محمدامين نوروزي | سينما يا هر وسيله ارتباط جمعي تأثيرگذار ديگر پايگاه معرفتي خود را كجا قرار دهد تا از طريق آن سرچشمه معرفتي بتواند در خدمت اهداف انساني و متعالي قرار گيرد؟ كدام مكتب فكري موجود در جهان ميتواند داعيهدار اين باشد كه ميتوان نسخه كامل و جامعي براي سعادت و رشد زندگي بشر داشت؟
امروزه ديگر اكثريت مردمان خود را با رسانهها تنظيم ميكنند و بر كسي تأثيرگذاري گسترده وسايل ارتباط جمعي از جمله سينما بر كسي پوشيده نيست. تنظيم زندگي با رسانه جمعي اتفاقي است كه هر چه جلوتر ميرويم ضرباهنگ نفوذ آن بيشتر و بيشتر ميشود. حال بايد سؤال كرد، اجتماع است كه سينما را تغذيه و جهتدهي ميكند؟ يا سينما شكلدهنده و راهبر اجتماع است؟ و شايد هم سينما و اجتماع هيچكدام به تنهايي نميتوانند چنين نقشي را داشته باشند و بايد خود را به مقياس و مرجع ديگر سازگار و خود را با آن تراز كنند؟
تمامي اعمال و رفتار انسانها روي كره زمين داراي «مباني و مبادي» مشخصي ميباشد. هيچ انساني روي كره زمين وجود ندارد كه فارغ از ارزش زندگي كند، لذا حتي افرادي هم مدعي بياعتقادي به مرام و مكتب خاصي ميباشند نيز از اين قضيه مستثني نيستند. هر انساني داراي اعتقاداتي است كه اعمال و رفتار او را راهبري ميكند. به بيان ديگر هيچ انساني نيست كه در حوزه عقايد خنثي باشد بلكه همواره به سمتي در رفتار و ارزشها تمايل دارد كه ميتواند به صورت كاملاً تقليدي و تحت تأثير ديگري انجام شود. امام صادق (ع) فرمود: مردم بر سه دسته شوند؛ دانشمند و دانشجو و خاشاك روى آب، ما دانشمندانيم و شيعيان ما دانشجويان و مردم ديگر خاشاك روى آب. {اصول كافى ـ ترجمه مصطفوى، ج1، ص: 42و43}
شايد بتوان خاشاك روي آب را همان اكثريت مردمي دانست كه همانند خاشاك سبك و ضعيفي روي آب ميباشند كه هر طرف آب برود، آنها هم ميروند و كاملاً تحت تأثير نيروي غالب كه در حديث شريف مثال آب گرفته شده است چراكه آب همان شرايط احاطهكننده انسانهاست كه در آن غوطهور ميباشند و در چنين شرايطي زندگي ميكنند. هيچ خاشاكي هم در آب نيست كه به سمتي تمايل نداشته باشد و حركتي بيجهت داشته باشد. حال كه هيچ انساني از اين سه گروه جدا نيست، بايد ببيند كه در كداميك از اين سه وضعيت قرار دارد؟
هر مكتبي در جهان داراي يك تفسير و تبيين از خود انسان، رابطه انسان با جهان، رابطه انسان با انسان را دارا ميباشد كه مبتني بر آن تفسير و تبيين ارزشها، اعتقادات، حالات و رفتار خود را پايهريزي ميكند. در جهانبيني ميتوان سه ضلع هستيشناسي، معرفتشناسي و انسانشناسي را مشخص كرد. نوع برداشت و طرز تفكرى كه يك مكتب درباره جهان و هستى عرضه مىدارد، زيرساز و تكيهگاه فكرى آن مكتب به شمار مىرود. اين زيرساز و تكيهگاه اصطلاحاً «جهانبينى» ناميده مىشود. { مجموعه آثار استاد شهيدمطهرى، ج2، ص: 78 }
در يك دستهبندي كلي ميتوان دو جهانبيني مهم را در دنياي امروز مقابل و متضاد يكديگر دانست؛ اول جهانبيني توحيدي اسلام است كه وجود لايتناهي خداوند متعال را دائرمدار جهانبيني خود ميداند و همه ارزشها از او نشأت ميگيرد، دوم جهانبيني مدرنيته است. مدرنيته به عنوان تمدن تثبيتشدهاي است در اقصي نقاط دنيا، حاكميت يا اثرات اين تمدن مشاهده ميشود و ديگر فرهنگها را تحت تأثير خود قرار داده است. شناسايي و شناخت كامل دو جهانبيني مورد بحث اين مقاله نميباشد بلكه به طور بسيار اندك و خلاصه به نكاتي براي ادامه بحث اشاره ميشود.
تمايز سينماي ديني و غيرديني
وقتي كه ميخواهيم صحبت از تفاوت سينماي ديني و غيرديني شود، بايد از تفاوت اين دو جهانبيني صحبت شود. بدون شك اين يادداشت بحث كامل براي بررسي ابعاد مختلف اين دو جهان بيني ندارد، اما شايد اصليترين تفاوت اين دو جهانبيني را «خدامحوري» و «آخرتگرايي» جهانبيني اسلامي دانست و در جهانبيني مدرنيسم درست بالعكس اسلام، «انسانمحوري» و «دنيا گرايي» شاخصه باشد.
جهانبيني اسلامي اصليترين شاخصهاش تفكر توحيدي است كه بر وابستگي به خداوند متعال در همه شئون زندگي تأكيد دارد. هسته مركزي جهانبيني توحيدي خداوند است كه همه امور انساني مشروعيت خود را ابتدا از خداوند متعال پيدا ميكند و مبتني بر آموزههاي وحياني است كه از طريق پيامبران و امامان رسيده است. اسلام به معناي تسليم بودن در همه شئون در برابر خداوند متعال ميباشد. اين تسليم بودن وقتي در اعمال و رفتار انسان اجرا شود، ميتوان فرد را مسلمان ناميد. در ديدگاه اسلامي آخرت انسان اصل گرفته ميشود و استفاده هر چه بيشتر در دنيا مورد نفي قرار ميگيرد و در نيازهاي مادي و معنوي انسان، اصالت بر نيازهاي معنوي ميباشد (جهت مطالعه بيشتر رك مقدمهاي بر جهانبيني اسلامي/ مرتضي مطهري / انتشارات صدرا)
انسان در مقام خدايي
در جهانبيني مدرنيته هسته مركزي تفكر «اومانيسم» قرار ميگيرد. در تفكر اومانيستي انسان محور همه امور قرار ميگيرد و با به «حاشيه راندن خداوند» از صحنه عالم، مقام خدايي به انسان ميرسد. اوج مدرنيسم در همين از صحنه كنار زدن خداست و بعد نشستن انسان بر جاي خداست ، پس انسان خدا ميشود . اومانيسم يعني انسان خداست و خدا انسان. اينكه انسان متكبرانه خود را «خداي زمين» تصور كند و هر تصميمي كه خود بخواهد مبتني بر نفسانيات منقطع از آسمان بگيرد. در واقع حرف، حرف انسان است. حكم آن چيزي است كه انسان مشخص ميكند، حتي جايگاه خداوند در چنين جهانبينياي بسته به خواست انسان مشخص ميشود. در ديدگاه اومانيستي ديگر انسان با عقل و تجربه كه ريشه در «غرايز مادي» دارد در مورد مسائل تصميم ميگيرد .
با نزج و بسط تفكرات اومانيستي در رنسانس كه انسان خود را محور همه امور فرض كرد كه مبتني بر نفسانيات مادي به سراغ پيرامون خود رفت؛ نفسي كه ملهم از تقوا و معنويات نيست بلكه نفس اماره انسان سركش و طغيانطلب دنيايي است كه مورد توجه قرار ميگيرد. رنسانس رابطه جديد بين انسان و طبيعت ايجاد كرد؛ رابطهاي كه با خود موضوعي بشر (سوبژكتيويته) مبتني بر عقلانيت راسيوناليستي كه سرآغاز نگاه حسابگرانه و مكانيكي تعرضآميزي است كه جوهره ديدگاه تكنيكي را شكل ميدهد. انسان جديد هر چقدر ميتواند از «طبيعت سكولاريزه» شده پيرامون خود به نفع تمنيات نفساني خود بهرهمند ميشود. «سوبژكتيو» يعني آنچه كه در زير شما افتاده (ديدار فرهي و فتوحات آخرالزمان/سيداحمد فرديد/نظر/ص320) و بدينسان انسان با ديدگاه تكنيكي هر آنچه در ذيل خود ميبيند با عقلانيتي راسيوناليستي كه دائماً به فكر سود و نفع خود ميباشد، هر چه «اصالت سود» و «اصالت منفعت» او را تأمين كند به تصرف و نظم خود درميآورد.
سينما زماني به وجود آمد كه نفسانيت مادي انسان غربي به اوج خود رسيده بود و خود را سرمست و مغرور از دستاوردهاي تكنولوژيك و صنعتي ميديد، سينما به عنوان يك ابزار سرگرمي و تفريح براي اشباع غرايز و تمنيات ناسوتي انسان مدرن پديد آمد. سينما از بدو اختراع در مسيري استفاده شد كه شأني جز توجه به بعد مادي وجود انسان نداشته است. اين تصور كه سينما الزاماً بايد جهت سرگرمي آن هم به شكل كاملاً دنيايي و فارغ از ارزشهاي معنوي و ديني، حكايت از حاكميت جهان بيني مدرنيسم در ذهنها دارد.
جهانبيني فيلمساز
حال كه مشخص شد هر فردي داراي جهانبيني ميباشد كه جهت و چگونگي فعاليتهاي او را مشخص ميكند يك هنرمند فيلمساز قبل از اينكه بخواهد وارد عرصه فعاليت بشود، بايد بداند كه تحت تأثيري چه جهانبينياي براي مخاطب خود آثار هنري توليد ميكند؟ اگر سينماگري بخواهد بداند سينماي او ديني يا غيرديني است، بايد بررسي در انديشههاي خود كند و ببيند مسائل و نگرشهاي خود را از كدام دو جهانبيني فوق دريافت ميكند؟ سناريست به عنوان خداي فيلمنامه خود بايد متوجه باشد كه ديالوگها، محتوا و قهرمان داستان داراي كداميك ارزشهاي دو جهانبيني ميباشد. كارگردان به عنوان خالق كنشها و رفتارها شخصيتهاي داستان خود ببيند پايان خود را به نفع كداميك از اين دو تفكر به پايان برده است. وجه تمايز بين سينماي ديني و غيرديني، رسيدن به اين مطلب است كه مباني و مبادي ارزشهاي فيلم « خدامحور» يا «خودمحور» است؟
براي رسيدن به سينمايي كه معنويت و باورهاي متعالي ديني در آن جايگاه ويژهاي داشته باشد، اول قدم رسيدن به بينش و انديشهاي است كه سينما را به حركت در مسير الهي درآورد، لذا اصليترين مانعي كه بر سر راه سينماي ديني وجود دارد، نبود جهانبيني جامع اسلامي ميباشد كه با نگاهي عميق و مجتهدانه در انديشههاي اسلامي بتواند آثار سينمايي را توليد كند كه جوابگوي نيازهاي انسان مضطرب و بيقرار دور افتاده از خداوند را بدهد.
حجاب مدرنيته
مشكل امروز ما براي رسيدن به سينماي ديني اين است كه سينماگر ما اصلاً نميداند تمايز بين يك نگاه ديني و مدرنيستي در چه ميباشد. متأسفانه «موج سينماي روشنفكري» هم كه همواره از قبل از انقلاب تا امروز وضعيتي را اتخاذ كرده كه نه توانسته است با ماهيت تمدن مدرن ارتباط برقرار كند و نه درك درستي از مفاهيم اسلامي داشته باشد. در واقع در يك وضعيت «برزخي» كه نه اسلامي است و نه غربي مدرن كمي از تفكرات اسلامي را به همراه دارد كه بتواند با مردم خود كه دين نقش چندين هزار ساله را در اعتقادات آنها دارد، رابطه برقرار كند و كمي هم از تفكرات مدرن به ويژه يك نگاه سطحيگرايانه كه بيشتر ظواهر غرب اتخاذ كردهاند؛ معجوني از اسلام و مدرنيسم كه مشخص نميشود كدام يك از اينها حقيقي و اصيل است. تجربه اينكه جمع ميان اسلام و تجدد انجام شود را بايد كنار گذاشت.
متأسفانه بعضي از هنرمندان امروز ما مثل همان خاشاك روي آب ميباشند كه اختياري از خود ندارند و تحت سلطه قدرت غالب ميباشند. با توجه به حاكميت گسترده مدرنيته كه در شئون مختلف، سياسي، اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي و علمي ميباشد، به ويژه در دنياي رسانه و هنر كه اكثريت مطلق نظريهها و محصولات نتيجه جهانبيني مدرنيته ميباشد، انسان بدون ريشه فكري ثابت قطعاً در اين درياي مواج غرق خواهد شد و نخواهد توانست از فرهنگ و اعتقادات خود دفاع و تبليغ كند.
بزرگترين مشكلي كه سينماي امروز ما دچارش شده است، نداشتن «ساحت تفكر و انديشه مستقل» براي خود است. براي رسيدن به سينمايي كه در دنيا حرفهايي مهم براي گفتن داشته باشد، نياز به يك بازگشت به جهانبيني اسلامي براي خوديابي داريم. در اين خوديابي، سينما ميتواند توليداتي براي دنيا ارائه دهد و مخاطب جهاني داشته باشد، به شرط اينكه از درون جوشش هنري صورت بگيرد كه وابستگي تاريخي و هويتي به ارزشها و هنجارهاي بومي داشته باشد. اين حرف بدان معنا نيست كه تاريخ هنري گذشته را تكرار كنيم بلكه با قرار گرفتن در يك وضعيت مستقل بتوانيم با توجه به مقتضيات زمان مطالب خود را بيان كنيم. سينماگر امروز ما بايد جاي پاي خود را در تفكر و «هويت اسلامي-ايراني» خود ثابت كند و بعد از آن دست به خلق آثار هنري بزند كه همه تراوشات هنري او وابسته به خويشتن فرهنگي بومي خود باشد. سينماگر امروز اول از هر چيز تكليف خود را با ارزشها و اعتقادات خود روشن كند. سينماگري كه هنوز تمايز ميان ديدگاههاي ديني و غيرديني را نميداند و ريشه تفكري مشخصي ندارد و به مطلبي باور قلبي پيدا نكرده است، نبايد توقع داشت آن مطلب را تبليغ و تبيين كند؟ چنين فردي بدون پايبندي اگر هم اراده كند كه فيلم ديني بسازد، قطعاً نخواهد توانست چنين كاري را انجام دهد.