
تمام دنيا در چشمهاي ۱۹ سالهاش نمايان بود. به چشمهايش كه نگاه كردم انگار در حال ديدن تمام جهان هستم. شايد جهان جايي پشت پرده چشمهايش پنهان مانده و دنبال فرصتي بود تا خود را نشان دهد. دوست دارم بفهمم از پس اين چشمهاي خسته جهان چه شكلي است. دارم راههاي نفوذ به دنياي اين چشمها را بررسي ميكنم كه پدال ترمز را فشار ميدهد و مسافر صندلي عقب كرايه را حساب ميكند و پياده ميشود.
داشبورد ماشينش كه قاچ خورده و ابرهايش بيرون زده را نگاه ميكنم. ماشينش حال و روز درست و حسابي ندارد. انگار او از راننده هم خستهتر و شكستهتر است. روي داشبورد غير از آن قاچخوردگي بيريخت و زشت كه از صندلي عقب هم توي ذوق ميزند چيزهاي ديگري ديده ميشود. مثل عكس يك مرد كه اندازهاش از عكسهاي سه در چهار بزرگتر است و در حال نگاه كردن به روبهروست و پايين آن با ماژيك مشكي رنگي خيلي كوچك و ريز نوشته شده «به ياد پدر». ظاهر ماشين نشان ميدهد كه سن و سالش از راننده جوانش بيشتر است. عمري در خيابانهاي شلوغ و آسفالتهاي سرد و داغ خودش را به اينور و آنور كشيده و لابد نانداني خانوادهاي بوده. از صداي خفه و نالان موتورش به راحتي ميتوان تشخيص داد كه ديگر حال و حوصله ندارد كسي فرمانش را بگيرد، پدالش را فشار دهد و او را از اين خيابان به آن خيابان ببرد. ولي رانندهاش به اين نالههاي دردناكِ ماشين توجهي ندارد. حتماً به خاطر اينكه با يك پيكان سروكار دارد اينطوري با آن تا ميكند. به هرحال اين ماشينهاي پيكانجانشان از ماشينهاي امروزي بيشتر است و بيش از توان خود در خدمت راننده هستند.
آيا همين ماشين ميتواند قفل لبهاي ساكت راننده را بشكند؟ كسي چه ميداند شايد از اين طريق بتوانم به راز چشمانش پي ببرم. ميپرسم: چرا ماشينت را تبديل نميكني و يكي از اين ماشينهاي صفر كه ميدهند نميگيري؟ سرش را كامل برنميگرداند تا نگاهم كند. چپ چپ نگاهي ميكند. مثل اينكه سؤال خوبي نپرسيدهام. به هرحال رانندهها روي ماشينشان تعصب دارند. آن هم ماشين باغيرتي مثل اين پيكان سفيد كه تا جايي كه جا داشته دويده و دم نزده. « كجا ماشيني به اين خوبي ميتواني پيدا كني كه با تو رفاقت كند؟ ماشينهاي امروز همه نازك نارنجي و سوسولند. تازه نميشود بهشان دست زد. آن هم با كيفيتي كه الان ماشين را بيرون ميدهند بايد فاتحهشان را خواند. اما اين پيكانها خودت دكترش ميشوي و او هم رفيق راهت. كاش آدمها به اندازه همين پيكان معرفت سرشان ميشد.»
باز بايد به جزئيات ديگري توجه كنم. توجه به جزئيات هميشه راهگشاست. عكس آن مرد هم ميتواند سوژه خوبي براي صحبت بعدي باشد. كنجكاوم كرده تا بدانم او كيست؟ « عكس پدرت است؟» اينبار نگاه هم نميكند. مستقيم زل ميزند تو چشمهاي آدم ِ داخل عكس. «آره! بابامه.»
انگار دنبال فرصتي بود تا براي كسي از پدر و زندگياش بگويد. تمام زندگياش خلاصه شده در اين ماشين آهني و دايره ارتباطاتش به مسافراني كه سوار ماشينش ميشوند. آدمها اگر همزبان نداشته باشند تا با او درد دل كنند افسرده ميشوند، ميميرند. شايد مهرداد هم آنقدر با كسي حرف نزده كه چشمانش دنيايي حرف دارد. حتماً وقتي زبان، تصميم به گرفتن روزه سكوت گرفته، چشمها بايد جور زبان را بكشند. حرف چشمها يك تفاوت خيلي بزرگ با زبان دارد. چشمها هيچگاه دروغ نميگويند، حتي اگر همه چيز به ضررشان باشد و همين راز چشمهاي مهرداد است.
چشمهاي او تشنه گفتن است. چشمهايش از ديدن هر چه خيابان و مسافر خسته شده. « زماني كه كوچك بودم شغل پدرم آهنگري بود؛ مردي هيكلي و درشت اندام. هميشه به او افتخار ميكردم و جلوي دوستانم پزش را ميدادم. وضعمان هم بد نبود. تا اينكه نفهميديم اعتياد كي به جان پدرم افتاد. نفهميديم كه اعتياد چه به روزش آورد كه قيد مغازه و شريكش را زد، مغازه را فروخت و اين پيكان لكنتي را خريد. الان كه آن روزها را مرور ميكنم دعا ميكنم كاش پدرم همان معتاد ميماند. اما كارش از كشيدن مواد گذشت و سراغ خريد و فروش مواد رفت.
چندباري دستگيرش كردند. يكجورايي انگشتنماي محل شده بوديم. زندگيمان از اين رو به آن رو شده بود. پدرم هم هرگاه به زندان ميرفت و ميآمد وضع اعتيادش بدتر ميشد. زندگيمان تا مرز فروپاشي رفت. مادرم چند باري ميخواست طلاق بگيرد. اما به خاطر من و خواهرم كوتاه آمد. از آن محل اسبابكشي كرديم و به خانهاي كوچك رفتيم. روزهاي تنگدستي و بدون پدر بودن طاقتفرسا بود. آن هم براي كسي مثل من كه ديوانهوار پدرم را دوست داشتم.
بعد از چندين سال پدرم به خودش آمده بود. ديگر خبري از كارهاي خلافش نبود. ميخواست ترك كند و زندگياش را از نو بسازد. ذاتاً مرد باغيرت و مهرباني بود. حتي وقتي اعتيادش شديد شده بود كاري نميكرد كه باعث آزار ما شود. با ماشين كار ميكرد و هرطوري بود بخور و نمير خرج خانه را ميداد. بعد از ترك، مرد ديگري شد. براي من كه بابام هميشه «داداش» صدايم ميكرد ديدن چهره بانشاطِ پدر اوج لذت بود. خيلي دوستش داشتم. تازه در حال درك معني زندگي بود. يادم نميرود يك روز به مادرم گفت: تازه دارم تو و بچهها را ميبينم، از خندههايتان لذت ميبرم و به وجودتان افتخار ميكنم.
پاكِ پاك شده بود. در حال كلنجار رفتن با خودش بود تا سيگار را هم كنار بگذارد. ورزش را شروع كرده بود و شبها به همراه دوستانش مشغول دويدن در پارك محله ميشد. زندگي مان در حال سروسامان گرفتن بود. ولي انگار تقدير و زندگي قصد سازش با بعضيها را ندارد. پدر و خانوادهام يكي از آن بعضيها هستند.
يك شب دوستان پدرم سراسيمه به خانه زنگ زدند و گفتند خودمان را سريع به پاركِ محل دويدن پدرم برسانيم. وقتي رسيديم مردمي را ديديم كه دور چيزي يا كسي حلقه زده بودند. جلو رفتم و پدرم را ديدم كه روي زمين افتاده و تكان نميخورد. بدترين صحنه تمام زندگيام همين صحنه است. هيچگاه از ذهنم پاك نميشود و تصويرش هميشه در ذهنم باقي مانده. وسط دويدن، پدرم دچار حمله قلبي ميشود و همه چيز به يكباره تمام ميشود. بنده خدا از زندگي هيچي نفهميد. تازه داشت حاليش ميشد زندگي يعني چه كه اينطوري شد.
از اون خدابيامرز هم فقط ماشينش به ما رسيد. منم درس را كنار گذاشتم و الان با همين ماشين از صبح تا شب كار ميكنم و خرج خانواده رو در ميآورم. خرج جهيزيه خواهري كه تازه نامزد كرده.»
ابرهاي داخل دنياي چشمانش كنار رفته بودند. چشمانش برق ميزد. برق آفتابِ همزباني روي آن تابيده بود. حس ميكنم تا الان چشمهاي مهرداد بودهاند كه با من حرف ميزدند. چشمانش چه دنياي پر از محنتي داشتند. پس بيخود نبود اين چشمها تا اين حد خسته و افسرده بودند. هنگام حساب كردن كرايه چشمهاي مهرداد را دوباره نگاهي انداختم. تمام دنيا در چشمان ۱۹ سالهاش نمايان بود.