
جوان آنلاین: مطلبی که در ادامه میخوانید خاطرهای خواندنی از «مسعود آب آذری»، مشاور فرهنگی هنری فرمانده هوانیروز کشور است که به بهانه سالروز شهادت امیرخلبان شهید «علیاکبر شیرودی» روایت کرده است.
*****
سال 1334 از دیار علویان، منطقه بالا شیرود تنکابن از استان آلالههای سرخ «مازندران» گلی از باغ بوستان معرفت شکفت که به رسم ادب به پیشگاه حضرت اباعبدالله(ع) او را علی اکبر نام نهادند. چندی نگذشت که شالیزارهای زرین شمال از او یک شیرمرد ساخت. با مدرک چهارم متوسطه در سال 1353 وارد هوانیروز شد. او با درجه ستوان یار سومی خلبان بالگرد جنگنده کبرا شد. پایگاه یکم رزمی شکاری هوانیروز کرمانشاه، اولین گام های پولادین و حماسی علی اکبر را به خود احساس کرد.
این پایگاه محل آشنایی او با احمد کشوری شد. احمد که بچهای با روحیات معنوی و مذهبی بود به شدت علی اکبر را تحت تأثیر خودش قرار داد و تحول عظیمی در او به وجود آورد. به گونهای که علی اکبر خودش را مدیون احمد میدانست و به همه میگفت «احمد استاد من است و من «حُر» هستم». او به همراه شهیدان کشوری و سهیلیان فعالیتهای مخفیانه چشمگیری در پیشبرد پیروزی انقلاب اسلامی داشت.
آنها با شروع جنگ تحمیلی با سه فروند بالگرد و 12 نفر خدمه مردانه در مقابل لشکریان بعثی ایستادند و ضمن نجات پادگان سرپل ذهاب و وارد آوردن خسارات فراوان به دشمن، آنها را کیلومترها به عقب راندند.
آخرین پرواز خلبان سلحشور هوانیروز در هشتم اردیبهشت ماه 1360 در منطقه سرپل ذهاب رقم خورد و بالگردش مورد اصابت گلوله مستقیم توپ قرار گرفت، علی اکبر پر گشود و به اعماق آسمانها پرواز ابدی کرد.
هنگامی که خبر شهادتش را به امام(ره) دادند، ایشان فرمودند: «شیرودی از قبل آمرزیده شده بود.» امام خامنهای نیز کلام ارزشمند و معروفی راجع به این خلبان دلیر هوانیروز فرموند: «شیرودی اولین نظامی بود که من در نماز به او اقتدا کردم.»
خانم فاطمه سیلاخوری، مادر بزرگوار خلبان شهید احمد کشوری، خاطره زیبایی نقل کردهاند: علی اکبر شیرودی یک روز تعطیل، از پایگاه هوانیروز کرمانشاه به جمعه بازار شهر رفت. وسایلی را که میخواست، خرید. در هنگام بازگشت، به پیرمرد دست فروشی رسید؛ پیرمرد در حال جمعآوری بساط محقرش بود و لباسهای باقی مانده بساطش را در کارتونی بستهبندی میکرد.
علی اکبر که آدم شوخ و بانشاطی بود، به سرش زد خریدی از پیرمرد بکند. پیرمرد دوباره لباسهایش را روی زمین پهن کرد. در میان لباسها، چشم شیرودی به یک زیر پیراهن آبی افتاد. آن را برداشت و پولش را پرداخت کرد. ناگهان پیرمرد گفت: آقا! من دو تا دیگه از این زیرپیراهنیهای آبی دارم، نمیخواهی؟ علی اکبر هم گفت: اگر ارزان حساب کنی، میخواهم!
آن روز علی اکبر سه تا زیر پیراهن آبی را هم در سبد خریدش گذاشت و به خانه آمد. یکی از آنها را برای خود برداشت و دوتای دیگر را هم به احمد و حمیدرضا سهیلیان هدیه داد و داستان خرید آنها را هم برای دوستانش تعریف کرد. احمد به شوخی گفت: مال ارزان قیمت را بستی به ریش ما!
ولی هیچکدام از آن سه نفر نمیدانستند که آن سه زیرپیراهن تا لحظه شهادت همراهشان خواهد بود. حمیدرضا در منطقه کوره موش با زیرپیراهن آبی به شهادت رسید، احمد در تنگه بینا میمک و علی اکبر هم در ارتفاعات بازی دراز در هنگام شهادت آن زیر پیراهنی آبی را به تن داشتند.
در بهار آزادی جای شهدا خالی
سلام مهربانترین مهربانان