با توأم، اينقدر سُك نده، سقلمه نزن. بذار ببينم اينجاها چي ميگذره. اصلاً تو هم بيا با من ببين. يكي يكي برات ميگم كه چه خبره. نگاه كن، هر شب از اون خونه كه نماي سفيدي داره و يه حوض وسطش هست، صداي مرد خونه بلند ميشه و از غذا ايراد ميگيره و داد و فرياد ميكنه مثلاً چرا آبگوشت اينقدر آبكي هست. بيچاره زن و بچههاش. خونههاي كنارياش هم ميشه پوشش داد و ديد زد. توي اون خونه بزرگ و قديمي كه نخلهاي زيادي داره، هر شب بعد از افطار، بچهها و نوهها جمع ميشن و سر و صدا و شادي به پا ميكنن و اين حياط براي بچهها يه پيست دوچرخهسواري هست و بعدش زمين خوردن و گريه و گاهي هم بچهها حسابي تو سر و كله هم ميزنن.
اون خانم هست تو اون خونه قديمي و كوچيك، ببينش. هميشه بعد از افطاري صداي كركيت (هموني كه قالي ميبافن باهاش) از خونهاش بلند ميشه و لالاييهاي سوزناكي ميخونه، هميشه دلم به حالش ميسوزه. تازه چند بار هم ديدم كه انگاري جاهايي ميره و رب گوجه ميگيره و بعد تفالههاش را مياره خونهاش و بذر گوجهها رو با زحمت جدا ميكنه، فكر كنم ميذاره براي فروش. طفلي!
ديگه چي؟ ديگه اون خونه كه چند تا ماشين جلوش وايساده ببين، به تعداد آدمهاي تو اون خونه ماشين جلو در صف ميكشه. به اون آقا ميگن حاجي! نه! خودش راضي نيست كسي اسمشو بلند بگه، اون آقا امشب نذري داده. شنيدم كه ميگن يه گاو 120 كيلويي نذر كرده. اگر ميشد باهاش حرف ميزدم آدرس خونههايي كه بايد نذري بده، بهش ميدادم. حيف!
اون خونه هم هست كه ديوارهاش سياه پوشيدن، چند شب هست اصلاً افطار نكردن، يعني از اول ماه رمضان ديوارهاشون و دلهاشون سياهپوش شده. پسر 20 سالهشون به رحمت خدا رفته. چند شب پيش بود كه شيون جگرسوز مادرش به گوشم خورد و همه حواسم به سمت اين خونه اومد. فقط خدا ميتونه بهشون صبر بده.
ستاره كوچيكه! انگاري ساكتي؟ ميدوني ستاره كوچيكه؟ دلم خيلي ميگيره اين شبها. بعضيها تنهاي تنهان و بعضيها حسابي دور و برشون شلوغه. اينجا، تو اين آپارتمان نقلي هم تولد دو سالگي يه دختر بچه بامزه است. من كه يك ستارهام كلي حواسم به بانمكيهاش پرت ميشه، ديگه اطرافيانش كه جاي خود دارن. حيف كه من نيستم تا بهش كادو بدم. يه پيرمرد كور هم تو اين محله هست كه قرآن از بر ميخونه. اغلب شبها تنهاست. از پشت پنجره ببينش؛ خيلي شبها اينطوري ساعتها به تلويزيون زل ميزنه!
ستاره كوچيكه اين خونه هم كه دقيقاً الان بالاي اون وايساديم ببين. اين وقتها همهشون پاي تلويزيون ميخكوب شدن و پلك هم نميزنن؛ فقط دخترشون هميشه اين موقع با يه كاغذ و قلم و يه چاي نبات خوش رنگ تو دستش، ميشينه روي تخت و مينويسه و هر از گاهي سرش به طرف آسمون ميچرخه، فكر كنم به من زل ميزنه و ميخنده. ستاره كوچيكه خيلي وقتا دلم ميخواد بدونم چي مينويسه، ولي همچين دستش رو حائل نوشتهها ميكنه كه انگار يه راز داره مينويسه. بعضي وقتها ميگم نكنه صداي پچ پچ كردنهامون را ميشنوه و ميخنده. با خودش شايد بگه، عجب ستاره پرحرف و فضولي!
خلاصه هر شب يكي شاد و يكي غمگينه. يكي با كلي رويا و آرزو به خواب ميره و يكي تو فكر افطاري فرداشه. يكي با ترس و لرز از كارهاي كرده و نكره و يكي با خيال راحت. آدمها دنياي عجيبي دارن. ستاره كوچيكه، اصلاً ميدوني چيه؟! فكر كنم دنياي خودمون بيدغدغهتر و بهتره. تازه خيلي هم قشنگتره. نميخواد حسرت كنار دستيهامون بخوريم؛ البته يه وقتهايي من حسرت ستاره پرنور بزرگ كه تك هست و بيشتر آدمها هم بهش توجه ميكنن، ميخورم، ولي بازهم دنياي ما ستارهها قشنگتره.