زندگي ما ناخواسته درگير افكار و طاعونهايي شده كه گاهي ريشه آنها به سه يا چهار نسل قبل از ما باز ميگردد.
افكار، عقايد بيپايه و اساس و تلقيهاي غلطي كه جامعه را از مسير درست به بيراهه ميكشاند. براي مثال چند سال پيش مطلع شدم كه يكي از اقوام كه همان زمان در كما به سر ميبرد، وصيت كرده است كه پس از مرگش اعضاي بدنش به افراد بيمار هديه شود.
از قضا اين فرد مرگ مغزي فوت كرد و طبق خواستهاش خانواده به رغم مخالفتهاي فاميل با اهداي عضو او موافقت كردند. چند روزي گذشت و شايعات در جمع فاميل پيرامون اين اتفاق شروع به شكل گرفتن كرد. يكي ميگفت وصيت نكرده بود چون پسرش شكست مالي خورد تصميم گرفتند اعضاي بدن او را بفروشند. ديگري ميگفت من در خواب آن خدابيامرز را ديدم كه خميده راه ميرفت علت را از او پرسيدم گفت به خاطر اين است كه اعضاي داخلي بدنم را درآوردهاند، چرا اين كار را كردند! شايعات تا آنجا بالا گرفت كه فرزندان و همسر متوفي تصميم گرفتند وصيتنامه او را براي جمع فاميل بخوانند. بماند از اينكه بر اساس همان مثل معروف كه در دروازه را ميشود بست اما در دهان مردم را نه، مردم دهانشان بسته نشد وگفتند وصيتنامه تقلبي است.
همه اينها را گفتم تا بدانيد چه ما بخواهيم و چه نخواهيم تفكرات غلط در بين بسياري از ما ريشه دارد مهم اين است كه ما به اين تفكرات بها ندهيم. اگرچه بعضي مواقع ميشود با مسامحه از كنار بخشي از تفكرات گذشت ولي يك نسلي يك جايي بايد تمام قد در مقابل اين تفكرات بايستد و بگويد «نه! تا امروز اين اشتباه بوده اما من پيرو اشتباهات گذشتگان نيستم».
ما مالك هيچ چيز و هيچ كسي نيستيم. اين شعار صرفاً مختص اسلام نيست بلكه همه اديان بر اين نكته تأكيد ميكنند. ما امانتدار هستيم و زماني ميتوانيم امانتدار خوبي باشيم كه اين امانت را به نيازمند واقعي آن ببخشيم.
«ببخشيم»، اين يك كلمه معناي بسيار بزرگي به دنبال دارد. بخشش از يك اسكناس هزار توماني در اين اوضاع و احوال سخت است چه برسد به بخشش اعضاي بدن. نگوييم كه «ماكه مردهايم و ديگر جان نداريم چه فرقي ميكند با اعضاي بدنمان چه كنند.» ما نبايد با بيتفاوتي نسبت به بدنمان و اعضاي آن كارت اهداي عضو بگيريم، ما نبايد با فكر مرگ و پايان زندگي به سراغ اهداي عضو برويم. ما بايد با فكر دويدن يك كودك، لبخند زدن يك پسربچه، نفس كشيدن يك پيرمرد، ديدن چشمان يك پيرزن و در نهايت با فكر شارژ كردن زندگي ديگران به سراغ اين كار برويم.
ناگفته نماند جوان، نوجوان يا حتي بزرگسالي كه با كلي فكر به اين نتيجه ميرسد از وسعت قلب و گستردگي روحي بالايي برخوردار است. اين خصلتها هيچ ربطي به سن و سال افراد ندارد. گاهي يك پسر بچه ۱۰ ساله به اين بلوغ فكري ميرسد كه با دريافت كارت اهداي عضو پس از مرگش زندگي را به چندين نفر ديگر ببخشد اما در مقابل پدر و مادر ۳۰ يا ۴۰ ساله او با اين تفكر به شدت مخالفت ميكنند و اين درست صحنه آزموني است كه بلوغ هر فرد را رقم ميزند.