کد خبر: 521710
تاریخ انتشار: ۳۱ فروردين ۱۳۹۲ - ۱۰:۴۵
زهرا انصاري
در مبل چرمي فرو رفته، اين پا و آن پا مي‌كند. با ناخن‌هايش ور مي‌رود و مانند دختركان ۸، ۹ ساله مدام با گره روسري‌اش بازي مي‌كند. بعد از مدت‌ها از تن خانه‌اش جدا شده و مهمان برادرش است. هرازگاهي چند كلمه‌اي به زبان مي‌آورد و از كساني كه حافظه‌اش ياري مي‌كند، احوالپرسي مي‌كند و گاهي به دخترش زل مي‌زند و سكوت مهمان جمع مي‌شود. ناامني در چشمانش موج مي‌زند، انگار همه غريبه‌اند. خستگي، بدحالي و پادرد و هزار بهانه را وسط مي‌كشد تا آنجا را ترك كند؛ اصرار به ماندن بقيه فايده‌اي ندارد، بلند مي‌شود و فرمان رفتن را براي دخترش صادر مي‌كند. حين رفتن به آينه داخل راهرو نگاهي مي‌اندازد، با خودش زمزمه مي‌كند و چادرش را محكم به دندان مي‌گيرد و با خداحافظي سردي آنجا را ترك مي‌كند.
هنوز وارد حياط خودشان نشده‌اند، چادرش را به دست دخترش مي‌دهد و زود به سراغ هشت خانه‌اي كه روي زمين كشيده شده مي‌رود تا بازي نيمه‌تمامش را به انتها برساند. دختر مات و محزون نگاهش روي مادر مي‌خشكد. هيچ‌گاه مادرش را اين اندازه شاد نديده بود؛ تا روزهاي آغازي و تولد مادرش راهي نمانده. مي‌رود و همبازي‌اش مي‌شود، يادش بماند تا در حياط را قفل كند. يادش بماند چهارچشمي مراقب مادرش باشد و يادش باشد تمام وظايف مادري را براي مادرش به جا آورد.
بلندترين قهقهه‌ها را با مادرش سر مي‌دهد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها