
به مدت سه روز بايد پذيراي دانشجويان پرشور روزنامهنگاري باشم؛ دست تنهاي تنها. البته كه حضور اين افراد بسي مايه شادي و نشاط من است.
روز اول با دروس خشك حقوقي شروع ميشود و همچنان تا بعد از ظهر ادامه دارد؛ اين قدر دانشجويان خميازه كشيدهاند و سرشان را روي ميز گذاشتهاند كه من به جاي آنها شرمنده اساتيد محترم هستم. روز جمعهاي كه واقعاً خواب ميچسبد بايد از ساعت 7 صبح روي اين صندليهاي خشك جلوس كنند و با چشماني باز اداي گوش كردن به درس را درآورند. هيچ كس مثل من و دوربين مدار بسته كلاس حالشان را درك نميكند. باز سر كلاس مباحث حقوقي دكتر «واو» بهتر تاب ميآورند. راستش من هم اين روز جمعهاي حوصله شنيدن اين درسهاي يخ و خشك را ندارم. اما روزهاي ديگر، كلاس به صورت مثلاً كارگاه است و شايد سرزندهتر از قبل باشند. مباحث حقوقي به كنار رفته و سر و كله دروس روزنامهنگاري پيدا شده. از چهرههاي تكتكشان ميشود خواند كه الان خودشان را يك روزنامه نگار ميبينند و خود را در حال مصاحبه با سرشناسترين آدمها تجسم ميكنند يا در حال تهيه گزارش از جالبترين حوادث پليسي و شايد در ذهنشان خود را برترين و معروفترين خبرنگاري كه دنيا را تكان ميدهد تصور ميكنند. امان از اين همه خيال و تصور و راه نرفته! با خبرنويسي شروع ميشود و دكتر «ك» اولين كسي است كه امروز دستي به سر و روي من ميكشد. من يك تخته الكترونيك بينواي تنهايم، البته اغراق ميكنم، زياد هم تنها نيستم و لااقل هفتهاي يك بار مسئول خودم و گهگاهي دانشجوياني را ملاقات ميكنم. به زور جاي تختههاي سياه و سبز تيره قديمي را تصاحب كردهام. چند وقتي است در اين سالن كنفرانس هستم و تنم از سرماي فراوان لرزيده. استاد «ك» فنون خبرنويسي را بيان ميكند و البته به همكاري بنده حقير نياز دارد؛ دست به قلم ميبرد، چهره من براي او ناآشناست. چند حرف را مينويسد و بقيه كلمه را كه ميخواهد بنويسد، من يواشكي حرفهاي اوليه را ميدزدم؛ دزدي در روز روشن و جلوي اين همه روزنامهنگار بالقوه! يعني يكي از آيكونها را اشتباهي فعال كردهاند و پاك كن من خود بهخود راه افتاده و همه چيز را يواشكي محو ميكند. دوباره مينويسد، اين بار تنم ميلرزد و باز كلمات جابجا ميشوند. هنوز تنظيماتم را درست نكرده، با قطع و وصل برق لرزه بر تنم مياندازند. بچهها ميزنند زير خنده و استاد هم بالاجبار با آنها ميخندد. بالاخره تعميركار مرا ميآورند و او مرا دستكاري ميكند و به استاد ميآموزد كه چگونه از من استفاده كند. آه! تازه داشتم به بچهها حال ميدادم و با شيطنتم حال و هواي كلاس را عوض ميكردم. حالا بايد تا آخر كلاس لام تا كام حرف نزنم. صحبتهاي استاد بسيار آموزنده است و از نگاه مشتاقشان ميشود فهميد كه مجذوب مباحث شدهاند؛ البته به جز دو دختري كه در رديف سوم نشستهاند و يواشكي سرشان را به صندليهاي جلويي تكيه ميدهند و خميازه ميكشند و دو رديف آخر كه اساماس بازي ميكنند. نميدانم چگونه تا پايان كلاس را تاب ميآورند. زمان استراحت ميرسد و من باز تنها ميشوم. اين بار خودم با رنگها بازي ميكنم و روي همه تنم رنگ ميپاشم. ميخواهم بدانم از جعبه ابزارم چه ميتوانم بيرون بياورم تا بچهها را سرگرم كنم. دكتر «الف» وارد ميشود و با رويي گشاده پذيراي دانشجويان است و راجع به مصاحبه و طريقه نوشتن آن صحبت ميكند. اگر بشمارم در عرض 3 دقيقه بيش از صد دفعه كلمه «دوستان» را گفته، مثلاً ميگويد: دوستان توجه كنيد، دوستان ببينيد، دوستان لطفاً، ... من كه از خنده رودهبر شدهام. راجع به تيتر و ليد مصاحبه ميگويد. سر وقت من ميآيد كه مطلبي بنويسد. وسط تخته مينويسد و من باز كلمات را جابهجا ميكنم. اين بار آنها را بالاي بالا ميبرم كه دست استاد هم به آن كلمات نرسد. بچهها با تعجب اين شعبدهبازي را نگاه ميكنند. بعد شيطنتم گل ميكند و دستخط استاد را درشت درشت ميكنم طوري كه يك كلمه تمام صفحه را ميگيرد. استاد با حالتي عصبي به كارش ادامه ميدهد. اما با من كنار ميآيد و تحملم ميكند. يكي از دانشجويان تيكههاي با حالي ميگويد و به نظر ميرسد بتواند يك طنزنويس خوب باشد؛ استاد از او نامش را ميپرسد و او خودش را كوچك بزرگ معرفي ميكند. عجب زبان دراز است! دكتر«ج» كلاس خشك مقاله نويسي را ادامه ميدهد، اما بچهها حسابي سرحال نشستهاند و گوش ميدهند، به نظر اين درس خيلي به كارشان ميآيد و اين استاد زياد با من كاري ندارد، فقط شكل يك قيف را روي من به تصوير ميكشد. او هم كمي با پاككن من مشكل دارد و نميداند چطور از آن استفاده كند. لابد در دلش ميگويد همان گچ و تخته سياه بهتر بود. به هر حال براي ساخت من ديگر نيازي به قطع درختان و گچ خوردن اساتيد نيست! كلاس روزنامهنگاري الكترونيك هم برگزار ميشود با استادي بسيار مؤدب كه كلاسش زيادي كش پيدا ميكند و او هم فقط اسلايدهاي پاورپوينتش را روي صفحه من نشان ميدهد كه البته صفحهام را كمي روشن وخاموش ميكنم، الحق والانصاف اسلايدهاي زيبايي ساخته بود. اما آن وسطها مشكلي پيش ميآيد و كامپيوتر قاط ميزند و صداي گوشخراش و خشني روي صفحه من پخش ميشود. سرم درد ميگيرد و حالت سكته به من دست ميدهد! يك كم هم به من فكر كنيد، اي بابا. روز آخر و درس آخر؛ باز با استاد «الف» است و اين بار تكاليفي به بچهها ميدهد؛ اينكه يك گزارش، يك مقاله و يك مصاحبه بنويسند، طوري كه در روزنامههاي كثيرالانتشار چاپ شود و بچهها مدام با استاد رايزني و چانهزني ميكنند تا زمان بيشتري براي ارائه تكاليف شان داشته باشند. دست آخر هم ميگويد كه الان از زبان من يعني يك تخته الكترونيك، بنويسند. مگر من زبان ندارم؟! خب لابد ندارم ديگر. چرا خودم را گول بزنم؟! اگر آستين خاطراتم را بالا بزنم و شروع كنم از اولي كه اينجا نصب شدهام و اتفاقاتي كه برايم رخ داد بنويسم به اندازه يك كتاب قطور ميشود. اين علاقه زيادم به حرف زدن را هيچ گونه نميتوانم ارضا كنم. كاش برايم زبان هم گذاشته بودند تا بتوانم زباندرازي كنم اما الان فقط ميتوانم در دل خودم سخن بگويم بيآنكه كسي گوش دهد يا عكسالعملي داشته باشد. اين هم از دنياي گنگ من. مينويسند و بعد استاد بلند بلند و با لحن نسبتاً تمسخرآميزي ميخواند. بعضيها نوشتهاند من جادوگرم كه اين جادو به مرحمت خود آدمها صورت گرفته. بعضيها هم از زبان من كه نه، از زبان خودشان نوشتهاند كه دوست داشتند تخته سياه و گچ به جاي من ميبود. نميدانم چرا اين بچهها اينقدر ناسپاس هستند. حتماً يادشان رفته كه مجبور بودند گرد گچ را تحمل ميكردند، معلمها سر و رويشان گرد گچ بود... عجبا! از شيرين كاري هايم هم نوشتهاند. و استاد ديگر ادامه نميدهد و ميگويد خيلي خوب ننوشتهايد. حسابي توي ذوقشان ميزند. كلاسها با خنده بچهها و شور و اشتياق شان براي روزنامهنگار بودن به پايان ميرسد. البته احتمالاً از اين به بعد براي اساتيد يك دوره آشنايي با تختههاي الكترونيك بگذارند! حتماً دلم براي اين بچهها تنگ خواهد شد.
راستي يادم رفت بگويم يك اتفاق خيلي خنده دار اين بود كه آقا پسري كه حضور و غياب ميكرد يك اسم عجيب خواند كه كلاس از خنده منفجر شد. فرانَك را فرانك _frank ـ خواند. خيلي دلم ميخواست من هم قهقهه ميزدم، حيف كه نشد. همه خداحافظي ميكنند و ميروند. مسئول من نوشتههاي روي مرا پاك ميكند و خاموشم ميكند. تقريباً مغز نداشتهام بخارپز شده و نياز به استراحت دارم. باز من ميمانم و تنهايي و سكوت و كلاسي با پنجرههاي سياه كه روشنايي هم به آن راهي ندارد. و يك انتظار نه شايد طولاني براي ديدار افراد تازه و ياد گرفتن دروس متفاوت و شايد با هيجان و بامزه.