براي آنكه سرحرف را با او باز كنيم، پرسيديم: «آقا زاده را در مدرسه دولتي ثبتنام كردهاي يا نه؟» گفت: « نه. نميدونم درمردسه (مدرسه) دولتي واسش اسم نويسي كنم، يا در مردسه غيراتفاقي( انتفاعي!)
گفتم: «خب؛ معلومه كه مدرسه غير انتفاعي پول زيادي ميخواد كه بايد اول بدي. تازه امروز روزنامهها نوشته بودن كه امسال شهريههاي غير انتفاعي به روال هرساله 25 درصد اضافه شده». ميرزا قيافه حق به جانبي گرفت و گفت: « تو مردسه غير اتفاقي از همون اول كار، پول رو ميگيرن اما تو مردسه دولتي يه روز پول آسفالت ميگيرن، يه روز پول كولر ميگيرن، يه روز براي قوري و سماور، يه روز واسه در و پنجره، يه روز براي ثبتنام، روز بعد براي بخاري و همين طور پول ميگيرن تا آخر كار كه نگاه ميكني ميبيني دو، سه برابر مردسه غيراتفاقي پول گرفتن!» هيچ جوابي نداشتم و ميرزا كه برحق بودن حرفاش رو از حالت صورت فدوي در كرده بود، در ادامه گفت: «يادش بخير! ياد مكتبخونه افتادم كه از اون تنها اسم ميرزا برامون مونده. ميرزا معلم مكتبخونه بود و دلسوزانه به بچهها درس ميداد. بچهاي كه مكتب رو تموم ميكرد، حساب، كتاب و جمع و تفريق ميدونست. آدم از قرآن خوندنش لذت ميبرد. خط خوشي داشت و نامه نگاري و به قول خودشون «كتابت» رو خوب ياد گرفته بود. تنها مزدي هم كه بايد پرداخت ميكرد، كمك به امورات ميرزا بود؛ مثل فراهم كردن نان و آب و پختن غذا و كاراي اوليه كه بچههاي مكتب بايد انجام ميدادن. مكتبخانه كجا و مردسه دولتي و مردسه غيراتفاقي كجا؟!»