش سيب پوست ميكند و چاي ميآورد و ميگفت مادر دعاي توسل بخوان، من هم ميخواندم. من هر چه ياد گرفتهام از او بود.
از مدرسه كه برميگشت، اگر پيرزن يا پيرمرد ناتواني را ميديد كه وسايلي دستشان است، بارشان را ميگرفت و تا خانه ميبرد. بهرام در شهرك پليس مسئول بسيج بود و بچههاي خلافكار را نصيحت ميكرد. كلاس رزمي هم ميرفت و هميشه مشغول كارهاي فرهنگي بود. به سفر علاقه داشت. خانواده و دوستان شهيد هرگز نديدند او كاري برخلاف عرف و قرآن انجام دهد.
خواهر شهيد كبري مساوات از فضايل اخلاقي برادر اين گونه سخن ميگويد: «يك روز با بهرام به خانه يكي از اقوام رفته بوديم. در آنجا بحث سياسي شد و با بدخلقي بيرون آمديم. بهرام تا صبح نخوابيد و صبح گفت خواهر برويم از دلشان در بياوريم.»
كفشهاي پدرش را واكس ميزد
قاسم مساوات پسر عموي شهيد، خصائل اخلاقي وي را اين گونه برميشمارد: «از روزي كه به مدرسه رفت علاقه شديدي به قرآن داشت و در مراسم صبحگاه مدرسه قرآن ميخواند. او در خانه و خانوادهاي كاملاً مذهبي رشد و نمو پيدا كرد و علاقه شديدي به اهل بيت (ع) داشت. الحق لايق شهادت بود.
هميشه كفشهاي پدرش را واكس ميزد، به اين كار افتخار ميكرد و حتي يك روز نديدم كفش پدرش بدون واكس جلوي در اتاق جفت شده باشد. هرگز نديدم نماز بهرام قضا شود. به قرآن اعتقاد قلبي و عملي داشت. من از او درس اخلاق ميگرفتم. اين فضائل در بهرام فطري بودند.
فرمانده و مسئولش در پادگان مشهد كه او در آنجا دوران سربازياش را طي ميكرد، ميگفت از زماني كه مساوات به آنجا آمد، با قرآن پادگان را متحول كرد. او از مداحان مسجد حضرت رسول (ص) بود و صدايش هنگام قرائت دعاي كميل هنوز در گوش همه كساني است كه در آن مسجد به لحن زيبايش گوش فرا ميدادند.
ماجراي 22 اسير
دايي شهيد نيز اشتياق بهرام مساوات به شهادت را اين گونه نقل ميكند: «من راننده كاميون بودم و يكي دوبار بچهها را در قالب كاروانهاي جنگ به جبهه بردم. بهرام چندين بار به جبهه رفت. موقع سربازياش هم كه شد گفت دايي من بايد بروم و از وطنم دفاع كنم. بعد هم از پدرش اجازه گرفت و عازم جبهه شد.»
پيش از آن، در سال 60 هم شناسنامهاش را دستكاري كرد و به عنوان بسيجي در عمليات بيتالمقدس شركت كرد. يادم است كه در خرمشهر خانهاي را پيدا كرده بوديم كه نيمي از آن بر اثر بمباران خراب شده بود. در خرمشهر آب را در كوزه ذخيره ميكردند. بهرام نصف كوزه آب داشت و با آن جان چهار نفر را نجات داد. يك بار هم با آن جثه كوچك و قد و قامت ريزي كه داشت 22 اسير گرفت!
آخرين وداع
زن دايي شهيد درباره ديدار آخر با او ميگويد: آخرين بار كه براي خداحافظي نزد ما و مادرش آمد، به او گفتم: «آقا بهرام! اگر ميشود به جبهه نرو. شما يكييكدانه هستي.» او پاسخ داد: «زن دايي! مگر خون من از خون جوانان ديگر رنگينتر است؟»
برايش به عنوان سوغاتي آجيل و شيريني گذاشتيم و براي آخرين بار از زير قرآن ردش كرديم.
عاشوراي شهادت
بهرام 19 ماه خدمت كرد و فقط يك ماه باقي مانده بود كه در 17 خرداد 63 درمنطقه بانه مزد اخلاصش را گرفت و خلعت زيباي شهادت را بر تن كرد.
چند روز بعد ماشين ارتش وارد كوچه خانواده مساوات شد و مسئولي خبر شهادت بهرام را به دايي او اعلام كرد و عروج او را تبريك و تسليت گفت.
در روز تشييع بهرام عاشورايي برپا شد. مادر گريه نميكرد. پيكر پاك وي تا بهشت زهراي تهران بدرقه شد و شهيد بهرام مساوات در كنار همرزمانش آرام گرفت و به آرزوي ديرينه خود رسيد.