«داوود جعفري» نامي بود كه تا جنگ ادامه داشت، دهان به دهان توي محله ميچرخيد. هفت سالم بود كه براي اولين بار از او شنيدم. هركس خاطره خودش را از داوود داشت. بزرگترها ميگفتد بچههاي كم سن و سال را جمع ميكرده و برايشان نوشابه و پفك ميخريده. انگار آن وقتها معني اين كارش را هيچكس درك نميكرده جز همان بچههايي كه بذر محبت داوود توي دلشان جوانه ميزد و بعدها به نيكي از يك شهيد ياد ميكردند. دقيق يادم نيست. اما زماني كه هنوز معناي درست واژه «شهيد» را نميدانستم. براي من اين واژه معني جز داوود جعفري نداشت. تصوير كليشهاي رنگ و رو رفتهاي كه روي ديواري در حال زوال خودنمايي ميكرد.
بچه كه بوديم داستانها از رشادت داوود تمامي نداشت. بچه محلها خيلي وقتها از او حرف ميزدند. اينكه يك بار با منافقها توي ميدان جليلي درگير شده و تيراندازي متقابلي بينشان رخ داده بود. بين تعداد دشمنان مقابل داوود هميشه اختلاف وجود داشت. اين عدد از 10 نفر شروع ميشد و حتي به 50 نفر هم ميرسيد. حالا چطور آن همه منافق توي يك ميدان كوچك جا شده بودند خدا عالم است. وقتي كه به مدرسه ميرفتم، اولين نفري كه سركوچه ميديدم داوود بود. چشمانش از روي ديوار تعقيبم ميكردند تا وقتي كه به پيچ خيابان ميرسيدم. ظهرها كه برميگشتم آفتاب، صورت آبي داوود را جلا ميداد. كسي متوجه نشد اما يكبار كه نمره منفي گرفتم پيش داوود رفتم و گريه كردم. لبخند پاسخش بود. اين لبخند ابديتي داشت به اندازه تمامي داستانهايي كه از صفات حسنهاش ميشنيدم. هرچه بزرگتر ميشدم كمتر داوود را ميديدم. نه اينكه نبود، من ديگر نميديدمش. مخصوصاً وقتي كه ديپلم گرفتم و به خدمت سربازي رفتم، دوست كليشهاي به كلي از زندگيام محو شد. غالباً شلوغي سر و مشغله روزمره بعد از اينكه از دانشگاه فارغالتحصيل ميشوي، خواهي و نخواهي خودش را به رخ تو و زندگيات ميكشانند. حالا ديگر وقت سرخاراندن نداشتم چه برسد به اينكه بعضيشبها از خلوتي كوچه استفاده كنم و پيش داوود بروم.
شايد 20 سالي ميشد كه ديگر سراغي از او نميگرفتم. نميدانم شايد هم در آمد و شدهاي هر روز او را ميديدم ولي آن قدر سرسري كه اين ديدارها هيچ خاطرهاي را در ذهنم زنده نميكردند. داوود دوست باوفايي بود. من هم بيوفا نبودم ولي ضرب آهنگ زندگي تند شده بود. آنقدر كه نفهميدم كي خانه قديمي را خراب كردند و چطور تصوير كليشهاي براي هميشه از محلهمان رفت.
چند روز پيش كه به او فكر ميكردم، ديدم هنوز تصوير داوود جعفري توي ذهنم مانده است. شايد به خاطر خاطرات خوبش يا وفايي كه با ما داشت يا شايد هم به خاطر لبخند ابدياش.