علم روانشناسي با تمام پيشرفتي كه تا به امروز داشته است و با همه تحقيقاتي كه متخصصان در زمينههاي روان شناختي انسان انجام دادهاند اما همچنان نقاط مبهم و پيچيده بسياري را در خود دارد كه شايد تنها با گذشت زمان و انجام بررسيهاي بيشتر روي رفتار مردم براي آنها جوابي پيدا كند. بسياري از اين خلأها اگرچه موضوعات مهم و بسيار بزرگي بوده و هستند اما ميشود نشانهها و بهترين روشهاي حل آنها را در بررسي شخصيتي بچهها پيدا كرد.
مگر غير از اين است كه ما پدر و مادرها يا در كل بزرگترها بچههايي بودهايم كه در گذر زمان بزرگ شدهايم؟ پس طبيعي است كه بسياري از احساسات و نيازهاي بچهها را هم به خوبي درك كنيم. يكي از اين نيازها حس وابستگي و نياز به تكيه كردن به شخصيتي بزرگتر و قدرتمندتر است. همانطور كه بچهها دوست دارند به پدر و مادرشان يا بزرگترهاي اطرافشان تكيه كنند و با اين وابستگي احساس امنيت، آرامش و غرور دارند ما هم براي احساس امنيت و آرامش بيشتر نياز به داشتن تكيهگاهي بزرگتر و قدرتمندتر از خودمان داريم. نكته مهم اينجاست كه روي كره زمين موجودي با عقل، درك، قدرت و شعور بيشتر از انسان وجود ندارد. خدا ميگويد اگر تمام جهان هستي و مخلوقاتش چون انگشتري باشد انسان اشرف مخلوقات است و نگين همه آفريدهها. پس طبيعي است كه ما نيرو و تكيهگاهي فراتر از خودمان در جمع انسانها نميتوانيم پيدا كنيم و بهترين راه براي رفع نياز درونيمان به تكيه كردن، وصل شدن به منشأ اصلي است.
يكي از نكات مبهمي كه تا پيش از سال 1940 و درست پيش از تحقيقات كاناداييها در علم روانشناسي ناشناخته باقي مانده بود رابطه دقيق ميان انسان و خدا و تأثير اين رابطه بر زندگي روزمره او بود. آنچه تا پيش از آن براي ما روانشناسان به ويژه آنها كه علقههاي ديني داشتند بديهي بود اينكه اگر انسان به قدرتي ماوراي خودش اعتقاد و وابستگي نداشته باشد زود به پوچي ميرسد. اما تحقيقاتي كه همان سال و بر پايه اين نظريه و براساس تئوريهاي بهداشت روان جامعهنگر شكل گرفت ثابت كرد اعتقاد نداشتن به وجود خدا چون خلاف رويههاي دروني هر انساني است( احساس نياز به قدرت بزرگتر) ميتواند از انسان موجودي عصباني، پرخاشگر، با احساس تنفر بالا، نااميدي پيشرفته، غمگين، افسرده و به شدت منزوي بسازد. انساني كه با دور شدن و ناديده گرفتن خدا اين چنين برآشفته ميشود طبيعي است كه با رسيدن به اين درجه از اعتقاد كه آفرينندهاي بسيار قدرتمندتر و بزرگتر از او در جهان وجود دارد و متوسل شدن به هر روشي كه معتقد باشد او را به خدا نزديكتر ميكند، زندگي متنوعتري خواهد داشت.
نتيجه تحقيقات گستردهاي كه در سال 1940 و در كانادا انجام شد نشان داد مردمي كه به وجود خدا و ارتباط با او اعتقاد دارند از كلمات و واژههاي مربوط به خدا و دين بيشتر استفاده ميكنند، به اعتماد به نفس، آرامش و رضايت بسيار بالايي از شخصيت و زندگيشان ميرسند. بررسي اين افراد نشان داد كه به خاطر داشتن اين احساس مثبت با مشكلات زندگي راحتتر مواجه ميشوند و چون در زماني كه به حضور خدا فكر ميكنند فعاليت مغزيشان در بعضي نقاط به شدت افزايش پيدا ميكند، اضطراب به مراتب كمتري دارند و در نتيجه سلامت روان بيشتري هم به دست ميآورند.
حدود 20 سال قبل ما مشابه اين تحقيقات را در ايران و در بين دانشجويان خودمان انجام داديم، آزمون سنجش افسردگي كه با جواب دادن دانشجويان به سؤالات ميشد به راحتي به ميزان افسردگي روحي آنها پي برد. جالبترين نكته اينجا بود كه مرحله اول اين آزمون درست 10 روز قبل از ماه رمضان و مرحله دوم درست 10 روز بعد از شروع ماه مبارك رمضان انجام شد و نتيجه مهمي كه در اين تحقيق به آن رسيديم اين بود كه ميزان افسردگي، روان پريشي، اضطراب، وسواس، حساسيت فردي، خصومت، افكار پارانوئيدي و فوبياي دانشجويان كه پيش از ماه مبارك رمضان تقريباً زياد بود در مدت 20 روز به سرعت كاهش پيدا كرده بود در مقابل ميزان عزت نفس و اعتماد به نفس آنها افزايش پيدا كرده بود. چرا؟ اگرچه روشهايي مثل برنامهريزيهاي مفرح و خنديدن از ته دل ميتواند به سرعت بيماريهاي روحي مانند افسردگي لحظهاي را كاهش دهد اما آن چيزي كه ما در نتيجه تحقيقات ميديديم محصول عملكردي فراتر از خنده و خوشگذراني بود، اين نتيجه تنها در صورت وجود يك ارتباط عميق حاصل شده بود.
نميخواهم تمام نتيجه مثبت اين تحقيق را صرفاً به شروع ماه رمضان و ارتباط دانشجويان(به عنوان نمايندگان ما) با خدا ارتباط دهم چون من شخصاً معتقدم ما رويهها، رفتارها و آدابهايي را در ماه مبارك رمضان بين مردم خودمان شاهد هستيم كه انجام هر كدام از آنها ميتواند به ميزان قابل توجهي از احساس افسردگي يك جمع كم كند.
كم شدن كاركرد دستگاه گوارشي و در مقابل آسودگي خاطر مغز براي تفكر، استراحتها و غذاخوردنهاي بهموقع و به اندازه، سحرخيزيهايي كه به ميزان قابل توجهي هورمونهاي نشاطآور بدن را افزايش ميدهد، دور هم جمع شدنهاي افطار و همه رفتارهايي كه براي ما عادي شده باعث ميشود ما تغييرات رواني شگفتآور مثبتي در اين ماه داشته باشيم.
اولين مرحله تغييرات درست زماني شروع ميشود كه ما بر اساس يك اعتقاد عميق، يك باور ماندگار و ديرينه تنها با اين فكر كه «خدا دوست دارد ما تمام روزهاي يك ماه را به دور از گناه روزه بگيريم» همت ميكنيم و با تمام مشكلات ريز و درشت اين ماه ميجنگيم تا به هدفمان برسيم. چرا؟! جواب اين سؤال كاملاً مشخص است چون ما بر اساس همان نياز دروني به خدا تكيه كردهايم و دوست نداريم با عمل نكردن به دستورش او را از خود برنجانيم. اين فكر به ما هم انگيزه تحمل مشكلات را ميدهد هم از يك كار ساده غذا نخوردن يك امر هدفدار ميسازد.
دومين مرحله تغيير زماني در درون هر كدام از ما شروع به شكل گرفتن ميكند كه گرسنهمان ميشود، از كنار رستوران رد ميشويم، به راحتي ميتوانيم در چند دقيقه غذاي مناسبي بخوريم، تشنهمان ميشود، آب خنك در دسترسمان است، اما با خودمان و درونمان كلنجار ميرويم و در نهايت ميگوييم «نه». اين نه گفتن به هيچ وجه كار سادهاي نيست و چه بسا كساني در بين خودمان هستند كه تا دقيقه يكي مانده به آخر ميگويند نه اما درست در دقيقه آخر كم ميآورند و اينجاست كه ارزش اين كار مشخص ميشود.
مرحله بعد كه قابل درك و علمي است درست همزمان با مرحله دوم در وجود ما در حال پيش رفتن است. حتماً شما هم در دوران مدرسه شنيدهايد كه معلم ما را از خوردن خوراكي يا جويدن آدامس در كلاس منع ميكرد. تا امروز به دليل اين منع شدن فكر كردهايد؟! چون درست زماني كه معده مشغول به كار ميشود عملكرد ذهن به ميزان قابل توجهي كاهش پيدا ميكند و زماني كه معده مملو از خوردني ميشود به خاطر فشار بالاي خون در رگهاي داخلي بدن و كاهش فشار خون در سطح مغز هوشياري ما به شدت كم ميشود، خوابآلودگي بعد از خوردن غذا هم نتيجه اين مكانيسم در بدن ماست. حالا تصور كنيد كه اگرچه ممكن است روزهاي اول روزه گرفتن معده و دستگاه گوارشي بدنتان اذيتتان كند اما با گذشت يكي، دو روز و عادت كردن به اين رويه ذهن شما اين فرصت را پيدا ميكند كه در نبود كار معده مشغول به تفكر و آرامش شود، اين مرحله درست همان لحظهاي است كه ميزان هوشياري شما به شدت افزايش پيدا ميكند. اما من معتقدم مهمترين اتفاق در وجود روزهدار و مهمترين عامل براي تغيير دادههاي تحقيقاتي ما زماني اتفاق ميافتد كه يك روزهدار براساس آموزههاي اخلاقياش ميداند كه تهمت زدن، غيبت كردن، نگاه آلوده كردن و كارهايي از اين قبيل گناهي دارد كه معادل باطل شدن روزه اوست. به خاطر همين تفكر است كه به هر راهي متوسل ميشود تا گناه نكند و اين نقطه تلاقي است كه روح ما توأم با جسم ما پرورش پيدا ميكند. ما از گناه دوري ميكنيم فقط براي حفظ روزهاي كه آن را براي رضايت بزرگترين تكيهگاه زندگيمان گرفتهايم و اين همان لحظهاي است كه بعد از كنترل نگاه، زبان و ذهنمان به خودباوري ميرسيم؛ خودباوري كه نتيجه آن عزت نفس و بالارفتن اعتماد به نفس است.
همه اين نتايج كه براساس علم و تحقيق به دست آمده يك طرف، رفتارهاي پسنديده و روزمره ما در اين ماه هم يك طرف! ما با خودمان مرور ميكنيم كه اگر سفره افطار بيندازيم ثواب بيشتري ميبريم، اگر دوستانمان را ببينيم صله رحم انجام دادهايم و كارهايي نظير اين باعث ميشود كه ما ناخودآگاه ارزشهاي رفتاري بسيار مهمي را با رفتارهايمان درون خودمان ماندگار كنيم و ارزشمندتر اينكه اين ارزشها از ما به فرزندمان هم منتقل ميشود.
همه رفتارها و به اصطلاح آداب اين ماه دست به دست هم ميدهند تا از ما يك انسان آرام و با عزت نفس بسازد، خصلتهايي كه در صورت مراقبت تا مدتها ميتواند در وجود ما باقي بماند.