
وقتي ديدمش يادم آمد چند سال قبل در زمان پيشدانشگاهي ميخواست پزشكي بخواند اما نميدانم چطور پيش رفته بود كه سر از مربي كودكان استثنايي در آورده بود! اتفاقاً به شوخي به او گفتم: كدام كوچه را اشتباه رفتي كه به اينجا رسيدي؟!
خوب يادم هست در همان سال معلم زيستشناسيمان خانم يزدانخواه تأكيد ميكرد كه اگر زيستشناسي دوست نداريد هرگز به سراغ رشته علوم تجربي نرويد چون بالاخره اين بيعلاقگي روزي كار دستتان ميدهد. در مقابل خانم ميبدي دبير شيميمان وقتي سرعت عمل من را در حل كردن فرمولهاي شيمي ميديد مدام پيشنهاد ميكرد كه رشته شيمي محض را در دانشگاه انتخاب كنم. اگر با خودم صادق باشم خودم هم دچار بلاتكليفي شدم. سال اول دبيرستان با وجود اصرارهاي مشاور و مدير دبيرستانمان به خاطر مخالفتهاي مادرم رشته انساني را خط زدم و رفتم سر كلاس تجربي نشستم. مديرمان به مادرم التماس ميكرد و ميگفت «اين دختر حفظ كردنش فوقالعاده است. من شرط ميبندم سال اول در دانشگاه تهران قبول شود...» اما مرغ مادرم يك پا داشت و مدام ميگفت «رشته انساني كلاس ندارد و براي بچههاي كند ذهن است!» بعدها هم روزهايي كه شيمي محض را دوست داشتم در دانشگاه هرچه رشته زيستشناسي و زمينشناسي بود انتخاب كردم چون مادرم اينطور دوست داشت و نهايتاً زمينشناسي قبول شدم. اما نوبت شغل كه رسيدم ديگر حرف حرف خودم شد. اگرچه بعضي از دوستانم ميگويند اين چندگانگي رفتاري ميان تحصيل، زندگي و كار در متولدين ماه بهمن طبيعي است اما خودم فكر ميكنم اين همه تضاد ناشي از گم شدن يك حلقه در همان روزهاي جوانيام است؛ حلقه شناخت. دور و برم را كه نگاه ميكنم ميبينم پر است از جوانهايي كه يك روزي يك جايي به اجبار يك هدفي را انتخاب كردهاند كه امروز بعد از پيمودن مسير و رسيدن به هدفشان هيچ علاقه و شوقي ندارند. از خواهرم گرفته كه عاشق هنر و گرافيك بود ولي به زور فيزيك هستهاي را انتخاب كرد تا يكي از دوستانم كه ورزش را دوست داشت اما الان مدرس زبان انگليسي شده است. از كلاس، پول و وجهه اجتماعي هر چيزي ميتواند در انتخابهايمان تأثير بگذارد و نتيجه آن شود كه ميبينيم. اولين روزهاي سال جديد كه هر كسي براي خودش و خانوادهاش هدفهاي كوتاه يا بلندمدت انتخاب ميكند ميتواند بهترين فرصت براي شناخت رمز و رازهاي انتخاب يك هدف درست و راههاي رسيدن به آن باشد.
لقمه هدف را اندازه دهانتان برداريددكتر منصور بهرامي، روانشناس و عضو ارشد «انجمن بينالمللي تحليل رفتار متقابل» معتقد است مهمترين عوامل براي رسيدن به يك هدف مشخص شده در نظر گرفتن مسيرها، زمانبندي و انگيزه لازم براي دستيابي به هدف است.
انتخاب هدف كار سختي نيست. اصلاً سخت نيست كه من تصميم بگيرم همين روزهاي اول سال جديد يك كار نان و آب دار بزرگ راه بيندازم چون تقريباً اين فكر احمقانه است! زماني ما ميتوانيم بگوييم هدف صحيحي انتخاب كردهايم كه هدف را بر اساس شناخت دقيق از ظرفيتهاي خودمان انتخاب كرده باشيم. يعني در حقيقت اولين قدم براي يك مسير درست و منطقي انتخاب يك هدف حقيقي است.
ساختارهاي شخصيتي بهترين راهنما براي شناخت علايق، ظرفيتهاي فكري و عملي ما هستند. شايد به همين دليل است كه امروزه در تمام دنيا با آموزش روشهاي تحليل رفتار متقابل TA روانشناسان تلاش ميكنند كه با معرفي و شناسايي ويژگيها و علايق شخصي هر فرد به او كمك كنند تا مسير درست را در زمينه تحصيل، كار و زندگي انتخاب كند.
اگر من شناخت صحيحي از دوست داشتنيها و قابليتهايم نداشته باشم طبيعي است در انتخاب هدفم دچار مشكل شوم. اهداف به سه دسته افراطي، منطقي و ارزشي تقسيم بندي ميشوند و بسته به نوع و شرايط محيطي و دروني هر فرد تفاوتهاي بسياري دارند.در اين تقسيمبندي معمولاً كساني كه ديد درستي نسبت به خودشان ندارند اهدافي افراطي براي زندگيشان انتخاب ميكنند و انتخاب همين هدف افراطي ميشود اولين قدم اشتباه براي پيمودن يك مسير غلط كه در نهايت پس از چند ماه دوندگي و هزينه كردن اگر هم به چنين هدفي دست پيداكنيم نارضايتي و بيعلاقگي از شرايط دامنگيرمان ميشود.
اما در دومين حالت يك جوان يا نوجوان بر اثر تأثير ارزشهاي حاكم بر جامعه هدفي را براي تحصيل يا كارش انتخاب ميكند، هدف او جزو اهداف ارزشي است. بگذاريد مثالي بزنم تا اين نوع هدف را بيشتر درك كنيد. مثلاً اگر از بيشتر كودكان دبستاني كشورمان بپرسيم دوست دارند در آينده چه كاره شوند در جواب شما خواهند گفت دكتر، مهندس يا خلبان. اين تفكر كه توانسته در علايق و هدفهاي بچهها ريشه كند برگرفته از ديدي است كه مردم كشور ما نسبت به اين قشر از افراد جامعه دارند.
ساليان بسياري است كه در نظر مردم كشور ما تمام پزشكان، مهندسان و خلبانان افراد شاخص و بسيار باارزشي هستند. من مخالف و موافق چنين تفكري نيستم فقط ميخواهم بگويم لحظهاي با خودتان فكر كنيد و ببينيد اين تفكر به ظاهر ساده چقدر راحت ميتواند در انتخاب هدفهاي تحصيلي و شغلي بچهها تأثير بگذارد.
اما هستند دسته ديگري از جوانان و نوجوانان كه با شناخت درست از شرايط فعلي و آينده خودشان و خانوادهشان و در نظر گرفتن علايقشان هدفي را انتخاب ميكنند كه انتخاب اين هدف چون بر اساس شناخت و منطق بوده است پس در دسته اهداف منطقي قرار ميگيرد.
شخصيتتان را پيش از انتخاب هدف با ذرهبين كند و كاو كنيددكتر منصور بهرامي ميگويد: بسياري از رويههاي غلط اجتماعي در كشور ما تا آنجا گسترش پيدا كرده كه ما امروز شاهديم دختر يا پسري كه چند سال قبل تلاش كرده به هر زحمتي در دانشگاه قبول شود و تا همين چند ماه قبل براي فارغالتحصيل شدن در مقطع كارشناسي گرافيك هزينه بسياري پرداخت كرده در اصل هيچ علاقهاي به هنر ندارد و امروز كه وارد بازار كار شده بر اساس علاقه درونياش در آژانس مسافرتي مشغول به كار شده است.
اصلاً چرا راه دور برويم؛ آمارها در سال ۹۱ نشان داده كه بيش از ۸۵ درصد فارغالتحصيلان دانشگاهي ايران در رشتهاي كه تحصيل كردهاند مشغول به كار نيستند! اين يعني يك تضاد آشكار ميان علايق، انتخاب هدف، مسير زندگي و شغل يك جوان كه گاهي ممكن است به نابودي روزهاي بسيار پر انرژي از زندگي او منجر شود.
آنقدر اين تأثيرگذاري و تأثيرپذيري زياد شده است كه اگر يك كودك دبستاني بگويد من دوست دارم در آينده هنرمند، بازيگر، نوازنده يا فيلمساز شوم بر اساس تفكر غلط مردم ما به شدت نهي ميشود.
ما بايد بر اساس تفكر منطقي بياموزيم كه بر اساس نگرش و ظرفيتهايمان هدف منطقي و مسير دسترسي به آن را درنظر بگيريم.
در مورد ميزان ظرفيت وجوديتان توهم نزنيدليلا حاتمي، روانشناس ميگويد: گاهي ما جوانان هدفي را انتخاب ميكنيم كه هم منطقي است و هم دست يافتني اما رسيدن به اين هدف شرايط ديگري را ميطلبد كه در وجود ما پيدا نميشود. براي همين است كه من معتقدم براي انتخاب هدفهايمان بايد ظرفيت وجوديمان را دو، دوتا، چهارتاي دقيق كنيم. خودمان، صادقانه با خودمان بنشينيم و ببينيم چه چيزي داريم و از داشتن چه خصوصيتهايي محروم هستيم. اين در واقع هنر پي بردن به ظرفيتهاي وجودي ماست. وقتي من جوان يا نوجوان با ديدن يك قطره خون بيهوش ميشوم يا با ديدن يك جنازه تا ماهها خوابم نميبرد چطور توقع دارم كه در رشته پزشكي قبول شوم و به نتيجه مطلوبي هم برسم؟ وقتي مطمئنم كه ظرفيت وجوديام در زمينه پزشكي به زحمت به ۵۰ درصد حقيقي و مورد نياز ميرسد با چه اطميناني ميروم تحصيل در رشته پزشكي يا جراحي را انتخاب ميكنم؟!
شايد كمي مسئله را پيچيده عنوان كردم. بگذاريد واضحتر بگويم. اگر شما تمام ظرفيتهاي عملي، فكري، روحي و ويژگيهاي دروني و نظاير اينها را در وجودتان صددرصد درنظر بگيريد براي هر كاري به ميزان مشخصي از اين قابليتها نياز داريد. مثلاً كسي كه ميخواهد در رشته مهندسي ساختمان تحصيل كند بايد بداند كه به ظرفيت بالاي عملي نياز دارد ولي كارش چندان به احساسات عاطفي وابسته نيست. يا جواني كه تصميم گرفته نقشهكشي ياد بگيرد بايد پيش از هر كاري اين آمادگي را داشته باشد كه از اين پس از صددرصد ظرفيت فكري و تصويرسازي فضايي خود استفاده كند.
وقتي به ديد درستي از هدفمان و ويژگيهاي دروني مورد نظر براي رسيدن به آن هدفها رسيديم كافي است از خودمان بپرسيم «آيا واقعاً چنين قابليتي را دارم؟» جواب اين سؤال ميتواند به شما كمك كند كه در هر مرحله از زندگيتان با شناخت صحيح از ظرفيت وجوديتان هدف را درست انتخاب كنيد.
نقشه گنجتان را براي خودتان ترسيم كنيدحاتمي ميگويد: اگر هدف هر انساني برگرفته از تمام دوستداشتنيها و ويژگيهاي پنهان او باشد ميتوانيم بگوييم در واقع هدف ما «گنجزندگي»ماست.
كسي كه به دنبال گنج است پس از آنكه خوب ابعاد و ويژگيهاي آن را بررسي كرد بايد به فكر مسيري باشد كه راحتتر و كم هزينهتر به گنج مورد نظرش برسد.
ما هم بايد راههاي رسيدن به گنجمان را براي خودمان روي نقشه زندگيمان مرور كنيم تا متوجه شويم از كدام بيراهه نبايد عبور كنيم يا كدام راه ميانبر در كدام مقطع زندگيمان ميتواند راه ما را كوتاهتر كند.
در واقع بهتر است مسير رسيدن به هدفتان را مثل بالارفتن از طبقههاي يك ساختمان يا پلههاي يك كوه تصور كنيد. اگرچه بالارفتن هر پله نيازمند يك سري شرايط است و رسيدن به پله بعدي هم شرايط خاص خود را ميطلبد اما كافي است پاي شما در جايي از مسير بلغزد و از چندمين پله سقوط كنيد، فكر اينجاي كار را هم بكنيد. شما بايد آنقدر نسبت به مسير شناخت داشته باشيد كه اگر هم چنين اتفاقي برايتان افتاد در همان چندمين پله سقوط كرده به داد خودتان برسيد و با تجربيات پيمودن قبلي سريعتر به كارتان ادامه دهيد.
آنقدر بايد مسير و راه رسيدن به هدف را براي خودمان بالا و پايين كنيم كه مثل كف دستمان آن را حفظ شده باشيم. براي رسيدن به يك هدف منطقي گاهي بايد سالها برنامهريزي كنيم، هزينه اختصاص دهيم و انرژي خود را وقف رسيدن به اين هدف كنيم پس نبايد در مقابل چنين كار مهمي كوتاه بياييم. بايد تمام و كمال همه جوانب مسير دستيابي را بشناسيم.
عوامل تأثيرگذار پنهان را هم درنظر بگيريدگاهي يك جوان يا نوجوان در انتخاب هدف به درستي پيش ميرود اما شناخت دقيق نداشتن از تأثيرگذاري عوامل مختلف ميتواند او را در دست يافتن به اهدافش با مشكل مواجه كند.
دكتر منصور بهرامي در اينباره معتقد است: ما نبايد نسبت به اهدافمان دچار دوگانگي در انتخاب شويم. پيش از هر برنامهريزي و انتخاب هدفي بايد تمام انگيزهها و عوامل بيروني تأثيرگذار را لحاظ كنيم. هدف نوعي خواسته است كه ميتواند با انتخاب غلط ما در نوع آن و ترسيم روشهاي رسيدن به آن از يك امر خواسته دستيافتني به يك امر فراخواسته، غيرممكن يا آرزو تبديل شود. عوامل دروني و بيروني بسياري، روحي و مادي ميتواند روي اهداف ترسيم شده در ذهن ما تأثيرگذار باشد. اين مؤلفههاي مهم گاهي آنقدر شرايط را تغيير ميدهند كه ممكن است در مسير اصلي اهداف ما انحراف ايجاد كنند.
كمترين تأثير اين عوامل ميتواند تغيير زمانبندي مسير دسترسي به هدفهاي ما باشد. براي مثال برنامهريزي كه ما براي شروع فعاليت كاري يا تحصيلي خود داشتهايم به يكباره ميتواند تحتالشعاع مشكلات اجتماعي، خانوادگي يا شخصي قرار گيرد و مسير يك يا چند ماهه به يك مسير چند ساله تبديل شود و در نهايت هم نتيجه مورد نظر ما را به همراه نداشته باشد.
اين شرايط مطابق فردي است كه براي پيمودن يك مسير خاص، هدف و مسير را به درستي بررسي كرده است اما خطرات و مشكلات احتمالي مسير را به هيچ وجه در نظر نگرفته است. درست مثل كوهنوردي كه قرار است از يك مسير مشخص براي فتح يك قله تعيين شده اقدام كند. اگر اين كوهنورد تمام مسير و هدف را روي نقشه چندين بار ورانداز كند اما هيچ جايي براي فكر و راه مقابله خطرهاي احتمالي نگذارد صددرصد شكست ميخورد.
هر مسير و راهي مشكلات و عوامل تأثيرگذار خاص خود را دارد و بهترين حالت اين است كه شما نهايت مشكلات مسير رسيدن به اهدافتان را براي خودتان حلاجي كنيد.
با خودتان رو راست باشيد و وقتي به اين يقين رسيدهايد كه در مسيرتان با چه مشكلاتي روبهرو ميشويد به خودتان تخفيفهاي گول زدني ندهيد بلكه با خودتان روراست باشيد و پيش از مواجه شدن با اين مشكلات فكر راه چاره باشيد.
هدفهايتان را به زنجيره تابعهاي نجومي تبديل نكنيددكتر منصور بهرامي ميگويد: گاهي اوقات اهداف ترسيمي ذهن يك جوان تابع دست يافتن يا نيافتن او به ساير عوامل و اهداف است، همه اينها دست به دست هم ميدهند تا شرايط را بسيار پيچيدهتر كنند.
در نظر بگيريد وقتي جواني تلاش ميكند تا سال ۹۲ در دانشگاه قبول شود شايد به ظاهر هدف او صرفاً ادامه تحصيل باشد اما با كمي دقت متوجه ميشويم كه اين هدف او صرفاً براي فرار از خدمت سربازي است. تازه به اين نكته ميرسيم كه هدف ادامه تحصيل اين جوان كه تابع قبول شدن در دانشگاه است در واقع سرپوشي براي فرار از سربازي است. يعني اگر شرايط طوري پيش برود كه او از خدمت سربازي معاف شود يا راهحلي براي رفع موقت اين مشكل پيدا كند ديگر از هدف قبولي او در دانشگاه خبري نيست. اينجاست كه ميگوييم يك هدف تابع هدف ديگر قرار گرفته است.
وقتي كه يك جوان براي ازدواج يا كار، شرايط و ابزار ديگر را وسيله قرار ميدهد نمونههاي عينيتر اين مسئله اتفاق ميافتد. جواني كه چندين عامل غيرمنطقي را راهي براي رسيدن به يك شغل مناسب يا ايجاد شرايط ازدواج درنظر ميگيرد بايد از همين ابتداي راه مطمئن باشد كه با مشكلات غيرقابل پيشبيني روبهرو ميشود. وقتي شما از هدفهايتان يك زنجيره ميسازيد كه رسيدن به حلقه بعدي مستلزم گذشتن از حلقه قبلي است مطمئن باشيد روزي ميرسد كه از اين رويه خسته ميشويد و به قول معروف در نيمههاي مسير جا ميزنيد.
بهترين راه براي مقابله با چنين مشكلي، انتخاب هدفهاي مستقل است. هدفهايي كه بدون تأثير از هيچ هدف و شرايط پيش زمينهاي قابل دستيابي باشند.
نگذاريد دام روزمرگي اهداف و انگيزهتان را ببلعددكتر بهرامي معتقد است: ما انسانها زندگي روزمره خودمان را به شكلي ادامه ميدهيم كه اگر از بيرون به آن نگاه كنيم انگار يك حركت تكراري را بر مداري دايرهوار هر روز شروع ميكنيم و در شب به آن پايان ميدهيم در واقع گردش روزانه فعاليتهاي ما بر مدار يك دايره است.
تفاوت زندگي روزمره يك انسان با ساير انسانها در وسعت و حركت دايرهوار اوست. همين حركت دايرهوار است كه رفتهرفته زندگي ما را دچار روزمرگي ميكند.
همين روزمرگيها و فعاليتهاي تكراري ميتواند از عوامل مهم بعدي و تأثيرگذار دست نيافتن ما به اهدافمان باشد. گاهي اين حركت دايرهوار آنچنان ما و زندگي ما را مسخ خودش ميكند كه ما ساليان دراز طبق يك رويه تكراري غذا ميخوريم، كار ميكنيم و لباس ميپوشيم بدون آنكه متوجه شويم با اين زندگي كوك شده چه بلايي بر سر روحيات و سرزندگي خود ميآوريم. روزمرگيها ميتواند بزرگترين عامل براي كرختي و سستي ما باشند، همين گردش تكراري عاملي ميشود براي اينكه ما از نيمههاي مسير شروع به تنبلي كنيم، درجا بزنيم و از شور و هيجاني كه در ابتداي مسير داشتهايم ديگر خبري نباشد.
شايد به همين دليل است كه هميشه روزهاي اول انتخاب هدف و پيمودن مسير براي ما بسيار نتيجه بخش است اما با گذشت زمان رفتهرفته از تأثير فعاليتها و جنب و جوش ما در رسيدن به هدف كاسته ميشود.
راه فرار از اين احساس تكراري فرار از حركت و چرخش دايرهوار روزهاي تكراري عمرمان است، تنها كافي است يك قدم به چپ يا راست برداريم يا حتي براي يك سال از محيط اين دايره خارج شويم.
لازم نيست به فكر تغييرات بزرگ باشيم. به قول قديميترها سنگ بزرگ علامت نزدن است، تغييرات كوچك هم ميتواند به اندازه كافي زندگي ما را از اين معضل تكراري شدن روزهاي عمرمان نجات دهد.
براي اولين تغيير ميتوانيم رژيم غذاييمان را تغيير دهيم، لباسهايي با جنسها، تيپها و رنگهاي متفاوت بپوشيم، در نگرش خود نسبت به محيط اطرافمان و هموطنان، همكاران و خانوادهمان تغييرات جزئي ايجاد كنيم. حتي تغييرات جزئي در چيدمان اتاق يا محيط كارمان ميتواند تا مدتها ما را از دام اين روزمرگي نجات دهد و در اين مدت ميتوانيم مطمئن باشيم كمتر احساس رخوت و سستي در مسير زندگيمان ميكنيم.