تمام ديشب را با وسوسه ديدن سريال محبوبم مبارزه كرده بودم، در اتاق در بسته، دور از جمع خانواده، از اين جزوه به آن جزوه، از اين كتاب به آن كتاب، يك بند درس خوانده بودم. صبح زود، خسته و مرده، صبحانه نخورده، سراسيمه به ترمينال آمده و حتي در اتوبوس دو ساعت راهي را كه بين تهران و پشت تپه (محل تحصيلم) فاصله بود را هم، به مرور درسهاي شب پيش گذرانده بودم و حالا اين هم نتيجهاش!
دو سؤال غلط! با بارمهاي درشت!
شانس ميآوردم، ۱۵، ۱۶ ميگرفتم!
آه عميقي ميكشم و كولهپشتيام را روي پشتم مياندازم و به طرف تاكسي خطيهاي دم دانشگاه راه ميافتم، در ماشين را كه باز ميكنم، چشمم به دو دلقك كلاس ميافتد كه صندلي عقب نشستهاند!
- سلام خانوم احمدي!
با سر سلامي ميكنم و جلو مينشينم، اصلاً حال و حوصله اين دو پسر پررو را ندارم، وقتي فكر ميكنم كه حالا به محض اينكه به خوابگاه برسم باز بايد درسهايم را براي امتحان فردا آماده كنم دلم ميخواهد بزنم زير گريه! تنها چيزي كه احتياج دارم يك خواب عميق و طولاني است!
آن دو پسر برخلاف من سرشار از شور و انرژي هستند، ميخندند و خرچ و خروچ كنان چيپس ميخورند! يكيشان ميگويد: بابا! من كه ديشب هيچي نخوندم! يعني هيچيها! همش با داداشم داشتيم PES۲۰۱۲ ميزديم چه حالي هم ميداد! دو تا گل با ايتاليا بش زدم خودش كف كرده بود!
- خاك تو سرت! كي درس خوندي؟
- فكر كردم فوقش بعد بازي ميخونم ديگه! ولي شام رو كه خوردم اساسي سنگين شدم، گرفتم خوابيدم، واسه ۴، ساعت كوك كردم كه صبح پا شم اساسي بخونم، ولي وقتي زنگ زد اصلاً بيدار نشدم!
غش غش خنديد.
ته دلم گفتم: بدبخت! وقتي افتادي ميفهمي!
ادامه داد: خلاصه صبح پا شدم و جات خالي دو تا نيمرو زدم و با خودم گفتم تو اتوبوس بكوب ميخونم! ولي جو اتوبوس رو كه ديدي صبحها چطوريه؟ بچهها خواب، اتوبوس ساكت، هوا خنك! منم سويشرتم رو روي خودم كشيدم و يه ساعت اول رو چرت زدم، تازه يه ساعت دوم كتابو وا كردم ببينم چي به چيه! كه همونم تازه زيادش بود، اين درس كه چيزي نداشت، فقط يه سؤالو گير كردم سر جلسه، اشاره كردم به اسدپور اين يارو مراقبه، خيلي با هم رفيقيم! اونم يه چشمك اينا... خلاصه رسوند.
دوباره هر دو قهقهههاي گوشخراشي سر دادند.
ديگري گفت: هه هه! آره خيلي راحت بود! منم قشنگ ۱۹،۱۸ رو ميگيرم!
- آخييييش! شكرت خدا! خوبيش اينه كه ديگه آخريش هم بود از فردا راحت ميخوابيم تا لنگ ظهر!
- راستي تا قبل اينكه ترم جديد شروع بشه جور كن بريم پارك آبي با بچهها!
- آره، پايم!
- ا! راستي خانوم احمدي، يادم رفت به شما تعارف كنم، بفرما چيپس!
در حالي كه حسابي از هردويشان لجم گرفته بود، در عين حال متعجب بودم كه چطور پسرها ميتوانند همه روز تفريح كنند و دست آخر ۱۸، ۱۹ بگيرند با لحن سردي گفتم: ممنون! چيپس دوست ندارم!
سرم را از پنجره بيرون بردم و رو به راننده كه منتظر بود يك نفر ديگر را هم سوار كند، گفتم: آقا راه بيفت ديگه ديرمون شد! اه!
شنيدم يكيشان آهسته به ديگري گفت: اينم با خودش درگيرهها!
و باز دو تايي خنديدند.