وقتي برميگردم و دفتر خاطرات ننوشتهام را كه گوشه ذهنم خاك ميخورد ورق ميزنم، آنقدر توي ذوقم ميخورد كه سرعت ورق زدنم را زياد ميكنم تا به دوران كودكي برسم. آن دوراني كه شبها خواب سينما رفتن ميديدم و فكر ميكردم در آينده قرار است يك خلبان موفق يا يك مهندسي چيزي بشوم! شيرينتر از دلشورههاي آن روزهايم پيدا نميشود. ترس باختن در گلكوچك كوچه يا پنچر شدن دوچرخهام از همان ترسهايي است كه آرزو ميكنم دوباره تجربهشان كنم. در صفحات ابتدايي اين دفتر خاطرات خيالي آرزوهاي مسخره زيادي از جلوي چشمم رد ميشود! آرزوهايي كه هيچ كدامشان به حقيقت تبديل نشد به جز آرزوي بزرگ شدن! دلم ميخواست بزرگ شوم و دنيا را در دستم بگيرم و اين بيبرنامهترين نقشهاي بود كه در تمام زندگيام كشيده بودم!
الان كه فكر ميكنم ميبينم شايد اين من كه اين نوشتهها را مينويسد با آرزوهاي كودكيام كاملاً متفاوت است. يك سري از آرزوهايش نشدني بود و همان بهتر كه به واقعيت تبديل نشد اما براي نرسيدن به ديگر آرزوهايش خودم را مقصر ميدانم. خودم را مقصر ميدانم و دلم هم نميخواهد مثل پيرمردهاي ۹۰ساله نااميد از گذشته، چشمم را روي آينده هم ببندم. نااميدي بيشتر از هر چيز انسان را به مرگ نزديك ميكند. آنوقت است كه اگر حتي زنده بماند باز هم مرده است.
هميشه ياد گرفتهايم براي ادامه يك كار يا شروع دوباره يك زماني را مشخص ميكنيم. براي درس خواندن، هميشه ميگوييم از شنبه ديگر درس ميخوانم يا از ترم بعد حتماً با جديت درسم را ادامه ميدهم و حتي اگر اين كار را انجام ندهم دوباره ميگويم از شنبه بعد يا از ترم بعد! در صورتي كه سال خوبي را سپري نكنيد يا در سال كارهايي را كه ميخواستيد انجام بدهيد و نشده است، ميگوييد از سال بعد بهتر زندگي ميكنم و به كارهايم ميرسم يا حتي كساني كه يك بار در زندگي و با شريك زندگيشان به مشكل خوردهاند و از هم جدا شدهاند ميگويند مطمئنا در انتخاب بعدي چشمانم را باز ميكنم و اينبار ديگر اشتباهات گذشته را انجام نميدهم.
اين شنبهها و ماهها و سالهاي جديد فقط يك قرارداد صوري است براي اينكه خودمان را گول بزنيم كه قرار است به زودي به چيزي كه آرزويش را داشتهايم برسيم و خودمان را اميدوار كنيم كه هنوز وقت براي جبران گذشته وجود دارد اما آيا واقعاً چيزي كه ما منتظرش هستيم آن تاريخ بخصوص است؟! يا اينكه نميخواهيم باور كنيم به آنچه آرزويمان بوده و در برنامهمان قرار داشته نرسيديم و حالا با يك تاريخ جديد خودمان را اميدوار به جبران اين سهلانگاريها ميكنيم؟
براي سهلانگاري در درس خواندن، شنبه آينده را پيشنهاد ميكنيم و براي موفقيت در كار سال بعد را، اما براي آرزوهاي كودكي چطور؟ كامل فراموشش كردهايم؟ ديگر ميلي به رسيدن به آنها نداريم؟ يا ديگر اميدي وجود ندارد؟ دلمان براي كودكيمان تنگ شده اما ديگر حاضر نيستيم به آرزوهايي كه آن زمان داشتيم فكر كنيم. بعضي از آن آرزوها را احمقانه ميدانيم، بعضيهايش را غيرقابل دسترسي و آنهايي را هم كه ميتوانيم روزي برآوردهاش كنيم لابهلاي ساير آرزوهاي دستنيافتني مخفي ميكنيم تا جلوي چشممان نباشد و از يادآوري راهي كه بايد ميرفتيم و نرفتيم غمگين نشويم.
زمان رسيدن به آرزوهاي كودكي، نه شنبه آينده است و نه سال آينده. زمان آن را در يكي از روزهاي گذشته گم كردهايم. پس براي رسيدن به اين آرزوها نه منتظر شنبه باشيم، نه سال جديد. همين امروز بهترين فرصت است كه به كودك درونمان اجازه بدهيم آرزوهايش را يك بار ديگر يك به يك عنوان كند و هر كدام را كه در توانمان بود برايش انجام دهيم تا در آينده هر وقت به عقب بازميگرديم شرمندهاش نباشيم...!