كوچهمان پر بود از بچههاي همسن و سال دهه شصتي كه از صبح تا دم غروب از سروكول هم بالا ميرفتيم. شور و نشاطي كه بينمان حاكم بود اصلاً قابل مقايسه با بچههاي دهههاي بعدي نبود. صبحها را با فوتبال گل كوچك شروع ميكرديم و شب به كارت بازي و تيلهبازي ميرسيديم. هر خانواده چند بچه داشت كه از لحاظ سني نزديك به هم بودند و خيلي كم پيش ميآمد از خانهاي بچهاي به بيرون ندود. دلم براي بچههاي امروزي ميسوزد كه هيچگاه نميتوانند حال و هوا و بازيهاي ما در آن سالها را تجربه كنند. ديگر هيچوقت بعد از كودكي ِ همنسلان زمان خودم نديدم بچهها در كوچه الكدولك و هفتسنگ بازي كنند، عكس بازيكنان فوتبال را جمع كنند و شبها به ياد شخصيتهاي كارتون فوتباليستها بخوابند. انگار ما آخرين نسل از بچههايي بوديم كه با توپ پلاستيكي خاطرهسازي ميكرديم و صدايمان از كوچهها شنيده ميشد.
آن زمان خبر آمدن دستگاهي عجيب و غريب همه را شگفتزده كرده بود. دستگاهي كه به تلويزيون وصل ميشد و تو قادر به كنترل آن از داخل خانه بودي. آن روزها آتاري به عنوان پديدهاي ناشناخته و جالبتوجه شناخته ميشد. خانوادههاي زيادي آتاري نداشتند و آنهايي هم كه اين دستگاه را داشتند با آب و تاب زيادي از بازي كردن با آن ميگفتند. در ميان آن همه بچه، تنها والدين دو برادر براي فرزندشان كنسول بازي آتاري خريده بودند. آن زمان آتاري با آن دستههاي خلبانياش براي ما پيشرفتهترين تكنولوژي روز در تمام جهان و كائنات بود. داشتن يك كنسول آتاري مانند خانهاي در وسط دريا، دور از دسترس به نظر ميرسيد، حتي ديدنِ بازي كردن ديگران هم لذتبخش بود و زماني كه خودمان بازي نميكرديم، نظارهگر بازي كردن بقيه ميشديم و باز هم لذت ميبرديم.
مدتي كه از آمدن و شناختن آتاري گذشت بعضي بچهها دستگاه آتاريشان را با ديگر دوستانشان به اشتراك ميگذاشتند. همسايه ديوار به ديوارمان كه مانند خانواده ما دو پسر داشت براي بچههايش آتاري خريده بود. آنها هم بعضي از روزها براي تنوع و كمي كاسبي هم كه شده، فرشي در حياط خانهشان پهن ميكردند و آتاريشان را در حياط ميگذاشتند و با گرفتن مبلغي به بچهها اجازه بازي ميدادند. روزهايي كه اين دو برادر آتاريشان را براي بازي ميگذاشتند در حياط خانهشان ولوله ميشد. همه دورتادور فرشي كه پهن شده بود مينشستيم و هيجانانگيزترين لحظات زندگيمان را تجربه ميكرديم. بازيهاي محبوب آن زمان شامل همان هواپيماي معروف، بوكس، تيله بازي و بازي آتشنشاني ميشد؛ بازيهايي ساده كه با تركيب چند خط درست شده بودند. آن روزها همه چيز ساده بود، از خودمان گرفته تا بازيهايمان.
يكي از غروبهايي كه همه دور تلويزيون سياه و سفيد و دستگاه آتاري جمع بودند هوس بازي با آتاري به من دست داد. مثل بعضيها خوره بازي و طرفدار دوآتشه آتاري نبودم و فقط گاهي ميل به بازي در من بيدار ميشد. عاشق بازي آتش نشاني بودم؛ بازياي كه آتش نشانان با نردبان از طبقهها بالا ميرفتند و آتش را خاموش ميكردند. آن غروب هر طور كه ممكن بود بايد بازي ميكردم. اولين كارم براي بازي كردن سنجش ميزان داراييام بود. جيبهايم را گشتم و گشتم ولي متوجه شدم هيچ پولي براي بازي ندارم.
حالم گرفته شده بود. نااميدانه به خانه برگشتم. پايم را به داخل حياط كه گذاشتم با خوشحالي ماشين پدر را در حياط خانه ديدم. آن زمان پدرم پيكاني داشت كه پولهاي خردش را در ظرفي پلاستيكي زير داشبورد ميگذاشت. درهاي ماشين باز بود. رفتم پشت فرمان نشستم. در گيرودار فكر كردن و عمل كردن براي برداشتن سكه بودم. يك ظرف پلاستيكي پر از سكه در روبهرويم بود. ظرف پلاستيكي را برداشتم و داخلش را نگاه كردم. سكهها در حال چشمك زدن بودند. قلبم تند تند ميزد. از ميانشان يكي از آن سكههاي مسي رنگ و سنگين پنج توماني را برداشتم. نميدانم چرا آن لحظه تصميم گرفتم بدون اجازه اين كار را بكنم. مطمئنم اگر درخواستم را به پدرم ميگفتم بيشتر از پنج تومان گيرم ميآمد.
تصميمم را گرفتم. سكه را برداشتم، سريع از ماشين پياده شدم و به جمع دوستانم پيوستم. پول را به صاحب دستگاه دادم و چند دقيقهاي مشغول انجام بازي محبوبم شدم. بازيام تمام شد، من بزرگ شدم، همسايهمان از آن محل اسبابكشي كرد و رفت، آتاري به يك خاطره دور تبديل شد و از آن روزها فقط عذاب وجدان برداشتن آن سكه پنج توماني با من ماند.