در مبل چرمي فرو رفته، اين پا و آن پا ميكند. با ناخنهايش ور ميرود و مانند دختركان ۸، ۹ ساله مدام با گره روسرياش بازي ميكند. بعد از مدتها از تن خانهاش جدا شده و مهمان برادرش است. هرازگاهي چند كلمهاي به زبان ميآورد و از كساني كه حافظهاش ياري ميكند، احوالپرسي ميكند و گاهي به دخترش زل ميزند و سكوت مهمان جمع ميشود. ناامني در چشمانش موج ميزند، انگار همه غريبهاند. خستگي، بدحالي و پادرد و هزار بهانه را وسط ميكشد تا آنجا را ترك كند؛ اصرار به ماندن بقيه فايدهاي ندارد، بلند ميشود و فرمان رفتن را براي دخترش صادر ميكند. حين رفتن به آينه داخل راهرو نگاهي مياندازد، با خودش زمزمه ميكند و چادرش را محكم به دندان ميگيرد و با خداحافظي سردي آنجا را ترك ميكند.
هنوز وارد حياط خودشان نشدهاند، چادرش را به دست دخترش ميدهد و زود به سراغ هشت خانهاي كه روي زمين كشيده شده ميرود تا بازي نيمهتمامش را به انتها برساند. دختر مات و محزون نگاهش روي مادر ميخشكد. هيچگاه مادرش را اين اندازه شاد نديده بود؛ تا روزهاي آغازي و تولد مادرش راهي نمانده. ميرود و همبازياش ميشود، يادش بماند تا در حياط را قفل كند. يادش بماند چهارچشمي مراقب مادرش باشد و يادش باشد تمام وظايف مادري را براي مادرش به جا آورد.
بلندترين قهقههها را با مادرش سر ميدهد.