نسيبه زمانيان | نوزاد كه آرام گرفت، نوبت مادر بود ديگر؛ حرفها داشت كه براي پسر كوچكش بگويد. هر روز كه ميگذشت، پسر بزرگتر ميشد و مادر از قد كشيدن فرزندش حظ ميبرد. وقتي چهار دست و پا ميرفت، وقتي اولين كلمات را بر زبان جاري ميكرد؛ وقتي كودك آرام آرام شروع به راه رفتن كرد؛ وقتي... با هر تغيير كوچك، مادر جان ميگرفت و مرد شدن پسرش را در پس اين قدمهاي كوچك انتظار ميكشيد.
مادر در ذهنش روزهايي را ميساخت كه با پسر رشيدش به درد دل بنشيند و تصوير روزهاي بالندگي پسر، التيامبخش دردهايش باشد، روزهايي كه رخت دامادي را بر تن فرزندش ببيند و حتي روزهايي كه نوهاش را در آغوش بگيرد. رفتهرفته گوشجان پسر با لالاييهاي مادر آشنا شد.
مادر ميخواست كودكش، مرد شود اما وقتي براي اولين بار پسر زمين خورد و خراش روي زانوهايش را ديد طاقت نياورد و اشك از گوشه چشمانش جاري شد و با خشمي از سر مهر به پسر گفت:«چرا مراقب خودت نيستي؟!» مادرها هميناند ديگر؛ يك خراش كوچك بارانيشان ميكند.
اين قصه همه مادران است؛ قصه احساس ناب و بيريايي كه پدرها و مادرها تقديم فرزندانشان ميكنند. قصهاي كه از دل يك حقيقت برآمده عشق ناب والدين به فرزندان مرز نميشناسد اما در ميان همه اينها، ماجراي پدران و مادران سرزمينمان ماجراي متفاوتي دارد. تا به اينجا قصه تكراري است اما از يك جايي به بعد ورق برگشت و سرنوشت به گونهاي ديگر رقم خورد.
در سرزمين ما ادامه داستان مادر و فرزند اينطور رقم ميخورد كه وقتي پسر بزرگ شد روزي آمد كه دشمن به شهر حمله كرد. ولولهاي به پا شد. مردم برخي از شهرها خانه و كاشانه رها ميكردند و آواره غربت ميشدند. پسر بيتاب بود و مادر از عاقبت اين بيتابي در تب و تاب. گر چه به روي خودش نميآورد...
سفر بيخداحافظي
مادر شهيد سهراب علي بخشي ميگفت «بالاخره كاسه صبر سهراب من به لب آمد و سكوتش را شكست: من ديگر مرد شدهام، ميخواهم از دين و ناموسم دفاع كنم.» اما ننه عاليه، لب گزيد و چيزي نگفت. سهراب اما كولهبارش را بست و راهي ميدان نبرد شد. او ميخواست در گرگ و ميش صبح برود تا كسي مانع رفتنش نشود كه مادر با يك سيني در دست كه يك كاسه گلي آبي رنگ، پر از آب و گلبرگهاي گل محمدي و قرآن رويش قرار داشتند.
از پشت سر آرام صدا زد: اي بيوفا پسر بيخداحافظي ميروي؟ پسر برگشت. او با بهت و حيرت دست مادر را بوسيد و رفت. ننه عاليه محكم ايستاد و گفت برو خدا به همراهت. سهراب را از زير قرآن رد كرد و آبي پشت سرش ريخت تا زود برگردد. مادر پسر را در آرامش راهي كرد اما در دلش غوغايي به پا بود. همه بغضش را فروخورد. با صداي در از جا ميپريد، چادر گلگلياش را به سر ميكرد تا در را به روي پسر باز كند... آنچه روايت شد، مختصري است از شرح حال همه مادراني كه در سالهاي پر از التهاب دوران دفاع مقدس، حاصل عمرشان را راهي جبههها ميكردند تا مردانه مقابل دشمن بايستند.
آنهايي كه با وجود همه سختيهاي روزگار، گاه بيماري، فقر و تنهايي با دست خود دردانهشان را به منطقه جنگي ميفرستادند و طولي نميكشيد كه يا خبر شهادتش را ميشنيدند يا پسر با تني مجروح بازميگشت يا ديگر هرگز بازنميگشت و مادر براي هميشه چشم انتظار پسر ميماند. چه بسيارند مادراني از اين دست، چه بسيارند مادران و پدراني كه اينگونه با صلابت و استوار فرزندانشان را در راه خدا قرباني كردند.
مادراني كه هنوز هم با قاب عكس روي طاقچه حرف ميزنند و همه خاطرات و آرزوهايشان در يك قاب كوچك خلاصه ميشود. مادراني كه گرچه سالها از شهادت فرزندانشان ميگذرد، اما وقتي از آنها حرف ميزنند بغض ميكنند و با لبه روسري اشك گوشه چشمان چروك خوردهشان را پاك ميكنند. مادراني كه هنوز هم سالگرد تولد پسرشان را جشن ميگيرند و خرسند از قرباني كه در راه خدا هديه كردهاند، راست قامت از خاطراتي كه كمي غبار فراموشي روي آنها نشسته ميگويند و اينگونه يادآور مادر وهب در كربلاي سال 61 هجري ميشوند كه سر فرزندش را مقابل سپاه يزيد انداخت كه: «ما هديهاي را كه در راه خدا دادهايم، پس نميگيريم.»
خبر شهادت را ميدانست
حسن باقري (غلامحسين افشردي) كه به شهادت رسيد، برادرش مأمور شد تا خبر شهادتش را به مادر بدهد، منمنكنان با مادر تماس گرفت تا او را آماده كند اما هنوز لب به سخن نگشوده بود كه مادر گفت: شهيد شده؟ فقط خدا ميداند در آن لحظات مادر غلامحسين چه كشيد! شايد در آن لحظه جثه كوچك نوزاد نارسش را به خاطر آورد كه پزشكان گفتند او زنده نميماند. اما غلامحسين زنده ماند و دست روزگار 27 سال بعد رداي سرخ رنگ شهادت را بر تنش كرد. حالا سالها از شهادت غلامحسين ميگذرد و مادر هر روز با خود مرور ميكند خاطرات آن سالهاي سياه و سفيد را.
22 سال چشمانتظاري
مادر شهيد علي هاشمي 22 سال چشمش به در خشك شد و منتظر خبري از پسر بود. آخر به او گفته بودند پسرش اسير است و مادر انتظارها كشيد. آنقدر خيالها در سر پروراند كه وقتي علي برگردد چنين ميكنم و چنان. هر بار كه صداي زنگ در خانه را ميشنيد ميگفت علي است. علي خيلي قليهماهي دوست داشت و مادر هم آخرين بار برايش قليه ماهي درست كرده بود اما او هرگز به خانه بازنگشت... پدر علي هم از اين قصه جدا نبود. او هر روز غروب حتي در آن غروبهاي داغ اهواز فرش حصيرياش را جلوي در خانه پهن ميكرد و چشم به خم كوچه ميدوخت تا شايد علي بيايد. اين آخرها كه سوي چشمانش كم شده بود چشمانش را جمع ميكرد و هر كسي را كه از دور ميديد فكر ميكرد علي است. هر غريبهاي كه در خانه را ميزد فكر ميكردند ميخواهد خبري از علي دهد اما افسوس كه حقيقت قصه، چيزي ديگر بود؛ قرار نبود علي برگردد.
پدر علي منتظر بود و منتظر بود و منتظر بود و... يك روز ديگر نبود؛ به آغوش خاك رفت... بعد از آن گويي مادر جاي هر دويشان منتظر بود و سرانجام بعد از 22 سال خبر آمد كه ديگر منتظر نباشيد.
او همان سال 67 به شهادت رسيده و حالا از علي فقط چند استخوان باقيمانده كه همانها را تحويل مادرش ميدهند. مادر سردار هور وقتي اين خبر را شنيد به ياد سالهايي افتاد كه پسرش درگير مبارزه بود و هيچگاه فرصت استراحت مهيا نشد تا اين مادر و پسر به درد دل بنشينند؛ به معراجشهدا كه رفت، اشك نريخت، فرياد نزد، آرام، آرام آرام حرف ميزد؛ حرفهايي كه يك عمر روي دلش سنگيني كرده بود. حرفهايي كه هميشه دلش ميخواست به پسرش بگويد. مادر به ياد آورد لحظه تولد علي را. آن روز كه پاي نوزادش مشكل داشت و بايد زير تيغ جراحي ميرفت و حالا از پيكر آن نوزاد چند استخوان باقيمانده بود. مادر طوري حرف ميزد كه انگار علي آنجا بود؛ به راستي علي آنجا بود؟!
اما آنچه انگيزه نوشتن اين متن را ايجاد كرد، شنيدن خبر فوت مادر شهيدان سرمدي و شهيدان شبانپور بود كه پس از سالها زندگي صبورانه در هفته دفاع مقدس به فرزندان برومندشان پيوستند.
دو مادر با شش فرزند شهيد. چه سري در اين اتفاق نهفته كه در سالروز روزهاي خاك و خون دو مادر سه شهيد در آغوش خاك آرام بگيرند و به ديدار فرزندانشان بروند. بدون ترديد در اين مرز و بوم از اين دست مادران بسيارند.
حالا اخبار فوت برخي رسانهاي ميشود و برخي چون فرزندانشان براي هميشه در گمنامي باقي ميمانند. اما ما بايد هوشيار باشيم كه اين عزيزان خود تاريخي شفاهي هستند و كمكم دست روزگار آنها را به آغوش خاك ميبرد و در واقع به نوعي اين تاريخ شفاهي هم در اعماق خاكها دفن ميشود.
تماشاي دفاع مقدس از دريچه ديد والدين شهدا تجربهاي بكر و ناب است اما گذشت ايام و فوت اين عزيزان فرصت دست يافتن به چنين تجربه ارزشمندي را تنگتر ميكند. براي بهره بردن از اين گنجينه ارزشمند بايد قبل از آنكه دير شود به سراغ آنها برويم و صلابت و استواريشان را به تماشا بنشينيم.