30 ژوئن در مصر روزي مهم بود روزي كه در جريان وزنكشي خياباني ميان موافقان و مخالفان مرسي، با دخالت ارتش دولت سرنگون و دولت موقت به رياست عدلي منصور تشكيل گرديد. از آن زمان تاكنون مصر همچنان با درگيريهاي خياباني همراه است كه دهها كشته و زخمي برجاي گذاشته است. در كنار تحولات جاري مصر نكته قابل توجه نوع پردازشها و پوشش خبري محافل رسانهاي و سياسي غرب در باب تحولات مصر است. نوع واكنشها به تحولات مصر نشان ميدهد كه آنها تلاش دارند تا دو اصل را مورد تأكيد قرار دهند؛ نخست آنكه مرسي توسط مخالفانش يعني ليبرالها و سكولارها سرنگون شده است. به عبارتي ديگر آنها برآنند تا تحولات مصر را نوعي تقابل ميان اسلامخواهي و سكولارها معرفي نمايند. دوم آنكه غرب بر نقش و جايگاه امريكا در اين تحولات تأكيد دارند و برآنند تا چنان وانمود سازند كه امريكا نقش محوري را در سرنگوني مرسي داشته است. آنها چنان ادعا ميكنند كه مرسي فردي مورد تأييد امريكا بوده است و اكنون تاريخ مصرف آن گذشته است لذا امريكا براي حذف آن گام برداشته است. حال اين سؤال مطرح است كه آيا واقعاً اين امور در مصر روي داده است؟ يعني مصر صحنه تقابل ميان سكولارها و اسلامگرايان است و آيا امريكا محور تحولات ميباشد؟ در باب ريشه تحولات مصر بررسي كارنامه اين كشور نشان ميدهد كه جريانهاي معارض يعني مليگراها و سكولارها و ليبرالها در طول يك سال گذشته تحركات گستردهاي براي سرنگوني مرسي داشتهاند كه ناكام ماندهاند. با توجه به اين شرايط آنها ظرفيت مردمي براي حذف مرسي را نداشتهاند پس قطعاً عوامل ديگري در صحنه تحولات كنوني مصر دخيل بوده است. كارنامه يكساله مرسي كه برگرفته از رويكرد به سلفيها به جاي اسلامگرايي ناب و نيز همگرايي با غرب، كشورهاي مرتجع عربي و صهيونيستها به جاي رويكرد به مقاومت بوده نارضايتي ملت مصر از دولت به دليل دوري آن از اصول بيداري اسلامي را در پي داشته است. 30 ژوئن صرفاً معطوف به مخالفان مرسي نبوده است بلكه انقلابيون مصر براي احياي آرمانهاي خود به خيابانها آمدند. نكته مهم در اين ميان آن است كه در موج حركتهاي مردمي به دليل فقدان رهبري واحد و مقتدر، جريان سكولار و ليبرال در كنار كشورهاي مرتجع عربي، صهيونيستها و امريكا سوار بر موج شده و تلاش كردند تا اين حركت مردمي را مصادره كنند. بر اين اساس اشتباهات مرسي موجب سرنگوني وي شده است و جريانهاي سكولار و امريكا نقش محوري نداشتهاند بلكه سوار بر موج براي رسيدن به اهداف خود گام برداشتند. هدف نهايي اين جريانها و امريكا در پنهانسازي اين حقايق نيز در يك جمله خلاصه ميشود و آن سرخورده كردن اسلامگرايي در مصر و كل منطقه و پيروز نشان دادن سكولاريسم در برابر اسلامخواهي است در حالي كه حقيقت ماجرا آن است كه همان اسلامگراياني كه مبارك را سرنگون كردند به دليل انحراف مرسي از آرمانهاي اسلامي عليه وي به خيابان آمدند اما به دليل نداشتن رهبري واحد و مقتدر مورد سوءاستفاده دشمنان اسلام قرار گرفتند و حركت مردمي آن در قالب برتري سكولاريسم و امريكا مطرح گرديد. نكته مهم ديگر آنكه به رغم ادعاهاي مقامات امريكايي مبني بر عدم دخالت در امور مصر، محافل رسانهاي غربي تلاش دارند تا تحولات مصر را برگرفته از اقدامات امريكا عنوان دارند. روند خطدهي رسانههاي غربي چنان است كه از يكسو ادعا ميكنند كه جريان اخوان با چراغ سبز امريكا در مصر به قدرت رسيده است و از سوي ديگر چنان وانمود ميكنند كه سرنگوني مرسي نيز با تحريك امريكا بوده است. هرچند كه نقش امريكا در بحران مصر را نميتوان ناديده گرفت اما اين رويكردها اهدافي پنهاني را پيگيري ميكند كه اساس آن سرخورده كردن جريان بيداري اسلامي و ملت مصر براي ادامه آرمانيشان است. غرب تلاش دارد تا رأي مردم به اسلامگرايي را به نقش امريكا در به قدرت رسيدن مرسي تنزل دهد و از سوي ديگر با برجستهسازي نقش امريكا در سرنگوني مرسي چنان وانمود سازد كه واشنگتن هر زمان كه بخواهد ميتواند شرايط را به نفع خود چينش نمايد و اراده مردم در آن نقشي ندارد. اين رويكردها در حالي پيگيري ميشود كه به قدرت رسيدن و بركناري مرسي برگرفته از خواست مردم مصر بوده است. زماني مردم مصر براي تحقق آرمانهاي انقلابي و اسلامي به مرسي رأي دادند و اكنون با عدول وي از اين اصول مردم اعتراضهاي خود را به سياستهاي وي اعلام داشتند در حالي كه جريانهاي مخالف، كشورهاي عربي و غربي و صهيونيستها از شرايط نابسامان مصر براي رسيدن به اهداف خود بهرهبرداري ميكنند. در اصل امريكا در ايجاد شرايط كنوني نقشي نداشته است اما به دنبال مديريت و هدايت بحران به سمت منافع خويش ميباشد.در جمعبندي كلي از آنچه ذكر شد ميتوان گفت كه تحولات مصر نه تقابل ميان اسلامگرايي و سكولاريسم است و نه طرحي از پيش طراحي شده از سوي امريكا بلكه تحركي مردمي بوده است كه جريانهاي سكولار، غرب، كشورهاي عربي و صهيونيستها به دنبال مديريت و هدايت آن به سمت منافع خود ميباشند تا شايد بتوانند از اين وضعيت و خلأ رهبري واحد براي رسيدن به منافع خود بهرهبرداري كنند.