
چقدر از زمانهاي ما حرام شده است در مفهوم و معني تراشي در چيزهايي كه از اساس واجد معنا نبودهاند. يكي حوصلهاش سر رفته بود و در چند قدمياش كلي رنگ و بوم يا نگاتيو بود، آمده آن ملال دروني يا هذيان را روي بوم يا نگاتيو خالي كرده است. اگر آشفتگي يا هذيان فكري روي يك تكه كاغذ يا گوشهاي از يك ديوار بيايد كه چندان هم به چشم كسي نميآيد كسي جدياش نميگيرد اما وقتي اين هرج و مرج روي يك فيلم، روي يك بيلبورد يا بوم نقش ميبندد و تكثير ميشود بسياري از ما جدياش ميگيريم و دوباره آن پروسه معناتراشي آغاز ميشود. اگر كودكي روي كاغذپارهاي بنويسد 3=1+1 ممكن است عنان از كف بدهيم و همان جا كودك را هم گوشمالي بدهيم كه با وجود اين همه كلاس و معلم و تقلا هنوز نتوانسته رابطهاي به اين بديهي و واضحي را بفهمد و تشخيص دهد كه وقتي دو يك كنار هم مينشينند پاسخ دو است نه سه، اما اگر همين 3=1+1 روي كاغذ آن كودك را 500 برابر كنند و قابش بگيرند و با نورپردازي زيبايي هم همراهش كنند و در يك نمايشگاه يا گالري به عنوان يك دستاورد آوانگارد و ساختارشكن هنري يا علمي روبهروي ما بگذارند، آن وقت ميتوانيم با چشمهايي كه تحير، تحسين و خشوع در آنها موج ميزند به اين اثر علمي – هنري نگاه كنيم و ساعتها با خودمان فكر كنيم كه چه ساختارشكني عميق و پرمايهاي در اين اثر هنري روي داده و چه مرزهايي درنورديده شده و چه خرق عادتها و نوآوري هايي كه سرانجام ماحصل همه آنها شده است؛ دستاوردي كه اينك در برابر چشمهاي ماست.
معمولاً در نمايشگاهها و گالريها دور از شأن است كه كسي صدايش را بالا ببرد. اينجا مزرعه و گندمزار و صحرا كه نيست. كسي كه به يك گالري يا نمايشگاه ميرود بايد در سكوت يا با همراهي قطعهاي موسيقي كلاسيك يك دستش را زير چانهاش ببرد تابلوها را ببيند و سعي كند از نبوغ به كار رفته در آثار هنري كه ميبيند به حالت وجد و شعف بيايد. اگر قدرت هاضمه بالايي دارد و سريع متوجه نسبتها و روابط به كار رفته در اثر هنري ميشود به صورت كاملاً زيرپوستي كلاهش را به هوا بيندازد و خوشحال باشد كه چه دريافت و درك بالايي در ساحت هنر دارد اما اگر نميفهمد بايد دقايق و ساعات بيشتري را اختصاص دهد، رياضتهاي بيشتري را بر خود، گردن، زانوها و ساير جوارحش تحميل كند تا بالاخره متوجه منظور صاحب اثر شود.
كسي اينجا حق ندارد پرده دري كند. تو ميتواني از اثري خوشت نيايد اما نميتواني نظم و آرامش گالري يا نمايشگاه را به هم بزني. تو وقتي به يك گالري يا نمايشگاه قدم ميگذاري يعني چه بخواهي چه نخواهي پذيرفتهاي كه اينجا گالري يا نمايشگاه است و تو قرار است به تماشاي آثاري بروي، پس هرچه جلويت گذاشتند تماشا ميكني. حق نداري تابلوي 3=1+1 را پايين بكشي و صدايت را بالا ببري كه اسلوب نوآوري با اسلوب مسخ كردن آدمها خيلي فرق دارد. حق نداري يقه صاحب اثر را بگيري و بگويي چرا با اين كارها وقت خود و ديگران را حرام ميكند. حق نداري به صاحب نمايشگاه اعتراض كني كه چرا آثار فلاني را به عنوان يك هنرمند به نمايشگاه راه داده است.
همه اينها را گفتم كه بگويم چند وقت پيش رفته بودم به يك نمايشگاه نقاشي. در اين نمايشگاه تابلويي ارائه شده بود و 20 ميليون تومان هم قيمت خورده بود. وقتي در برابر اين تابلو قرار گرفتم باور كنيد چندبار چشمهايم را ماليدم. يعني اول فكر كردم به محض اينكه در برابر اين تابلو قرار گرفتهام چشمهايم كوررنگي يا مرض مشابهي گرفتهاند اما وقتي دوباره برگشتم به سمت تابلوهايي كه پيشتر نگاهشان كرده بودم ديدم نه، چشمها همان كاركرد قبلي شان را دارند. پس چرا در برابر تابلويي كه 20 ميليون تومان قيمت خورده بود اين گونه شده بودم. آنچه چشمهاي من در اين تابلو ميديد و به من گزارش ميداد اين بود: تابلو از بالا تا پايين، از چپ به راست، از مركز به بيرون با يك رنگ يكنواخت زرشكي نقاشي شده بود. انگار داده بودند به يك نقاش ساختمان يا نقاش – صافكار خودرو و او با پمپ يا وسيله ديگر يك رنگ يكنواخت زرشكي را روي بوم پاشيده بود. قسم ميخورم فقط همين بود. نميدانم آن سكانس تابلو كشيدن مهشيد در فيلم هامون را به ياد داريد يا نه، اينكه مهشيد زن هامون چطور رنگهاي مايع را روي بوم ميريخت و با حركت دادن بوم خطوط موازي و متقاطع، لكهها و نقطهها روي بوم پديد ميآمد و با خشك شدن همين نقشها آنها را به گالري ميبرد و با چه تحسيني از سوي منتقدان مواجه ميشد كه مثلاً در اين تابلو چه انفجاري از احساس روي داده و قس علي هذا! باور كنيد من در اين نمايشگاه به نبوغ مهشيد هزار بار مرحبا گفتم، باز آن بيچاره به خودش زحمت ميداد كه براي پديد آوردن آن نقشها مقدار مشخصي از رنگ را روي بوم خالي كند. دستش را زير بوم جابهجا كند، زاويهاي به بوم بدهد و حواسش به رنگهاي مايعي كه روي بوم سرازير شده بودند باشد. يعني انصاف ميداديم آثاري از تلاش و تقلا در تابلوهاي مهشيد ديده ميشد و همه چيز تصادف محض نبود، گو اينكه ممكن است كساني بگويند اگر معناي هنر همين است پس ميتوان همين رنگها را به همه آدمها داد و به اندازه همه آدم هايي كه اين رنگ و بومها را تحويل گرفتهاند اثر هنري دريافت كرد، معناي ضمني اين حرف اين است كه ما به اندازه كافي رنگ و بوم نداريم وگرنه همه در اين عالم نقاش زاده شدهاند. ما به اندازه كافي چاقوي جراحي نداريم وگرنه همه در اين عالم جراح زاده شدهاند. ما به اندازه كافي دوربين فيلمبرداري و تدوينگر و بازيگر و تهيهكننده نداريم وگرنه همه در اين عالم فيلمساز و مؤلف هستند – بله! باز مهشيد فيلم هامون اگر نبوغي نداشت دست كم با رنگها بازي كرده بود و لكهها و نقشهايي بر سطح بوم پديد آورده بود كه ميتوانستيم از آنها تعبير به انفجار احساس يا سرگشتگي، گنگ بودن معناي هستي و نظاير آن تعبير كنيم، اما در اين تابلويي كه من آن روز ديدم هيچ اتفاقي نيفتاده بود، يعني اگر پس زمينه اين تابلو هم زرشكي بود اصلا تو متوجه نميشدي كه در برابر يك تابلو قرار گرفتهاي.
اگر تعريف اين تابلو از هنر را بپذيريم در اين صورت ديوارهاي خانه ما و شما يا بدنه همه خودروها كه همه با يك رنگ يكدست كرمي يا طوسي يا سبز يا قرمز نقاشي شدهاند همه اين ديوارها و بدنهها مصداق يك اثر هنري ميشوند، يعني هر كسي ميتواند بخشي از خودرو فرسودهاش، فرض كنيد سقف خودرو را كه مساحت مشابه همين تابلويي را كه من ديدم دارد به جاي تحويل به مراكز خريد و تعويض خودروهاي فرسوده كه ظاهراً براي معاوضه رقم ناچيزي هم ميدهند بياورد نمايشگاه و در معرض ديد علاقهمندان بگذارد، ميتواند 30 ميليون تومان هم قيمت بزند و اميدوار باشد يكي از كلكسيون دارها يا همين بازديدكنندگان به كشف تازهاي در اين اثر هنري نائل شود. مثلاً با خود بگويد اين سقف در واقع نمادي از سقف كائنات است. آن لكههاي قهوهاي و نقطههاي زنگ زده همان ستارهها و كهكشانهايي هستند كه ما در آسمان ميبينيم. اين پيچش سقف به داخل ميتواند نشانگر نظريه انقباض جهان باشد. اينكه سقف كائنات بعد از اينكه 14 ميليارد سال در حال انبساط بوده به زودي به مرحله انقباض وارد خواهد شد. البته اين به زودي كه ميگويم هراسناك نشويد. به زودي در كائنات يعني چند ميليارد سال ديگر. ميبينيد؟ به همين سادگي هر كسي ميتواند سقف خودرو فرسودهاش را به عنوان ماكتي از سقف كائنات به يك نمايشگاه اثرهاي تجسمي بياورد تا هر كسي بر اساس حس و دريافت و ذائقه هنرياش به درك و دريافتي از اين اثر نائل شود.