در چنين روزهايي درسال 1331، فدائيان اسلام درپي دستگيري رهبر خود توسط دولت دكتر محمد مصدق، در جستوجوي راهي براي آزادي شهيد نواب صفوي بودند. آنان در پي تكاپوي بيفرجام خود تصميم گرفتند در پوشش ديدار با آن شهيد به زندان بروند و اعلام تحصن كنند. اين تحصن ماجرايي شگفت دارد و در نوع خود در تاريخ معاصر ايران بيبديل است. اينك پس از سپري كشتن 62 سال از اين واقعه، حجتالاسلام والمسلمين سيدمحمدعلي لواساني از متحصنين و ياران شهيد نواب صفوي روايت اين واقعه را بازميگويد.
با تشكر از جنابعالي به لحاظ شركت در اين گفت و شنود، لطفاً در آغاز بفرماييد كه علل دستگيري و زندان 20ماهه شهيد نواب صفوي در دوره حكومت دكتر مصدق چه بود؟
بسم الله الرحمن الرحيم. علـــت دستگيري شهيد نواب صفوي كه منجر به تحصن 51 نفري فدائيان اسلام در زندان قصر شد، اين بود كه ايشان دو سال پيش از دستگيري در ساري به يك دكان شرابفروشي هجوم برده بود. او نهي از منكر، ارشاد و هدايت كرده بود، آنها زير بار نرفته و احتمالاً او را مسخره كرده بودند. ايشان هم هجوم برده و شيشههاي شراب را به هم ريخته و شكسته بود. به همين دليل غياباً براي ايشان پروندهاي درست شده بود. دولتهاي قبلي جرئت نكردند اين پرونده را به جريان بيندازند و مرحوم نواب را به جرم حمله به دكان شرابفروشي دستگير كنند. آقاي مصدقالسلطنه به خودش جرئت داد و اين پرونده را مطرح كرد و ايشان را به جرم اينكه محكوم به دو سال زندان است، اينكه شرابخانهاي را در ساري به هم زده است، گرفتند و زنداني كردند.
در اين مدت پرونده ديگري هم عليه ايشان درست شد يا دستگيري صرفاً به همان پرونده اول معطوف بود؟
البته در مدت زنداني او پروندههاي ديگري هم برايش درست شد. وقتي در زندان داخله معروف به زندان داخله و زندان عمومي كه 1500،1600 نفر در آنجا زنداني بودند، آنها به مردم فشاري ميآوردند يا كساني را شكنجه ميدادند يا آنها را ميزدند يا كمغذايي بود، ايشان در زندان سروصدا يا اعتصاب غذا ميكرد يا ميز افسر نگهبان و در و پنجره را ميشكست. هر زمان كه ايشان كاري انجام ميداد، پروندهاي براي ايشان تشكيل ميدادند و به علت خرابكاري در زندان محكوميت روي محكوميت براي ايشان درست ميشد و به همين دليل مدت زندان ايشان دو سال طول كشيد.
ظاهراً در آن دوره فدائيان اسلام، پس از اينكه از همه راه و روشها براي آزادي رهبر خود نااميد شدند، در زندان دست به تحصن زدند. با عنايت به اين كه خود جنابعالي هم جزو متحصنين بوديد، بفرماييد كه زمينههاي اين رويداد چگونه شكل گرفت؟
موضوع تحصن واقعاً موضوع فوقالعادهاي بود كه تا آن زمان اتفاق نيفتاده بود و در هيچ جاي دنيا و پس از آن هم تا امروز اتفاق نيفتاده است و فكر نميكنم در آينده هم چنين اتفاقي بيفتد. يك روز از مجموعه جمعيت مرحوم واحدي را براي جلسهاي دعوت كردند. اتفاقاً همراه با مرحوم پسرعمويم مرحوم آقاي خوشنيت- كه مؤلف كتاب زندگاني مرحوم نواب بودند- بوديم. ما به آن جلسه دير رسيديم و تقريباً مجلس تمام شده بود، يعني مذاكرات، صحبت، پيشنهاد و اين حرفها تمام شده و شرط هم اين بود كساني كه ميخواهند بيايند اول وقت بيايند و اگر دير بيايند ديگر پذيرفته نيستند. از آنجايي كه محبت زيادتري نسبت به من داشتند، وقتي رسيدم مرحوم واحدي آن مسائل را تكرار كرد كه براي استخلاص رهبر عزيزمان آقاي نواب قصد داريم تحصني برگزار كنيم. شايد بتوانيم صدايمان را به دنيا برسانيم يا با مسئولان بتوانيم در رابطه قرار بگيريم و صدايمان را بشنوند تا نتوانند تجاهل كنند و اين مسئله را نشنيده بگيرند. هر كس آمادگي دارد در اين تحصن شركت كند در اينجا اعلام آمادگي كند. پيش از ما عدهاي از آن افراد اعلام آمادگي كرده بودند.
چه شد كه تصميم گرفتيد در آن تحصن شركت كنيد؟ محرك اصلي شما براي اين تصميم چه بود؟
وقتي تصميم به تحصن را به من هم گفتند، من گفتم: «بايد فكر كنم و نميتوانم در اين باره الان اعلام آمادگي كنم». گفتند: «يا بايد در همين مجلس اعلام آمادگي كني يا رد كني». امتناع كردم از اينكه در آنجا اظهار عقيده كنم. از آنجا بيرون آمديم و با همان عموزادهام مشورت كرديم و تا پاسي از شب در منزل نشستيم و اطراف موضوع را سنجيديم. بالاخره تصميم گرفتيم يكي از ما دو نفر شركت كنيم كه پسرعمويم اصرار داشت او باشد. گفتم: «نه، من از تو آزادترم. تو مقيدتر هستي، چون من طلبه و آخوندم و مشكلاتم كمتر است. پس من شركت ميكنم». در جلسه عمومي شب شنبه كه به خيابان ري، مجلس فيلسوف يا كاظميه روبهروي كوچه دردار رفتيم، در آنجا اعلام آمادگي كردم. گرچه ديگر از كسي نميپذيرفتند ولي از من پذيرفتند و در آن تحصن شركت كرديم. تحصن در زندان قصر بود. ديدار با مرحوم نواب استثنائاً ديداري حضوري بود، يعني به افراد اجازه ميدادند به داخل بند و اتاق ايشان بروند و وي را ببينند. آن روز مقدماتي را از پيش فراهم كرده بودند كه افراد بيشتري براي ديدار ايشان بروند. مثلاً پنج نفر ميرفتند، بيرون ميآمدند و پنج نفر بعدي ميرفتند. بالاخره ترتيبي داده بودند كه مثلاً وقتي 10 نفر داخل ميرفت، دو نفر از آنها ميماندند و هشت نفر بيرون ميآمدند. آنهايي كه براي تحصن اعلام آمادگي كرده بودند ميماندند و بقيه بيرون ميآمدند. تا پس از نماز مغرب كه در آنجا اعلام شد: «ما 51 نفر در اينجا خواهيم ماند و از زندان بيرون نخواهيم رفت تا تكليف نواب روشن و معلوم شود بالاخره دولت با ايشان چه خواهد كرد. سرنوشت ما با سرنوشت ايشان گره خورده و توأم است و ما در خدمت ايشان هستيم.»
چه شد كه تحصن شما اين همه بازتاب پيدا كرد؟ آيا به خاطراين نبود كه اين كار، يك اقدام نامتعارف بود؟
اين كار حادثه فوقالعادهاي در نظر مردم، جهان و بهخصوص زندانبانها، اداره زندان و مسئولان بود. وقتي افراد را به زور ميگيرند و به زندان ميبرند، هزار واسطه، پول، آبرو و حيثيت خرج ميشود تا از زندان بيرون بيايند، اينها چه افرادي هستند و واقعاً چه ميگويند كه بلند شده و داخل زندان رفتهاند و ميگويند ما را زنداني كنيد.
ما از زندان بيرون نميآييم تا تكليف اين شخص روشن شود. از آن 51 نفر آقاي سيدمحمدعلي ميردامادي، آقاي شيخ محمود صادقي، آقا سيدهاشم حسيني، شهيد مهدي عراقي، اصغرعلي حكيمي، علي احرار، حاجقاسم باقرنژاد معمار، هاشم اماني، عباس بختيار چلويي، احمد شهاب بداغلو و خودم را به خاطر ميآورم. اينها اقدام به تحصن كردند. بلافاصله رئيس زندان، سرهنگ نظري آمد. آدم بسيار خشن و از آنهايي بود كه چشمهايش قدرت هيپنوتيزم داشت. وقتي نگاه ميكرد چشمهايش گرد ميشد. اتفاقاً همين خصوصيت در مرحوم نواب هم بود كه وقتي به كسي زل ميزد، چشمهايش گرد ميشد و حالت گيرندگي داشت. سرهنگ نظري آمد بين دو تا در زندان و جمعيت در وسط زندان قرار گرفت. او افراد و مرحوم نواب را تهديد كرد. مرحوم نواب با كمال قدرت در برابر نظري ايستاد و گفت: «من به اينها براي آمدن به اينجا تكليف نكردهام. اينان وظيفه خودشان ديدند كه بدون نظر و درخواست من آمدند ولي تا زماني كه اينجا باشند از ايشان حمايت و پشتيباني ميكنم و نميگذارم خاري به پاي اينها برود. اين وظيفه من است. من تا الان نميخواستم، ولي از حالا به بعد مهمان من هستند و از آنها دفاع ميكنم و احدي نميتواند متعرض به اينها شود.»
تحصن شما چند روز طول كشيد؟ متحصنين امور روزمره خود را چگونه اداره ميكرد؟
به اين حالت 16 يا 17 شبانهروز را در زندان متحصن بوديم و تمام راههاي نفوذي به داخل زندان را پست گذاشتيم كه در تمام 24 ساعت برادران ما نگهباني ميدادند و كليد زندان در دست ما بود. كسي نميتوانست بدون اجازه و خواست ما داخل زندان بشود. اداره زندان را با دست خالي به دست گرفته بوديم. آنها تصور ميكردند همان طوري كه داخل زندان شديم، اسلحه و مهمات و اين چيزها را هم همراه خودمان آورده و مسلحيم، درحالي كه نان و سيبزميني هم نداشتيم در آنجا بخوريم! برادران از بيرون براي ما مقداري سيبزميني و نان يا چيزي ميفرستادند. در اين مدت با حداقل قوت در آنجا زندگي ميكرديم. البته مرحوم نواب در بند 3 شماره 2 زندان سياسي قرار داشت. در بند 1 و 2 كمونيستها و تودهايها بودند كه بخشي از آنها همان افرادي بودند كه نيمه شب فرار كرده و به شوروي رفته بودند. ما از دو دري كه از بندهاي آنها براي رفت و آمد در زمان ملاقات به هال باز ميشد جلوگيري نكرديم و معلوم شد از طريق آشپزخانه كه پشت آن بندهاست تقريباً 500 كماندوي مسلح از بيرون ديوار را شكافتند و وارد زندان شدند. به در بندها و جلوي بندهاي آنها پرده زده بودند كه مانع ديد باشد. تقريباً يكي دو ساعت از شب رفته و تازه ملاقات آنها تمام شده بود و هنوز درها را نبسته بودند كه يك مرتبه به داخل زندان يورش آوردند.
مهاجمين چند نفر بودند و شما چند نفر؟ موازنه يك به چند بود؟!
حدود 500 كماندو با باتومهاي مخصوص و اسلحه ريختند. ما 51 نفر بوديم و آنها 500 نفر. ما به داخل بند رفتيم و در بند را بستيم و سه ساعت و نيم الي چهار ساعت در مقابل آنها مقاومت كرديم. البته ما عدهاي را مجروح كرديم و عدهاي هم از ما مجروح شدند كه يكي احمد شهاب بود. طوري صدمه ديده بود كه وقتي ما را به شماره 4 منتقل كردند نتوانستيم او را تشخيص بدهيم. تا اينكه خودش گفت: «من احمد شهاب هستم». صورتش به اندازهاي ورم كرده بود كه تشخيص دادني نبود. سپس يك يك ما را از آنجا بيرون آوردند. دو صف پليس ايستاده بود. آنها هر كس را كه از اتاق بيرون ميآمد ميكوبيدند تا بيرون بيايد. بيرون هم همه را جمع و دور افراد را با مسلسل محاصره كردند، طوري كه فكر ميكرديم الان همين جا همه را تيرباران ميكنند، ولي ما را به زندان شماره 4 منتقل كردند. افتتاح زندان شماره 4 به دست ما بود. زنداني جديدالبنا بود و تا آن زمان كسي در آنجا نبود. وسايل و تجهيزات و اين حرفها نداشت، حتي رئيس هم نداشت كه همان شب همه را درست كردند و آوردند در آنجا مستقر شدند. تقريباً دو هفته آنجا بوديم. بعد افراد را براي بازجويي به بيرون ميبردند و برميگرداندند. در نتيجه 13، 14 نفر از ما را كه تشخيص دادند كله گندههاي اين حركت هستيم، نگه داشتند و بقيه را مرخص كردند.
نهايتاً چندنفر از شما را نگاه داشتند؟
البته در ابتدا 13 نفر بوديم بعد 14 نفر شديم. از آن 14 نفري كه در آنجا مانديم اينها را به ياد ميآورم: آقا سيدهاشم حسيني، آقاي صادقي، بنده، آقاي ميردامادي كه آن موقع ملبس به لباس روحانيت نبود، علي احرار، حاجقاسم باقرنژاد، مهدي عراقي و علي حكيمي. آقا سيدمحمد واحدي نبود، ايشان جزو افرادي بود كه تبعيد شده بود و بعد او را براي دادگاه و محاكمه آوردند. در مدتي كه در آنجا بوديم از طرف دادگستري اكثراً براي اينكه راهحلي پيدا كنند ميآمدند.
مرحوم نواب دخالتي درماجراي شما نداشت؟
مرحوم نواب هيچ دخالتي در اين كار نميكرد و ميگفت: «امر اينها به دست خودشان است و ميتوانند تصميم بگيرند». براي همين ما هم براي مذاكره حاضر نبوديم. صحبت از اين بود كه فاطمي به نمايندگي از طرف مصدق براي مذاكره به آنجا بيايد. در نهايت هم نيامد.
چرا نيامد؟
آن وقت درك نميكردم ولي بعدها متوجه شدم چرا دكتر فاطمي نيامد. دليلش آن بود كه ميترسيد به زندان بيايد و مبادا به گروگان گرفته شود. افراد مسئول رده بالا و ردههاي نزديك به مصدق از ترس اينكه مبادا گروگان گرفته شوند حاضر نبودند به آنجا بيايند. بنابراين به هر حيلهاي از آن امتناع ورزيدند و حاضر بودند در خارج از زندان با مرحوم واحدي تماس بگيرند و مسائل را با آنها حل كنند. افرادي كه ميآمدند افراد دونپايه بودند كه ما هم حاضر نبوديم با آنان مذاكره كنيم. بعد هم متوسل به زور شدند كه ما اجباراً از مرحوم نواب جدا شديم و آمديم شماره 4. ما 14نفر براي شش ماه در آنجا زنداني بوديم. بعد از شش ماه كار به دادگاه و دادگستري كشيد و تقريباً 10 الي 16 روز محاكماتمان به طول انجاميد كه شش تن از وكلاي مدافع بهطور رايگان از ما دفاع كردند. البته از افرادي بودند كه مخالف مصدق و آن جو بودند، براي همين از ما دفاع ميكردند. يكي از آنها مدير روزنامه «داد» عميد نوري بود. ديگران سيدمهدي رضوي، جعفر جهان و سيدابوالقاسم كه يكي از آنان ميخواست نماينده قم شود. اگرچه دفاعيات آنها براي ما مفيد نبود، بالاخره محكوم به چهار تا شش ماه حبس شديم. البته تعدادي از افرادي را كه جزو متحصنين نبودند نيز در اين دادگاه شركت دادند از جمله محمد واحدي. او در روز آخر دادگاه در دفاعياتش اظهار كرد مرا به اعدام محكوم و برادرانم را آزاد كنيد. ما آزاد شديم و او آزاد نشد. ايشان محكوم شد و به همان زنداني كه مرحوم نواب در آنجا بود منتقل شد.
شرايط عمومي شما در مقطع برقراري تحصن و بعد از آن در دوره سپري كردن حبس چگونه بود؟
اين تحصن در ديماه 1330 رخ داد و آن زمان هوا بهشدت سرد بود، طوري كه اگر زغالسنگ به بخاريهاي آنجا- كه با زغالسنگ گرم ميشدند- نميرسيد يا آنها عمداً نميآوردند سرما در آنجا بيش از گرسنگي ما را اذيت ميكرد كه هيچ وقت فراموش نميكنم. يادم ميآيد يك شب تقريباً ساعت از 12 گذشته بود كه نگهبانيام تمام شد و آمدم بخوابم تا نفر بعدي سر پست برود. نزديك بخاري جايي نبود من بخوابم. هر چه تلاش كردم جايي براي خوابيدن پيدا كنم كه گرم باشد پيدا نكردم. اتاقي بود به صورت آشپزخانه به آنجا رفتم و هر چه تلاش كردم بخوابم نتوانستم، چون هوا بهشدت سرد بود. لبادهام را زيرم انداختم و عبا را رويم كشيدم و پاهايم را جمع كردم. دو سه ساعت تحمل كردم تا پست بعدي كه بلند شوم و جاي يك نفر را بگيرم. حتي وقتي ما را به شماره 4 برده بودند، آنجا هم سرد بود و روزهاي اول را به زحمت ميگذرانديم. مرحوم نواب بعد از اين جريان ظاهراً به فاصله كمتر از يك ماه آزاد شد.
بهانه دستگيري مرحوم نواب از منظر افكار عمومي و بسياري ديگر، ناموجه ونامعقول به نظر ميرسيد. ضمن اينكه كيفيت كار هم نشان ميداد كه مقصود ديگري در ميان است. از نظر شما علت اصلي اين دستگيري چه بود؟
جبهه ملي به نواب وعده كرده بود كه اگر دستمان به قدرت برسد و روي كار بياييم، احكام اسلام را اجرا خواهيم كرد، منتها وقتي آقايان جبهه ملي به قدرت رسيدند و كارشان بالا گرفت، از اينكه با نواب كنار بيايند و كاري كنند جا زدند. روزي گفتم: «آقا! وقتي در اعلاميههاي خود مينويسيد احكام اسلام مو به مو اجرا شود، كسي در اين زمان نميتواند اين كار را بكند». ايشان فرمود: «من اين را مينويسم، اگر چهار تا كار را بكنند، من كوتاه ميآيم: بيحجابي، قمارخانهها، ساز و آواز و مشروبفروشيها را جمع كنند». ايشان ميگفت: «حتي اگر اجرا نشود، امروز دست شما باز است در مجلس حرف ميزنيد. ممكن است اين قدرت از دست شما برود. شما امروز بياييد، تصويب كنيد. وقتي اينها را تصويب كرديد، اگر در مقام اجرا معطل ماند، بالاخره روزي ممكن است كسي صدايش بلند شود كه چنين قوانين تصويبشدهاي داريم، چرا اجرا نميشود؟» اما نه تنها هيچ كدام اينها را نكردند، بلكه به عكس ايشان را گرفتند و به زندان بردند. در مدت طولاني كه ايشان در زندان بود، نتيجه اين شد كه در زندان هم از فدائيان اسلام حركتي صادر شد.