کد خبر: 603042
تاریخ انتشار: ۲۹ تير ۱۳۹۲ - ۱۲:۴۷
«رفتارشناسي آيت‌الله سيد ابوالقاسم كاشاني در رويداد30 تير» درگفت‌وشنود با دكتر محمد‌حسن سالمي
نام دكتر محمد‌حسن سالمي به دليل مباحث مطروحه درباره نامه 27 مرداد آيت‌الله سيد ابوالقاسم كاشاني به دكتر مصدق، در تاريخ ماندگار شده است
نيما احمدپور
نام دكتر محمد‌حسن سالمي به دليل مباحث مطروحه درباره نامه 27 مرداد آيت‌الله سيد ابوالقاسم كاشاني به دكتر مصدق، در تاريخ ماندگار شده است. او كه نوه دختري آيت‌الله و از نزديكان به كانون رهبري نهضت ملي بوده، در سال‌هاي اخير برخي خاطرات و تحليل‌هاي خود از اين رويداد را در قالب دو كتاب، در ايران و امريكا منتشر كرده است. دكتر سالمي گفت‌وگو و مناظره درباره زواياي تاريك نهضت را به هر چيز ديگر ترجيح مي‌دهد و همين خصلت موجب گشته تا در اين عرصه از فعال‌ترين‌ها باشد.

از ديدگاه شما به عنوان يكي از فعالان نهضت ملي و نزديكان به كانون رهبري اين نهضت، زمينه‌هاي استعفاي دكتر مصدق در روزهاي منتهي به 30 تير را در چه وقايعي بايد جست؟
به نام خدا. بايد خدمت شما عرض كنم دكتر مصدق مي‌ديد كه نقشه‌هايش يكي پس از ديگري نقش بر آب مي‌شود، شهامت يا صداقتش را نداشت به ملت بگويد اشتباه كرده يا به بن‌بست رسيده است. نمي‌خواست وجاهت ملي‌اش خدشه‌دار شود. بنابراين خواهان اختيارات تام مي‌شد. همان طور كه گفتم دكتر مصدق وقتي از سفر امريكا بازگشت، دست به بازي خطرناكي زد و از مجلس شوراي ملي خواست شش ماه به او اختيار كامل بدهند. در صورتي كه هنوز كابينه‌اش را هم معرفي نكرده بود.

آيا اينها مربوط به بعد از سي‌ام تيرماه مي‌شود؟
خير آقا! مربوط به قبل از سي‌ام تيرماه است. مجلس به دكتر مصدق اختيار دلخواهش را نداد و آقاي مصدق با مجلس درافتاد. اعضاي مجلس شوراي ملي مي‌گفتند دكتر مصدق اول كابينه‌اش را معرفي كند تا ببينيم چه كساني هستند. اعضاي مجلس سنا هم مي‌گفتند بعد از شنيدن برنامه‌هاي دولت به آقاي مصدق رأي مي‌دهيم. اينها براي دكتر مصدق گران مي‌آمد. بنابراين نقشه كشيد كه همه را سر جايشان بنشاند. در اولين قدم دست روي نقطه حساس شاه گذاشت و گفت: «من وزارت جنگ را مي‌خواهم.» مي‌دانست شاه قبول نمي‌كند. مخصوصاً اين پيشنهاد را مي‌داد تا شاه مخالفت كند و او بهانه دستش بيايد و نظر ملت را به خودش جلب كند. شاه هم نپذيرفت و آقاي مصدق پافشاري كرد. خود دكتر مصدق در خاطراتش مي‌نويسد: «من در دربار حالم به هم خورد و شاه دستپاچه شد و گفت: اگر تا ساعت هشت چيزي از من نشنيديد، استعفايتان را بفرستيد...!»
دكتر مصدق استعفانامه‌اش را فرستاد و به ملت وانمود كرد كه من مي‌خواهم كار كنم، اما شاه و درباري‌ها نمي‌گذارند. جالب است بدانيد دكتر مصدق نمي‌خواست علت واقعي استعفايش را در استعفانامه‌اش بنويسد. بيمناك بود كه مردم بگويند تقصير خودت است كه مي‌خواهي وزير جنگ هم باشي!

يعني درباره وزارت جنگ هيچ دغدغه‌اي نداشت؟
 اصلاً بگذاريد يك چيز ديگر به شما بگويم تا متوجه شويد دكتر مصدق وزارت جنگ را فقط به قصد بهانه‌‌جويي و ايجاد جنجال مي‌خواست از شاه بگيرد. والا هدفش دگرگون كردن ساختار وزارت جنگ و روي كار آوردن افسران جوان و خوش‌فكر نبود. كما اينكه سه نفر از امراي كهنه‌كار و شاه‌پرست را به عنوان رابط و مشاور در رأس وزارت جنگ گذاشت. تيمسار بهارمست و تيمسار آق‌اِولي و ديگري. در واقع هياهو به خاطر هيچ و پوچ راه انداخته بود. بعدش هم استعفا كرد و به احمدآباد رفت.
در تأييد فرمايش شما، دكتر مصدق خوددر خاطراتش مي‌نويسد: «اشتباه كردم كنار رفتم.»
 ما به دكتر مصدق گفتيم: «شما فكر نكردي با استعفايت احتمال دارد دادگاه لاهه عليه ما رأي بدهد و انگليسي‌ها فرصت را غنيمت بشمرند و دولت ديگري تشكيل بدهند؟» به او گفتيم: «اگر انگليس‌ها دولت ديگري روي كار مي‌آوردند و مسير نهضت ملي را عوض مي‌كردند، ننگ ابدي دامنگير شما مي‌شد.» به اين دليل دكتر مصدق در خاطراتش تصديق كرده كه اشتباه كرده است. از آن طرف امام جمعه كه طرفدار شاه بود، فوري 42 تن از وكلا را جمع و جور كرد تا به قوام‌السلطنه رأي بدهند.
 به نظر شما دكتر مصدق مي‌دانست قوام‌السلطنه منتظر است جانشينش بشود؟
 از ماه‌ها قبل، جرايد خارجي، پاري پِرِس و همه آژانس‌هاي خبري مي‌گفتند قوام‌السلطنه خود را آماده مي‌كند كه جانشين دكتر مصدق شود. بنابراين دكتر مصدق از عواقب استعفايش آگاه بود. عجيب اينكه به هيچ يك از نزديكانش هم نگفته بود كه چه اقدامي مي‌خواهد بكند.
به آقاي كاشاني هم نگفته بود؟
ابداً! همه را در مقابل عمل انجام شده قرار داد. حتي دولت جديدش را هم معرفي نكرده بود. پيش شاه كه رفت، كابينه‌اش تكميل نشده بود. وقتي مجلس جديد افتتاح شد، نخست‌وزير بايد استعفا مي‌كرد و خواه ناخواه هيئت دولتش هم كنار مي‌رفت. دكتر مصدق با كناره‌گيري‌اش جبهه ملي را هم بهت‌زده كرد. سران جبهه ملي ناچار بودند به‌سرعت واكنش نشان بدهند و دكتر مصدق را برگردانند. پس بايد ملت را تحريك و هواداران نهضت ملي را بسيج مي‌كردند. با گوشه‌گيري اختياري دكتر مصدق، رهبري نهضت ملي دربست در اختيار آيت‌الله كاشاني بود. آقاي كاشاني به هر وسيله‌اي متوسل شد. حتي خدابنده و لنكراني از حزب توده را فراخواند.

كدام لنكراني را؟
اسم كوچكش را به ياد نمي‌آورم، ازبرادران آيت‌الله لنكراني. حتي با اينها هم صحبت كرد و گفت:«فكر نكنيد اين قوام‌السلطنه، همان قوام‌السلطنه‌اي است كه با او ائتلاف كرديد. اين مرتبه اگر به قدرت برسد، پدر همه را درمي‌آورد و نفت را دو باره به انگليسي‌ها مي‌دهد.»
تا قبل از سي‌ام تيرماه، حزب توده به هيچ‌وجه سر سازگاري با دكتر مصدق نداشت. اينطور نيست؟
بله. آن سال‌ها وسايل ارتباط جمعي محدود و خيلي‌ها حتي از داشتن راديو هم محروم بودند. راديو تحت نظر حاكميت بود. در يك لحظه ارتش، ژاندارمري، پليس و نيروهاي دولتي به ما هجوم مي‌آوردند و راديو هم به نفعشان مغز مردم را مي‌شست.
آقاي دكتر! از بيست و پنجم تا سي‌ام تيرماه به‌طور مشخص آيت‌الله كاشاني و دوستدارانشان چه اقداماتي كردند؟
داشتم همين موضوع را عرض مي‌كردم. ما كه مي‌دانستيم از نظر تبليغاتي ضعيف هستيم و بلندگو نداريم، نااميد نشديم. در منزل داماد آقاي كاشاني، منزل شوهرخواهر بنده مرحوم گرامي جنب و جوش خاصي برپا شد. از تمام خانه‌هاي همسايه يك سيم بلند تلفن قرض كرديم و در مدت كوتاهي صاحب ده خط تلفن شديم. مرتب با شهرستان‌ها تماس مي‌گرفتيم و همفكرانمان از شهرستان‌ها به ما خبر مي‌دادند كه چه شده و چه نشده است. آيت‌الله كاشاني با پيام‌هاي شورانگيزي كه تلفني فرستادند، در ظرف چند ساعت تمام ايران را به هيجان آوردند. يك مصاحبه مطبوعاتي هم برپا كردند و با لحني قاطع گفتند: «دكتر مصدق بايد برگردد.»
آقاي دكتر! در جريان سي‌ام تيرماه حمايتي كه آيت‌الله كاشاني از دكتر مصدق كردند، صميمانه بود يا سياستمدارانه؟
حمايتشان صد در صد صميمانه و از روي اعتقاد بود، زيرا تا آن دوران دكتر مصدق كاري برخلاف قانون اساسي و آرمان‌هاي مشروطيت نكرده بود. در صورتي كه مصدق بدون ذره‌اي قدرشناسي در خاطراتش مي‌گويد: «اين آقايان از ترس مردم كه به هواداري من به خيابان آمده بودند، ماست‌ها را كيسه كردند و به من رأي دادند.» ناسپاسي از اين بزرگ‌تر نمي‌شود. قضيه كاملاً برعكس بود. مردم به پاس اعتماد و علاقه‌اي كه به آقاي كاشاني و يارانش داشتند، به خيابان‌ها ريختند و حكومت را وادار به عقب‌نشيني كردند. كافي بود به‌جاي مصدق بگويند بقايي، آن وقت مردم هم به تبعيت از مرجع و زعيمشان مي‌گفتند بقايي! آيت‌الله كاشاني كه نمي‌خواست عامل پراكندگي نيروها و از هم پاشيده شدن صفوف شود، نهايت سعي‌اش را كرد تا مصدق به قدرت برگردد.

اين نظر باطني آيت‌الله كاشاني بود؟
نيت قلبي آيت‌الله كاشاني مدارا و مصالحه با همه بود. در كنفرانس مطبوعاتي يكي از مخبرين پرسيد: «نظرتان در باره حزب توده چيست؟» آقا گفت: «توده‌اي‌ها هم فرزندان من هستند.» همين جمله را خليل ملكي دستاويز قرار داد و چند صفحه مقاله نوشت: «اينها فرزندان ما نيستند و خائن‌‌اند.» انصافاً روز سي‌ام تيرماه نقطه عطفي در تاريخ حزب توده شد. توده‌اي‌ها همگام با ملي‌ها و مذهبي‌ها به خيابان آمدند و به نفع دكتر مصدق شعار دادند. عامل اين حركت تاريخي توده‌اي‌ها چيزي نبود جز بيانات آيت‌الله كاشاني و تلاش‌هاي لنكراني و خدابنده.
دفاع توده‌اي‌ها از دكتر مصدق در روز سي‌ام تيرماه را مي‌شود از زواياي گوناگون نگاه كرد، ولي من مي‌خواهم بدانم خود شما آن روز چه مي‌كرديد؟
خيلي دوندگي كردم. از اين طرف به آن طرف سرك مي‌كشيدم. داشتم مي‌رفتم مقر حزب زحمتكشان كه ببينم رفقا چه مي‌كند. ناگهان سربازها تيراندازي كردند و يكي از اعضاي حزب به زمين افتاد و پيش از آن كه كاملاً از پا درآيد، ديدم انگشتش را به خونش آغشت و روي ديوار نوشت: «با خون خود نوشتيم، يا مرگ يا مصدق.» مات و مبهوتِ عشق و شوريدگي او شده و نفهميده بودم دور و برم خالي و خلوت شده است. موقعي به خودم آدم كه ديدم يك تاكسي كنارم ايستاد. راننده‌اش دست پشت گردنم گذاشت و مرا سوار تاكسي كرد و گفت: «بيا جوان به مادرت رحم كن!» نمي‌دانم مرا مي‌شناخت يا فقط از روي نوع‌دوستي سوارم كرد. مرا در خانه آقاي گرامي پياده كرد. اتفاقاً آيت‌الله كاشاني در منزل آقاي گرامي و در تكاپو بود كه نمايندگان مجلس را گير بياورد و از آنها بخواهد به قوام‌السلطنه رأي ندهند. در آن برو و بيا، علي اميني و ارسنجاني خدمت آقا آمدند و ارسنجاني گفت: «قوام‌السلطنه حاضر شده است انتخاب شش نفر از وزرا را به ميل شما واگذار كند.» آيت‌الله كاشاني را مي‌خواست وسوسه كند با قوام‌السلطنه سازش كند. دكتر اميني دو دفعه آمد و گفت: «عاقبت از طرفداري از مصدق پشيمان مي‌شويد.» آقاي كاشاني گفت: «دكتر مصدق تنها كسي است كه مي‌تواند قضيه نفت را حل كند.»
 بعضي‌ها مي‌گويند در واقعه سي‌ام تيرماه قوام‌السلطنه آن قدر پير و فرتوت بود كه حال قلدربازي و الدرم بلدرم نداشت و درباره‌اش اغراق كرده‌اند.
همين طور است. آمدند به آيت‌الله كاشاني گفتند هندرسون پس از ديدار با قوام‌السلطنه، گفته است: «اين كه در حال اغماست!»

در آن پنج روز از بيست و پنجم تا سي‌ام تيرماه مرحوم كاشاني و ديگران با دكتر مصدق در تماس بودند؟
ابداً! دكتر مصدق در را به روي خودش بسته بود و تلفن نمي‌زد، به تلفن هم جواب نمي‌داد. يك بار مكي پيشش رفته بود. تا روز سي‌ام تيرماه نتوانست با او تماس بگيرد. در يكي از مصاحبه‌ها يكي از خبرنگارها از آقاي كاشاني پرسيد: «اگر قوام‌السلطنه كنار نرود، شما مبارزه مسلحانه مي‌كنيد؟» آيت‌الله كاشاني پاسخ داد: «ما مقابله مدبرانه مي‌كنيم. اگر تا 24 ساعت خواسته ما اجرا نشود، خودم كفن مي‌پوشم و به خيابان مي‌روم.» تمام مخبرين خارجي از جا بلند شدند و به افتخار آقاي كاشاني كف زدند. روزنامه باختر امروز با تيتر درشت نوشت: قبل از اتمام ضرب‌الاجلي كه آقاي كاشاني تعيين كرده بود، قوام‌السلطنه سرنگون شد. عجيب اينكه سقوط قوام‌السلطنه زياد به مذاق دكتر مصدق خوش نيامد. آقاي مصدق خودش را كنار كشيده بود كه وجيه‌الملّه بماند، وليكن آقاي كاشاني، بقايي، مكي و بقيه با مجاهده و مبارزه او را از نو به وسط گود آورده بودند. واقعيت مطلب اين بود كه بين دور و بري‌هاي آقاي مصدق هيچ‌كس همت و جربزه آن را نداشت كه كارگرها، كارمندها، دانشجوها، بازاري‌ها، كاسب‌ها و خلاصه توده مردم را به خيابان بكشاند.
حسين علاء چند بار پيش آقاي كاشاني آمد تا رضايتش را جلب كند و بگذارد قوام‌السلطنه نخست‌وزير شود. يكي از دفعاتي كه علاء آمد، آيت‌الله كاشاني به من گفت: «علاء را اينجا نگه دار تا من برگردم.» آقاي علاء در اتاقي كه تقريباً زيرزمين بود، حضور داشت. برايش چاي بردم و از اتاق كه خارج شدم، در را قفل كردم و به اتاق‌هاي ديگر رفتم. آن قدر اين دست و آن دست كردم تا آقاي كاشاني برگشت. پيش ناظرزاده كرماني رفته و دامنش را گرفته و گفته بود: «شما كه طبع شعر داريد، شما كه احساساتي و صاحب دل هستيد، چطور مي‌توانيد در مقابل كشتار مردم ساكت بمانيد؟ از شما مي‌خواهم طرف مصدق را بگيريد و روزي كه قوام‌السلطنه به مجلس مي‌آيد به او رأي ندهيد.» ناظرزاده كرماني كتش را از دست آيت‌الله كاشاني درآورده و گفته بود: «ولم كنيد آقا! به جدتان به مصدق رأي مي‌دهم.» با جذب كردن ناظرزاده كرماني، 3 ـ 42 نفر ديگر هم قول دادند از مصدق حمايت كنند و به قوام‌السلطنه رأي ندهند. درحالي كه ما با اين حرارت و جديت مبارزه مي‌كرديم، وكلايي كه به گروه خودشان «فراكسيون نهضت ملي» مي‌گفتند، از ترس فرمانداري نظامي اعلاميه‌اي منتشر كردند تا مردم در روز سي‌ام تيرماه سكوت كنند و از خانه بيرون نروند. برعكس آنها آيت‌الله كاشاني به مردم گفتند: «فردا روز تعطيل عمومي است. روزي است كه نبايد در خانه بمانيد و بايد با حضور در خيابان‌ها با صداي بلند بخواهيد دكتر مصدق برگردد.» عصر روز سي‌ام تيرماه موفق شديم كاري كنيم كه قوام‌السلطنه استعفا بدهد. فوري با ماشين پسر بزرگ آيت‌الله كاشاني، سيد محمد به ميدان بهارستان رفتيم. آقا سيدمحمد روي ماشين ايستاد و به مردم مژده داد قوام‌السلطنه مجبور به استعفا شده است و دكتر مصدق به خواست شما دو باره برمي‌گردد. هلهله شادي مردم ميدان بهارستان را لرزاند. يك نفر سرباز دژبان يا يك مأمور شهرباني در ملأعام نبود. حقيقتش جرئت نمي‌كردند در مقابل سيل خروشان مردم آفتابي شوند. الحق و الانصاف بايد گفت هواداران نهضت يكي دور تهران و شايد هم شهرستان‌ها را نگه داشتند. حتي براي اينكه دزدي، غارت و دغل‌بازي يا راه‌بندان و ازدحام نشود، اعضا و هواداران فداكار حزب زحمتكشان خواب به چشمشان نيامد.

 پيگيري ماجراي قتل عام مردم در30 تير نيز ازفصول قابل بحث درباره اين رويداد است. چرا اين پيگيري منتج به نتيجه‌اي نشد؟
پس از سي‌ام تيرماه، كميسيون مربوطه هرچه كوشيد به عهدي كه با مردم و طرفدارانش بسته بود، وفا كند، دكتر مصدق مساعدت نكرد و مدارك لازم را در اختيار آنها نگذاشت. مصدق در دادگاه نظامي گفت: «بعضي از وكلاي مجلس مي‌خواستند سربازها و افسران فعال در سي‌ام تيرماه را مجازات كنند، ولي نگذاشتم، چون اگر قرار باشد مأموراني كه طبق دستور مقامات مافوق عمل كرده‌اند، مجازات شوند، فردا كه مملكت تهديد شود، ارتش از ترس عواقب كار از جا تكان نمي‌خورد.» مصدق آگاهانه خود را به بيراهه مي‌زد و عوام‌فريبي مي‌كرد. كسي نمي‌گفت سربازان و افسرانِ جزء محاكمه شوند. ما مي‌گفتيم كساني كه فرمان ضرب و شتم و كشتار مردم را به اين سربازها و افسرها داده‌اند، محاكمه شوند. يكي از افسران سرهنگ قرباني در خيابان اكباتان با قساوت تمام يخ‌فروش بيچاره و بي‌پناهي را كه سرمايه‌اش يك صندوق در گوشه خيابان بود، كشت. بنده خدا از ترس اينكه زير دست و پا له شود، براي آن كه از جنگ و گريز مردم و نظامي‌ها در امان بماند، در صندوق چوبي يخ قايم مي‌شود. آقاي سرهنگ قرباني درِ صندوق را برمي‌دارد و با اسلحه به او شليك مي‌كند. آيا در اين باره نبايد سرهنگ قرباني و فرماندهان مانند او را محاكمه كرد؟
بعد از سي‌ام تيرماه دكتر مصدق آدم‌هاي پيرامونش را مقداري جابه‌جا كرد. متحدان تازه‌اي يافت و برخي از متحدان قديمي‌اش به صف مخالفانش پيوستند. اين فرآيند چگونه طي شد؟
سي‌ام تيرماه به دكتر مصدق فهماند چه كساني قادرند مردم را تهييج كنند و چه كساني فاقد اين توانايي‌اند. فهميد آيت‌الله كاشاني و يارانش در مردم نفوذ كلام دارند و از عهده‌شان برمي‌آيد كه هيجان ايجاد كنند، در صورتي كه سنجابي، حسيبي، زيرك‌زاده و امثال آنها در مردم نفوذي نداشتند.

مردم از آنها حرف‌شنوي نداشتند؟
به هيچ‌وجه. تشخص و جذابيتي نداشتند كه ملت دنبالشان راه بيفتند. بقايي رئيس كميسيون تحقيق مجلس بود، اما هيچ مدركي به دستش نمي‌دادند. مقامات ارتش كه ديگر زيردست دكتر مصدق بودند، مي‌نوشتند مدارك لازم را به دادگستري داده‌ايم كميسيون هم به مردم قول داده بود ظرف چهار ماه خاطيان را به سزاي اعمالشان برساند. عاقبت صبر رئيس كميسيون به سرآمد و يك روز گفت: «اين مسخره‌بازي‌ها چه معني دارد؟» دكتر مصدق از اين حرف بقايي رنجيد و از آيت‌الله كاشاني خواست به عنوان رئيس مجلس شوراي ملي دكتر بقايي را توبيخ كند. او هم به پدربزرگم گفت: «خواهش مي‌كنم مرا توبيخ كنيد تا دكتر مصدق بهانه‌اي نداشته باشد.» آقاي كاشاني هم دكتر بقايي را رسماً توبيخ كردند. دكتر مصدق يك هفته بعد از سي‌ام تيرماه در شرايطي كه خانواده‌هاي قربانيان سي‌ام تيرماه براي قصاص و مجازات عاملان كشتار عزيزانشان به آيت‌الله كاشاني مراجعه مي‌كردند. آقاي دكتر مصدق به پدربزرگم نوشت: «اگر مي‌خواهيد اصلاحات واقعي انجام شود، مدتي در كارها دخالت نكنيد.» اين درحالي است كه دكتر مصدق از سويي در نطق‌هايش مي‌گفت هر ايراني حق دارد در تعيين سرنوشت كشورش دخالت كند، از سوي ديگر به آيت‌الله كاشاني، رئيس مجلس شوراي ملي كه شخصيتي بين‌المللي بود، مي‌گفت در امور كشور دخالت نكند!
به قول معروف مي‌گفت موي دماغ ما نشويد.
فقط به خاطر اينكه آقاي كاشاني و وفاداران به او را تحريك كند. پدربزرگم ويارانش دست دكتر مصدق را خوانده بودند و مي‌دانستند. پي فرصتي مي‌گشتند تا با آنها همان كاري را بكند كه با شاه كرده بود. منظورم گرفتن وزارت جنگ يا در حقيقت تحريك شاه عليه خودش. آقاي كاشاني پس از دريافت يادداشت دكتر مصدق تهران را ترك كرد و به نارون رفت. اقدام بعدي مصدق اين بود كه سرلشكر وثوق را معاون وزارت جنگ كرد. سرلشكر وثوق كسي بود كه جلوي كفن‌پوشان كرمانشاه را گرفت و مكي به آنجا رفت و مي‌خواست با نظامي‌ها گلاويز شود و در نهايت كاري از دستش برنيامد، چون نمي‌توانست با دست خالي به جنگ مأموران مسلح برود. دكتر مصدق هفت روز بعد از سي‌ام تيرماه مخالفتي با آيت‌الله كاشاني و يارانش كرد كه هيچ آدم باانصافي با دشمنش هم نمي‌كند. اين نوع كارهاي دكتر مصدق از روي سهو و خستگي ناشي از مشغله فراوان نبود. عالمانه و عامدانه كاري مي‌كرد كه آقاي كاشاني و دوستانشان به مخالفت برخيزند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها