ميگفت پدرش هر روز صبح زود موتورسيكلتش را از حياط خانه كه بيرون ميبرد تا سر خيابان كه دو دقيقه راه بود، در حالت خاموش هل ميداد! اما وقتي به خيابان ميرسيد موتور بدون هيچ درنگي روشن ميشد! خيلي وقتها آخر شب هم همين داستان تكرار ميشد؛ پدر كه از سر كار به خانه برميگشت، سر كوچه كه ميرسيد، موتور را خاموش ميكرد و تا حياط خانه هل ميداد!
برايش پرسش شده بود كه چرا پدر موتوري را كه سالم است و ايرادي ندارد خاموش ميكند و هل ميدهد؟!
ميگفت: «گاهي حتي افكار جالبي به ذهنم ميآمد و خيال ميكردم كه آدم بزرگها هم دوست دارند گاهي مثل كودكيهايشان بازي كنند و حالا شايد اين موتور اسباببازي پدر شده و او هم اينگونه با آن بازي ميكند!»
يك روز دل به دريا ميزند و از پدر ميپرسد كه علت كارش چيست. پدر جواب ميدهد: «اول همسايه، بعد خانه. صبحهاي زود و آخر شبها همسايهها در حال استراحت هستند و زمان آرامش آنهاست. براي آنكه مزاحم آنها نباشم، موتور را در حالت خاموش ميآورم و ميبرم كه صداي ناهنجارش مزاحم همسايهها نباشد.» ياد حال و هواي اين روزهاي همسايهداري افتادم. خيلي از ما اين روزها، اصلاً حال رعايت احوال همسايهها را نداريم. ساعت سه نيمه شب هم كه باشد، با صداي گوشخراش موتورسيكلتمان، خواب را از چشم همسايهها ميدزديم. يكي از دوستان ميگفت: «شبها حوالي ساعت سه بعد از نيمه شب، صداي ناهنجار موتور همسايه، خوابمان را ميپراند. ما كه هيچ! بچه هشت ماههمان با وحشت از خواب بيدار ميشد و زير گريه ميزد. بعد از مدتي، اين همسايه محترم را ديدم و گلايه كردم كه صداي موتورش آن وقت شب، اذيت ميكند. برگشت و با بيخيالي تمام گفت: من كه نوكر شما نيستم به دستور شما بيايم و بروم! خيلي اذيت ميشويد ميتوانيد نخوابيد!» فقط صداي موتور نيست؛ خيلي وقتها به ويژه در جنوب شهرها، در هنگامه خواب و استراحت مردم و همسايگان، بعضيها با صداي بلند صحبت ميكنند، ميخندند، عصباني ميشوند و خواب و آرامش ديگران را به حاشيه ميبرند. بيآنكه لحظهاي درنگ كنند كه نكند مزاحم باشند.
يكي از همسايگان ما مدام به گربههاي محله ميرسد و برايشان غذا ميآورد اما همين همسايه محترم، شبها ساعت دو نيمه شب، صداي سيستم صوتي پخش موسيقي خانهاش را به قدري بالا ميبرد كه خواب و آرامش را براي آدم جهنم ميكند! بارها تلاش كردم اين رفتار متناقضنما را تحليل كنم اما نتوانستم! برايم سؤال شده چطور فردي كه هواي گربهها را دارد، هواي آدمها را ندارد!
دوران پست مدرن در كنار پيشرفتهايي كه براي انسانها داشته اما به قدري روحيه «خودمحوري»، «فردگرايي» و «اصالت من» را پررنگ كرده است كه انسان را به «اليناسيون» (بيگانگي با محيط اطراف و جهان زندگي) ميكشاند.
خيلي از ما در دوران پست مدرن، به گونهاي شدهايم كه فقط و فقط خودمان و خواستهها و دوست داشتنهاي خودمان را ميبينيم و مهم ميدانيم؛ اينجاست كه «پُست مدرن» جايش را به «پَست مدرن» ميدهد.