کد خبر: 600716
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۱۵ تير ۱۳۹۲ - ۰۸:۳۶
چرا ما با يك تحريف شناختي درباره زمان روبه‌رو شده‌ايم و چرا آرام‌سوزي زمان ما را فريب مي‌دهد؟
فرض كن يك ليوان آب را مي‌گذاري روي ميز و بعد از 10 ثانيه مي‌روي سراغش تا محتويات ليوان را بخوري، اگر در اين 10 ثانيه، آب غيب شود حق اعتراض داري، حق داري آشفته شوي
حسن فرامرزي
يك:  فرض كن يك ليوان آب را مي‌گذاري روي ميز و بعد از 10 ثانيه مي‌روي سراغش تا محتويات ليوان را بخوري، اگر در اين 10 ثانيه، آب غيب شود حق اعتراض داري، حق داري آشفته شوي و از خيانت مظروف به ظرف يا آب به ليوان و هر دو به تو سخن بگويي. در يك دماي متعادل 25 ـ 20 درجه سانتيگراد انتظار نداري وقتي چند ثانيه سرت را چرخانده‌اي و دوباره سراغ ليوان آب رفته‌اي آب ليوان بخار شده باشد، اگر آن ليوان يك ماه آنجا مانده باشد و بعد يك ماه بروي ببيني با اينكه كسي به خانه رفت ‌و آمد نداشته اما محتويات ليوان خالي شده اين احتمال را اصلاً بعيد نمي‌داني كه آب حوصله‌اش از اين ركود سر رفته باشد و مثل يك پرنده كه آشيانه يا قفسش را ترك مي‌كند پريده باشد بالا، تبخير شده باشد. مثال‌هاي بسياري در اين باره مي‌توان زد. گلخانه يا باغچه‌اي با گل‌هاي متنوع و فراوان را در ذهن مجسم كنيد. شما صاحب يا باغبان آن گلخانه و باغچه هستيد. براي چند دقيقه يا چند ساعت گلخانه را ترك مي‌كنيد و مثلاً در يك جمع خانوادگي يا يك مهماني حضور پيدا مي‌كنيد اما بعد كه به باغچه يا گلخانه برمي‌گرديد از تعجب مي‌خواهيد شاخ دربياوريد. همه گل‌ها سر در گريبان و پژمرده و افسرده شده‌اند. علف‌هاي هرز براي خودشان در باغچه يا گلخانه، حكومتي به راه انداخته‌اند و آن وسط براي خودشان جولان مي‌دهند. گريبان گل‌ها همه چاك خورده و دريده است و باغچه يا گلخانه به يك زمين سوخته تبديل شده است. اگر از من مي‌پرسيد شما كاملاً حق داريد اعتراض كنيد و با چشمان گرد شده به اتفاقات عجيبي كه در نبود شما روي داده نگاه كنيد اما به فرض اگر شما باغچه يا گلخانه‌تان را چند ماه به حال خود رها كنيد و برويد يك شهر ديگر يا مثلاً يك سفر خارجي و برگرديد با همان صحنه‌هايي مواجه شويد كه در بالا گفته شد، آيا باز اعتراضي خواهيد كرد؟ صدايتان را بالا خواهيد برد؟ باز با چشمان گرد شده به آنچه اتفاق افتاده خيره مي‌شويد؟ آيا مثلاً مي‌گوييد چرا علف‌هاي هرز، قد درخت شده‌اند و باغچه يا گلخانه شما را به جنگل بي‌نظمي از مناظر يأس‌آور تبديل كرده‌اند؟ مسلما اعتراضي در كار نخواهد بود. پرسش اينجاست؛ چرا به خود حق مي‌دهيد وقتي چند دقيقه يا چند ساعت، باغچه يا گلخانه‌تان را به حال خود رها كرده‌ايد، باغچه همچنان وضعيت طبيعي خود را حفظ كند اما وقتي اين زمان به چند روز يا چند ماه مي‌رسد چنين اعتراضي نداريد؟ چرا وقتي سرتان را برمي‌گردانيد و يك لحظه از ليوان آب غافل مي‌شويد انتظار نداريد آب در همان چند لحظه سربرگرداندن تبخير شود اما چنين انتظاري را از يك رديف گنجشك كه روي سيمي معلق ميان زمين و هوا يا سر ديوار نشسته‌اند نداريد و اگر بعد از سر چرخاندن دوباره به آن رشته سيم يا سر ديوار نگاه كنيد و هيچ گنجشكي را نبينيد تعجب نمي‌كنيد، اين رخداد را كاملاً طبيعي مي‌دانيد اما درباره آن ليوان آب چنين قضاوتي نداريد. چرا؟

دو: ما در ذهن‌مان عملاً با مفهومي به نام شتاب يا سرعت ناپديد شدن، از دست رفتن و از دسترس خارج شدن يا فاسد شدن اشيا يا موجودات مواجهيم، مي‌دانيم اگر مقداري آب مثلاً به اندازه يك ليوان روي اجاق گاز بماند و ما غافل شويم و بعد از چند دقيقه سراغش برويم و اثري از آب نبينيم، حق اعتراضي وجود نخواهد داشت، اما اگر همان آب در دماي معمول خانه در چند ثانيه يا دقيقه ناپديد شود مي‌توانيم اعتراض كنيم يا بگرديم ببينيم واقعا چه بر سر آب آمده است؟ ‌آيا كسي آب را خورده است؟ آيا ليوان آب واژگون شده و دوباره كسي ليوان را به حالت اوليه خود بازگردانده؟ اين احتمالات در ذهن ما مي‌گذرد اما بسيار بعيد به نظر مي‌رسد كسي احتمال بدهد آب در چند دقيقه تبخير شده باشد چون با تجربيات پيشين ما در اين باره هيچ سنخيتي ندارد.
مثال‌هايي كه در اين باره زده شد همگي مثال‌هاي ملموسي بودند. باغچه، ليوان آب يا گنجشك‌ها كه ما ناخودآگاه در ذهن‌مان براي هر كدام از آنها شتابي براي ناپديد شدن قائل بوديم اما ما هميشه با پديده‌هاي اين شكلي مواجه نيستيم. دو مثال در اين باره شايد بتواند قضيه را بيشتر روشن كند:
مثال اول درباره نوع مواجهه ما با زمان است. در واقع همان پروسه‌اي كه بالا درباره يك ليوان آب، باغچه يا رديف گنجشك‌ها گفته شد، حالا درباره زمان تكرار مي‌كنيم. آن ليوان آب را برمي‌داريم و به جايش زمان را مي‌گذاريم. ما همچنان كه ممكن است براي لحظاتي – دقايقي، ساعاتي، روزهايي يا ماه‌هايي – از يك ليوان آب يا از قفس يك پرنده يا از يك باغچه يا از رديف گنجشك‌ها غافل شويم، ممكن است براي دقايقي، ساعاتي، روزهايي يا ماه‌هايي يا سال‌هايي از همان دقايق، ساعات، روزها، ‌ماه‌ها يا سال‌ها هم غافل شويم. پرسش اين است؛ اگر شما دو ساعت از زمان غافل شويد و بعد از گذشت دو ساعت دوباره به سمت زمان سر بچرخانيد، آيا مي‌توانيد به كسي اعتراض كنيد كه آن دو ساعت شما كجا رفته است؟ مثل اين مي‌ماند كه قوري را روي اجاق گذاشته ايد و حالا ديگر آبي در قوري وجود ندارد. بله! اگر شما به اندازه دو ساعت از زمان غافل و بعد كه متوجه گذر زمان شديد، ببينيد اين دو ساعت را 10 سال با شما حساب كرده‌اند ـ مثلاً در اين دو ساعت به اندازه 10 سال پير شده‌ايد يا در اين دو ساعت براي اطرافيانتان اتفاقاتي افتاده كه فقط با سپري شدن 10 سال مي‌تواند قابل هضم باشد ـ حق داريد اعتراض كنيد، البته زمان مثل آن ليوان آب نيست كه در برابر دماي محيط واكنشي نشان دهد. زمان، كتري نيست كه اگر در دماي 20 درجه محيط روي اجاق خاموش قرار گيرد، تبخير نشود اما در دماي 100 درجه و بالاتر به يك ساعت هم نرسد كه تمام محتوياتش را از دست بدهد. زمان را نمي‌شود فريز كرد، البته نشانه‌ها و مظاهر زمان را در قالب فيلم و عكس چرا اما خود زمان نه، زمان ذخيره‌شدني نيست.

سه:  اگر دقت كنيد آدم‌ها بسته‌بندي‌هاي متفاوتي از زمان مي‌سازند. بسته تولد – يا همان روز و ساعت و دقيقه به دنيا آمدن كه هر سال اين بسته را جلوي چشم‌مان مي‌آوريم و هر سالي كه گذشته به يك شمع يا يك عدد ـ شمع تبديل مي‌كنيم و جشن مي‌گيريم يا دست‌كم به ياد مي‌آوريم ـ بسته نوزادي، بسته كودكي، نوجواني، جواني، ميانسالي، پيري و سرانجام بسته مرگ، جالب اينجاست كه تا سر مي‌چرخانيم، بسته پيشين غيب شده است. ديوان شاعران را ورق بزنيد. پر است از آه و ناله‌هاي طولاني و گاهي حتي حوصله‌سربر درباره اينكه چقدر زود جواني رفت و عمر گذشت ـ انگار كه اول قرار بوده فريز شود و بماند اما زمان زير قول و قرارهايش زده است ـ اينكه چقدر سريع به آخرين برگ از زندگي رسيديم، ‌مثل برق و باد گذشت، به يك چشم بر هم زدن. به اين دو بيت زيبا از شهريار دقت كنيد «جواني شمع ره كردم كه جويم زندگاني را/ نجستم زندگاني را و گم كردم جواني را/ كنون با بار پيري آرزومندم كه برگردم/ به دنبال جواني كوره راه زندگاني را» اين چهار مصرع بسيار زيبا و در عين حال به شدت تلخ، گزنده و تكان دهنده‌اند. ما در اين چهار مصرع با آدمي روبه‌رو هستيم كه چهار اتفاق در زندگي‌اش افتاده است. اين چهار اتفاق در چهار مصرع تقسيم شده‌اند. آن آدم اول آمده جواني‌اش را تبديل به شمع كرده كه به واسطه روشنايي اين شمع، راه زندگاني را پيدا كند. اتفاق دوم كه خود دو اتفاق مجزاست در مصرع دوم مي‌افتد. جواني به شمع تبديل مي‌شود اما انگار اين شمع كه همان جواني باشد براي پيدا كردن راه زندگي كافي نبوده يا نور مناسبي نداشته است. خسارت دوم زماني اتفاق مي‌افتد كه شمع هم از دست مي‌رود و خاموش مي‌شود، يعني دو خسارت بزرگ در اين مصرع كوچك روايت مي‌شود. راه زندگاني پيدا نشده، از طرف ديگر تنها اهرم و اميد ما براي پيدا كردن راه زندگاني كه شمع- جواني- باشد سوخته و تمام شده است. مصرع سوم خسارت سوم را روايت مي‌كند. آن فرد راه زندگي را پيدا نكرده و در تاريكي وهم‌آلود،‌هاج و واج مانده كه چه كار بايد كرد. حالا در چنين وضعيتي يك بار مضاعف هم بر دوشش مي‌گذارند، بار پيري تا كلكسيون بداقبالي‌هايش كامل شود، پس حقيقت زندگي پيدا نشده، شمعي كه مي‌توانست حقيقت زندگي را برملا و روشن كند سوخته و حالا هم در اين تاريكي وهم‌آلود بايد بار پيري را هم به دوش بكشي. اتفاق چهارم در مصرع چهارم مي‌افتد. همان فرد در همان حالت سرگشتگي آرزويي مي‌كند كه خود به خوبي مي‌داند آرزوي محالي است، لابد خيلي رنج‌آور بايد باشد، آدم در يك لحظه آرزويي كند اما در همان لحظه اين خودآگاهي و پيش‌زمينه ذهني و تجربي را هم داشته باشد كه آرزويش يك محال و ناممكن است. با اين حال او با خود مي‌گويد حالا كه ديگر تيري در تركش نمانده و عملاً چيزي براي از دست دادن وجود ندارد، چه باك كه يك آرزوي محال را هم بر زبان بياوريم يا جايي در ذهن به آن آرزو پناه بدهيم اما آن آرزو اين است، حالا كه حقيقت زندگي در كوره‌راه آمده روشن نشده، مي‌خواهم دست‌كم دنبال جواني‌ام بگردم كه عصاي اين راه بود. اين جواني بود كه سوخت و به انتها رسيد تا حقيقت زندگي را فاش كند، شايد اصلاً همه آن لحظاتي كه من دنبال حقيقت زندگي مي‌گشتم، حقيقت همان شمعي بود كه مي‌سوخت، حقيقت همان بود كه كف دستم بود اما من نمي‌ديدمش. مي‌خواهم بگردم ببينم اين جواني كجاي اين راه گم شد، البته او مي‌داند جنس اين گم شدن از جنس سوختن و دود شدن و بر خاكستر نشستن است. مثل انگشتر نيست كه تو در راهي گم كرده باشي، مسافتي را طي كني، بعد ببيني انگشترت نيست، پس راه آمده را دوباره برگردي عقب تا نقطه‌اي كه انگشتر را آنجا گم كرده‌اي و اميد داشته باشي انگشتر همان جا مانده باشد. نه! گم كردن جواني از جنس گم كردن يك گوهر يا يك انگشتر نيست، جواني مثل شعله يك آتش گم شده، ‌شمع راه شده و سوخته، بنابراين قابل برگشت نيست حتي اگر كوره راه زندگاني را در خاطراتت به عقب برگردي و انبوه خاطره‌هاي جواني را مرور كني، باز آن جواني به زانوها به چشم‌ها به پوست و استخوان و موهاي سفيد برنخواهد گشت و آن بار پيري از روي شانه‌هايت برداشته نخواهد شد.

چهار:  اما معناي ضمني اين چهار بيت چيست؟ نكته مهم اينجاست؛ ما در واقع با يك تحريف شناختي روبه‌رو شده‌ايم. زمان ما را فريب داده است. ما مي‌دانيم اگر سر بچرخانيم و دقيقه‌اي يا ساعتي از آن ليوان محتوي آب غفلت كنيم، محتواي ليوان سر جايش خواهد ماند اما اين يك تحريف شناختي است. واقعيت آن است كه هيچ چيز سر جايش نمي‌ماند، حتي اگر به اندازه يك سر چرخاندن باشد، گو اينكه اين تغييرات براي چشم ما كاملاً محسوس نباشد. به اين صورت زمان ما را فريب مي‌دهد. تقطيع‌هاي كوچك زمان ما را فريب مي‌دهد. شايد اگر عمر ما به اندازه ذوب يك بستني قيفي جلوي آفتاب بود، در آن صورت نسبت به گذر زمان حساس‌تر بوديم اما عمر ما مثل يك كوه يخ است كه جدا شدن تكه‌هاي كوچكي از آن چندان ما را دچار هراس نمي‌كند. ما روي كوه يخي ايستاده‌ايم كه از 2 ميليارد و 207 ميليون و 520 هزار تكه يخ تشكيل شده است. هر ثانيه كه مي‌گذرد يك تكه يخ از اين كوه يخ بزرگ جدا مي‌شود. اين همان شعبده بازي افسونگرانه زمان با ماست. مي‌بينيد يك عمر 70 ساله – 70 سال ضرب در365 روز، ضرب در 24 ساعت، ضرب در 3600 ثانيه مساوي 2ميليارد و 207ميليون و 520هزار ـ چقدر ساده صورت يك عمر جاودان را پيدا مي‌كند؟ به هر كسي بگويي من روي كوه يخي هستم كه 2 ميليارد و 207 ميليون قطعه يخ كوچك است و هر لحظه فقط يك تكه يخ از اين هيولاي بزرگ جدا مي‌شود، مي‌گويد گرفته‌اي ما را؟ به تو عمر جاودان بخشيده‌اند برو حسابي خوش بگذران، اين كوه يخ تا ابد خواهد ماند. ما مي‌دانيم اگر ثانيه‌اي از عمرمان غافل شويم، اتفاق خاصي نخواهد افتاد و عمر همچنان سر جايش خواهد ماند اما عمر در واقع سر جايش نيست، در هر سر چرخاندن به گوشه‌اي از اين كيك بزرگ خامه‌اي ناخنك زده مي‌شود، هر لحظه‌اي كه مي‌گذرد يك ناخنك به اين كيك بزرگ خامه‌اي است. همين ناخنك زدن‌هاي خواب و بيداري است كه كيك را تمام مي‌كند. كيك را وسط مي‌گذاري، چشم‌هايت را مي‌بندي و باز مي‌كني، مي‌بيني انگار كه اصلاً از اول كيكي در كار نبوده. به يك رؤياي زودگذر مي‌ماند، مثل رشته‌ها و رگبرگ‌هاي يك رعد و برق كه يك آن بر سطح آسمان و روي ابرها ظاهر مي‌شود و مي‌رود. اين همان آرام‌سوزي است كه ما را گمراه مي‌كند. خطري كه بيخ گوش ماست يك چيز است؛ عمر آرام‌آرام مي‌سوزد، مثل شمع كه آرام‌آرام مي‌سوزد. ساختار و مواد اوليه عمر شبيه فشفشه نيست، شبيه شمع است و مثل شمعي كه ما را دچار افسون مي‌كند كه هنوز تا دلتان بخواهد نور انباشته در دامن دارم كه شما سر وقت دنبال حقيقت زندگي بگرديد، ما را افسون مي‌كند اما يك وقت چشم باز مي‌كنيم و مي‌بينيم شمع خاموش شده و ما در متن «شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين ‌هائل» قرار داريم.

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۱
انتشار یافته: ۱
zahra
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۰۸ - ۱۳۹۲/۰۴/۱۵
0
0
مطلب جالب و زیبا و تامل برانگیزی بود/با تشکر از نویسنده محترم
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها