زهرا انصاري| رئيسم يا بهتر بگويم رفيق روزهاي سخت من، بسيار اميدوارانه مرا به كار ترغيب ميكرد و طبق قول و قرارهايش، انعقاد اولين قرارداد خارجي شركت توسط من مساوي بود با صاحب يك سانتافه شدن من. يعني ميشد در يكي از روزهاي عبوس، شانس در خانهام را ميزد؟! محل كارم طبقه چهارم يك ساختمان تجاري بود. روزهايي كه با شوق و ذوق زودتر از هميشه بيدار ميشدم و هر روز به اين اميد كه معاملهاي جوش بخورد، زمان بيچشم و رو را يكي از پي ديگري از سر ميگذراندم. تا بازاري رونق ميگرفت و ما تا لبهاش پيش ميرفتيم، همه چيز باز ليز ميخورد و تمام قوانين دنيا به هم ميخورد و باز ما ميرسيديم نقطه اول. انگار چيزي جم نخورده باشد و از همه بدتر زير و رو شدن قيمتهاي كذايي دلار.
اما من از غوطهور بودن در رؤياهايم كوتاه نميآمدم و همچنان اميدوار همه راههاي برقراري معامله را رصد ميكردم؛ از آهنآلات گرفته تا گوجه! هيچ ربطي به هم نداشت اما به عنوان يك معاملهگر بايد همه چيز را زير نظر ميداشتم. خب از اين همه سختي بگذريم، الان من يك جوان 28 سالهام با سانتافهاي نقرهاي رنگ، با خانهاي كه دارم دانهدانه آجرهايش را به هم ميبافم و پس از سه سال موفقيت را مزهمزه ميكنم. بعد از خيلي روزهاي بدعنق. دارم وارد روزهاي روشن ميشوم و مردمك چشمانم آرامآرام گشادتر ميشود تا اين روزها را بهتر ببينند. شايد همين روزها، يعني خيلي زود بتوانم بهنام را از نوانخانه به فرزندي بگيرم. بعد من جاي پدر نداشتهاش را پر كنم و ساعتها به گردش ببرمش، بهترين مدرسه بفرستمش... شايد هم... نميدانم. پاهايم يخ كردهاند، در شكمم جمع ميكنم و با خاموش شدن كولر از خواب ميپرم، از يك شيريني خاص كنده شدم... آه... لعنت. دوباره كي ميتوانم اين همه رؤيا را از هر گوشه و كناري جمع كنم؟! چطور ميتوانم در اين دنياي واقعي و گراني آجر خانهام را بچينم؟! آجر چيدن پيشكش، خريد زمينش چه؟ اصلاً پول خريدش را از كجا بياورم؟ سانتافهام را بفروشم؟ اما از اين يكي نميتوانم بگذرم!! تازه حالا از اين هم بگذرم، نميشود كه بفروشم. آخر چه كسي رؤيا ميخرد؟
فكر كنم بايد روزها منتظر بمانم تا چنين رؤيايي باز به سراغم آيد، البته بايد يادم بماند دماي كولر را بيشتر كنم تا مبدأ سرما از خواب نپراندم.
آبي به صورتم ميزنم و ميان سردردي مبهم به روال روزهاي پيش بايد راهي شركت شوم. امروز نبايد يك روز بدعنق باشد، بايد از آن روزهاي خوبخوب باشد. بايد خودم را از سنگيني وزنههاي نااميدي خلاص كنم. مثل هميشه آقاي «غ» براي بيستمينبار گوشي مرا به كار گرفته و تماس ميگيرد اما من بيتوجه و قدمزنان به شركت نزديك ميشوم، با لبخندي كه از تعجب روي لبانم جا خوش كرده است. سانتافهاي نقرهاي رنگ با سرعت از كنارم ميگذرد... خندهام ميگيرد و ميگويم بالاخره ميخرمت! البته با قيمتي شايد چندين و چند برابر از آرزوهاي اوليهاي كه در ذهنم مزهمزه كرده بودم، چندين برابر سه سال پيش... حس عظيمي از اميد در ذهنم خانه كرده. طبقه چهارم و شركت... من جواني 28 سالهام با هيچ. با روزي كه با صفر شروع ميشود و اميدوارانه روزش را با نهايت تلاش به پايان ميبرد. جوان 28 سالهاي كه هيچهيچ كه نباشد دنيايي تجربه ثمره روزهاي بيثمرهاش است. جواني كه هر شب براي فردايش برنامهاي ميچيند و هر فردايي را با بالا بردن بيرقي تازه شروع ميكند. جواني كه حتماً براي پر كردن حفره عظيم نداشتههايش همه داشتههايش را به كار ميگيرد.
امروز هم گذشت... خدايا به اميد تو براي ثانيهها و لحظههايي بهتر.