ياسمن بلوردي | اگر ساكنان اين خانهها زندگي ميكنند پس ما چه كار ميكنيم؟ تفاوت از زمين تا آسمان است. اي كاش غروب بود و ميتوانستم ببينم آيا ساكنان اين محله هر روز نظارهگر خانهنشيني خورشيدي همچون خورشيد محله ما هستند يا خورشيد ديگري در اينجا طلوع و غروب ميكند؟! اين افكار درهم و برهم ذهنش را به بازي گرفته است و رهايش نميكند. ساختماني عظيم با درهاي آهنين بزرگ و دو سرباز هخامنشي كه عجيب به سربازان واقعي شباهت دارند و در دو سوي در خشكشان زده است تا از اين خانه پادشاهينما حفاظت كنند. در ذهنش در خانه خودشان و هم محلهايهايشان را تجسم ميكند، اگرچه آهني است اما بدون داشتن تكيهگاهي همچون اين سربازان استوار، سالهاست حافظ حريم ساكنان خانهها هستند.
پلاك 14 از لابهلاي برگ درختان جلوي خانه خودنمايي ميكند و نويد به مقصد رسيدن را ميدهد. نفسي عميق ميكشد و طنين زنگ را در هوا به صدا در ميآورد. آشكارا و معترضانه سر به سوي آسمان ميگيرد و گلهمندانه نجوا ميكند كه چرا او در چنين محله و چنين خانههايي روزگار نميگذراند؟ اصلاً چرا او را به چنين جاهايي ميكشاند كه ببيند و گلهمند شود؟ تدريس به فرزند عزيز كرده اين خانه را بهانه خوبي براي به رخ كشيدن عظمتش نميداند و عجيب شاكي است. اصلاً صداي باز شدن در خانه را نميشنود از بس كه در خانه تمام اتوماتيك است و خارجكي! ماشين شاسي بلند مشكي با هيبت ماورائياش از در خارج ميشود و دقيقاً كنار پاي او ميايستد. نيشخندي ميزند و دوباره معترضانه سر به آسمان ميگيرد. مردي ميانسال، شيكپوش و قبراق پياده ميشود و با گامهاي بلند به سمت خانمي شيكپوشتر از خودش در داخل حياط گام بر ميدارد. نوجواني 14، 15 ساله با موهايي رو به آسمان كه گويي آنها هم معترضانه به آسمان مينگرند، سوار بر ماشيني نه چندان دلربا و نه چندان شاسي بلند با چشماني نگران در كنار خانم شيكپوشتر از مرد، توقف ميكند. چشماني نگران از سقوطي دوباره؛ «بابا تو رو خدا مواظب باش مثل اون دفعه نيفتم ها.»
صداي نفسنفس زدن مرد شيكپوش به گوش ميرسد، حتي واضحتر از نفس نفس زدن او در آن سربالايي طاقتفرسا، ماشين نه چندان شاسي بلند را جمع ميكند و در ماشين با عظمت خودش ميچپاندش. نوجوان شرمسار از زحمتي كه بابت جابهجايي و سوار شدن به ماشين بر پدر تحميل كرده است سرش را به صندلي تكيه ميدهد، ماشين به سرعت برق و باد به سمت پايين حركت ميكند و در خانه دوباره از بس كه تمام اتوماتيك است و خارجكي بدون هيچ صدايي بسته ميشود.
سربازان نگهبان خانه كه در نظرش ديگر به استواري چند دقيقه قبل نيستند تنها نظارهگر سجده او بر خاك ميشوند. درست است كه ما خانهاي به اين عظمت نداريم اما حياط خانهمان هم آنقدر كوچك است كه جاي پارك كردن ماشيني نه چندان شاسي بلند همچون ماشين اين نوجوان معصوم در آن نميشود و تو خوب از كوچكي حياط ما خبر داري، خوب خبر داري كه پدرم آنقدر پير است كه نتواند نوجوانش را هر روز نفسنفسزنان از اين طرف به آن طرف به كول بكشد. سپاسگزار توام كه گاهي سيلي نوازشگري بر صورتم مينوازي همچون نشستن پروانهاي بر گونههاي طفلي بازيگوش و گوشم را ميپيچاني همچون پيچاندن گوش فرزندي به دستان مادري نگران، نگران از سوختن طفلش در آتش اجاقي كه ظاهرش فريبنده است و باطنش سوزاننده تا مبادا گمراه راه شك و شبهه بشوم، شك به حكمت تو... هرگز.