کد خبر: 614791
تاریخ انتشار: ۱۰ مهر ۱۳۹۲ - ۱۵:۵۰
مسئوليت‌پذيري قرباني محبت بي‌دريغ مادرانه مي‌شود
كشتي‌هايش انگار غرق شده‌اند! غم از چهره‌اش مي‌بارد. نيازي نيست زبان باز كند تا بداني چقدر مستأصل است! رنگ رخسار خبر مي‌دهد از سر ضمير!

دنيا حيدري | نگاه دور و برش كه مي‌كند، سرش گيج مي‌رود. همه جا در هم و برهم است. هيچ چيز جاي خودش نيست. دلش مي‌خواهد مثل هميشه بهانه‌اي بياورد و برود داخل اتاقش و در را محكم ببندد و خودش را به خواب بزند تا وقتي كه همه چيز به حالت عادي برگردد. آنوقت سرحال و قبراق بيايد و خودش را روي مبل ولو كند براي همراهي با خانواده يا خوردن ميوه!

چند روزي است كه سعي كرده به همان روش قديمي رفتار كند، اما نتيجه‌اش در هم و برهم شدن هر چه بيشتر خانه شده و كوهي از كارهايي كه اگر به موقع انجام مي‌شد، الان مثل يك مسئله لاينحل اشك به چشمانش نمي‌آورد. اما اين حرف‌ها برايش مفهومي ندارد وقتي هرگز حتي براي يك روز هم كه شده مسئوليت هيچ يك از اين كارها را به دوش نكشيده است!

خوشحال و خندان مغازه‌ها را دور مي‌زند. خريد كردن و ديدن مغازه‌ها، آن هم ويترين‌هايي كه عروس‌هايي با لباس‌هاي زيبا را در خود جاي داده لذت بخش‌ترين كار دنياست. يا سرك كشيدن به طلافروشي‌هايي كه زرق وبرقشان چشم‌ها را به خود خيره مي‌كند. هرچه فكر مي‌كند نمي‌تواند انتخاب كند كه رصد كردن كدام مغازه‌ها برايش جذاب‌تر است؛ لباس عروس‌فروشي‌ها، طلا فروشي‌ها يا مغازه‌هاي ديگر. كلاً خريد كردن و دور زدن در بازار دوست‌داشتني‌ترين كاري است كه هر وقت خوشحال يا ناراحت باشد، مي‌تواند سر ذوقش بياورد و حالا اين دور زدن‌ها از قبل هم جذاب‌تر است وقتي براي شروع يك زندگي تازه است.

از قيافه‌اش پشيماني فرياد مي‌زند. در تصوراتش تمام زندگي مشترك در تفريحات دو نفره و چرخ زدن در مغازه‌هاي رنگارنگ خلاصه مي‌شد و شركت كردن در مهماني‌هاي مختلف. اما حالا همه آن روزهاي خوب انگار تمام شده و قول واقعي اين زندگي جديد خودش را به رخ مي‌كشد.

اتاق‌هايي كه ساعت‌ها زمان مي‌خواهد مرتب كردنشان. گازي كه بايد شعله‌هايش روشن باشد و قابلمه‌هايي كه روي آن خودنمايي مي‌كنند بايد پر باشد و شكم‌هاي گرسنه را سير كند. ظرف‌هايي كه تا ديروز حتي نمي‌دانست كي تميز مي‌شوند بعد از آنكه غذاها و ميوه‌هاي داخل آن تمام مي‌شود و روي سينك ظرفشويي تلنبار مي‌شوند.

نگاه اطراف كه مي‌كند، دلش مي‌خواهد زمان به عقب بازگردد تا شايد تصميم ديگري بگيرد. تصميمي كه نخواهد او را برابر كوهي از مشكلات بگذارد. مشكلاتي كه حالا تمام مسئوليتش به دوش خود اوست و نمي‌تواند هيچ رقمه از زير بار آن شانه خالي كند. حالا خودش است و خودش و يك دنيا مسئوليتي كه تا ديروز به آن فكر هم نكرده بود!

شام كه تمام مي‌شود، بعد از يك تشكر خوش آب و رنگ از مادر خود را به تلويزيون مي‌رساند و به تماشاي سريال مورد علاقه‌اش مي‌نشيند. اما يك لحظه چيزي به ذهنش مي‌رسد و گردنش را كمي به سمت مادر مي‌كشد و ناهار فرداي شوهرش را يادآوري مي‌كند. مادر هم به رسم هر شب چند قابلمه برايش پر مي‌كند كه هم ناهار فرداي دامادش باشد و هم باشد براي شب‌ها يا روزهايي كه او نيست و دختر دسته گلش در خانه تنهاست و براي سيركردن شكمش سراغ يخچال مي‌رود.

اين عادت هميشگي مادر است از روزي كه دخترش را روانه خانه بخت كرده. پختن شام و ناهاري كه حالا در شمارش نفراتش يكي اضافه شده و آن آقاي داماد است. اما اين يك نفر به اندازه چند نفر است وقتي كه در راه بدرقه چند قابلمه زير بغلش مي‌زند و غذاي چند روز آينده را هم با خود مي‌برد.

اما حالا، چند روزي است كه همه چيز تمام شده. از روزي كه مادر راهي مسافرت شده تا به امروز، همه داشته‌هايش در يخچال و فريزر ته كشيده و حالا دختر دسته‌گلش مانده و داشته‌هاي خودش كه در واقع همه‌اش هيچ است!

ياد روزهايي مي‌افتد كه سرخوش و بي‌خيال از تمام مسائل و مشكلات، ويترين مغازه‌ها را سياحت مي‌كرد و وقتي به خانه مي‌رسيد، همه چيز از چاي تا غذا و. . . برايش آماده و مهيا بود و حتي لحظه‌اي هم به اينكه چطور همه اين امكانات آماده شده فكر هم نكرده بود. اما امروز، بايد به همه آن روزهايي كه رفته، روزهاي بي‌مسئوليت و آرام و همه روزهاي باقيمانده‌اي كه همه آن مسئوليت‌هاي نداشته ديروز را بر گردنش گذاشته بينديشد. ديگر مادر نيست كه فكر ناهار امروز و فردا و شام‌هاي شب را بكند. مادري كه به بهانه سر زدن مي‌آمد و همه جا را دسته گل مي‌كرد و مي‌رفت. مادري كه قبل از آمدن مهمان‌ها همه چيز را مهيا كرده بود و قبل از آنكه اولين مهمان زنگ خانه را به صدا در آورد، چادرش را بر سر كرده و دخترش را با ضيافتي كه ترتيب همه چيز آن داده شده بود تنها مي‌گذاشت و مي‌رفت. مادري كه حتي قبل از خارج شدن از خانه نكات گفتاري را هم گوشزد مي‌كرد و يادآور مي‌شد كه دخترش بايد چطور و چه چيز را كجا بگويد و چه چيز را كجا نگويد. اما مسافرت بي‌موقع مادر حالا همه چيز را به هم ريخته و او را با كوله باري از مشكلات تنها گذاشته است.

اين مسافرت مثل يك سيلي محكم بود. سيلي كه صداي زنگ آن هنوز هم در گوشش مي‌پيچد. سيلي كه خيلي از مسئوليت‌هايي را كه در تمام اين مدت به عهده او بوده و ديگري انجام مي‌داده را يك بار ديگر يادآوري مي‌كند اما اين بار نه با صداي مهربان مادر، بلكه با چهره تلخ واقعيتي كه نمي‌توان منكر آن شد.

خوب كه فكر مي‌كند، حالا از مادر گله‌مند است. از مادري كه تمام اين سال‌ها بار مسئوليت او را به دوش كشيده و كارهايش را انجام داده. به بهانه درس خواندن، خستگي يا حوصله نداشتن اما همين مسئوليتي كه مادر به جاي او به دوش كشيده اجازه نداده با وجود تمام سال‌هايي كه در جامعه گشته و گذرانده، بتواند مسئوليت‌پذير بودن را ياد بگيرد و برقراري ارتباط با ديگران را. ديگراني كه پدر و مادر نيستند كه بر سر هر مسئله‌اي، چشم بر حق خود ببندند و براي نشاندن لبخند رضايت روي لبان فرزندانشان، حق را به ناحق هم كه شده به آنها بدهند.

حالا كه به خودش آمده، ياد زمان زيادي كه از دست رفته افتاده. زماني كه ديگر نمي‌تواند بازش گرداند اما بايد براي جبران چوب حراجي كه به آن زده، از همين امروز شروع كند. از همين اتاق به هم ريخته‌اي كه يك عمر ديگري برايش مرتب مي‌كرد. از گازي كه تنها وظيفه‌اش در طول اين مدت گرم كردن غذاهايي بود كه باز هم كار دست مادر بود.

نه، نه جزوه‌اي در كار است و نه كسي كه بخواهد از روي دستش تقلب كند. نه بهانه درس خواندن فايده دارد و نه بي‌حوصلگي. حالا بايد جور همه آن سال‌هايي كه زحمتشان را بر دوش مادر گذاشته بود، بكشد. همه آن سال‌هايي كه به خوشي گذشت تا امروز، چهره‌اش را ناخوشي ماندن درس‌ها براي شب امتحان در هم ببرد.

نفسي عميق مي‌كشد و خود را براي يك كنكور جانانه آماده مي‌كند. راه گريزي نيست. زندگي تمامش رو به جلو است و هيچ دكمه‌اي براي به عقب برگشتن ندارد. راحتي ديروز، نتيجه‌اش سختي امروز است. دلسوزي‌هايي كه لبخندي شيرين بر لبانش مي‌نشاند، حالا اخم‌هاي عميقي بر پيشاني‌اش انداخته اما حالا خوب مي‌داند كه ديگر خودش است و خودش. ديگر امروز را هم نبايد از دست دهد تا فردا پشيمان‌تر از امروز، اخم‌ها و غم‌هايش بيشتر شود. امروز، روز جبران است. جبران همه روزهايي كه پيش از اين در بين شادي‌هاي زودگذر حراجشان كرده بود و حالا حسرتشان را مي‌خورد. حسرتي كه البته بايد ياد بگيرد براي دخترش به ارث نگذارد. دختري كه حالا فكر مي‌كند هرگز نبايد مثل او بدون يادگيري خيلي از مسائل روزهايش را سپري كند و بايد از همان ابتدا مسئوليت‌هايش را خودش به دوش بكشد تا يك چنين روز تلخي را كه او تجربه كرده، هرگز تجربه نكند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها