کد خبر: 521556
تاریخ انتشار: ۳۰ فروردين ۱۳۹۲ - ۱۱:۲۵
حسن فرامرزي
يك: مورچه‌ها در گودي سينك ظرفشويي آشپزخانه چنان يك حبه قند نيم‌تر نيم خشك را محاصره كرده‌اند كه انگار به بزرگ‌ترين ضيافت قرن دعوت شده‌اند. لحظه‌اي در آشپزخانه و اين محاصره تاريخي درنگ مي‌كنم، سعي مي‌كنم تا آن جا كه امكان دارد از چشم يك مورچه به اين ضيافت بزرگ نگاه كنم. مورچه‌ها عاشق گلوكز هستند. از وقتي اين خانه آمده‌ايم ما حق نداريم كه چيز شيريني را با خودمان به خانه بياوريم، لشكر مورچه‌ها در لانه‌هاي بيشمارشان آماده‌اند و هر لحظه از شبانه‌روز بو مي‌كشند. از وقتي به اين خانه اسباب‌كشي كرده‌ايم تازه متوجه شده‌ايم اشتياق مورچه‌ها به شيريني‌جات تا چه حد مي‌تواند ويرانگر باشد. آنها معمولاً براي يك قطره مربا يا عسل كه روي زمين يا زير فرش چكيده يك گروهان پياده‌نظام اعزام مي‌كنند، من هميشه با جيغ همسرم متوجه‌شان مي‌شوم، وقتي همسرم براي جارو كردن، لبه فرش را بالا مي‌دهد و ابر سياهي از مورچه‌ها را مي‌بيند كه سخت در حال كند و كاوهاي معمول‌شان هستند. من ديگر ذره‌اي شك ندارم آنها به اندازه همه قنادي‌هاي دنيا در لانه‌هايشان شكر و شيريني ذخيره كرده‌اند و اگر يك روز در زمين قحطي شود و مورچه‌ها رحم‌شان به آدم‌ها عود كند مي‌توانيم به اندازه يك قرن از مورچه‌ها گندم، برنج و شكر استقراض كنيم و از گرسنگي نميريم.

دو: چرا تعارف و رودربايستي كنيم. صحنه‌هايي كه اكنون در برابر چشم من در آشپزخانه شكل گرفته جان مي‌دهد براي ساخت يك مستند جذاب از دنياي پررمز و راز حشرات. البته مستندسازي از حشرات، اعصاب پولاديني مي‌خواهد كه من ندارم. سال‌ها پيش شنيده بودم دو مستندساز شش سال از عمر نازنين‌شان را صرف كرده‌اند كه يك مستند دو ساعته از زندگي مورچه‌ها تهيه كنند. به نظر من كه ارزشش را دارد. يعني اگر آن اعصاب پولادين براي تعقيب زندگي روزمره يك حشره سر جايش باشد باقي قضايا خود به خود حل مي‌شود. حتي اگر آدم ۶۰ سال از عمرش را صرف كند كه بفهمد يك موريانه، شعور و هوش الگو و سبك معماري و پارتيشن‌بندي خانه و اتاق بچه‌ها و پذيرايي و نظاير آن را از كجا مي‌آورد باز ارزشش را دارد.

سه: زل زده‌ام به تلاش بي‌وقفه مورچه‌ها روي پيكر نيمه جان حبه قند. حبه قند كه مثل يك زيگورات بزرگ روبه‌روي مورچه‌ها قرار گرفته آرام‌آرام محو خواهد شد. اين پيش‌بيني دور از انتظار نيست، پيشينه ذهني ما از حركت تيمي مورچه‌ها و تلاش بي‌وقفه آنها به درستي اين پيش‌بيني گواهي مي‌دهد. آيا مورچه‌ها هم چيزي به اسم شم اقتصادي، احساس خطر و احتكار دارند؟ يعني تحليلي كه مورچه را سوق بدهد به اينكه به سمت تك‌خوري برود و خوراك‌هايي كه پيدا مي‌كند در يك انبار شخصي ذخيره كند؟ آيا يك مورچه مي‌تواند در تبادلات اطلاعات شاخك‌ها، پيام‌ها و نشاني‌هاي غلط به مورچه‌ها بدهد؟ اصلاً آيا چيزي به نام هوس در مورچه‌ها پيدا مي‌شود؟ مثلاً هوس پرخوري كه يك مورچه آنقدر از اين حبه قند بخورد و بخورد و بخورد كه ديابت بگيرد و به خاطر بالا رفتن قند خون و كافي نبودن انسولين خفه شود و بميرد؟
من كه با ترازوي چشم‌هاي خودم جثه و وزن مورچه‌ها را با هم مي‌سنجم، همه‌شان را برابر حس مي‌كنم اما چقدر مي‌شود به اين ترازو اعتماد كرد؟‌ يعني مي‌شود قائل به وجود تفاوت بين مورچه‌ها بود؟

چهار: زيگورات گلوكزي آرام‌آرام كف سينك در حال ناپديد شدن است. زمان عقربه‌ها را پيش مي‌برد. از خودم مي‌پرسم چه لزومي دارد كه به اين حبه قند در حال ناپديد شدن زل بزنم؟ شايد به خاطر اينكه حبه قند و تجمع مورچه‌ها بتواند دوباره يك نقطه تمركز براي افكار و ذهن پراكنده من باشد.
دقت كرده‌ايد بعضي وقت‌ها آرزوها و ناكامي‌ها و شكست‌هايمان را در قابليت موجودات ديگر دور و برمان جست‌وجو مي‌كنيم؟ شايد اگر پرنده‌اي در بين موجودات نبود و قابليت پريدن شكل نگرفته بود، شوق پريدن در قلب و ذهن آدمي هم شكل نمي‌گرفت. وقتي خودت غمگيني شروع مي‌كني به قياس كردن. اينكه آيا يك مورچه در عمرش حالتي به نام افسردگي، تحير يا سرگرداني و از دو سو كشيده شدن را تجربه مي‌كند؟ مثل هميشه دوست داري پاسخ اين سؤال منفي باشد، يعني بيشتر مايلي كه پاسخ بدهي نه! سر و كله اين حس‌ها را فقط در آدم‌ها مي‌توان پيدا كرد، يعني مثلاً يك مورچه ترديد كند كه چرا يك مورچه است و چرا يك چيز ديگر نه.

پنج: مورچه‌ها به طرز حرص‌آوري كار مي‌كنند. وقتي كه يك مورچه را مي‌بيني به راحتي مي‌تواني حدس بزني كه با يك برنامه مشخص پيش مي‌رود، حتي اگر چيزي پيدا نكند جوري جست‌وجو مي‌كند و پيش مي‌رود كه صددرصد به كاري كه انجام مي‌دهد ايمان دارد. آدم از حالت قدم برداشتن يك موجود مي‌تواند حدس بزند كه حال دروني‌اش چطور است يعني قدم برداشتن هر موجود يك جور امضا و اثر انگشت شخصي همان موجود است كه از ذهن و روح شروع مي‌شود و به عضلات پاها و ستون فقرات و دست‌ها مي‌رسد و سرانجام از نوك انگشت‌ها به زمين منتقل مي‌شود.
اين يك حقيقت است كه هر روز آدم‌ها در پياده‌روها و پارك‌ها و اداره‌ها و خانه‌ها اثر انگشت و امضاي شخصي‌شان را روي زمين مي‌گذارند. يكي يك جور راه مي‌رود كه آدم مي‌گويد اين آدم تا چهار پنج دقيقه ديگر بيشتر زنده نيست و حتماً مي‌رود كه پنجره‌اي پلي چيزي پيدا كند كه خودش را از آنجا پرت كند پايين. يكي يك جور راه مي‌رود كه آدم مي‌داند حتماً مي‌خواهد برود سر قرار. حتي نوع قرارها- اينكه يك قرار، قرار كاري است يا قراري براي آغاز يك آشنايي- را مي‌شود از نوع قدم برداشتن آدم‌ها از همديگر تمييز داد، يعني آن عشق نه تنها سيلان پيدا مي‌كند و در نگاه آدم‌ها به صورت يك برق و تلألؤ خودش را نشان مي‌دهد در رگ و پي و استخوان هم مي‌رود و مي‌شود نوعي از راه رفتن كه حتي با راه رفتن‌هاي پيشين همان آدم هم فرق دارد. از ابتداي تاريخ آدم‌ها تلاش كرده‌اند هم تعريفي از محيط پيرامون و هم از خودشان ارائه كنند. مثلاً درباره خودشان گفته‌اند «اگر مي‌خواهي كسي را بشناسي ببين با چه كساني رفاقت مي‌كند؟» يا «اگر مي‌خواهي كسي را بشناسي ببين علايقش كجاست؟ سراغ چه چيزهايي مي‌رود؟» يا «اگر مي‌خواهي كسي را بشناسي ببين با دشمنش چطور رفتار مي‌كند» حالا بايد به اين فهرست بلندبالا اضافه كنيم كه «اگر مي‌خواهي كسي را بشناسي ببين چطور راه مي‌رود؟»
اينها را گفتم براي اينكه بگويم تو يك مورچه را مي‌تواني زير انگشتانت له كني، طوري كه اصلاً قابل تشخيص نباشد كه اين لكه سياه- قهوه‌اي، باقيمانده و رد چه موجودي بوده اما نوع راه رفتن يك مورچه را نمي‌تواني از او بگيري. اين نوع راه رفتن چيزي نيست كه بشود زير انگشت‌ها له كرد. تو مي‌تواني وقتي مورچه‌ها در يك ضيافت باشكوه دور يك حبه قند در گودي سينك جمع شده‌اند شير آب را باز كني و ببيني كه چطور لشكر مورچه‌ها با اين آبشار عظيم از روي كوه يخ كوچك‌شان پراكنده مي‌شوند و در گرداب محتوم آب مي‌چرخند و مي‌چرخند تا از سوراخ‌هاي ته سينك به لوله فاضلاب هدايت شوند اما نفوذ در منبع كششي كه يك مورچه را به دنبالش به اين سو و آن سو مي‌كشاند ممكن نيست، يعني ممكن است كه تو يك دانه برنج را از زير دندان‌هاي يك مورچه بكشي بيرون، بنا را بگذاري به اذيت و آزار اما نمي‌تواني يك ذره به دژ نفوذناپذير آن نرم‌افزاري كه مورچه را به تشخيص و حمل آن دانه برنج ترغيب كرده راه پيدا كني. راه بسته است و بيش از اين نمي‌تواني جلو بروي. يك مورچه امكان ندارد در برابر ضربه انگشتان تو دوام بياورد با اين حال انگشتان تو نمي‌توانند مثل قصابي كه گوشت را از استخوان‌هاي يك گوسفند جدا مي‌كند، كاري كند كه مثلاً هوش لانه‌سازي را از يك مورچه بگيرد.

شش: آيا ما روزي به جايي مي‌رسيم كه از چشم و ذهن يك مورچه به جهان پيراموني خيره شويم؟ يك روز مي‌رسد كه ببينيم در مغز- يا سيستم عصبي- يك مورچه چه مي‌گذرد؟ اين مغز كه كنترل‌كننده رفتار يك مورچه است و مي‌تواند داده‌هاي بيروني را براي يك حشره چند ميلي‌گرمي تحليل كند و در پيدا كردن مسير و رسيدن به غذا و آشيانه و مسئوليت‌ها و چيزهاي شناخته و ناشناخته ديگر كمكش كند آيا مي‌تواند كانون سؤالات و ابهام‌ها و پرسش‌ها هم باشد؟

هفت: بارها و بارها وقتي مورچه‌اي را لابه‌لاي پرزهاي قالي ديده‌ام كه چطور با الياف اين جنگل رنگارنگ خشن و چسبنده مي‌جنگد تا راهي به سمت بيرون باز كند و آنچه را كه به دندان گرفته به مقصد برساند، از بي‌ارادگي و سست عنصري خودم شرمگين شده‌ام. جالب است، درست در آن لحظه‌اي كه مورچه بي‌التفات به من كار خود مي‌كرده و صيدش را كه به نيش گرفته بوده در كشاكش جثه ريزش با ارتفاع پرزهاي قالي به لانه نزديك مي‌كرده پيامي شكل گرفته است، يعني اگر آن مورچه و كشمكش مورچه با پرزهاي قالي نبود آن پيام در ذهن من شكل نمي‌گرفت. عميقاً در آن لحظه حس كرده‌ام كه چقدر در برابر ناملايمات ضعيف و ناتوانم و يك مورچه چقدر زندگي و پستي و بلندي‌هايش را جدي گرفته است، گيرم كه اين جدي گرفتن يك جدي گرفتن غريزي باشد. به نظر من يك مورچه وقتي به دنيا مي‌آيد خودش را آماده كرده كه با همه جثه‌هاي ريز و درشت و سطوح خشن و صيقلي، عناصر خشك و چسبنده و زاويه‌هاي نرم و تيز روبه‌رو شود اما ما جلوي تلويزيون لم مي‌دهيم و دوست داريم با امنيت و آرامش به سطوح خشن زندگي در فيلم‌ها و سريال‌ها خيره شويم اما اگر همان‌ها براي ما اتفاق بيفتد، مثل بلوري كه به زمين مي‌افتد هزار تكه مي‌شويم.

هشت: گروهان، زيگورات گلوكزي را خورده است و مي‌خواهد راه لانه را در پيش بگيرد. اگر آب را باز كنم همه سربازان گروهان با گلوكزهايي كه جمع كرده‌اند در آب غرق خواهند شد، مثل وقتي كه مي‌بيني مورچه‌اي فارغ‌البال در سفره راه مي‌رود و تكه كوچكي از نان را به نيش كشيده و با خود مي‌برد. تو مورچه را مي‌بيني، در اين لحظه از زمان تويي كه تعيين مي‌كني اين مورچه راهش را بكشد و برود دنبال تقديرش و به سلامت نيم‌دانه برنج يا آن تكه نان را به لانه‌اش برساند يا اينكه با يك ضربه نوك انگشت تو به جايي كه نمي‌داني پرتاب شود، در حالي كه دست و پاهايش متلاشي شده‌اند و مورچه نيم جان جايي افتاده كه نه مي‌تواند بلند شود و نه از دست و پا زدن‌هاي بيهوده دست بكشد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها