کد خبر: 605387
تاریخ انتشار: ۱۳ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۹:۰۶
گفت‌وگوي «جوان» با شهريار عباسي، نويسنده رمان «سايه‌هاي بلند»
«سايه‌هاي بلند» عنوان تازه‌ترين رمان «شهريار عباسي» است كه به تازگي از سوي نشر روزنه منتشر شده است
حميد نورشمسي
«سايه‌هاي بلند» عنوان تازه‌ترين رمان «شهريار عباسي» است كه به تازگي از سوي نشر روزنه منتشر شده است. رماني كه خود وي معتقد است با نوشتنش حس كرده به آنچه بايد در حوزه رمان خلق مي‌كرده، رسيده است. سايه‌هاي بلند داستاني پرشخصيت است كه از سال‌هاي منتهي به اصلاحات ارضي در ايران شروع شده و در سال‌هاي جنگ تحميلي به پايان مي‌رسد. حرف‌هاي عباسي درباره اين رمان در ادامه از نگاه شما مي‌گذرد.

رمان شما بيش از مضمون و محتوا از نظر ساختاري اثري قابل تأمل است. جايي مي‌خواندم كه رمان متني است كه سير تطور جمعي از انسان‌ها در گذر زمان را بيان مي‌كند و قرار است يك دوره و مرور شايد بلند و شايد خيلي بلند بر زندگي آنها داشته باشد. شما با چه پيش فرضي از تعريف رمان سايه‌هاي بلند را نوشتيد؟
به‌نظر من محتوا و ساختار رمان از هم گسستني نيستند. در واقع، رمان، متني ادبي است كه حاصل بازآفريني تجربه زيستن نويسنده است. محتوا و ساختار هر دو با هم به رمان جان مي‌دهند و مانند تار و پود يا جسم و روح هستند.
شايد اين تعريفي هم كه شما از رمان داريد (متني كه سير تطور جمعي انسان‌ها در گذر را بيان مي‌كند) به تعريف من نزديك باشد، ولي مسئله فقط «بيان كردن» نيست. رمان «بازآفريني» مي‌‌كند. گمان مي‌كنم تاريخ براي بيان سير تطور جمعي انسان‌ها در گذر زمان، ابزار بهتري است.
درباره‌ پيش‌فرض، شايد بهتر است بگوييم «طرح». بي‌شك هر داستان طرحي دارد كه به طور حسي و دروني در ذهن نويسنده شكل مي‌گيرد. گاهي طرح اتفاقي به‌وجود مي‌آيد و گاهي هم به‌طور تدريجي خودش را به ذهن نويسنده غالب مي‌كند.

پس اينكه داستان‌محوري در رمان شما ديده نمي‌شود و مجموعه‌اي از حوادث در هم تنيده حول يك خانواده قصه را جلو مي‌برد، بر مبناي همين تعريف است؟
نمي‌دانم چرا مي‌گوييد «سايه‌هاي بلند» داستان‌محور نيست. اتفاقاً اين رمان به‌طور كامل روايت‌محور است. در واقع، روش من در نوشتن روايت‌محوري است. همين كه مي‌گوييد مجموعه‌اي از حوادث در هم تنيده شده‌اند، چه‌معنايي جز داستان‌محوري يا روايت‌محوري دارد؟ من تعريفي از رمان دارم و هرچه بنويسم برمبناي همين تعريف است. همان‌طور كه گفتم، براي من رمان بازآفريني تجربه‌ زيستن با هدف كشف ناشناخته‌هاي هستي است. كار داستان‌نويس شبيه يك كاشف است و ابزار او همه‌ دارايي‌هايش از زيستن است. البته همه‌ تجربه‌هاي زيستي انسان در واقعيت نيست. انسان به مدد خيالش، مي‌تواند خيال و واقعيت را در هم بياميزد.  يك مثال برايتان مي‌زنم. شما امروز در يك ساعتي از خواب برخاسته‌ايد و تا حالا كارهايي انجام داده‌ايد. اينها واقعيت‌هاي زندگي شماست. ولي اگر از خيال‌تان كمك بگيريد، متوجه مي‌شويد كه بي‌نهايت اتفاق امكان وقوع داشته كه «حقيقت» دارند، ولي «واقعيت» نشده‌اند. داستان و رمان، حقيقت‌هاي واقعيت نشده را زنده مي‌كند.

اما سؤال من اين است كه حداقل چند شخصيت محوري در داستان‌ هست كه مي‌شد قصه را كامل و با نقشي پررنگ‌تر جلو ببرند ولي اين اتفاق رخ نمي‌دهد. از شخصيت‌هاي متعدد داستانتان مثل محمد، علي و حتي گودرز و همسر حوري توقع تاثيرپذيري بيشتري مي‌رفت، تا صرف يك روايت خواني از زندگي شخصيشان.
«سايه‌هاي بلند» در بين رمان‌هاي امروز، رمان بلندي است. به‌نظر خودم، هرچه درباره اين شخصيت‌ها لازم بوده، در رمان آورده‌ام. حتي ريزه‌پردازي‌هايي كرده‌ام كه مي‌ترسم، برخي خواننده‌هاي كم‌حوصله را آزار بدهد.
اما درباره‌ اينكه توقع شما را برآورده نكرده، پاسخي ندارم. توقع خواننده چيز قابل اندازه‌گيري نيست. اگر حوصله داريد، يك بار ديگر بخوانيد شايد برآورده شد.

شايد بايد دوباره بخوانم اما اعتراف مي‌كنم اما مي‌خواهم بگويم آنچه آدم‌هاي قصه شما را مجبور به بودن در كنار هم يا دور شدن از هم مي‌كند كمي مبهم است.
همان‌طور كه هنگام خواندن رمان پي مي‌بريد، شخصيت‌هاي داستان، نسبت‌هاي نزديك خانوادگي دارند. كنار هم بودن آنها به‌نوعي جبر زندگي است و دور شدن آنها جبري است كه تغيير شرايط ايجاد مي‌كند. اگر به تعبير مذهبي آدم و حوا اعتقاد داشته باشيد، بايد بپذيريد انسان‌ها در ابتدا از يك پدر و مادر زاده شده و در كنار هم بوده‌اند، ولي اكنون، هركدام در گوشه‌اي از زمين زندگي مي‌كنند و تصور اينكه اينها يك روز از يك جا برخاسته‌اند كمي دشوار است.  اتفاقاً يكي از كارهاي رمان، كشف دليل همين گسست ميان انسان‌هاست. گسستي كه در طول تاريخ بسيار خونبار و گاه بسيار وحشتناك بوده است. اين پرسش كه چرا انسان‌ها اين همه با هم در ستيزند و ستيز و جنگ دائمي ميان انسان‌ها چرا پاياني ندارد، ذهن هر داستان‌نويسي را به‌خود وا مي‌دارد.

يك نكته محوري در رمان شما توجه به حاشيه‌نشين‌ها و فراموش‌شدگان و تأثير رويدادهاي سياسي روي آنهاست. اين ايده را مي‌پسندم و دوست دارم نظر خودتان را درباره اينكه چرا به سراغ اين قشر رفتيد بدانم.
هيچ حاشيه‌نشيني در ابتدا حاشيه‌نشين نبوده است. حاشيه‌نشيني پديده‌اي تاريخي است و همواره پس از آنكه شهرهاي مهمي به‌وجود آمده‌اند، شهرها و روستاهاي ديگري از رونق افتاده‌اند. اين جابجايي‌ در رونق شهرها و روستاها، عده‌اي را حاشيه‌نشين و عده‌ ديگري را متن‌نشين كرده است. درواقع، اگر بشود زمان را فشرده‌تر كنيم، به‌وضوح مي‌بينيم كه حاشيه‌نشيني و متن‌نشيني بين قوم‌ها‌ي گوناگون دست‌به‌دست شده است.
جنگ‌ها و انقلاب‌ها حوادثي هستند كه به‌سرعت حاشيه‌نشين‌ها را به متن مي‌آورند و متن‌نشين‌ها را به حاشيه‌ مي‌برند. البته اين تغيير هميشه در اثر جنگ و انقلاب نيست، ولي جنگ و انقلاب، زندگي را روي دور تند مي‌برند و اتفاقي كه ممكن است در طول صد سال بيفتد در مدت كوتاهي پيش مي‌آيد.  من در كودكي‌ام انقلاب اسلامي و در نوجواني‌ام جنگ طولاني ايران و عراق را ديده‌ام. انسان‌هايي كه در دوره‌هاي انقلابي و جنگي زندگي مي‌كنند، سختي‌هاي فراوان مي‌بينند، ولي اگر نويسنده باشند، شانس خوبي براي نوشتن دارند، زيرا آنچه چند نسل بايد تجربه كند، او به‌تنهايي تجربه مي‌كند.
انقلاب اسلامي نيز به‌نوعي خيزش حاشيه‌نشين‌هايي بود كه ورود مدرنيسم شتابان در اواخر دوره‌ پهلوي آنها را حاشيه‌نشين كرد.  اصلاحات ارضي، بي‌توجهي به وضع روستا‌ها و شهرهاي كوچك، گران شدن نفت در بازارهاي جهاني و رشد سريع درآمد دولتِ شاه و تورمي كه به‌دنبالش آمد، هويت ندادن به كساني كه در شهرها جا داده شدند، اصرار بر رشد بي‌قواره‌ مدرنيسم در بخشي از جامعه و چند عامل ديگر عوامل مهم انقلاب اسلامي بودند.  اين را هم اضافه كنم كه حاشيه‌نشين فقط كسي نيست كه در حاشيه‌ شهر زندگي مي‌كند، كساني هم كه در قلب شهرها زندگي مي‌كنند، ولي به بازي گرفته نمي‌شوند، به‌نوعي حاشيه‌نشين هستند.

با اين حال در رمان شما واكنش و فعل و انفعال مردم در برابر انقلاب و دفاع مقدس و اينكه چرا به سمتش كشيده شده يا از آن دوري مي‌كنند كمرنگ است. اين دليل خاصي دارد يا من اشتباه مي‌كنم؟
من تاريخ انقلاب يا جنگ را ننوشته‌ام. رماني نوشته‌ام، كه اتفاقاً شخصيت‌هاي آن در زماني زندگي مي‌كنند كه انقلاب مي‌شود و بعد از آن هم جنگ پيش مي‌آيد. همان‌طور كه در داستان هم مي‌بينيد، بيشتر شخصيت‌هاي داستان انقلابي نيستند يا آگاهانه در آن حضور ندارند، بلكه انقلاب به زندگي آنها وارد مي‌شود و هر كدام در برابر آن واكنشي دارند.  خب ممكن است كسي رماني درباره آدم‌هاي انقلابي بنويسد كه اگر به اصول رمان‌نويسي پايبند باشد، عيبي هم ندارد. ولي «سايه‌هاي بلند» داستان آدم‌هاي انقلابي آن هم انقلابي‌هايي كه مي‌دانند چه مي‌كنند، نيست.  درباره‌ جنگ هم گرچه كمي متفاوت است، ولي تقريباً همين‌اتفاق مي‌افتد. اگر پاي حرف كساني بنشينيد كه در خرمشهر و آبادان زندگي مي‌كردند و يك روز كه از خواب بيدار شدند، تانك‌هاي عراقي را در خيابان شهرشان ديدند، آن‌گاه مي‌فهميد خيلي رفتارها واكنش به يك شرايط اجباري بوده است.

من از حرفتان اينطور برداشت مي‌كنم كه معتقديد نگاه انقلابي و حماسي داشتن به رمان نويسي، نويسنده را از رمان نوشتن به معني حقيقي دور مي‌كند.
نويسنده بايد تا جايي كه مي‌تواند خونسرد باشد. اگر يك طرف دعوا باشي، نمي‌تواني توصيف درستي از صحنه داشته باشي. كسي كه نتواند بي‌طرف باشد، نه مي‌تواند پرسش‌هاي اصلي را پيش بكشد، نه مي‌تواند توصيف سالمي ارائه دهد و نه مي‌تواند چيزي را كشف كند.  با نگاه حماسي مي‌شود حماسه نوشت، شعار انقلابي داد، متن‌هاي سوزناك ايدئولوژيك نوشت، مديحه‌سرايي كرد ولي نمي‌شود رمان نوشت.  كار رمان‌نويس خيلي سخت است. باور كنيد يك طرف دعوا بودن هميشه آسان‌تر از ميانجي‌گري است. آخرش هم همه چيز سر ميانجي خراب مي‌شود. داستان‌نويس‌ها را هيچ كس دوست ندارد، چون ما آرمان كسي نيستيم. ما حتي آينه هم نيستيم، شايد شبيه وجداني هستيم كه همه دوست دارند خفه‌اش كنند.

بي‌فرجام ماندن برخي از شخصيت‌هاي كليدي در داستان نيز ماجراي عجيبي است. علي، حوري و همسرش. گودرز و دختري كه به آن دلبسته بود. هما و فرزندش. محمد هم حتي در ابهام با مخاطب خداحافظي مي‌كند. برخي هم كه مي‌ميرند، مانند دختركي كه علي به آن دل بسته بود. يا پدر علي چندان دراماتيك نيست و سوز و گدازي همراهش نيست. چرا؟ چرا اين شخصيت‌ها فرجام معيني ندارند؟
اين فرجام خواستن از داستان‌نويس هم سر درازي دارد. گرچه در «سايه‌هاي بلند» برخي فرجام‌ها روشن شده يا دست‌كم قابل حدس زدن است، ولي رمان جاي به فرجام رسيدن زندگي نيست. اگر زندگي را به بستري تشبيه كنيم كه رود در آن جريان دارد، داستان آبي است كه در اين بستر مي‌رود.  علاوه بر اين، يكي از راه‌هاي مشاركت دادن خواننده در داستان، همين است كه فرجام داستان را به او بسپاريم.

سؤال آخرم ذهنيتي است كه پس از خوانش رمان شما و شنيدن جوابتان ذهنم را درگير خودش كرده است و آن اينكه آيا قواعد و شيوه روايتگري داستاني از تاريخ معاصر ما نياز به بازنگري دارد يا نويسندگان ما هستند كه نياز دارند شيوه مواجهه با آن را براي خلق اثر تغيير دهند؟
رمان مانند هر نوع هنري ديگري، دوره‌هايي را از سر گذرانده است و اگر به تاريخ تحول رمان نظري بيندازيم، اين تحول را مي‌بينيم. تعريف از هنر در دوره‌هاي گوناگون و نوع نگاه به آن تغيير كرده است. در اينجا نمي‌خواهم به سبك‌هاي هنري و ادبي بپردازم، ولي روشن است كه يكي از تغييرها، هميشه شيوه‌ پرداختن و نگاه به آن است.
ولي يك نكته مهم هست كه به‌گمانم در ايران فراموش شده است. تغييرها هميشه بايد دروني و براساس نياز باشد. متأسفانه خيلي از تغييرها در كار ما تقليدي و بدون شناخت كافي انجام مي‌شود.
اگر تاريخ تحول رمان را در اروپا مطالعه كنيد، مي‌بينيد كه اتفاق‌هاي تاريخي و اجتماعي، نگاه انسان و به‌خصوص نويسنده‌ها را متحول كرده‌اند و اين تحول هم در ساختار هم در محتواي رمان‌ها قابل نشانه‌شناسي است.
ما مجبور نيستيم بي‌آنكه نياز واقعي احساس كنيم، براساس مد غربي رمان بنويسيم. من مخالف نو شدن نيستم، ولي نو شدن بايد براساس نياز واقعي باشد. ادا درآوردن ما را به‌جايي نمي‌رساند.
من معتقدم، اگر خودمان باشيم، جهاني هم مي‌شويم و در همه جا خواننده خواهيم داشت، ولي اگر دستمال‌ به زباله انداخته‌ ديگران را باز كرده و استفاده كنيم، آنها فقط به ما مي‌خندند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار