
يك: «تازه پاك شده بودم. 18 سالم بود. يك روز به مؤسسه آمد براي كار. خيلي خوشم آمد. رفتم شمارهام را بدهم نگرفت. يك جور حس پيله كردن در من قوت گرفت. خلاصه آنقدر دنبالش رفتم و آمدم تا با هم آشنا شديم. خيلي با روح و روانم بازي كرد. يكهو لج ميكرد و جواب تلفنم را نميداد. ميگفت برايم اين وسايل را بگير و بياور. وقتي ميرفتم در را باز نميكرد يا پيامك ميزد كه وسايل را پشت در بگذار و برو. تلفن خانه را قطع ميكرد. من هم هي توجيهاش ميكردم. به خودم ميگفتم دختر خوبي است شرايط زندگياش سخت بوده و عوض شده. پدر و مادرش هيچ كدام دركش نميكردند. برادرهايش محدودش ميكردند. انگار دلش ميخواست تمام بدبختيهايش را سر يك نفر خالي كند و راحت بشود و از شانس بدم آن يك نفر من بودم.
به خواهر و مادرم گفتم كه بايد برويد و او را برايم خواستگاري كنيد. مادرم هي ميگفت اين به درد تو نميخورد. به گوشم نميرفت كه نميرفت. يكي دو شب قبلش مادرم را بردم توي ماشين و به او گفتم پشت صندلي ماشين خودش را قايم كند. بعد به او زنگ زدم كه يك دقيقه بيا پشت پنجره من ببينمت و برو. آدم بيمنطقي شده بودم. ساعتها مانديم و نيامد. مادرم ناراحتي كليه داشت و هي ميگفت برويم خانه و من اصرار داشتم كه تا او نيايد پشت پنجره نميرويم. واقعاً نميدانم چه بر سر ذهن و روحم آمده بود. به هيچ چيز و هيچ آدم ديگري فكر نميكردم. آن شب كه نيامد. بعد از چهار ساعت مادرم را بردم خانه و خودم رفتم پشت در خانهشان و تا صبح ماندم ولي باز هم نيامد. خواستم اين بلاتكليفي تمام شود. مطمئن بودم دوستم دارد و جواب رد نميدهد اما وقتي مادرم گفت ساعتها در خانهشان نشسته و اين دختر حاضر نشده حتي يك دقيقه از اتاق بيرون بيايد، رفتم جلوي در خانهشان. سه خشاب قرص خورده بودم. هيچ چيز حاليام نبود. پيامك زدم كه بيا با هم صحبت كنيم اما نيامد. گريهام گرفت و گفتم اگر نيايي خودم را ميكشم. جواب داد كه اگر اين كار را نكني، مرد نيستي. از تير چراغ برق بالا رفتم و رفتم و رفتم. دستم را به لبه ايوان گرفتم و خودم را از ديوار بالا كشيدم. پيامك زدم كه اگر نيايي 30 ثانيه ديگر خودم را پرت ميكنم پايين. خبري نشد. پيامك زدم 20 ثانيه و بعد پيامك زدم خودم را انداختم و بعد چشمهايم را بستم و پريدم. صداي جيغ آدمهاي كوچه و خيابان را ميشنيدم و دلم ميخواست صداي جيغ او را هم بشنوم كه نشنيدم و بعد ديگر چيزي نفهميدم. شانس آوردم و خوردم روي يك نيسان. بايد ميمُردم ولي خدا خواست يك بار ديگر به دنيا بيايم. با اينكه آرنجم در رفته بود و انگشتهايم شكسته بود و كتفم زخمي شد ولي آسيب جدي نديدم چون سرم به جايي نخورد. چند تا از دندانهايم شكست و پاهايم زخمي شد. ماشين نيسان بدجور آسيب ديد ولي من از روي ماشين پرت شدم روي زمين و همين دو مرحلهاي شدن، از شدت ضربه كم كرده بود. من خودم اين طوري بودم. اگر سرش درد ميگرفت او را ميبردم دكتر و تا صبح بالاي سرش ميماندم و پلك نميزدم اما موقعي كه من به خاطر او خودم را پرت كردم، حتي نيامد كنار پنجره نگاهم كند. هر روز كه از خواب بيدار ميشوم خدا را به خاطر اينكه به من يك بار ديگر فرصت زندگي داد، شكر ميكنم. بارها گفتهام كسي كه به مرحله خودكشي ميرسد، اعتقادش نسبت به خداوند كور ميشود. چراغها خاموش ميشود و تصويرها ميرود. آن وقت او ميماند با يك صدا. صدايي كه مدام فرياد ميزند چارهاي جز مُردن نداري. الان زندگي برايم معني گرفته. چسبيدهام به كار و زندگي و از همه مهمتر به حقيقتي رسيدم كه خيلي وقت بود فراموشش كرده بودم و آن هم وجود تكيهگاهي به اسم خدا بود كه بعد از آن اتفاق سعي كردم هميشه به خاطرش بياورم و فراموشش نكنم.»
دو: وسوسه فوت كردن چراغ زندگي از كجا ميآيد؟ اصلاً چه لذتي دارد كه چراغ زندگي را پيش از موعد فوت كني؟ اگر روزهاي عمر قابل خريد و فروش بودند چرا بعضيها حاضر ميشدند روزهاي همه آدمهاي روي زمين را با پول يا با زور يا با التماس و عجز و لابه بخرند اما در آن سو آدمهايي را هم ميبينيم كه هيچ ولعي براي سپري كردن روزهاي عادي زندگيشان ندارند و دستشان رفته است روي دكمه پايان زندگي.
سه: جهان بياو براي من معني ندارد. جهان و روابط و لذتهايش بدون وجود آن دختر در زندگي من هيچ است. دنيا بدون حضور آن دختر براي من تاريك تاريك است. اگر او دنيا را بدون من ميخواهد نظرش محترم است اما من نميتوانم دنيا را بدون او بخواهم، پس بايد دور دنيا خط كشيد. چقدر اين استدلالها در ذهن جوان 18 سالهاي كه به كراك هم اعتياد داشته رفت و آمد ميكرده وقتي چشمهايش را بست، تاريكترين تصميم زندگياش را گرفت، رفت جلوي خانه دختري كه دوستش دارد و از ارتفاع مشرف به خانه آن دختر خودش را پرت كرد پايين؟ او همان جا قبل از اينكه اقدام به خودكشي كند آزمون «من باارزشم يا بيارزش» را در برابر چشمهاي دختري كه دوستش دارد اجرا ميكند. واسطه برگزاري اين آزمون آخرين پيامكهايي است كه بين او و دختر رد و بدل ميشود. «پيامك زدم كه اگر نيايي 30 ثانيه ديگر خودم را پرت ميكنم پايين. خبري نشد. پيامك زدم 20 ثانيه و بعد پيامك زدم خودم را انداختم و بعد چشمهايم را بستم و پريدم. صداي جيغ آدمهاي كوچه و خيابان را ميشنيدم و دلم ميخواست صداي جيغ او را هم بشنوم كه نشنيدم و بعد ديگر چيزي نفهميدم». در اينجا ما با يك موجود به شدت منفعل و درمانده روبهرو هستيم. آيا اين همان تعريف كهنه و واپسگرا از عشق است كه در مغز بعضي از ما رسوخ كرده است؟ اينكه معشوق مجاز است هر فرماني كه دوست دارد صادر كند و ما ملزم به مراعات آن فرمان هستيم حتي اگر خلاف عقل و اخلاق باشد؟ يا نه، اگرچه اين جوان 18 ساله ظاهراً اين كارها را به خاطر جلب نظر دختر مورد علاقهاش انجام ميدهد اما در واقع او ميخواهد تكليف خودش روشن شود. در واقع او از متن اين زندگي كه در ابتداي كار براي خودش درست كرده خسته است و اين وسط عشق بهانهاي شده تا رنگ و لعاب ديگرخواهي به آن بدهد؟ «خواستم اين بلاتكليفي تمام شود» اين عين عبارت اوست.
چهار: عبارتهايي كه در اين گفتوگو از زبان اين جوان 18 ساله آمده نشان ميدهد كه او با وجود اين همه حاشيههاي هولناك كه يك سرش به اعتياد و سر ديگرش به خودكشي ميرسد چه ذهن مستعدي داشته و دارد، ذهني كه اگرچه در دام و تور اعتياد و خودكشي افتاده اما همچنان پوياست و بهترين واژهها را براي مخاطب ميچيند. به اين عبارت دقت كنيد؛ «كسي كه به مرحله خودكشي ميرسد، اعتقادش نسبت به خداوند كور ميشود. چراغها خاموش ميشود و تصويرها ميرود. آن وقت او ميماند با يك صدا. صدايي كه مدام فرياد ميزند چارهاي جز مُردن نداري.» چقدر توصيف دقيقي است.
پنج: خودكشي از كجا ميآيد؟ «بارها گفتهام كسي كه به مرحله خودكشي ميرسد، اعتقادش نسبت به خداوند كور ميشود. چراغها خاموش ميشود و تصويرها ميرود.» اين جواب را كسي به ما ميدهد كه وقتي خودش را از ارتفاع پرت كرده بوده پايين در آن اوضاع و احوال به گوشهايش مأموريت داده بوده كه صداي شيون دختر مورد علاقهاش را به او برسانند تا دستكم با يك لبخند از اين دنيا برود. مأموريتي كه البته ناكام ميماند. اما استدلال او كاملاً دقيق و روشن است. خودكشي- به زعم خودكشي كننده، نيست كردن خود- زماني اتفاق ميافتد كه ذهن و روح در يك تاريكي مطلق قدم ميزنند. چراغها خاموش شده و تصويرها رفته است. تصوير و رنگ از اميد ميآيد، وقتي تاريكي باشد رنگها مجالي براي جولان نمييابند اما منبع اميد وقتي روشن است كه اعتقاد به صاحب و چرخاننده و مالك جهان كور نشده باشد. حتي اگر بگوييم به اندازه همه آدمهايي كه دست به خودكشي ميزنند انگيزه و علت براي خودكشي وجود دارد، حتي اگر راههايي كه فرد تصميم ميگيرد از شر جسمش خلاص شود يكي باشد، باز وقتي ساقهها و برگها را رد ميكنيم ميبينيم ريشه يكي است. يأسي گسترده كه مثل چتري سياه بر آسمان قلب آدم باز ميشود اما چرا آدم دچار نااميدي ميشود؟ آدم دچار ناميدي ميشود چون تعريف دقيقي از داشتههايش ندارد. يعني مثلاً عرفان قانعيفرد جواني كه تجربه خودكشي را در 18 سالگي از سر گذرانده خودش را فقط و فقط در يك دختر تعريف ميكند. يعني همه داراييهايش را خط ميزند يا نميبيند. اين عين عبارت عرفان است؛ «يك جور حس پيله كردن در من قوت گرفت.» به كلمه پيله دقت كنيد. با اينكه پيله كردن يك عبارت عاميانه است اما عجيب وضعيت او را تشريح ميكند. وقتي آدم به چيزي پيله ميكند آرام آرام دور ذهن و روحش پيله همان چيز را ميتند. آدمي همان چيزي است كه در جستوجوي آن است. پس وقتي پيله ميكند به چيزي تبديل ميشود به همان چيزي كه به آن پيله كرده است اما نقطه غمانگيز ماجرا اينجاست؛ عرفان او شده است در او پيله كرده است اما او عرفان نميشود. دختر عرفان را نميپذيرد. نميخواهد. حتي حاضر نيست كمي در برابر تهديد به خودكشي عرفان كوتاه بيايد. نه تنها كوتاه نميآيد بلكه او را تحريك به خودكشي هم ميكند. آزمون دوست داشتن يا نداشتن حقيقي برايش برگزار ميكند. در واقع وقتي عرفان دست به خودكشي ميزند ميخواهد همان پيلهاي كه دور خودش، دور زندگياش تنيده را پاره كند اما چطور؟ او به يك پيله تبديل شده است، پس خودش را پرت ميكند پايين كه پيله گشوده شود، پيلهاي كه پروانهاش بيرون ايستاده و جوابش كرده است.
پينوشت: عبارتهايي كه داخل گيومه آمده بخشي از اظهارات عرفان قانعيفرد جوان 18 سالهاي است كه تجربه خودكشي را از سر گذرانده و هفته گذشته در گفتوگو با مريم نوابينژاد در يك سايت خبري بر زبان رانده است.