کد خبر: 600196
تاریخ انتشار: ۱۱ تير ۱۳۹۲ - ۱۳:۵۲
روبه‌روي من نشسته‌اي و مي‌گويي من عاشق شروع‌هاي دوباره‌ام اما نمي‌دانم چرا شروع نمي‌شوم
روبه‌رويم نشسته‌اي اما چشم‌هايت جايي دور يخ زده‌اند. آن دو درياچه را جايي دوردست معلق نگه داشته‌اي. درست مثل يك گلوله برفي هستي.
حسن فرامرزي
روبه‌رويم نشسته‌اي اما چشم‌هايت جايي دور يخ زده‌اند. آن دو درياچه را جايي دوردست معلق نگه داشته‌اي. درست مثل يك گلوله برفي هستي. يك گلوله برفي كه انگار هيچ وقت قرار نيست ذوب شود. همه اجزاي صورتت گلوله برفي است، يك توده متراكم يخ. گوش‌هايت، چشم‌هايت، چانه‌ات، دست و پايت. دست‌هايت را چنان مچاله كرده‌اي كه انگار انگشت‌هايت صد سال است از هم فاصله نگرفته‌اند، با كسي دست نداده‌اند به سوي كسي يا چيزي دراز نشده‌اند. چشم‌هايت مي‌گويند از آخرين باري كه براي آفتاب، دانه پاشيده‌اند هزار سال مي‌گذرد. چشم‌هايت هيچ برقي ندارند. هيچ كه نه، اما با اين دو فانوس كم سو چقدر از زندگي را مي‌توان روشن كرد. با اين دو سياهچاله كوچك كه نور را به تله مي‌اندازند. هيچ كدام از اين‌ها را به تو نمي‌گويم اما مي‌دانم كه اين برق جهنده براي اتصال به روزهاي پيش رو خيلي كم جان و كم‌سو است. در چشم‌هايت خيره شده‌ام، در آن دو درياچه يخ زده كه نمي‌دانم چقدر عمق دارند. وقتي در برابر چشمان يخ زده قرار مي‌گيريم دستپاچه مي‌شوم، حس مي‌كنم بلاتكليفم، مزاحمم. حالا در برابر چشم‌هاي تو ايستاده‌ام كه هيچ تموجي ندارند، جزر و مدي ندارند.
سكوت را تو مي‌شكني و من باز اشتباه مي‌كنم. مي‌گويي «من عاشق شروع‌هاي دوباره‌ام اما نمي‌دانم چرا شروع نمي‌شوم» جمله‌ات به مسافر خسته‌اي مي‌ماند كه از كاروانش جدا شده و راه را گم كرده، نمي‌دانم چرا اما جمله ات را دوست دارم. انگار كه آن مسافر جامانده از كاروان مي‌داند بالاخره به يك آبادي خواهد رسيد. جمله‌ات قلبم را گرم مي‌كند، پس يخ آن دو درياچه آن قدرها هم كه فكر مي‌كني نبايد ضخيم بوده باشد، يا دست كم آرزو مي‌كني اين طور نباشد. من عاشق شروع‌هاي دوباره‌ام. . . خوشحالم كه هنوز زنده‌اي، هنوز هستي، هنوز نمرده‌اي. اين طور ادامه مي‌دهي «آدمي كه شروع نمي‌كند آرام آرام در تاريكي فرو مي‌رود، تاريكي پيش رونده‌اي كه مثل ماگماهاي سرخ يك آتشفشان همه چيز را در خود فرو مي‌بلعد. هيچ وقت فكر نمي‌كردم روزي به جايي برسم كه جرأت نگاه كردن به تاريخ تولد شناسنامه‌ام را نداشته باشم، چرا ما اين طور مي‌شويم؟ مگر اين شناسنامه و اعدادش چه دارند كه اين قدر ما را جادو مي‌كنند، مستأصل‌مان مي‌كنند.» لحنت طوري نيست كه از من جوابي بخواهي، بيشتر به اين مي‌ماند كه مي‌خواهي آتش يك سؤال را روشن كني تا دو نفري بنشينيم دور اين آتش و به شعله‌هايش خيره شويم. «دوست دارم دوباره برگردم به روزهايي كه اصلاً هيچ تصويري از گذر زمان نداشتم.» حالا نوبت اشك‌هاي توست كه از زير يخ‌هاي آن دو درياچه بيرون بزنند.
ـ ‌راستش من نمي‌توانم به اين فكر نكنم كه هر لحظه در حال از دست دادنم.
ـ ‌خب همه آدم‌ها اين طورند، دايم در حال از دست دادن.
ـ ‌چند روز پيش چيزي به ذهنم رسيد، مثل يك ايده كه حال آدم را عوض مي‌كند.
ـ ‌بگو! مي‌شنوم.
ـ ‌يك روز صبح كه حال خوبي دارم شروع مي‌كنم با نوزادي كه آن روز به دنيا آمده رقابت كنم. از صفر شروع مي‌كنم، شناسنامه‌ام را با همان نوزاد از ثبت مي‌گيرم. صفر من آن نوزاد مي‌شود. من در واقع آن روز به دنيا مي‌آيم.
ـ ‌فكر خيلي خوبي است.
ـ ‌‌هميشه رابطه من با لحظه‌هايم مثل رابطه يك نقاش با بومي است كه در برابرش قرار گرفته. وقتي يك لحظه به سياهي فكر مي‌كني با قلم‌مويت يك نقطه سياه روي بوم نقش مي‌زني، حالا وقتي آن حظه كش مي‌آيد و دقايق و ساعت‌هايت را مي‌بلعد ضربات نوك آن قلم‌موي آغشته به رنگ سياه روي بوم سفيد بيشتر و بيشتر مي‌شود. مگر مساحت ذهن ما چقدر است كه تو فكر كني مي‌شود ساعت‌ها جلوي اين بوم با رنگ سياه بازي كرد اما رنگ غالب بوم همچنان سفيد بماند؟‌
ـ ‌مي خواهي چه بگويي؟ چه چيزي آزارت مي‌دهد؟
ـ ‌اوايل فكر مي‌كردم از مرگ مي‌ترسم، اما بعد ديدم در واقع از زندگي مي‌ترسم. اينكه آدم اسم رمز زندگي را نتواند بخواند يك جور احساس بدهكاري است. بدهكاري به آب، بدهكاري به خاك، بدهكاري به آفتاب، بدهكاري به درختان ميوه، به درختان سايه، به زنده بودنت، بدهكاري به ضربان قلبت كه از جنيني يك لحظه آرام و قرار نداشته، بدهكاري به همه روزهايي كه پيشكش تو شدند. بدهكاري به شب‌هايي كه سپيده‌شان را نديدي، گرگ و ميش‌ها را نديدي. آن نسيم‌هاي روح نواز را نديدي. خيلي وقت‌ها آرزو مي‌كنم كاش يك گياه بودم. يك درخت بودم، يك علف بودم، يك بته بودم، يك غنچه بودم. فكر مي‌كنم همه اينها مي‌دانند از زندگي‌شان چه مي‌خواهند و دنبال چه چيزي مي‌گردند. براي چه آمده‌اند و براي چه هستند.
ـ ‌خب چرا شروع نمي‌كني؟ ايده شروع كردن با نوزادي كه امروز به دنيا مي‌آيد.
ـ ‌شايد فردا.
ـ ‌چرا امروز شروع نمي‌كني؟
ـ ‌امروز حس مي‌كنم هيچ نوزادي به دنيا نمي‌آيد.
ـ ‌اما اين حس تو است. امروز هم نوزادان بسياري به دنيا خواهند آمد. حتي عصر كه مي‌شود و خورشيد غروب مي‌كند باز نوزادان بسياري به دنيا خواهند آمد.
ـ ‌كاش حال دنيا كمي بهتر مي‌شد.
ـ ‌آره، ولي اول بايد حال خودمان بهتر شود. ابرهايي كه در قلب آدم مي‌بارند اگر به باران ببارند هزار بار لطيف‌تر از ابرهاي دنيا هستند اگر هم فقط يك چتر سياه گسترده بر آسمان روح آدم باشند و سترون، باز هزار بار سياه‌تر و سترون‌تر از ابرهاي دنيا.
ـ ‌اميد، اميد، اميد. . . سرمشق بدي نيست اما كاش وقتي مي‌نوشتي آفتاب، خورشيد طلوع مي‌كرد.
- احضار را با آرزو اشتباه گرفته‌اي، ايراد همه ماست. ‌احضار را با كاش عوضي گرفته‌ايم. تو اگر هزار بار هم پشت سر هم بنويسي بنفشه بنفشه بنفشه. . . . بنفشه را احضار نكرده‌اي. آن جعبه‌هاي كوچك بنفشه را ديده‌اي وقتي عيد مي‌شود؟ آنها احضار بنفشه‌اند. خب آن بذر بنفشه مي‌توانست خاموش سر جايش بماند، مي‌توانست آنقدر سر جايش بماند كه تاب و توشه‌اش را از دست بدهد، بپوسد و چتر گل‌ها و غنچه‌هايش را هرگز روشن و باز نكند. كسي كه بذر بنفشه‌ها را مي‌كارد آن چتر گل‌ها و غنچه را روشن نمي‌كند؟
ـ ‌تو هميشه در قلبت زندگي مي‌كني. كاش من هم مي‌توانستم. مي‌خواهي با قلبت براي خلجان‌ها و تكان‌ها و رازهاي اين جهان معادله بنويسي، اما جهان آن چيزي نيست كه تو در قلبت حس مي‌كني. جهان آن چيزي نيست كه مي‌خواهي، جهان هيولايي است كه حتي مساحت پوستش هم براي ما معلوم نيست، چه برسد به اينكه درونش را بكاوي. هستي آن چيزي است كه شكل مي‌گيرد با قاعده پيچيده‌اي كه معلوم نيست چطور نوشته مي‌شود، جهان حتي برآيند رفتارهاي جمعي ما هم نيست، يكهو مي‌بيني يك گردباد عظيم يا يك توفان چرخنده در جايي از دنيا شكل مي‌گيرد و زندگي ميليون‌ها آدم را به هم مي‌ريزد. آيا شكل‌گيري آن توفان محصول اراده جمعي است يا آن گسل‌هايي كه ده‌ها كيلومتر زير زمين مي‌شكنند يا حركت مي‌كنند و ناگهان انرژي مهيب شان را بر سطح زمين تخليه مي‌كنند. فراموش نكن ما هنوز براي زمين زير پايمان هم كه در اين هستي لايتناهي سوزني در انبار كاه هم نيست نتوانسته‌ايم معادله بنويسيم.
ـ ‌مي داني براي چه؟
ـ ‌براي چه؟
ـ ‌براي اينكه آن سوزن از آن انبار كاه جدا نيست، وانگهي قرار نيست همه رازهاي جهان را بداني. اصلاً زمين زير پا پيشكش، همين حالا كه من با تو حرف مي‌زنم نه تو مي‌داني و نه من كه همين لحظه چند هزار يا چند ميليون سلول در بدن من و تو مي‌ميرند و چند هزار يا چند ميليون سلول در بدن من و تو زنده مي‌شوند. اين همان شروع دوباره است. اين يعني تو هر روز در خودت مي‌ميري و هر روز در خودت به دنيا مي‌آيي، اين يعني تن تو هم گورستان است هم زايشگاه، يعني هر لحظه هزاران نوزاد پيشكش تو مي‌شود و هزاران پيرمرد يا پيرزن در تو مي‌ميرند اما اين تويي كه انتخاب مي‌كني سمت نگاهت به زايشگاه باشد يا گورستان.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها