کد خبر: 619522
تاریخ انتشار: ۱۳ آبان ۱۳۹۲ - ۱۴:۳۴
گفت‌وگو با رضا خادم‌الحسيني جوان‌ترين مربي بدلكاري آسيا و آموخته گروه بدلكاري پيمان ابدي
هيجان و تخليه انرژي جزو ويژگي‌هاي جدانشدني ما نسل جوان امروز است.
زينب شكوهي‌طرقي | به هر راهي متوسل مي‌شويم تا بتوانيم انرژي‌مان را در يك كار پرهيجان تخليه كنيم. «من اگر نترسم مي‌ميرم احتياط شرط عقل است و در حرفه ما اين ترس است كه باعث مي‌شود زمينه‌هاي حفظ جانت را خوب بچيني تا بتواني «نفس بكشي» چون زندگي كردن شرط كار كردن در حرفه ماست.» خدا را شكر كه از بين همه ما جوان‌ها كساني مثل رضا خادم‌الحسيني، كه با وجود داشتن 23 سال سن پيدا مي‌شود كه جهت‌دهي مناسبي به اين علاقه و هيجان داشته باشد. رضا خادم‌الحسيني جوان‌ترين مربي بدلكاري آسياست كه مدرك مربيگري بدلكاري از آلمان دارد و عضو آكادمي بدلكاران استراليا نيز هست. جواني كه فاغ از مهارت بدلكاري‌اش كارشناس روابط عمومي است. خادم مربي گروه بدلكاري است كه چاق‌ترين بدلكار ايران با 120 كيلو و كوچك‌ترين بدلكار ايران را با پنج سال سن در گروه خود آموزش مي‌دهد. او باقي مانده گروهي است كه به هر دري زده‌اند تا آكادمي يا سازماني مختص خودشان داشته باشند اما دست رد به سينه‌شان خورده است اما نهايتاً توانسته كميته مهارت‌هاي فردي، ورزش‌هاي رزمي و ركورد را ايجاد كند. فيلم‌هاي سينمايي پياده در مه، نارگل، نيمكتي براي دو نفر، دو قسمت از سريال قلب يخي، نماهنگ‌هاي پليسي مبادله و بيدار باش تنها گوشه‌اي از فعاليت‌هاي حرفه‌اي بدلكاري رضا خادم است. اينكه چطور رضا خادم به بدلكاري علاقه‌مند شده، چطور با پيمان ابدي آشنا شده و چه سختي‌هايي را تا به امروز پشت سر گذاشته سؤال‌هايي بود كه بهتر ديدم جوابش را از خود او جويا شوم.
 
پدري كه با وجودش به مسير زندگي‌ام جهت داد

پدرم مربي ورزش‌هاي باستاني و كشتي بودند و همين باعث شد من از سن هفت سالگي وارد حيطه ورزش‌هاي رزمي شوم. اگرچه ورزش را با كشتي باستاني شروع كردم اما بعدها به سراغ كاراته، تكواندو و نينجوتسو هم رفتم.

نكته مهم اينجا بود كه من به خاطر هيجان دروني‌ام سراغ ورزش رزمي رفتم اما در هر رشته‌اي كه كار مي‌كردم اغنا نمي‌شدم. راستش احساس مي‌كردم آن هيجاني كه دنبالش هستم در اين رشته‌هاي ورزشي پيدا نمي‌كنم.

اين علاقه دروني من به هيجان و به قول گفتني اكشن باعث شده بود هر سريال پليسي و اكشني كه آن روزها پخش مي‌شد را به دقت زيرنظر داشته باشم. خوب خاطرم هست اين نگاه تيزبين من با ديدن سريال پليسي درك شروع شد و تا اولين و آخرين نسخه كبري 11 پيش رفت. آن چيزي كه باعث مي‌شد از ديدن سريال‌هاي پليسي لذت ببرم همان هيجان و انجام كارهاي خارق‌العاده‌اي كه به اسم بدلكاري در آن اتفاق مي‌افتد و اين همان علاقه دروني من بود كه سال‌ها نتوانسته بودم راهي براي بروز آن پيدا كنم.

وقتي سريال‌ها را تماشا مي‌كردم متوجه تفاوت‌ها و كارهاي سخت بدلكاري آن مي‌شدم و به شدت هم علاقه نشان مي‌دادم اما از آنجاكه من ورزش را به شكل آكادمي و رسمي زير نظر مربيان مهم و مطرح شروع كردم دوست داشتم كار بدلكاري را هم به شكل حرفه‌اي و علمي آموزش ببينم اما متأسفانه هيچ مرجع، سازمان، هيئت ورزشي و هيچ گروهي را نمي‌شناختم كه اين هنر يا مهارت را به اين صورت آموزش دهند. بدتر از همه اينكه هنر و مهارت به اين مهمي در سراسر دنيا به اسم «بدلكاري» شناخته مي‌شد اما در كشور ما از پيش از انقلاب به اين هنر «كتك‌خوري» مي‌گفتند و من فكر مي‌كنم به كار بردن همين لفظ با پيش ذهنيت بد و منفي باعث مي‌شد خيلي از هنرمندان مثل آقاي هاشم‌پور يا فخيم‌زاده كه آن زمان به شكل حرفه‌اي در اين حرفه كار مي‌كردند رفته‌رفته فراموش شوند و جوان‌ترها هم كمتر جرئت پيدا كنند سراغ اين مهارت بروند.

نقطه عطف زندگي من درست سال 1385 و اواسط پخش سريال كبري 11 در ايران شكل گرفت. اتفاق مهم اين بود كه من در يك برنامه گفت‌وگوي تلويزيوني با پيمان ابدي آشنا شدم. اولين عكس‌العمل من بعد از اين برنامه شوكه شدن بود! باور نمي‌كردم كه يك ايراني بدلكاري سريال به اين مهمي را بر عهده داشته باشد و اولش با خودم فكر كردم مطمئناً كاري كه او انجام مي‌داده است جزوكارهاي ساده و پيش پا افتاده اين سريال بوده است اما بعد از كمي تحقيق متوجه شدم اتفاقاً برخلاف تصور من آقاي ابدي يكي از مهم‌ترين طراحان بدلكاري اين سريال بين‌المللي و از مهم‌ترين اعضاي كمپاني اكشن كامسپت هستند.

ديدن اين مصاحبه تلويزيوني بزرگ‌ترين انگيزه من شده بود به طوري كه از طريق دوستان و آشنايان دست به كار شدم و ظرف مدت دو هفته توانستم پيمان ابدي را پيدا كنم و از او وقت تست آزمون بگيرم. جالب اينجا بود كه پيمان ابدي از زير18 ساله‌ها عضوي نمي‌گرفت و من آن زمان تنها 16 سال داشتم اما وقتي خود پيمان سماجت و پافشاري‌ام را ديد قبول كرد كه از من هم تست بگيرد.

پدرم گفت «بپيچونَش!»

من مراحل آزمون را به خوبي پشت سر گذاشتم اما پيمان ابدي با وجود آنكه گفت «آزمون را خيلي خوب پشت سر گذاشتي و از مجموع 100 امتياز 80 امتياز گرفتي كه در اين سن و سال خيلي عجيب است» اما نپذيرفت كه مربي من باشد!

دليل اين نپذيرفتن را خود پيمان صادقانه به من گفت. پدر من راننده ترانزيت بود و به سبب شغلي كه داشت به زبان آلماني خوب مسلط بود. همان روز پدرم كه با كار در اين حرفه مخالف بود به زبان آلماني به پيمان گفت كه «بپيچونش!». خوب يادم هست كه با شنيدن اين گفته پدرم خيلي به من برخورد و حتي تا يك هفته هم با او قهر بودم.

سال 86 بود كه پدرم موافقت كردند كه من در گروه بدلكاري مشغول به آموزش شوم اما ديگر شرايط خيلي فرق مي‌كرد. مشكل اصلي همچنان سر جايش بود و من به سن قانوني نرسيده بودم، شهريه كلاس‌هاي آموزشي خيلي بالا بود. يعني براي يك ماه آموزش بايد 80 هزار تومان مي‌پرداختم كه من به خاطر علاقه‌اي كه داشتم خودم براي اين مشكل هم راه‌حل پيدا كردم و به سراغ كار نيمه‌وقت رفتم. مشكل بعدي اين بود كه من از جنوب غربي‌ترين نقطه تهران آن زمان يعني مهرشهر بايد مي‌رفتم شرقي‌ترين نقطه تهران يعني جاده خاوران (چون محل آموزش پيمان ابدي حوالي تختي بود.)

با همه مشكلاتي كه وجود داشت من سركلاس‌ها حاضر مي‌شدم و خوشبختانه پيمان هم از كار من رضايت داشت چون بسياري از مسائل ريز حرفه‌اي اين شغل را خارج از آموزش عمومي كلاس به من ياد مي‌داد. اما بعد از چندين جلسه آموزش وقتي پيمان ديد سختي رفت و آمد و مشكلات ديگر بر من فشار وارد مي‌كند پيشنهاد داد كه يك مربي حرفه‌اي را در كرج به من معرفي كند و من كار آموزشم را تا رسيدن به سن 18 سالگي در مسير نزديك‌تري دنبال كنم.

پيمان كنارم نبود اما آموزش‌هايش بود

البته در مدت آموزشي كه از پيمان دور بودم لطف او شامل حالم بود و هميشه تلاش مي‌كرد فيلم‌هاي آموزشي و پشت صحنه فيلم‌هايش مانند كبري 11 را به دست من برساند و تأكيد مي‌كرد كه علاوه بر آموزشم به دقت اين فيلم‌ها را ببينم و نكات مهم را اجرا كنم. شايد اين بزرگ‌ترين لطفي بود كه پيمان در حق من كرد چون همه آن زمان با ديدن پيمان و آموزش‌هايش دنبال اين بودند كه صرفاً كار اكشن عملي انجام دهند اما وجود همين فيلم‌ها به من اين ايده را داد كه به سراغ كتاب‌هاي تخصصي آموزشي بدلكاري بروم، دنبال بدلكاران مطرح و گفت‌وگوي مجازي با آنها باشم و از نوشته‌هاي اينترنتي آموزش‌هاي حرفه‌اي و تئوري اين هنر را ياد بگيرم. نتيجه اين فعاليت‌ها اين بود كه من فهميدم بدلكاري با همه هنرهايش يك علم است كه فيزيك، شيمي و رياضي را با خود عجين كرده است.

ادامه روند تحقيق و تفحص من به جايي رسيد كه متوجه شدم اولين كانون بدلكاران در ايران توسط بهزاد هنرور راه‌اندازي شده است؛ كانوني كه هيچوقت رنگ آموزش و گرد هم آمدن اكشن‌كارهاي ايراني را به خودش نديد اما با همه كم‌لطفي‌هايي كه شامل استاد هنرور شده بود او دست از اين حرفه برنداشته بود و با آموزش، افراد شاخص و كليدي را وارد حيطه ورزش، هنر و حرفه بدلكاري كرده بود. اين آشنايي با فعاليت‌هاي آقاي هنرور باعث شد كه من دوره آموزشم را نزد او تكميل كنم و با رضايت صددرصدي كه از كارم داشت نمايندگي گروه آموزشي خود را در كرج بر عهده من گذاشت.

چشم باز كردم و ديدم من، رضا خادم آموزش را در يكي از نمايندگي‌هاي معتبر كشور در كرج برعهده گرفتم اما به شدت نياز به حمايت دارم اين بود كه سراغ پيمان ابدي رفتم. او دعوتم را پذيرفت به كرج آمد از نمايندگي ديدن كرد و قول داد تمام تلاشش را براي كمك به من انجام دهد اما با وجود پيمان معضل مهم و بزرگ سرجايش بود و آن وجود يك حامي مالي بود. هيچكس باور نمي‌كرد مي‌تواند روي يك جوان 17ساله حساب باز كند. هيچكس باور نمي‌كرد كه اين جوان كم‌سن و سال دوره‌هاي حرفه‌اي آموزش را پشت‌سر گذاشته تا به اين مرحله رسيده است. در نهايت من توانستم با زحمت يك حامي مالي پيدا كنم، حامي كه بعدها متوجه شدم همه چيز را به اسم خودش تمام كرده و من از درجه مربيگري هر روز بيشتر از ديروز تنزل پيدا مي‌كردم.

ارديبهشت خوشي كه به كام همه تلخ شد

اين روند آزاردهنده به گوش پيمان رسيد. به شدت ناراحت شده بود طوري كه خيلي جدي به من گفت «اين بساط را جمع كن و بيا تهران با هم كار مي‌كنيم.» سال 88 درست زماني كه انگار روزهاي خوب همكاري و آموزش‌هاي بيشتر از پيمان داشت شروع مي‌شد همه چيز خراب شد آن هم خراب شدني كه نه فقط مربوط به من باشد بلكه همه شاگردان ايراني و بدلكاران مطرح جهان را در شوك بزرگ فرو برد. 18 ارديبهشت سال 88 بدترين روز زندگي ما حرفه‌اي كاركرده‌هاي بدلكاري بود چون بزرگ‌ترين استاد آموزشي‌مان را خيلي راحت به خاطر بازي در يك سكانس و به دليل نبود امكانات پزشكي از دست داديم و يك عمر حسرت بر دلمان ماند كه «چرا پيمان؟» اين شوك آنقدر بزرگ بود كه من با همه علاقه‌اي كه داشتم تصميم گرفتم بدلكاري را كنار بگذارم. راستش وقتي مي‌ديدم هنوز آدم‌هايي در كنار ما كار و زندگي مي‌كنند كه هيچ ارزشي براي جان يك نفر قائل نيستند تصميم گرفتم آن حرفه را كنار بگذارم. اين آدم‌ها مي‌توانند همين تهيه‌كننده‌هايي باشند كه با وجود اينكه مي‌دانند بدلكاري كه با او همكاري مي‌كنند يك بدلكار ساده ايراني يا افغاني نيست باز هم از تدارك حداقل امكانات مانند اورژانس ممانعت مي‌كنند. وقتي يك مسابقه فوتبال ساده كه هيچ زد و خورد و اكشني در آن وجود ندارد برگزار مي‌شود كلي آمبولانس و ماشين آتش‌نشاني در حالت آماده‌باش هستند.

جان انسان سيري چند؟!

تهيه‌كننده به خودش اين زحمت را نمي‌دهد براي يك فيلم پراكشن فقط يك آمبولانس، يك آمبولانس تدارك ببيند! در حالي كه در حرفه ما كمترين خطا با مرگ برابر است. نتيجه اين بي‌فكري آن مي‌شود كه ما يك بدلكار حرفه‌اي از جنس ايراني خودمان را كه به چند زبان زنده دنيا و حرفه بدلكاري روز دنيا مجهز است، بدلكاري كه همه دنيا دنبال به كار گرفتن و استفاده از آموزش‌هاي او هستند را در يك چشم برهم زدن و به راحتي از دست مي‌دهيم.

بعد از اتفاقي كه براي پيمان افتاده بود جمع كردن اعضاي شوك‌زده گروه كار هركسي نبود و خوشبختانه عليرضا قره‌خاني توانست از عهده اين كار برآيد. بزرگ‌ترين لطفي كه عليرضا قره‌خاني در حق من كرد اين بود كه به من كمك كرد گروه «بدلكاران ستارگان اكشن» كه يك گروه مجزا، بدون وابستگي به هيچ تهيه‌كننده و سازماني هستند را صرفاً با مديريت خودم راه‌اندازي كنم.

هدف راه‌اندازي اين گروه تشكيل يك مدرسه بدلكاري براي آموزش به بچه‌هايي بود كه به اين حرفه علاقه دارند. ايده اين كار از زمان بچگي و دوران نوجواني خودم گرفته شد چون خودم در اين مسير با مشكلات زيادي روبه‌رو شدم دوست نداشت بچه‌هايي كه به اين حرفه علاقه دارند با مواجه شدن مشكلات دست از علاقه‌شان بردارند. دوست نداشتم بچه‌هايي كه بزرگ‌ترين انگيزه يعني عشق را به بدلكاري دارند درست مثل كودكي خودم صرفاً به خاطر مشكلاتي مثل گران بودن آموزش‌ها يا نبود مربي قيد اين عشق زندگي‌شان را بزنند.

دوست داشتم در مسير سختي كه خودم تنهايي طي كرده بودم و ديگر هموار شده به ديگران اجازه عبور و ترقي كردن بدهم. در واقع تصميم داشتم با تشكيل اين گروه از بين بچه‌ها نوعي استعداديابي انجام دهم و بعد از آموزش به اين استعدادهاي كوچك آنها را در سن نوجواني يا جواني راهي عرصه حرفه‌اي بدلكاري كنم.

از اين ور رانده و از آن‌ور مانده‌ايم

متأسفانه برخلاف همه كشورهاي دنيا چون در كشور حرفه ما زيرنظر هيچ سازمان، هيئت ورزشي يا وزارتخانه‌اي قرار ندارد هيچ نظارت قانوني و علمي روي فعاليت‌هاي گروه‌هايي كه به اسم بدلكاري مثل قارچ رشد كرده‌اند، نمي‌شود. من امروز شاهد هستم كه چندين گروه به اسم بدلكاري بدون داشتن هيچ مدرك معتبر از هيچ سازمان تنها با هدف آموزش داشتن جنگولك بازي يك گروه كه اغلب هم جوان‌هاي عشق هيجان هستند در همه كشور در حال فعاليت هستند. ناگفته نماند ما بدلكاران حرفه‌اي خودمان براي رفع اين معضل تصميم گرفتيم يك آكادمي اكشن ايران يا كانون بدلكاران ايران راه‌اندازي كنيم تا فعاليت همه بدلكاران زيرنظر اين كانون انجام شود اما متأسفانه آقايان به هر روشي كه توانستند در مقابل اين تصميم‌ها مقاومت كردند چرا؟ نمي‌دانم، واقعاً نمي‌دانم!

شايد بخشي از اين سنگ‌اندازي‌ها به فضاي كاري منفي و بدي بازگردد كه بين بعضي از ما وجود دارد. فضاي منفي كه به تبع آن از طرفي نمي‌پسنديم كسي به اسم رقيب كنارمان وجود داشته باشد از طرف ديگر چيزي به اسم رقابت نمي‌شناسيم و به تصور خودمان به هر روشي متوسل مي‌شويم تا به جاي رقابت كردن رقيبمان را به زمين بزنيم.

از همه بدتر اينكه حتي وزارتخانه‌ها هم تكليفشان با ما روشن نيست يكي مي‌گويد شما بايد زيرنظر وزارت ورزش برويد ديگري مي‌گويد چون كار شما مربوط به سينماست بايد تحت نظارت وزارت فرهنگ باشد خلاصه اينكه از اين ور راندن و از آن ور ماندن ما نتيجه‌اش اين شده كه ايران با اين همه بدلكار حرفه‌اي و مطرح هيچ سازمان و هيئت مشخصي براي حرفه ما ندارد.

جاي ناراحتي و تأسف دارد كه امروز تقريباً كشورهايي كه حتي به اندازه يك دهم ما بدلكار حرفه‌اي ندارند دانشگاه آموزش اين مهارت را دارند اما در كشور ما، هيچ!

كوچك‌ترين‌هاي بدلكاري در گروه ما

من كتابي خواندم در زمينه آموزش به بدلكاران كوچك يا كودك و متوجه شدم اين شاخه از بدلكاري در دنيا بسيار مهم و كليدي است. با مشورتي كه با خواهرم (روانشناسي خوانده‌اند) داشتم متوجه شدم از بچه‌هايي كه بيش‌فعال هستند مي‌شوند بهترين استفاده را در اين شاخه از بدلكاري كرد. «آيتك و نيما» دو بدلكار كوچكي هستند كه الان تقريباً دو سال از آموزش آنها مي‌گذرد. آيتك دختر بچه بيش‌فعالي بود كه دو سال پيش وقتي فقط چند روز به او آموزش داديم متوجه شديم علاقه بسيار شديدي به بدلكاري دارد اين علاقه آنقدر زياد بود كه بعد از مدتي ديگر آيتك وقتي وارد گروه مي‌شد حتي صبر نمي‌كرد كه لباسش را عوض كنند و بلافاصله شروع مي‌كرد به تمرين كردن.

بدلكار خوب هميشه زنده است

پيمان يك حرف زيبا مي‌زد و اين بود كه هميشه مي‌گفت: «بدلكار خوب بدلكاري است كه هميشه زنده است.» اگرچه در حرفه ما مي‌شود اين زنده بودن را به اكشن بودن و سرزنده بودن معنا كرد اما من مطمئنم هدف اصلي زندگي يعني «نفس كشيدن» درپس اين جمله قرار دارد. مهم اينجاست كه اين جمله از طرف يك استادبزرگ در حرفه ما توصيه شده است! حرفه‌اي كه درست مصداق راه رفتن روي لبه تيغ مرگ و زندگي است. بدلكاري شغلي است كه در كمترين و پيش پا افتاده‌ترين حالت برخورد يك ماشين با سرعت 80 كيلومتر در ساعت با بدلكار مي‌تواند در صورت سهل‌انگاري، مرگ مغزي را براي او به همراه داشته باشد.

من خودم در گروه آموزشي‌ام بارها و بارها با مراجعيني روبه‌رو شده‌ام كه مي‌گويند «شما ما رو به گروه راه بده ما خودمون رو به ديوار مي‌كوبيم!» من با شنيدن اين جمله تعجب مي‌كنم چون مطمئناً كسي كه به راحتي اينطور چوب حراج به نفس كشيدنش مي‌زند آدم عاشقي نيست و كسي كه عاشق نباشد نمي‌تواند حتي يك روز در حرفه ما دوام بياورد. برخلاف تصور خيلي از آدم‌ها كه فكر مي‌كنند هركسي از جانش سير شده سراغ بدلكاري مي‌رود ما بازيگراني را مثل جكي چان، تام كروز، جت لي و جيسون استتام داريم كه نه تنها زندگي‌شان را دوست دارند بلكه بزرگ‌ترين افتخارشان هم اين است كه اول يك بدلكار حرفه‌اي هستند و بعد بازيگر.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها