کد خبر: 613157
تاریخ انتشار: ۳۰ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۵:۳۳
گزارش يك دانشجوي كارشناسي ارشد از قلب رابطه‌هاي طبيعت وسط گرفتاري دفاع از رساله
صداي علي‌شير ـ كارگر پدرم ـ را مي‌شنوم كه به عيسي ـ پسرش ـ مي‌گويد از يك تا 10 را بشمارد. عيسي پسر بچه بامزه 8 ساله‌اي است كه هميشه سر زانوان شلوارش ساييده شده و هميشه خاك و خاشاك به لباس‌هايش چسبيده و بي‌شك يك استاد ماهر در يافتن كندوهاي عسل كوهي است.

زهرا انصاري | عيسي مي‌شمارد: يك، دو، سه، . . . جلو مي‌رود‌ اما بعد پنج مي‌گويد هشت. جاي شش و هشت را اشتباه مي‌گويد، پدرش مي‌گويد بايد صحيح تكرار كني وگرنه تنبيه مي‌شوي و بايد تا قله كوه بدوي. عيسي مستأصل مانده، نگاهي به كوه مي‌اندازد و نگاهي به پدر و اعداد را باز در دهانش مزه مزه مي‌كند. انگاري يكدفعه تصميم مهمي مي‌گيرد و به سمت كوه مي‌دود. پدرش شكوه‌كنان مي‌گويد هر كاري مي‌كنم اين پسر از 1 تا 10 را درست نمي‌شمارد. در دلم مي‌گويم، حالا من كه بلدم اعداد را تا رقم‌هاي زياد بشمارم، چه كرده‌ام و كجاي دنيا را فتح كرده‌ام كه عيسي با جابجايي ترتيب‌هاي 6 و 8 نتوانسته انجام دهد. راهم را به سمت كوه مي‌گيرم. خيلي وقت است به باغ پدرم نيامده‌ام؛ تقريباً به يك سال مي‌رسد. اين روزها بيش از 12 ساعت در روز پاي لپ‌تاپ نشسته‌ام و تا دلتان بخواهد به جستجوي مقاله گذرانده‌ام براي پايان‌نامه كارشناسي ارشدم، حالا براي تجديد قوا به دل باغ پناه آورده‌ام. عيسي خيلي جلوتر از من به سمت كوه مي‌دود. كوهي كه كنار باغ پدرم است خيلي خيلي بلند است. هيچوقت متر نكرده‌ام ببينم به دماوند مي‌رسد يا نه؟!! شايد تا الان كسي كشفش نكرده باشد، البته كه براي خودش دماوندي است و طي ساليان ابهتي براي خودش دست و پا كرده.

عيسي مي‌ايستد تا به او برسم، بعد دستش را مي‌گيرم و با هم مي‌رويم. مي‌پرسد: راست است كه قرار است دكتر شوي؟

ـ نه! دارم فوق ليسانس مي‌خوانم.

عيسي مي‌خواهد برايش توضيح دهم فوق ليسانس يعني چه؟ چيست و كجاست؟

ـ فوق ليسانس يك موجود جاندار نيست. دو سال درس خواندن است يعني مجموعاً بايد 18 سال درس بخواني تا برسي به اينجا. ته‌اش يك چيزي مي‌نويسي به نام پايان‌نامه. يعني انگار آن دو سال هيچ و همه چيز خلاصه مي‌شود در اين چند ماهي كه بايد پايان‌نامه نوشته شود. من هم حالا دارم پايان‌نامه‌ام را مي‌نويسم.

مي‌پرسد پايان‌نامه يعني چي؟ مي‌گويم يعني بالاي صد صفحه چيز علمي بنويسي. حالا اين هم شد توضيح براي اين بچه؟ خودم هم نفهميدم پايان‌نامه چيست. اصلاً حرف‌هايم برايش جذاب نيستند. دستش را رها مي‌كنم، انگار پروانه‌اي باشد كه از مشتم رها شده باشد، بال مي‌زند و از من دور مي‌شود.

گرفتار پايان‌نامه كارشناسي ارشدم و تا گوش شنوايي بيابم از سختي‌هايش مي‌نالم حتي اگر آن گوش، گوش عيساي 8 ساله باشد. اينجا در اين اوج زيبايي طبيعت هم طناب گيردار رساله‌ام رهايم نمي‌كند. عجيب حرص مي‌زنم كه قسمت ادبيات تحقيقم را پربارتر كنم با اينكه زمان زيادي تا تحويل پژوهشم نمانده. مدتي است پكر شده‌ام، تا ‌امروز هر مقاله و پژوهش داخلي كه مي‌بينم حرف‌ها را تكرار كرده‌اند؛ انگاري همه اين محققان در يك مكان گردهم ‌آمده‌اند و از منابع يكساني استفاده كرده‌اند و يكي بلندبلند برايشان ديكته نوشته است. تكرار و تكرار و تكرار. براي يافتن حرف‌هاي تازه بايد دست به دامان ترجمه شوم؛ ساعت‌ها دست و پا شكسته ترجمه كرده‌ام؛ مدل تحليلي و مفهومي تحقيقم را از دل مقالات بيرون كشيده‌ام و بارها براي تأييد نزد استادم فرستاده‌ام و بارها مهر برگشت خورده. حالا باز من شانس آورده‌ام، استاد راهنمايم، دكتر«م» فوق‌العاده هستند و خيلي خوب راهنمايي‌ام مي‌كنند هر چند كمي دير جواب مي‌دهند. ولي خيلي از دوستانم از كم‌كاري اساتيدشان ناليده‌اند. فكر كنم از من خوش‌شانس‌تر، افشان دوستم باشد كه در هر تماس تلفني‌اش از پيشرفت و يافته‌هاي جديد تحقيقش مي‌گويد.

چه زود نفسم مي‌برد از راه رفتن و كوهنوردي؛ فكر كنم دارم پير مي‌شوم. دست به كمر مي‌زنم و باغ را نگاه مي‌كنم. همه خيلي ريز شده‌اند، از اين بالا باغ مثل يك عروس زيبا با لباس سبز پررنگ به نظر مي‌رسد. يادم مي‌آيد بچه كه بودم وقتي به اين كوه مي‌رسيدم مدام ذوق داشتم هر چه زودتر قله‌اش را فتح كنم و هيچ وقت هم نشد تا انتهاي راه بروم.

حالا من در پي فتح كردن قله كارشناسي ارشد هستم، نه با شادي و مسرت بلكه با دلهره. هنوز پرسشنامه‌هايم تكميل نشده و دوستانم مرا وسوسه مي‌كنند كه خودم اين‌ها را پر كنم و بدهم تحليل‌شان كنند ‌اما حيفم مي‌آيد زحمتم بيهوده باشد. وقتي پرسشنامه‌ام را براي كسي مي‌فرستم و مجبورم چند بار تماس بگيرم تا جواب دهند، اين حس به من دست مي‌دهد كه كاسه گدايي دست گرفته‌ام. نمي‌دانم تجربه كرده‌ايد يا نه؛ يكي از بدترين احساس‌هاي دنياست! آهاي كوه، تو هم مي‌شنوي؟ فكر كنم اگر خيلي از پايان‌ نامه‌ام بنالم دلت به درد‌ آيد و ذره ذره آب شوي! آهاي آقاي كوه يا شايد خانم كوه، اگر بداني ترسيم مدل تحقيقت چه سخت است، البته مدل تحليلي سخت تر از مدل مفهومي است؛ يعني زياد هم سخت نيست ولي استاد كه گير دهد سخت مي‌شود. اگر بداني چند روز معطل مي‌ماني تا استادت جواب ايميل‌هايت را بدهد و پرسشنامه‌ات را تأييد كند. مي‌داني از همه بدتر اينكه دست به دامان مقالات خارجي شوي و بعد ببيني كه به بهترين و به‌روزترين سايت‌هاي علمي دسترسي نداري؛ اين ديگر قوز بالا قوز است كه از يافته‌هاي جديد هم بي‌اطلاع باشي.

تازه من تنها نيستم، دوستي از تبريز، يكي تهران، يكي شيراز... همه گير اين به اصطلاح پژوهش هستند و خيلي‌ها در نهايت مجبورند لقمه جويده و ‌آماده ديگران را سر سفره پايان‌نامه بياورند، يعني همان كپي كردن. البته وقتي آدمي كساني را همدرد خودش مي‌بيند كمي دلش آرام مي‌گيرد! هر چند اين نهايت بدجنسي باشد.

مثلاً ‌آمده‌ام روحيه‌ام عوض شود و باز همه فكرم جمع و جور كردن رساله است. از روي تخته سنگ بلند مي‌شوم و راهم را در كوه پي مي‌گيرم. عيسي، يك جايي توقف كرده و سرش را در حفره‌اي برده؛ صدايش مي‌كنم، او همچنان با چيزي درگير است. زنبورهايي بالاي سرش وول مي‌خورند و وز وز مي‌كنند، هر چه صدايش مي‌زنم توجه نمي‌كند و بعد سرافرازانه كندويي را كه قطره‌هاي عسل از آن مي‌چكد نشانم مي‌دهد. خيلي در كارش خبره است، فكر نكنم زنبورها دلشان‌ آمده باشد كه بچه به اين شيريني را نيش بزنند.

جايي بالاتر كنار هم مي‌نشينيم و او تكه‌اي از كندو را جدا مي‌كند و به من مي‌دهد. محشر است، محشر. از آن دست عسل‌هايي كه تصورش هم آب دهانت را راه مي‌اندازد.

عيسي با نهايت دقت، عسلش را در ظرف كوچكي جاي مي‌دهد. از من مي‌خواهد كه با هم تا قله كوه مسابقه دهيم؛ ‌اما من ناتوان‌ترم از اينكه اين مسابقه را بپذيرم. از او مي‌خواهم از اين ميانه كوه تا پاي اولين درخت نارنگي با هم مسابقه دهيم. با هم چندين و چند بار بلند بلند مي‌شماريم يك، دو، سه، ... 10 تا به خط پايان مسابقه برسيم. صدالبته كه برنده شماره يك مسابقه عيسي و من با افتخار نفر دوم مي‌شوم؛ براي مدال برنز هم شركت‌كننده‌اي نيست! حيف شد، جدول توزيع مدال‌ها ناقص ماند.

با عيسي به پدرش مي‌رسيم، شفاعتش مي‌كنم تا دعوايش نكند كه چرا تا قله نرفته. ظرف عسل را نشانش مي‌دهد و مجبور است يك بار ديگر از يك تا 10 بشمارد، متأسفانه اين بار هم 8 به جاي 6 مي‌نشيند.

باز در دلم مي‌گويم آخر من كجاي دنيا را فتح كردم كه عيسي نتواند؟!! لااقل او كه در راه ديگري تلاش كرده به عسل رسيده ‌اما من چه؟

عيسي دنبالم مي‌دود و مي‌پرسد حالا آخر اين همه درس خواندن كه گفتي بايد چه كار كني؟

مي‌خندم و مي‌گويم آخرش بايد عسل پيدا كنم؛ شيرين‌ترين عسل.

به اصرار مي‌خواهد كه عسلش را برايم بياورد! عزيزم! عيساي كوچك با اين دل بزرگش. دوست دارم داد بزنم در برابر كوه كه عسل‌ تويي عيسي، عسل‌ تويي تا كوه هم با من همراهي كند كه عسل‌ تويي عيسي، عسل‌ تويي عيسي.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها