کد خبر: 610959
تاریخ انتشار: ۱۷ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۵:۱۳
ديروز همسايه مي‌‌خواست براي دخترش لوازم‌ تحرير بخرد. دست دخترك ده ساله‌اش را كه اين روزها راهي كلاس پنجم مي‌شد گرفت و راهي بازار شد.

ليلا جعفري‌| توي راه دخترك كه بسيار شاد بود و از فكر داشتن مداد و دفتر تازه ذوق زده بود، به همسايه ما گفت: ديروز دفترهاي دوستم را ديدم. يك شكلي روي يك كدام از آنها بود كه تا به حال نديده بودم.

همسايه به دخترش نگاه كرد و گفت: چه شكلي گلم؟ دختر گفت: شكل آدمي كه خيلي قديمي بود. همسايه پرسيد: خوشگل بود؟ دخترك دست همسايه ما را محكم‌تر گرفت و گفت: اولش ترسيدم، اما بعدش ديگر نترسيدم. همسايه خنديد و گفت: چه خوب، دفتري كه اول آدم را مي‌ترساند و بعدش با آدم دوست مي‌شود!

دخترك خودش را لوس كرد و با آن صورت با نمكش گفت: از آن دفترها برايم مي‌خري؟

همسايه كه هميشه با شيرين‌زباني‌هاي دخترش كوتاه مي‌آمد، گفت: باشد برايت مي‌خرم. اما اگر مثل آن را ديديم.

دخترك دست او را كشيد و گفت: اگر نبود مي‌گردي تا برايم پيدايش كني؟ همسايه با لبخند گفت: باشد مي‌گرديم تا پيدايش كنيم.

دخترك شادتر شد و لي‌لي‌كنان در كنار قدم‌هاي همسايه راه مي‌رفت. دخترك با نگاه كنجكاوش ويترين مغازه‌ها را نگاه مي‌كرد تا زودتر مغازه‌اي كه با دفترها و وسايل نوشتاري رنگارنگ چيده شده بود را پيدا كند.

از دور نگاهش به نخستين مغازه‌اي كه برايش جذاب بود افتاد، دست همسايه ما را محكم‌تر گرفت و بلند گفت: آخ جون اونجاست. بريم آن طرف خيابان.

همسايه هم به سويي كه دخترك دستش را مي‌كشيد راهي شد. دخترك آنقدر ذوق داشت كه نگاهش به خودروها و موتورسيكلت‌هايي كه به سرعت در خيابان حركت مي‌كردند نبود. اما همسايه مواظب همه چيز بود. وقتي با احتياط با دخترك از خيابان عبور كردند، دخترك خيلي شاد نبود. چون هيچكدام از وسايل توي ويترين تصويري از آن مرد قديمي نداشت. ويترين مغازه پر بود از دفترهايي با طرح‌هايي كه هميشه مي‌ديد. طرحي از تصاوير تمام شخصيت‌هاي جذابي كه در فيلم‌ها و كارتون‌ها مي‌ديد. همان‌هايي كه وقتي ازشان خسته مي‌شد هر چه هم كه اين سو و آن سو پرتابشان مي‌كرد چيزي‌شان نمي‌شد.

دخترك كه لب‌هايش آويزان شده بود، اخم‌هايش را درهم كشيد و باز هم خودش را لوس كرد و گفت: از اينجا برويم يك مغازه ديگر. همسايه كه كمي كسل شده بود قبول كرد ولي گفت كه پيش از رفتن بهتر است با فروشنده مغازه حرف بزنند. به داخل مغازه كه وارد شدند، دخترك از شادي و تعجب چشم‌هايش گرد شد. تصوير بزرگي از آن مرد قديمي، درست در مقابل در ورودي بالاي سر فروشنده قرار داشت. دخترك گفت: واي خداي من، چه دفتر بزرگي! فروشنده كه متوجه اوضاع شده بود خنديد و گفت: نه دخترم اون دفتر نيست، پوستر تبليغ دفتري است كه همين طرح جلد را دارد.

همسايه كه انگار چيز جديدي ديده بود گفت: چه جالب، تصوير فردوسي است. دخترك هنوز بهت زده بود. مثل اينكه در دلش نمي‌دانست كه در آن لحظه صاحب دفترهايي با آن طرح جلد خواهد شد يا نه. همسايه كه مي‌دانست دخترش چرا آن حالت سردرگمي را به خود گرفته است گفت: خود دفترها را چطور، داريد؟

فروشنده كه براي فروختن اجناسش به همسايه و دخترش از جا بلند شده بود، از پشت عينك ضخيمش به اشتياقي كه در نگاه دخترك بود نگاه كرد و گفت: نه ندارم. اما به جاي آن اين‌همه دفتر ديگر با كيفيت عالي دارم.

دخترك كه باز هم لب‌هايش آويزان شده بود به دفترهايي كه با تصاوير زيبايي زير پيشخوان مغازه چيده شده بود و فروشنده به آنها اشاره مي‌كرد نگاه كرد. مثل اينكه هيچكدام از آنها بر خلاف سال‌هاي تحصيلي پيش بر دلش نمي‌نشست.

دخترك دوباره دست همسايه را كشيد و آهسته گفت: من از اينها نمي‌خواهم. همسايه شانه بالا انداخت و با دخترش از در رفت بيرون. چند خيابان جلوتر مغازه فروش لوازم نوشتاري ديگري نظرشان را جلب كرد.

دخترك باز هم ذوق كرد. دلش نمي‌خواست اين بار جواب رد بشنود چون به همسايه گفت: اگر اين بار هم نداشت چه؟ همسايه كه كسل شده بود اما سعي مي‌كرد بي‌حوصلگي‌اش را به دخترك كه قرار بود وسايل يك سال ديگر از دوران مدرسه‌اش را بخرد و 9 ماه تمام با آنها سر و كار داشته باشد، نشان ندهد، گفت: خوب... مي‌توانيم برويم به خيابان كناري و برايت از همان دفترها پيدا كنيم. دخترك كه با وجود خستگي در پاهاي باريك و ظريف خود با شتاب به سوي مغازه مي‌رفت، چيزي نگفت و زل زد به اجناس پشت ويترين. نزديك‌تر كه رسيدند دخترك با ذوق پريد بالا و گفت: آخ جون از همين دفترا داره كه گفتم. وارد مغازه شدند و همسايه براي دخترك چند جلد دفتر كه با تصوير فردوسي و چند مرد ديگر شبيه به او طراحي شده بود را به همراه وسايل ديگري كه نياز داشت خريد.

توي خانه دخترك با خوشحالي در حال زير و‌ رو كردن دفترهايش بود كه با ناراحتي رفت پيش همسايه ما. دو سه جلد از دفترها را به او نشان داد. همسايه دفترها را گرفت و ورق زد. ورق‌هاي يكي دو تا از آنها، در حال بيرون آمدن از سيمي بود كه برگه‌ها را به يكديگر وصل مي‌كرد. برگه‌هاي دفتر صحافي شده ديگري هم در حال جداشدن از شيرازه بود. همسايه به دخترك چيزي نگفت، اما با خودش گفت: آنقدر مواظب ظاهرش بوديم كه همه چيز از يادمان رفت.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار