آرامشت را بر قامت شهر پوشاندي و خورشيد «اذان» گفت. ستارهها سجاده نياز پهن كردهاند و پشت «ماه» به نماز جماعت ايستادهاند. ابرها تكبير ميگويند و باد، دعا ميخواند. دريا ذكر ميگويد و كوه، به ركوع رفته است.
آه! كاش رازت را آگاه بوديم. اين چه حكمتي است كه تا تو ميآيي، غنچهها گل ميشوند؟!
اي معماي شگفت! اين چه رازي است كه تا طلوع ميكني، خورشيد تعظيمت ميكند و صنوبرها به پيشوازت ميآيند؟!
اين چه سرّي است كه با ظهورت، درختان غزلخوان ميشوند و در دلهاي عاشقان، بهار بر مسند مينشيند.
اي بهار لحظهها! اي رمضان! خوش آمدي؛ قدمت روي سر اوج نيازهاي ما خاكيان.
اي تاج سر ثانيههاي عمر آدميان! حاجاتمان را با بالهاي توست كه به آسمان ميرسانيم. حاجاتي كه در آن، فقيران را اغنيا، اسيران را آزاد و بيماران را سلامت ميخواهيم.
اي عروس ماههاي خداوند! هلهله روحاني فرشتگان را براي جانهاي ماتم زده ما به ارمغان ميآوري. خوش آمدي اي نورچشم ما، خوش آمدي.
چنان شراب حضورت سرمست ميدارد كه خلسه وار بايد صلا در داد: «همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي!»
باد صبا را چه سر و سري است با تواي ماه عروج، كه زمزمه لبانش نام توست و مجنون وار ميخواند: «مدامم مست ميدارد نسيم جعد گيسويت»؟!
اي ماه آزادي! بيتو، آسمان را هر نفسي فرياد است. بيتو، خوب بودنمان اسير احتمال است، اي ماه نزول واژههاي خداوندي!
اي رمضان! اي ماه سخنگويي خدا با خاكيان و آسمانيان! دعايمان كن كه ثانيه به ثانيه ات را زير سايه لبخند خداي مهر و بخشش نفس بكشيم.
منانيم از حضورت اي ماه ستايش ستودنيترين وجود هستي. قدردانيم از آمدنت اي لحظاتت همه خوبي، همه مهر. شاكريم از ظهورت، اي ماه شكرگزاري از حضرت شكور.