کد خبر: 616089
تاریخ انتشار: ۲۰ مهر ۱۳۹۲ - ۱۱:۴۹
سربالايي خيابان شريعتي را به سختي پشت سر مي‌گذارم. نفس نفس زدن‌ها راه گلويم را بسته است، آنقدر سخت نفس مي‌كشم كه ديگر توان راه رفتن ندارم.

رها آزاد | گوشه خيابان مي‌ايستم و تصميم مي‌گيرم لحظه‌اي نفس تازه كنم كه يكدفعه خانم مانتو سورمه‌اي كه همين چند دقيقه قبل در اتوبوس روي صندلي كناري‌ام نشسته بود را مي‌بينم كه به سرعت از كنارم رد مي‌شود. چه جالب! همين چند دقيقه قبل با هم از اتوبوس پياده شديم، در طول مسير چند قدم جلوتر از من حركت مي‌كرد تا اينكه پشت ويترين مغازه‌اي توقف كرد. همانجا بود كه شيطنت كودك درونم گل كرد و با انرژي نداشته‌ام به خودم فشار آوردم كه از او جلو بزنم كه زدم. اما درست وقتي كه نفسي برايم نمانده و بي‌رمق گوشه‌اي ايستاده‌ام بايد ببينم كه مثل فرفره از كنارم رد مي‌شود و به سرعت از زاويه ديد چشمانم دور مي‌شود. هنوز نفسم تازه نشده، غرق در افكاري مي‌شوم كه مدتي است آزارم مي‌دهد. ياد دوران كودكي‌ام مي‌افتم هر وقت وارد داروخانه مي‌شديم اولين كسي بودم كه با اعتماد به نفس بالا، سكه‌اي برمي‌داشتم و سراغ ترازوي كنار داروخانه مي‌رفتم. حتي وقتي با مادرم گذرمان به بچه‌هايي مي‌افتاد كه يك ترازو تنها منبع درآمدشان شده بود به سرعت روي ترازو مي‌ايستادم و با صداي بلند وزنم را مي‌خواندم...

سال‌ها از آن دوران خوب و خاطره‌هاي خوش گذشته است. ديگر از اعتماد به نفس آن روزها خبري نيست. اين روند معكوس درست از سال اول دانشگاه شروع شد. هر ماه بيشتر از ماه قبل به وزنم اضافه شد تا وقتي كه چشم باز كردم ديدم ترم ششم دانشگاه هستم، با قد 160 سانتي متر و وزن 85 كيلو!

يك سال بعد 93 كيلو شدم، يعني 33 كيلو اضافه وزن! ديوانه‌كننده بود حتي با خوردن آب هم چاق مي‌شدم ديگر به اين شك مي‌كردم كه نكند نفس كشيدن هم چاق‌كننده است؟!

ليسانس كه گرفتم و وارد محيط كار كه شدم اوضاع بدتر شد. چاقي و عذاب كشيدن از يك طرف داشتن همكارهاي با قد و هيكل متناسب از طرف ديگر فكر و خيالاتي شده بود كه مثل خوره به جانم افتاده بود و تمام مدت كار حواسم را به خودش مشغول كرده بود. جالب اينجا بود كه همكار و دوست صميمي‌ام دوبرابر من غذا مي‌خورد اما يك سوم من وزن داشت و در مقابل من كه فقط چند قاشق غذا مي‌خوردم تصاعدي وزن اضافه مي‌كردم. همه اين فكرها و مشكلات يك طرف دردسرهاي لباس خريدن طرف ديگر. لباس خريدن كه تا مدتي بهترين تفريح زندگي‌ام بود به وسيله‌اي براي عذاب دادنم تبديل شده بود. حسرت خريدن لباس‌هاي دوست داشتني‌ام مدام آزارم مي‌داد و روزي نبود كه با ديدن يك مانتوي جديد وارد مغازه نشوم و با شنيدن اين جمله كه «خانم متأسفم سايز شما را نداريم» بغضم را فرو نخورم. در جمع دوست و فاميل هم كه انگار من تنها سوژه‌اي بودم كه همه جرئت مي‌كردند در موردش نظر بدهند البته اگر انصاف داشتند و به جاي تكه انداختن به فكر سلامتي‌ام بودند!

كافي بود در اين جمع خودم كمي از احساس نگراني‌ام را در مورد چاقي‌ام بروز مي‌دادم ديگر بساطي پهن مي‌شد كه جمع كردنش كار من يكي نبود. همه خانم‌ها و دخترهاي فاميل در يك لحظه لباس دكتري مي‌پوشيدند و شروع مي‌كردند به نوشتن نسخه‌هاي من درآوردي. من بيچاره هم كه منتظر راه جديدي بودم كه به تصورم معجزه كند، نه تنها به حرف‌هايشان گوش مي‌دادم بلكه از همان روز پاي ثابت عطاري‌ها و داروخانه‌ها مي‌شدم تا داروهاي من درآوردي را پيدا كنم. خانم مانتو سورمه‌اي دور مي‌شد و من همچنان با نگاه كردن به او فكرها و خاطره‌ها را در ذهنم مرور مي‌كردم. افت فشار، كاهش قند، بيهوشي نتيجه استفاده از نسخه‌اي بود كه اتفاقاً در همان جمع‌هاي خاله زنكي برايم پيچيده بودند. نسخه‌اي كه در آن مصرف داروهاي لاغري عطاري تجويز شده بود، دارويي كه به خاطر مصرفش به كما رفتم، روزهاي احمقانه‌اي كه هيچوقت فراموش نمي‌كنم...

خانم مانتو سورمه‌اي ديگر از زاويه ديدم خارج شده بود و من در فكر اينكه چرا او آنقدر لاغر است كه هم مي‌تواند به سرعت قدم بزند هم نفس نفس نمي‌زند غرق بودم. نمي‌دانم شما هم مثل من اين شرايط يا به اصطلاح در مخمصه گيرافتادن را تجربه كرده‌ايد يا نه؟ اگر تجربه كرده باشيد متوجه شده‌ايد كه در اين شرايط هزار و يك راه درست و غلط براي رسيدن به هدفتان در مقابل چشمانتان رژه مي‌رود و شما مي‌مانيد و انبوهي از فكرهايي كه نمي‌دانيد كدامشان نتيجه بخش‌تر است. جرقه‌اي در ذهنم مي‌زند. همين امروز صبح در جعبه ايميل‌هاي دريافتي‌ام تبليغي با عنوان «قرص چربي‌سوز...» ديدم اما باز نكردم. اين يكي را تا به حال امتحان نكرده بودم و همين وقت‌هاست وسوسه «اين يكي حتماً جواب مي‌دهد» به تك‌تك سلول‌هايم نفوذ كند و من مطيع‌تر از هميشه پيروي ‌كنم.

انگار يادآوري همين ايميل مثل يك منبع شارژ‌كننده عمل كرد. از سكويي كنار خيابان شريعتي كه مات و متحير روي آن نشسته بودم بلند شدم و به سرعت خودم را به خانه رساندم. از بين آن همه پيام تبليغاتي يك راست چشمم به تبليغ مورد نظرم خورد. چه تبليغ جامع، كامل و تخصصي! چسب، ژل، قرص، شربت، كپسول، كتاني و... پيش خودم فكر كردم چقدر راه‌هاي متفاوت براي لاغري وجود دارد بالاخره از بين اين همه پيشنهاد يك مورد روي بدن من نتيجه مي‌دهد. تلفن به دست شدم و سفارش دادم اولين گزينه «قرص چربي‌سوز» بود. يك ماه از مصرف قرص رويايي‌ام گذشت و انصافاً هم سه كيلو وزن كم كردم و اگرچه انتظار كاهش وزني بيش از اين را داشتم اما از همين هم خوشحال بودم. در همان اوضاع روزها اتفاقي پيش دكتري رفتم كه گفت كاهش همين سه كيلو هم نتيجه اضطراب و استرس مدت مصرف قرص‌ها بوده است! ناگفته نماند كمترين عارضه بعدي مصرف اين قرص‌ها جوش‌هايي بود كه تمام صورت و كمرم را پوشانده بود و نه با داروي شيميايي و نه گياهي، هيچ رقم دست بردار نبود.

دقت كرديد وقتي از يك راهي به بن بست مي‌رسيم خودمان را قانع مي‌كنيم تا يك راه بهتر انتخاب كنيم؟! درست مثل من، با خودم گفتم «خب، طبيعي است چون قرص خوردني است در بدن عارضه هم ايجاد ‌كند. بهتر است از يك روش غيرخوردني و ترجيحاً استعمالي استفاده كنم». اين شد كه سراغ ژل لاغري رفتم. نكته جالب در پروسه كاري ارسال پست اينجاست كه اگر منتظر يك خبر مهم باشيم ماه‌ها طول مي‌كشد تا نامه يا بسته موردنظر به دستمان برسد اما سرعت عمل پست در فرستادن اين نوع سفارش‌ها غيرقابل تصور سريع است! در كمتر از 12 ساعت ژل لاغري به دستم رسيد و قاطعانه تصميم گرفتم تا مدت مصرف اين ژل لاغري را كامل سپري كنم. هفته اول بدون نتيجه ولي خوب گذشت اما هفته دوم بود كه ديدم درست در همان ناحيه‌اي از پوستم كه ژل را استفاده كرده بودم جو‌ش‌ها و تاول‌هاي بسيار بزرگ ظاهر شد. مستاصل و درمانده سراغ متخصص پوست رفتم وقتي ماجرا را برايش توضيح دادم، دكتر باعصبانيت گفت: «دختر مگر ديوانه شده‌اي؟! به جاي اينكه بنشيني پاي اينترنت و از اين خزعبلات سفارش بدهي پولش را مي‌دادي يك جفت كتاني مي‌خريدي و پياده‌روي مي‌كردي يا اينكه همين پول درمان را صرف ثبت نام در يك باشگاه ورزشي مي‌كردي. به جاي اينكه آنقدر درجمع خانم‌هاي فاميلت بنشيني و خودت را به دست نسخه‌ پيچي‌هاي خاله درماني و عمه‌تراپي بسپاري بهتر بود از راه منطقي به فكر لاغري مي‌افتادي. مگر بدن تو آزمايشگاه است كه هر روز فكر آزمايش يك نوع دارو به ذهنت مي‌رسد؟! يك نگاه به خودت بنداز. آن از صورت و بدنت كه پر از جوش‌هايي كه بايد مدام دارو مصرف كني تا كم شوند وبعد هم براي از بين بردن لكه‌هاي همين جوش‌ها بايد هزار و يك دارو مصرف كني تازه معلوم نيست با مصرف اين قرص‌ها چه بلايي سر معده‌ات آورده‌اي...»

تلنگر دكتر فرصتي شده بود كه با خودم فكر كنم واقعاً چرا آنقدر دنبال لاغري هستم؟ همه اطرافيانم بارها گفته بود كه صورتم وقتي تپل‌تر است جذاب‌تر است. حتي يكي از دوستانم هم به شوخي مي‌گفت: «بابا چرا اصرار مي‌كني، به بعضي‌ها لاغري مياد به بعضي‌ها تپلي، از طرفي تو چاق نيستي، تپلي!». حالا مانده‌ام من و يك عمر تجربه احمقانه در راستاي لاغرشدن و تعبير و تفسير اطرافيانم در مورد چاقي و تپلي ...

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها