کد خبر: 607532
تاریخ انتشار: ۲۹ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۱:۴۴
گفتگو با آزاده يوسف زينلي در ايام سالروز ورود آزادگان به ميهن اسلامي
يوسف زينلي، هشت سال از عمر 52 ساله‌اش را در اردوگاه موصل عراق سپري كرده است.

نسيبه زمانيان| او كه اصالتاً اهل گلپايگان است در زمان جنگ تحميلي عراق عليه ايران در آبادان ساكن بوده و در شرايط سخت، صحنه جنگ را ترك نكرده است. زينلي كه تا زمان شكست حصر آّبادان و فتح خرمشهر در ميدان نبرد حاضر بوده، سرانجام در عمليات والفجر مقدماتي به اسارت درآمد. آنچه در ادامه مي‌آيد ماحصل ساعتي همكلامي ما با اين آزاده است كه به مناسبت 26 مرداد ماه سالروز آزادسازي آزادگان از خاطرات ريز و درشت‌ دوران اسارتش برايمان گفت.

چطور به جبهه اعزام شديد؟

صبح 31 شهريور ماه 59 من در پشت بام خانه‌مان خواب بودم كه ناگهان با صداي توپ و گلوله از خواب پريدم. در واقع از همان اولين روز، ‌اين جنگ بود به سراغ ما آمد. آن روزها من جزو پرسنل افتخاري كميته‌هاي سابق انقلاب اسلامي بودم بنابراين به سرعت خود را به محل خدمتم رساندم و ديگر درگير جنگ شدم.

وقتي آن روز را بدون هيچ پيش زمينه‌ قبلي با صداي توپ و تانك آغاز كرديد، چه احساسي داشتيد؟

آن لحظه در پشت بام گلوله بود كه به خانه‌مان مي‌خورد. خانه‌ ما نزديك رودخانه قرار داشت و تيربارهاي گلوله‌هاي عراقي بود كه به آسفالت خيابان مي‌خورد. مشاهده چنين صحنه‌هايي باعث ايجاد رعب و وحشت در بين زنان و كودكان شده بود. آنها تا آن زمان اصلاً گلوله نديده بودند اما آن روز ناگهان با خمپاره، گلوله و توپ مواجه شدند. آن زمان 18 سال داشتم و ديدن آن تصاوير براي من هم مقداري رعب‌آور بود.

روز اول جنگ چطور سپري شد؟

آن روز همه سراسيمه با اسلحه در كميته جمع شديم و منتظر بوديم از فرماندهي دستور برسد. نام كميته ما 48 سابق بود كه در كنار رودخانه قرار داشت و در آن سو هم عراق بود. بچه‌ها آنجا را سنگربندي و آتش را مهيا كردند. دقيقاً نمي‌دانستيم چه بايد انجام دهيم اين درحالي بود كه اخبار از ورود عراقي‌ها به سمت خرمشهر و شلمچه حكايت مي‌كردند. درگيري‌ها در مرز به شدت ادامه داشت و ما نمي‌دانستيم نيروها بايد براي جنگ كنار مرز بروند يا شرايط متشنج شهر را آرام كنند؟ تصميم‌گيري در روز اول هم براي ما و هم براي فرماندهانمان بسيار سخت بود. در واقع آن روزها نيروهاي ما هنوز سازماندهي نشده بودند چراكه حتي نيروهاي نظامي كلاسيك كشور هم آمادگي چنين جنگي را نداشتند.

آقاي زينلي! بعد از آن ايام پر سر و صداي و ادامه جنگ تحميلي چه زماني اسير شديد؟

تا زماني كه به اسارت درآمدم، در همان آبادان بودم. حدود دو سال از شروع جنگ گذشته بود در 18 بهمن ماه سال 61 در عمليات والفجر مقدماتي نزديك شهر العماره به اسارت درآمدم.

بعد از شكست حصر آبادان و فتح خرمشهر ديگر در آبادان بودم اما در عملياتي كه حالت تهاجمي داشته باشد، شركت نكردم. من در كميته فعاليت مي‌كردم و آن زمان هم كميته در صحنه نبرد حضور مستقيم نداشت. بنابراين زماني كه تصميم به شركت در عمليات والفجر مقدماتي گرفتم با مرخصي بدون حقوق وارد عمليات شدم. سپس با صدور كارت و پلاكي به جمع رزمندگان پيوستم. حدود 15 روز در منطقه بودم. صبح روز هجدهم ساعت يك بامداد بود به منطقه عراقي‌ها رسيديم و تا ساعت 10 صبح درگيري با دشمن ادامه داشت و ديگر امكان دفاع وجود نداشت، در نهايت متأسفانه عمليات با عدم فتح مواجه شد. به دليل وجود شن و ماسه، منطقه بسيار صعب‌العبوري بود. هر كس هر قدم مي‌گذاشت تقريباً تا ساق پايش در شن فرو‌مي‌رفت. ما بايد 40 كيلومتر راه را طي مي‌كرديم تا به خطوط اول عراقي‌ها مي‌رسيديم. آنجا براي عمليات جاي خيلي بدي بود حتي عراقي‌ها هم حاضر نبودند آنجا پدافند انجام دهند. به هر حال من هجدهم بهمن ماه سال 61 در عمليات والفجر مقدماتي به اسارت درآمدم.

رفتار سربازان دشمن با اسرا چطور بود؟

نزديك عصر بود كه ما را به شهر العماره انتقال دادند. چند روز در آنجا مانديم و بعد هم ما را به بغداد بردند. در آنجا وضعيت خيلي فرق كرد. در العماره مورد ضرب و شتم قرار ‌گرفتيم اما نه به آن صورتي كه در بغداد از ما پذيرايي كردند. در بغداد به شدت كتك مي‌زدند. در العماره اگر به ما غذا نمي‌دادند اما آب مي‌دادند. اما در بغداد آن آب را هم نمي‌دادند، به طوري كه دو نفر از بچه‌ها كه زخمي بودند، از فرط تشنگي در بغداد به شهادت رسيدند. ديگران هم به حالت اغما فرورفتند. در بغداد در سوله‌اي بوديم كه سقف آن آهني بود و بسيار گرم. وقتي وضعيت را اينگونه ديديم شروع به سر دادن شعار كرديم. ابتدا شعارهايي مثل مرگ بر امريكا و مرگ بر اسرائيل. آن شعارها كارساز نبود بنابراين همه يك صدا فرياد مي‌زديم مرگ بر صدام. به محض اينكه اين شعار را گفتيم ارتشي‌ها به سرعت به داخل ريختند و با باتوم و قنداق اسلحه بچه‌ها را كتك زدند و تهديد كردند. در آن ميان فرمانده‌شان گفت: براي چه شعار مي‌دهيد؟ يك نفر كه عرب زبان بود، بلند شد و گفت: ما دو روز است كه آب نخورده‌ايم و دو نفر از ما هم به شهادت رسيدند. بعد آن فرمانده به زير دستانش گفت: چرا آب نداده‌ايد؟ چرا غذا نداديد؟ بعد آب آوردند و شب هم به ما غذا دادند. بعدها متوجه شديم ‌آنجا زندان استخبارات بود و كسي جرئت فحاشي به صدام را ندارد. بعد ازاينكه به اردوگاه موصل رفتيم شكنجه‌ها تغيير كرد.

شاهد دالان معروف كه اسرا را از آن عبور داده و كتك مي‌زدند هم بوديد؟

بله، در موصل با استفاده از دو ستون سرباز يك دالان درست ‌كرده بودند و هنگام عبور اسرا بدون استثنا همه را كتك مي‌زدند و استدلالشان اين بود كه ما را آگاه كنند كه كجا حضور داريم. آنها مي‌گفتند: شما فكر مي‌كنيد هنوز در ايران هستيد و با آن روحيه‌اي كه در ايران داشتيد مي‌خواهيد زندگي كنيد در صورتي كه اينجا كشوري است كه بايد خود را با مقررات اينجا تطبيق دهيد و دستوراتي كه ما مي‌دهيم بايد انجام دهيد. بعدها فهميديم آن كتك اوليه‌شان يك مسئله طبيعي بوده است. به خاطر دارم كه آخر بهمن ماه به موصل در شمال عراق رفتيم. هوا بسيار هم سرد بود. ما را برهنه كردند و از شب تا خود صبح در آسايشگاهي مانديم كه هيچ چيز به جز سيمان آب‌پاشي شده و درب يخ‌زده نداشت. آن شب اكثراً به شدت بيمار شدند و برخي تا ماه‌ها سرماخوردگي‌شان خوب نمي‌شد.

از مهمترين خاطره‌اي كه از آن روزها به خاطر داريد، بگوييد.

آنچه من هرگز فراموش نمي‌كنم، پذيرش معاهده الجزاير از سوي صدام بود. عراق بعد از حمله به كويت با ايران اعلام آتش‌بس كرد. وقتي زمان اطلاع‌رساني فرا‌رسيد، يك ساعت قبل از اينكه راديو خبر صدام را اعلام كند مرتب ترانه پخش مي‌كرد و وسط ترانه‌قطع مي‌شد و مجري از اعلام خبر بسيار مهمي سخن مي‌گفت. اسرا منتظر بودند كه چه مي‌شود؟ چون عراق تازه كويت را اشغال كرده بود. بالاخره خبر پخش شد و صدام آن نامه تاريخي را كه براي رهبران ايران نوشته بود، خواند و گفت حاضر است يك طرفه اسرا را آزاد كند و تمام آن چيزي كه ايران در خصوص معاهده 1975 را مي‌خواسته، بپذيرد. اين در حالي بود جنگ با پاره كردن معاهده 1975 شروع شد اما صدام بعد از 8 سال جنگ به اين نتيجه رسيد كه قطعنامه را بپذيرد. در اردوگاه دو هزار نفر بوديم و فقط به خبر گوش مي‌داديم تا اينكه صدام گفت: دو روز ديگر به صورت يك طرفه اسرا را آزاد مي‌كنم و از شما هم مي‌خواهم كه كاملاً وارد صلح شويم. ما فقط گوش مي‌داديم و هيچ‌چيز نمي‌گفتيم. اسرا در طبقه پايين بودند و فرماندهان در بالا ايستاده بودند و به ما نگاه مي‌كردند كه چه عكس‌العملي نشان مي‌دهيم. فكر مي‌كردند با گفتن خبر آزادي‌مان بسيار خوشحال شويم و قاعدتاً ما بايد خيلي خوشحالي مي‌كرديم و خوشحال هم بوديم اما بروز نمي‌داديم. تا اينكه صدام رسيد به آن جمله معروف خطاب به رئيس‌جمهور وقت كه گفت: اين تمام آن چيزي بود كه شما از ما مي‌خواستيد. منظور پذيرش معاهده 1975 بود. اين را گفت و يك باره اسرا همه با هم هوراي بزرگي كشيدند. وقتي فرمانده اردوگاه پايين آمد شروع به فحاشي كرد و ما گفتيم جنگ تمام شد چرا فحاشي مي‌كنيد؟ گفت: فحاشي مي‌كنم چون گريه‌ شما سياسي است، خنده‌تان سياسي است و همه رفتار و كردارتان در اين هشت سال سياسي بود. وقتي ما گفتيم شما را از جمعه آزاد مي‌كنيم هورا نكشيديد. اما با شنيدن اين جمله دو هزار نفر با هم هورا كشيديد و اين يعني شما در جنگ برنده شديد. ما نمي‌توانستيم به او جواب دهيم اما او تحليل درستي مي‌كرد. ما فكر مي‌كرديم شايد آنها متوجه نشوند اما آنها هم فهميدند كه ما براي چه هورا كشيديم.

زمان آزادي و بازگشت به ميهن، ‌آن هم بعد از هشت سال دوري، چه احساسي داشتيد؟

من 30 مرداد ماه آزاد شدم. برخي شماره‌ها هرگز از خاطر آدم نمي‌رود مثلاً شماره صليب سرخ من 5923 بود يعني پنجاه و نهمين اسير بودم چون صليب سرخ به افراد شماره مي‌داد و بر اساس همان شماره هم آزاد مي‌كرد. آن روز ما جوان بوديم و هشت سال از زندگي‌مان را در خاك دشمن با اسرا سپري كرديم به گونه‌اي كه با يكديگر خو گرفته بوديم و جدا شدن از هم برايمان سخت بود. گرچه بعد از مدت‌ها بازگشت به آغوش خانواده‌ها جاي خوشحالي دارد اما از طرفي هم ناراحت بوديم كه از دوستانمان جدا مي‌شديم. سردرگم بوديم كه حالا بايد چه كنيم و با خانواده‌هايمان چگونه رفتار كنيم؟ برخي از دوستان ما روحاني بودند و با ما صحبت مي‌كردند و مي‌گفتند هنگام آزادي احساسات خود را كنترل كنيد و به گونه‌اي رفتار نكنيد كه آنها فكر كنند ما آنجا شكسته شده بوديم يا مي‌گفتند حالت غرور به خود نگيريد كه بگوييد ما قهرمان هستيم. آنجا توصيه‌هايي به ما مي‌شد كه مفيد هم بود. مي‌گفتند به بزرگترها كه رسيديد دستشان را ببوسيد. به طور كل ما در بروز احساساتمان از قبيل غم و شادي سردرگم بوديم.

رحلت امام(ره) از جمله اتفاقات مهم آن ايام و تنها يكسال قبل از آزادي اسرا بود، چطور متوجه خبر رحلت ايشان شديد؟

ما تا سال 67 بيشتر اطلاعات و اخبارمان را از روزنامه‌هاي عراق مي‌گرفتيم. همان روزها بچه‌ها راديويي از يكي از سربازان سرقت كردند و بعد از آن اخبار را مستقيماً از ايران مي‌گرفتيم. زماني كه متوجه خبر رحلت حضرت امام (ره) شديم ساعت 10 صبح بود و بچه‌ها در حياط اردوگاه بودند كه بعد به آسايشگاه‌ها رفتند و شروع به خواندن قرآن كردند. عراقي‌ها وحشت‌زده بودند و به سرعت مسئول آسايشگاه‌ها را احضار كردند و گفتند از آسايشگاه‌ها بيرون بياييد. آنها خيلي ترسيده بودند، گفتند خدا رحمتش كند پيرمردي بود كه با ما جنگيد و حالا فوت كرده خدا رحمتش كند ما اجازه خواندن قرآن و عزاداري به شما مي‌دهيم اما گريه ممنوع است. آن روز خيلي سخت گذشت. آن روزها ديگر شعر و شعور توأمان با هم بود. ما در عراق با دشمن روبه‌رو بوديم و در آنجا حتي افسران عالي‌رتبه عراقي ‌هم بااحترام از امام (ره) ياد مي‌كردند. ما تمام سعي خود را مي‌كرديم تا احساسات خود را كنترل كنيم. وقتي هم به ايران آمديم به همراه حضرت آقا به مرقد امام(ره) رفتيم و در آنجا باز هم بسياري نتوانستند خودشان را كنترل كنند، صحنه‌هاي ناله و شيون بسياري از دوستانمان ناراحت‌كننده بود.

بعد از بازگشت چه كرديد؟

باز هم به كميته رفتم. سال 71 ازدواج كردم و در حال حاضر سه فرزند دارم. بچه‌ها خاطراتي مي‌خواهند بشنوند كه من علاقه ندارم آنها را بيان كنم و خاطراتي هم كه من مشتاق به گفتنشان هستم براي آنها جذاب نيست، آنها هيجانات اسارت را مي‌خواهند بشنوند.

با وجود گذشت سال‌ها از دوران اسارت آيا ناگفته‌هايي است كه بخواهيد بازگو كنيد؟

برخي به گذشته خود طلبكارانه نگاه مي‌كنند و اما من و امثال من به گذشته خود افتخار مي‌كنيم. ما معتقديم اگر خطايي هم بوده اما خوبي‌هاي آن در كفه ترازو سنگين‌تر است. ما راضي هستيم شايد كارهايي صورت گرفته كه درست نبوده اما اكثر قريب به اتفاق آن درست بوده اگر چه برخي از بچه‌هاي آزاده ما نسبت به برخي از مسائل گله‌مند هستند و مطالباتي دارند اما ناراحتي از نظام ندارند.

متن كامل مطلب را در سايت جوان‌آنلاين بخوانيد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار