امين خرمي | سرك كشيدن، زير و رو كردن، نقب و نظر و در نهايت استخراج آنچه مد نظر هر جويندهاي است يا در واقع قابل رؤيت توسط هر ناظري است؛ از جمله مهمترين كاربردهاي فن نگارش داستان، نمايشنامه يا فيلمنامه در مواجهه با زندگي دو، سه يا چند نسل متفاوت اما در پيوستگي زماني با يكديگر است كه دستمايه توليد آثار متعددي در خلق رمان، آثار دراماتيك صحنهاي يا سينمايي تا امروز قرار گرفته است و ناگفته پيداست كه ادامه نيز خواهد داشت؛ اما...
تمام آنچه در اين مقدمه كوتاه شرحش رفت زماني جذابيت موضوعي، محتوايي، معنايي، مفهومي و از همه مهمتر براي خلق يك اثر هنري، خاصيت سرگرمكنندگي پيدا ميكند كه در جوامع و نسلها و فاصلههاي زماني كشورها، فرهنگها و اقوامي مورد رصد و مداقه قرار گيرند كه نه تنها در تاريخ زماني و مكاني اقليم خود كه در جهان نيز داراي پيشينهاي هويتي و معنايي باشند؛ اما...
مقدمهاي مناسب با اتكا بر قدرت بازيگر
ورود به جهان زنانه يك خانواده ايراني، مرور تنشها، چالشها و تعاملهاي ارتباطي، گفتاري و رفتاري سه نسل از آنها در بطن يك زندگي رئاليستي كه ناخودآگاه بخشي از زندگي اجتماعي و حقيقي آن كشور (ايران) را نيز لاجرم براي مخاطب به تصوير ميكشد، از آن دست اتفاقات و حوادثي است كه با وجود تكثر و تنوع موضوعي و مضموني، كمتر مورد اقبال نويسندگان آثار دراماتيك وطني (برخلاف همقلمان ادبيات داستاني كه به كرات به آن پرداخته شده است) قرار گرفته است.
«طعم آلوي جنگلي» به قلم و كارگرداني نوشين تبريزي يكي از اين دست آثار معدود صحنهاي و دراماتيك است كه با نقب به زندگي «زرين كاميار» (با بازي رؤيا نونهالي) به عنوان يك نويسنده موفق ادبيات داستاني در بيرون و البته يك فرد حقيقي و هنرمند شكستخورده در زندگي شخصي براي خود و اعضاي خانوادهاش، سعي كرده تا مخاطب را علاوه بر ورود به دنياي پر رمز و راز اين نويسنده كه در فصل مهمي از زندگي عاطفي خود به دليل شكست روحي دست به خودسوزي زده و حالا آثار آن عمل بيبهره از تفكر در صورت و سيماي وي به عنوان مهري بر رفتار غيرعقلانياش هويداست به بهترين نحو آماده كند و البته در يك نگاه كلي نيز موفق بوده است.
نويسنده با رعايت دقيقي از تصوير و سيماي زنانه در فرهنگ ايراني در تجسمبخشي زندگي «زرين كاميار»، توفيق نسبي به دست آورده تا حدي كه من و تو (ما) مخاطب در مواجهه با اين نويسنده صاحب دو فرزند دختر و البته با پيشينه شكستخورده در زندگي شخصي و عاطفياش بدون هيچ بهانهاي وي را قبول ميكنيم و چندان به قانون نانوشته تئاتر توجه نميكنيم كه چون بازيگري در فلان نقش است پس بايد او را در تجسد آن كاراكتر تجسم كنيم، نه در هيبت يك بازيگر!
نونهالي نيز در تصوير كشيدن غرور يك زن شكستخورده، احساساتي اما مبادي به رعايت اصل تعقل، مادري موظف به تربيت صحيح فرزندان و از همه مهمتر زني در جامعه ايراني با تمامي خصوصيات فرهنگي و عرفي آن، حتي يك گام موفقتر از نويسنده و نمايشنامهنويس اين اثر بوده كه بيترديد سبقه و تجربه وي در ايفاي نقشهاي متعدد در تئاتر، سينما و تلويزيون در كسب اين توفيق بسيار مؤثر بوده است، اما...
سيل دغدغههاي 70 دقيقهاي كه بر تن مخاطب نمينشيند
اما مخاطب انديشمند و نه «طوطيصفت» نمايش «طعم آلوي جنگلي» كه حتي تا پايان نمايش و بيرون آمدنش از سالن تئاتر با هزاران سؤال بيپاسخ در ذهن، متوجه نميشود كه چرا اين نام براي نمايش انتخاب شده و نميخواهد قبول كند كه دو كاراكتر مرد به جبر و زور چسبانده و اضافه شده به اين نمايش به او بگويند گفتارهاي زنانه به دليل روحيات متأثر در كلام اين جنس از آدمي به «طعم آلوي جنگلي» ميماند، نميتواند بپذيرد كه چرا بالاخره اين نام براي روايت زندگي اين نويسنده موفق در بيرون و شكست خورده در زندگي شخصي انتخاب شده است، با وجود مواجهه با يك متن روان و بازي روانتر توسط شخصيت اصلي اين اثر نمايشي، از نيمه راه به بعد ناگزير از لحن زنانه و يكسونگرانه نويسنده به ستوه ميآيد!
ناگفته پيداست كه نقطه هدف اين نوشتار تاختن بر تفكر نخنما شده «فمينيسم» به عنوان تفكري ناعجين با ذهنيت و فرهنگ همآجين با سنت ايراني كه تنها در ظاهر نشان از حركت به سمت مدرنيسم و چند فرهنگي روايي در بطن زندگي عادي مردم را دارد؛ نيست! چه آنكه اين تفكر از بس مورد هجمه قلمهاي راست و ناراست نويسندگان قرار گرفته كه ناخودآگاه در مواجهه كلامي و صوتي با مخاطب نيز دافعهاي غريب پيدا ميكند.
پس مسئله اصلي اينجاست كه در اين ميان آسيب اصلي از ميانه راه، آنجايي گريبانگير داستان و البته مخاطبان آن ميشود كه نويسنده سعي كرده تمامي حقنههاي فروخورده و برزبان نياورده زن ايراني را يكجا و در سيل و سونامي يك نمايش 70 دقيقهاي بر روان مخاطب جاري كند تا رسالت قلمش خداي ناكرده مديون ذهنيت خلاقانه هنرمندانهاش نشود!
پس اينجاست كه بعد از عبور و عدول از منطق روايي دراماتيك، مخاطب تنها با داستانهاي متعدد از نامرادي روزگار و روا داشته شده بر شخصيت محوري اين نمايش و دو دخترش مواجه ميشود كه حال و فضا و حس او را از روايت دراماتيك دور ميكند و اينجاست كه كارگردان هم فراموش ميكند كه در حال توليد يك تئاتر است نه برنامه راديويي قصهگو با هدف خواب كردن يا در نهايت تعالي معنايي، سرگرم ساختن مخاطب!
فريادهاي فروخورده مخاطب و تصميم بر دوري و قهر ادامهدارش از هنر
باري اينگونه است كه مخاطب بيتقصير از همه جا كه تا نيمههاي راه در حال لذت بردن از يك نمايش زنانه اجتماعي در بستري از واقعيت (رئاليسم) بود بار ديگر به نفرين ازلي و ابدي قلمي كردن اين آثار توسط يك نويسنده (شما بخوانيد هنرمند) زن گرفتار ميشود و نميداند در فضاي محكوم شده به رعايت سكوت تالارهاي نمايشي فغان و فرياد خود را كجا برآورد كه آخر چرا؟ و چرا؟ و چراهاي بيپايان ديگر و ديوار ناممكن از عبور قطوري كه پيشاروي وي از نيمه نمايش قرار داده ميشود! و بيشتر و تلختر آنكه مخاطب بيگناه و بيپناه درنمييابد كه چرا وقتي بنا بر جبر روزگار، سرنوشت «زرين كاميار» در بازي عاطفي زندگي محتوم به تجربه تلخ شكست است، چرا فرزندان وي نيز در يك نبرد بيدليل «ناتورالوار» (متأثر از فرهنگ ناتوراليسم با اين بن مايه فكري كه فرزندان جوركش و بلاكش گناه خانوادههاي خود در نظام جبرگرا يا طبيعت هستند) نيز در زندگي محكوم به شكست عاطفياند!
اين درست زماني است كه مخاطب به كل از پيگيري داستان نمايش ميبرد و تنها به ساعت و موبايل خود پناه ميبرد كه آيا ميرسد زماني كه اين اثر تمام شود و بتواند برود خارج از سالن نمايش تمام فريادهاي فروخورده خود را در نظام مدني جامعه در قدمهاي تند و گاز زدنهاي تندتر به لقمههاي غذاي خود فروبخورد! و به كل فراموش كند كه نمايشي ديده يا تصميم بگيرد بر سنت دورياش از تالارهاي نمايشي مانند قهرش از سالنهاي سينمايي بيشتر پافشاري كند...
«طعم آلوي جنگلي» ميتوانست اثري درخور تحسين از هنرمندي جوان و خلاق باشد كه متأسفانه به سبب دلايل نامبرده شده تنها به سونامي نچسب «فمينيسم»ي بر روان مخاطب بدل ميشود؛ و اي كاش ميشد طبق تمامي قوانين نانوشته تئاتري اين قانون را نيز نوشت و لازم به اجرا كرد كه هنر نمايش، هنري از ابتدا تا انتها مبتني بر اصول دراماتيك است نه تنها دقايقي پيوستگي به قوانين آن و لحظات فراواني رها كردن و فرسنگها فرسنگ دور شدن از آن!