کد خبر: 612821
تاریخ انتشار: ۲۷ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۶:۴۱

هوا كه تاريك مي‌شود حتي اگر خسته نباشم ناخواسته هجمه زيادي از خستگي را احساس مي‌كنم كه در آخرين ساعت‌هاي روز روي شانه‌هايم فشار مي‌آورد. اينجور وقت‌ها يك صندلي پشت به راننده در اتوبوس مي‌شود يك گوشه دنج براي ديدن خيابان، رفت و آمدهاي مردم و فكر كردن به خيلي چيزها.

«امروز از ساعت شش رفته‌ام خبرگزاري، ساعت 11 دفتر روزنامه بودم و ساعت هفت شب يك سري به دفتر مجله زدم. الان ساعت 9 شب است و با يك مشت برگه و تقويم، پر از كار عقب مانده در اتوبوس انتظار ايستگاه خانه را مي‌كشم.» اتفاقات همين يك روز كاري‌ام در چند دقيقه مثل يك نگاتيو ضبط شده پيش چشمانم رژه مي‌روند. فردا هم شرايط همين طور است يك ساعت كمتر و بيشترش فرقي نمي‌كند، 15 ساعت كار فقط در يك روز. حتي گفتنش هم آسان نيست چه برسد به عمل كردن به اين 15 ساعت كاري.

اينجور وقت‌ها با خودم مي‌گويم خدا را شكر كه حداقل بعد از دوران دانشگاه به علاقه شغلي‌ام پي بردم و كاري را انتخاب كردم كه از انجام آن بي‌نهايت لذت مي‌برم و اگر نه حتي هشت ساعت كاري ساده مي‌توانست به راحتي در عرض يكي، دوسال من را افسرده و از پاي درآمده كند. شايد دليل مهم اينكه اين 15 ساعت كاري خيلي به چشمم نمي‌آيد همين علاقه‌اي باشد كه در پشتش قرار دارد.

با وجود همه علاقه و ذوقي كه براي كارم دارم باز روزهايي هست كه از كوره درمي‌روم و مي‌گويم: ديگر فردا نمي‌روم، نه مجله نه روزنامه! اما باز هم فردا قطب مثبت دروني‌ام ناخودآگاه رأس ساعت شش مي‌كشدم و مي‌بردم سرميز تحريريه!

امروز عصر هم از آن روزهاست كه بعيد نيست با خودم از اين قرارهاي واهي بگذارم. خستگي آنقدر در بدنم ريشه كرده كه حتي صداي ناله‌هاي مچ دست و پاهايم را هم احساس مي‌كنم، مطمئنم اگر مي‌توانستند حرف بزنند تا الان صدايشان گوش خودم را كه هيچ، گوش فلك را هم پركرده بود!

«دلم براي غروب هفته قبل درست همين روز و همين ساعت تنگ شده است.» من غروب‌ها را دوست ندارم دلم مي‌گيرد و احساس گريه به سراغم مي‌آيد مخصوصاً غروب شهر شلوغ تهران را كه تازه آلودگي هوا آن موقع خودش را بيشتر نشان مي‌دهد اما همين غروب‌ها را در «طرق‌رود» روستاي خودمان به شدت دوست دارم. هوا كه تاريك مي‌شود درست بعد از نماز مغرب و عشا در هر كوچه‌اي كه قدم مي‌زني پيرمرد و پيرزني را مي‌بيني كه راهي يك نقطه شده‌اند.

بساط هر روز غروب پيرمردها كنار چنار قديمي روستا، روبه‌روي حسينيه و كنار ميدان اصلي برپا مي‌شود و پيرزن‌ها هم كنار مسجد هاني روستا دور هم جمع مي‌شوند البته بساط ظهر پيرزن‌ها چند قدم پايين‌تر از حسينيه كنار ايوان ورودي حمام شكل مي‌گيرد چون ايوان حمام نمي‌گذارد آفتاب مستقيم روي سرشان بتابد.

برايشان فرقي ندارد چه موقع از سال و حتي چه ساعتي از روز است. اگر بچه‌ها و نوه‌ها هم از دور و نزديك به روستا آمده باشند دست آنها را هم مي‌گيرند و با خودشان به اين جمع‌ها مي‌آورند.

خاطره‌هاي قديمي، اتفاق‌هاي تكرارنشدني و نسخه‌پيچي‌هاي تكراري پاي ثابت صحبت‌هايشان است. گاهي اوقات آنقدر حرف‌ها به درازا كشيده مي‌شود كه چشم باز مي‌كني مي‌بيني ساعت از نيمه شب هم گذشته اما متوجه گذشت زمان نشده‌اي.

براي من بارها پيش آمده كه اتفاقي در مسيرم مجبور شده‌ام از كنار حمام بگذرم، چون روستاي ما كوچك است همه يكديگر را مي‌شناسند پس من اينجور وقت‌ها بايد بايستم و با تك تك خانم‌ها سلام و احوالپرسي كنم. اين سلام و احوالپرسي كردن همان و نشست و هم‌صحبت شدن تا نيمه‌هاي شب هم همان!

هفته پيش اين خودم بودم كه از فرط خستگي كاري پيشنهاد يك سفر شش روزه به طرق‌رود را دادم چون مي‌دانم اينجور وقت‌ها يك سفر چند روزه و حتي آخر هفته‌اي به آنجا مي‌تواند مثل يك شارژر عمل كند و روحم را از نو بسازد.

ما اصفهاني‌ها از ظروف مسي در خانه‌هايمان هيچ چيزي كم نداريم و سماور زغالي مسي سرجهازي همه طرقي‌ها به دخترهايشان است آن هم نه سماور زغالي جديد بلكه از آن سماورها كه گاهي اوقات عمرشان به 200 سال پيش هم مي‌رسد.

غروب‌ها وقتي همه دور هم جمع مي‌شوند نوه‌ها و جوان‌ترها پيشقدم مي‌شوند براي آوردن چوب و درست كردن آتش. تا وقتي آتش به اصطلاح جان دارد كنارش گرم مي‌شوند و حتي غذا درست مي‌كنند. رمق آتش كه گرفته شد همه دست به كار مي‌شوند. بزرگ‌ترها زغال توي سماور مي‌ريزند و بساط چاي زغالي با عصاره اسطوخودوس يا گل محمدي را به راه مي‌كنند. جوان‌ترها هم سيب‌زميني زير خاكستر آتش مي‌گذارند تا از اين آتش بي‌نصيب نمانند.

در جمع روستايي‌ها خبري از تشريفات نيست اما تا دلتان بخواهد صفا و طعم ناب زندگي هست. چند خوشه انگور تازه از باغ رسيده و چند گردوي تازه، به گل انداختن صحبت‌ها كمك مي‌كند و هيچكس حتي براي لحظه‌اي به ترك كردن اين جمع فكر نمي‌كند.

صحبت‌ها و خاطره‌ها كه پيش مي‌رود حتي مي‌تواني خاطرات مربوط به سربازي رفتن پيرمردهاي زمان رضاشاه پهلوي و دوران كشف حجاب در اصفهان را هم بشنوي، خاطرات خان‌هاي روستا و حكايت دبدبه، كبكبه‌هايشان هم نقل ثابت اين جمع‌هاست.

شنيدن حكايت دلدادگي جوان‌ترهاي قديمي روستا و چطور به هم رسيدنشان، بچه‌دار شدن و پير‌شدن‌شان هم براي خودش لذتي دارد. خلاصه اينكه همه زندگي با طعم خالصش در جمع مردم روستاي ما يكجا جمع است. گاهي اوقات به خانم‌هاي روستا مي‌گويم: خوش به حالتان گوش‌تان دنگ است، از مشكلات و دغدغه‌هاي شهر دور هستيد و واقعاً از زندگي‌تان لذت مي‌بريد. آنها هم در جوابم مي‌گويند: خب تو هم تهران نرو، بمان كنار ما تا به تو هم خوش بگذرد... اما مگر مي‌شود!

امروز از آن غروب‌هايي است كه دلم لك زده براي جمع شدن‌هاي روبه‌روي خانه عذرا خانم. امروز از آن روزهايي است كه دلم يك استكان چاي زغالي با عطر گل محمدي خالص مي‌خواهد، دلم تنگ شده براي شنيدن جمله «دايي بفرما انگور بخور» دايي رضا. دلم تنگ شده براي جمع همه خوبي‌ها يكجا. دلم تنگ شده...

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها