کد خبر: 520783
تاریخ انتشار: ۲۶ فروردين ۱۳۹۲ - ۱۱:۱۳
جام جم: وقتي مي‌خواستم اسم و شماره موبايلش را روي کاغذ بنويسم تا قرار مصاحبه بگذارم، بي‌اختيار جلوي شماره‌اش نوشتم: ارسطو عامل! مهرانفر به قدري ماهرانه ارسطو شده است که تقريبا تفکيک او از اين شخصيت ماندگار غيرممکن است، طوري که اگر احمد مهرانفر را ستاره سريال‌هاي نوروزي 92 بدانيم، بيراه نرفته‌ايم.
 
در حالي که صداي قهقهه خنده‌هاي محسن تنابنده، سيروس مقدم و عوامل «پايتخت» از اتاق مجاور و در حين تدوين پشت صحنه‌هاي سريال پايتخت به گوش مي‌رسيد، با احمد مهرانفر به گفت‌وگو نشستيم؛ مهرانفري که برخلاف ارسطو، کم حرف و کمي خجالتي به نظر مي‌رسد و مثل سياستمدارها، حساب هر کلمه و حرفش را دارد.
 
آخر اين گفت‌وگو که تقريبا همه‌اش حول محور شخصيت ارسطو عامل شکل گرفت، مهرانفر با خنده گفت: ارسطو خود تويي، نه من! از بس که شتابزده‌اي و هنوز جواب سوال قبلي را نگرفتي، سراغ سوال بعدي مي‌روي، متن اين گفت‌وگو را از نظر مي‌گذرانيد:
 
«ارسطو عامل» يا «احمد مهرانفر»؟

الان ديگه احمد مهرانفر. ارسطو عامل نقشي بود که به احمد مهرانفر بازيگر سپرده شد و مهرانفر آن را بازي کرد. نقشي که الان ديگر تمام شده است.

يعني ارسطو عامل براي شما تمام شده تا اين‌که نقش ديگري شروع شود؟

بله! البته صحبت‌هايي هست «پايتخت 3» ساخته شود.

ظاهرا قرار است داستان آن در تاجيکستان اتفاق بيفتد؟

اين‌که قرار است در تاجيکستان ساخته شود، شايعه است و درست نيست. البته اين را بگويم من خودم شخصا ويژگي‌هايي که براي نقش ارسطو در نظر گرفته بودم در پايتخت 1 و 2 عملي کردم و الان ديگر چيزي براي اين نقش در ذهن ندارم. به عبارتي ارسطو براي من تمام شده و راستش چندان تمايل ندارم پايتخت 3 ساخته شود که لازم باشد براي بار سوم من نقش ارسطو را بازي کنم. بيشتر دوست دارم روي نقش ديگري کار کنم و يک شخصيت ديگر با ويژگي‌هاي جديدتري بسازم، چون معتقدم بازيگري هم مثل نوشتن و مثل کارگرداني است. وقتي شما يک کار را کارگرداني مي‌کني، ديگر آن کار از تو جدا مي‌شود و تو بايد به سراغ کار ديگري بروي.

اين حس را در زمان پايتخت 2 هم داشتيد؟

نه! در سري دوم پايتخت چنين حسي را نداشتيم، نه من و نه آقاي تنابنده و نه ديگر عوامل. هنوز اشباع نشده بوديم. احساس مي‌کرديم آدم‌هايي که ساخته‌ايم، فضا و روابطي که ايجاد شده، هنوز ظرفيت اين را دارد که به آنها پرداخته شود. احساس مي‌کرديم اين شخصيت‌ها ظرفيت اين را دارند که داستان يک سريال 90 شبي را هم پيش ببرند.

طرح موضوع هم شده بود که اين کار انجام شود؟ يعني سريال نود شبي بسازيد؟

بله! بخصوص زماني که بازخوردها را گرفتيم و ديديم که مردم هنوز سراغ شخصيت‌هاي پايتخت را مي‌گيرند و دوست دارند که اين سريال ادامه پيدا کند. همه اينها باعث شد خود ما به اين باور برسيم که پايتخت 2 بايد ساخته شود. قرار بود سال گذشته اين سريال توليد شود که نشد و افتاد به امسال. شوق ساخت پايتخت 2 هم در ما و هم در مردم وجود داشت. الان هم اين شوق براي ساخت سري سوم پايتخت وجود دارد، اما من از ارسطو خالي هستم و فعلا برايش چيزي ندارم. همه لحظات حسي را که بايد يک بازيگر براي يک نقش تجربه کند؛ افت و خيزها، روابط، ريز کاري‌ها، ديالوگ‌ها و... همه استفاده شده و ذهن من کاملا از خلق و پرورش ارسطو خالي است. فکر مي‌کنم بقيه اعضاي گروه هم همين‌طور هستند، براي همين الان به پايتخت 3 فکر نمي‌کنيم.

آقاي تنابنده در مصاحبه‌اي گفته‌اند که نام ارسطو به اين خاطر انتخاب شده که ارسطو مسئول خراب کردن اوضاع است و با وجود اين که‌اين نام،نماد افرادي است که هيچ فلسفه‌اي در زندگي‌شان ندارند، آيا اين موضوع را قبل از کار به شما گفته بودند؟

نه! من چيزي در اين باره نشنيده‌ام.

خب به اين نکته فکر نکرديد که چرا نام ارسطو را براي شما انتخاب کرده‌اند؟

بيشتر فکر مي‌کردم به خاطر زيبايي‌اش و اين که نام کميابي است، انتخاب کرده‌اند. ضمن اين که فکر مي‌کنم اسم ارسطو در منطقه علي‌آباد وجود دارد به همين دليل انتخاب شد. چون به همه چيز کار فکر مي‌شد و نام‌ها هم هوشمندانه انتخاب شده بودند. اما اين تعبيري که شما مي‌گوييد آقاي تنابنده گفته‌اند شايد در ذهن خودش بوده شايد هم بعد به اين نتيجه رسيده، اما من خبر نداشتم.

عجيب‌ترين بازخوردي که تا حالا از پايتخت و نقش ارسطو داشتيد، چه بود؟ هر چيزي که بتوان نام آن را بازخورد جالب مردمي گذاشت؛ تماس تلفني، حرفي، چيزي که براي خود شما جالب و عجيب باشد؟

الان چيزي يادم نمي‌آيد. بازخورد خيلي زياد و خوب بود. در همه عمر کار حرفه‌ايم اين‌قدر بازخورد از طرف مردم نديده‌ام و جالب اينجاست که هيچ بازخورد منفي و بدي به ما نرسيد.

اتفاق نيفتاد کسي نکته‌اي منفي بگويد؛ متلکي، چيزي؟

نه واقعا نبود. بيشترين بازخوردهاي مثبت از طرف اطرافيان، خانواده و فاميل‌ام بود. از همين بازخوردها بود که مي‌فهميدم کار گرفته و مردم آن را دوست دارند. مردم هم که الان خيلي به ما لطف دارند. در خيابان و مثلا زماني که پشت فرمان هستيم، ابراز محبت مي‌کنند...

معمولا مردم وقتي شما را مي‌بينند چي مي‌گويند؟

مثلا مي‌گويند: عاشقتيم ارسطو! يا يک بار که داشتيم توي اتوبان مي‌رفتيم، آقايي شيشه ماشين را پايين داد و گفت: آيا رانندگي با سرعت بالا کار خوبي است؟ از اين موارد زياد داشتيم که الان يادم نيست. البته از پايتخت 1 بازخوردهاي عجيب و غريب زيادي به ياد دارم.

مثلا؟

مثلا آقاي محسن تنابنده يک روز براي خريد به يک فروشگاه رفته بود، خانمي به او گفته بود که همسر من سرطان دارد و دکتر توصيه کرده که بايد روحيه‌اش را بالا نگه دارد و او هر روز سريال پايتخت را تماشا مي‌کند و همين باعث شده که حال خوبي داشته باشد. به خود من هم بارها ايميل زده‌اند و از تاثيرات مثبت سريال پايتخت و شخصيت ارسطو گفته‌اند. به طور مثال يک نفر از خارج کشور برايم ايميل زده بود- يادم نيست خانم بود يا آقا!- اما نوشته بود من و همسرم خيلي با هم دعوا مي‌کنيم، اما از وقتي سريال شما را ديده‌ايم تا دعوايمان مي‌شود به‌هم مي‌گوييم: حساس نشو! وقتي اين جمله را مي‌گوييم خنده‌مان مي‌گيرد و دعوا تمام مي‌شود!

آقاي مهرانفر، پيش آمده بود در زمان بازي، ارسطو، احمد مهرانفر را عصباني کند؟ مي‌خواهم بدانم در زمان بازي چه تضادهايي با ارسطو داشتيد؟ مثلا ناراحت باشيد از اين که احمد مهرانفر قرار است کاري را به جاي ارسطو انجام دهد؟

راستش من به اين قضيه هم فکر مي‌کردم هم فکر نمي‌کردم. فکر مي‌کردم چون به اين موضوع اعتقاد ندارم که شخصيتي که قرار است بازي کنم بايد صد درصد سفيد باشد به اين فکر مي‌کردم که ارسطو يک جاهايي مي‌تواند اشتباه کند. درست است که مي‌خواهيم يک شخصيت شيرين و مثبت ارائه کنيم، اما اين را در نظر مي‌گرفتيم که ارسطو مي‌تواند يک جاهايي خطا هم بکند. من هنگام بازي در يک نقش به اين نکته فکر مي‌کنم که شخصيت داستان يا کاري را مي‌کند يا نمي‌کند. اين‌طور نيست که بخشي از شخصيت را در درون خودم محبوس کنم. به نقش اجازه مي‌دهم رفتارها و تجربه‌هاي مختلفي داشته باشد، رفتار‌هايي که شايد خودم آنها را انجام ندهم.

يعني بعضي جاها ارسطو شبيه شما، شبيه احمد مهرانفر نبود؟

خيلي جاها بود، اما منظورم اين است که خيلي با عقل اين نقش را بازي نمي‌کردم. بيشتر با حس‌ام بازي مي‌کردم و تلاش مي‌کردم نقش‌ام روان باشد. حالا جدا از اين که خودم چنين طراحي براي نقش داشتم بقيه اعضاي گروه هم کمکم مي‌کردند. سيروس مقدم عزيز هم واقعا طوري رفتار مي‌کرد که همه بازيگران اعتماد به نفس داشته باشند تا بتوانند «لحظه خلاقانه» را به وجود بياورند که اين اعتماد به نفس براي ايجاد خلاقيت خيلي مهم است.

اين را مي‌گفتم که در زمان بازي در يک نقش به اين نکته فکر مي‌کنم که اين شخصيت کاري را انجام مي‌دهد يا نه. حتي اگر بيننده ناراحت شود. در زمان بازي در يک نقش نه محبوبيت برايم مهم است نه اين‌که بيننده از رفتار شخصيت بدش بيايد. تنها چيزي که برايم مهم است اين است که در آن لحظه، بازيگر و نقش بايد کاري را که از او خواسته شده، به باورپذيرترين شکل ممکن اجرا کند.

باورپذيرترين کاري که ارسطو در طول سريال انجام داد. جدا از بازخوردهاي مردمي. کاري که ارسطو کرد و شما خيلي لذت برديد؟

يادم نيست! اما يک سري برداشت‌ها بود که خيلي خودم دوستشان داشتم اما به دلايلي مثل ايرادهاي فني قابل قبول نبود و در کار استفاده نشد.

يادتان نيست در چه حال و فضايي بود؟

مثلا يادم مي‌آيد سکانسي که ارسطو داشت يکي از کارتون‌هاي دوست داشتني زمان کودکي‌اش را تعريف مي‌کرد که داستان بچه‌اي است که پدرش او را با زنبيل اين طرف و آن طرف مي‌برد. در يکي از برداشت‌ها خيلي شيرين آن را تعريف کردم اما آن برداشت در زمان تدوين استفاده نشد.

از برداشت‌ها و سکانس‌هايي که ما هم در سريال ديده‌ايم کدام را بيشتر از همه دوست داريد؟

يکي از سکانس‌هاي دوست داشتني‌ام، صحنه‌اي بود که روي پيامگير موبايل خانم فدوي پيغام مي‌گذاشتم؛ تندتند صحبت مي‌کردم و مي‌گفتم آيا ازدواج با يک مرد عنکبوتي کار خوبي است؟ آيا ازدواج با يک جلف عروسک باز کار خوبي است؟ اين جملات را که پشت سر هم مي‌گفتم خيلي زيبا شده بود. بيشتر از آن که طنز و خنده دار باشد خيلي جذاب و لذتبخش شده بود اما در زمان تدوين اين ديالوگ‌ها پراکنده شده بود و شيريني و جذابيت که در ذهن من بود از آن گرفته شده بود.اما خود من ديالوگ‌هاي آن سکانس را که پشت سر هم مي‌گفتم خيلي دوست داشتم.

لوس‌ترين نماهايي که ارسطو بازي کرد چه از نوع بازي خودتان و چه از ديالوگ‌هايي که برايتان نوشته شده بود؟ صحنه‌اي که خودتان را راضي نکرد؟ و به اصطلاح نگرفت؟

خيلي زياد بود اما الان يادم نيست شايد اگر شما به صحنه‌اي اشاره کنيد يادم بيايد؛ اما از صحنه‌هايي که دوست داشتم و يادم آمد. قسمت دوم سريال بود که به نقي شک کرده بوديم که با خانمي ارتباط دارد. ارسطو مي‌آيد توي آشپزخانه به خواهر نقي و هما مي‌گويد شما يک جوري رفتيد جلو که من فکر کردم الان شکم نقي را پاره مي‌کنيد اما شما که کاري نکرديد.... اما همين‌که نقي به آشپزخانه مي‌آيد، ارسطو خودش عقب‌نشيني مي‌کند و شروع مي‌کند به داد و بيداد که بابا من زن نمي خوام...!. اينقدر به من نگوييد که زن بگير... و از آشپزخانه خارج مي‌شود. اين سکانس را در يک برداشت گرفتيم که به نظرم خيلي خوب شده بود.

شما اهل کاشان هستيد و ته لهجه کاشاني هم داريد؟ درست است؟

شايد! اگر شما احساس مي‌کنيد حتما دارم.

چقدر از خصلت‌هاي کاشاني‌ها را وارد شخصيت ارسطو کرديد؟ چون ارسطو در حالي که ساده است، نماينده موقعيت و شخصيت‌هاي مختلف هم هست.

بعضي‌ها به من مي‌گويند بگو چطوري به شخصيت ارسطو رسيدي؟ من واقعا نمي‌دانم چه جوابي به اين سوال بايد بدهم. ما يک سريال ساختيم و من هم يکي از نقش‌هاي آن را بازي کردم. خودمان هم متوجه نشديم، چکار کرديم. اگر شما متوجه مي‌شويد اين نکته را هم در بياوريد که چگونه اين نقش را بازي کردم!

گويا آنقدر که مردم درگير ارسطو عامل شدند خود شما نشده‌ايد؟

نه! خود من فکر مي‌کنم اگر احمد مهرانفر پنج يا 9 کلاس سواد داشت و در شرايط ارسطو بزرگ شده بود و همان لهجه را داشت، شخصيت‌اش شبيه ارسطو مي‌شد. البته من چيزي‌هايي به نقش اضافه کردم. مثلا براي پرت کردن حواس بيننده از لهجه که مردم زياد متوجه آن نشوند که احمد مهرانفر دارد با لهجه مازندراني صحبت مي‌کند، نوعي خاص از صحبت کردن را براي ارسطو طراحي کردم.

تند صحبت کردن ابتکار خودتان بود؟

تند صحبت کردن ارسطو هم يکي از طراحي‌هاي من براي اين نقش بود. اما ارسطو يک جور خاص صحبت مي‌کند. اين خاص بودن بيشتر مدنظرم بود.

شما در فيلم‌هاي سينمايي با کارگردانان مختلفي کاري کرده‌ايد مثل اصغر فرهادي، تهمينه ميلاني، عبدالرضا کاهاني و... در آثار اين کارگردانان نقش‌هاي مختلفي هم بازي کرده‌ايد. اما هيچ‌کدام به اندازه ارسطو نگرفت و ديده نشد، فکر مي‌کنيد دليلش چه بود؟

بله! اما شما به نقش‌هايي که من در اين فيلم‌ها بازي کرده‌ام توجه کنيد. مثلا در فيلم آتش‌بس کل بازي من دو دقيقه هم نمي‌شود. قبل از ارسطو نقش‌هاي مهم به من محول نشده بود. اگر مي‌شد از عهده آنها برمي‌آمدم. نقش‌هايي در سينما به من داده مي‌شد که محوريت نداشت. در فيلم آقاي راعي نقش فرعي داشتم. بيشتر نقش‌ها به من اجازه عرض‌اندام نمي‌داد. در فيلم اسب حيوان نجيبي است نقش يک راننده تاکسي را بازي کردم که چند پلان بيشتر نبود. خب من براي ديده شدن اين نقش چه کاري مي‌توانستم انجام دهم؟ در فيلم تسويه حساب هم نقشم خيلي کوتاه بود. هر چند برخي مي‌گويند در فيلم‌هاي خانم ميلاني هر چند نقش‌هايم کوتاه بوده اما مردم آنها را به ياد دارند. اين را هم بگويم که موفقيت برخي از نقش‌ها به طراحي شخصيت در فيلمنامه بستگي دارد. برخي از نقش‌هايي که به بازيگر پيشنهاد مي‌شود، نقش‌هايي بدون ويژگي است اما نقش ارسطو ويژگي‌هاي زيادي داشت.

بعد از پايتخت آيا نقش متفاوتي به شما پيشنهاد شده است؟ از همين جنس نقش‌هايي که دوست داريد. نقش‌هايي با ويژگي‌هاي منحصر به فرد؟

بله،چند باري نقش اول هم به من پيشنهاد شد که قبول نکردم.

اين پيشنهادها بعد از سريال پايتخت بود؟

هم قبل از پايتخت و هم بعد از پايتخت.

نقش اصلي؟

بله نقش اول. اما در آن زمان فکر مي‌کردم نبايد با آن کارگردان کار کنم يا نبايد در جمع بازيگران آن کار قرار بگيرم. اين را هم بگويم يکي از دلايل ديگري که باعث شد ارسطو موفق شود، بازيگران نقش مقابل بود.جدا از بازيگرداني آقاي تنابنده و کارگرداني آقاي مقدم جمع بازيگراني که با هم کار مي‌کرديم و پاس کاري‌هايي که با هم داشتيم، خيلي به من در اجراي نقش ارسطو کمک کرد.

آقاي مهرانفر شما تئاتري هستيد، آموزه‌هاي شما از تئاتر چه بود که از آنها براي اجراي نقش ارسطو استفاده کرديد؟

در بحث تيپ‌سازي و در آوردن لهجه در تئاتر اين را ياد گرفته‌ام بازيگري که مي‌خواهد لهجه کار کند بايد خرده رفتارها و جزئياتي را به نقش اضافه کند تا حواس بيننده را از لهجه پرت کند. يادم هست در يک نمايش نقش يک پسر ارمني را بازي مي‌کردم که با لهجه صحبت مي‌کرد. در آنجا ياد گرفتم بايد چگونه لهجه را دربياورم که تماشاگر اذيت نشود.

اضافه کردن خرده رفتارها و خرده‌گفتارها به نقش در اين زمان مهم است؟

بله همه اين‌ها خيلي موثر است که يک اثر شاخص شود.اگر اينها نباشد شايد بيننده با اثر ارتباط برقرار نکند و آن را پس بزند.

انتقادي که شايد به سري دوم پايتخت وارد باشد اين است که در قسمت‌هاي آخر و در لابه‌لاي پلان‌ها و نماها، تصاويري شبيه به کليپ هم گنجانده شده بود و شوخي‌هاي آقاي تنابنده و شما بيشتر شبيه شوخي‌هاي لورل و هاردي شده بود. اين را قبول داريد؟

بخش اول گفته‌هاي شما را قبول دارم که اتفاقات قسمت‌هاي آخر پايتخت کم شده بود. اما به‌هرحال بايد براي گنبد و گلدسته‌اي که به جنوب مي‌رسانديم مراسمي برگزار مي‌شد و بيننده بايد صبر مي‌کرد و آن مراسم را هم تماشا مي‌کرد.

اين مراسم و تشريفات سفارشي بود؟

نه! سفارشي نبود.ما در طول سريال همه‌اش از گنبد و گلدسته و نصبش صحبت مي‌کرديم. بنابراين نمي‌توانستيم وقتي گنبد و گلدسته به جنوب و شهر مورد نظر مي‌رسد، هيچ مراسمي را نشان ندهيم. اين مراسم بايد نشان داده مي‌شد.بخصوص اين‌که تصاوير زيبايي گرفته شده بود و هم موسيقي خيلي خوبي براي آن ساخته شده بود. شايد قشر روشنفکر در مقابل اين قسمت‌ها مقداري جبهه گرفت، اما مردم عادي اين مراسم و اين بخش‌ها را دوست داشتند؛ هر چند به نظر من فاصله‌اي که اين صحنه‌ها با صحنه‌هاي شيرين قصه ايجاد کرد خيلي خوب بود. بيننده نماهاي مراسم را مي‌بيند در ذهنش فاصله‌اي ايجاد مي‌شود و وقتي دوباره به قصه برمي‌گردد و صحنه‌هاي شيرين را مي‌بيند از آنها لذت مي‌برد و به اتفاقات مي‌خندد.

گفتيد با بخش دوم سوال موافق نيستيد؛ که شوخي‌هاي ارسطو و نقي شبيه شوخي‌هاي لورل و هاردي شده بود. ارسطو تبديل به شخصيت خنگ ماجرا شده بود و نقي به اصطلاح خنگ باهوش‌تر! پاس کاري بين خنگ و خنگ‌تر.

اگر مثال بزنيد شايد بيشتر متوجه منظورتان شوم.

مثلا در قسمت اهداي کليه که ارسطو کاملا تبديل به شخصيتي خنگ و هالو شده بود.

اتفاقا يکي از قسمت‌هايي که من خيلي دوست داشتم همين قسمت‌هايي بود که ارسطو تصميم گرفته بود کليه‌اش را به برادر خانم فدوي بدهد. ماجراها چنان چيده شده بود که ارسطو کليه‌اش را اهدا کند. در اين قسمت‌ها ما يک آدم باهوش نمي‌ديديم، اما از طرفي ارسطو به دليل وجه انساني و بيشتر به دليل عشقش مي‌خواست کليه‌اش را بدهد. قصه اهداي کليه و دادن کليه به يک نفر ديگر، قصه تلخي است. نويسنده‌هاي کار تلاش کرده بودند اين تلخي را يک‌جوري شيرين بنويسند که آزاردهنده نباشد، ما هم در زمان کار تلاش کرديم تلخي آن را بگيريم. براي شيرين نشان دادن اين رويداد تلخ بايد اتفاقاتي بين من و نقي رخ مي‌داد. نقي نمي‌خواست من کليه را بدهم، اما اتفاقات ارسطو را به سمت دادن کليه پيش مي‌برد. خيلي انساني و واقعي اين قضيه را پيش برديم. نمي‌دانم شما چرا چنين برداشتي کرده‌ايد.

ارسطو راننده کاميون هم بود. شما چقدر روي رفتار اين گروه متمرکز شديد که نوع رفتار و گفتار آنها را در نقش دربياوريد؟

چهار، پنج روزي قبل از «پايتخت1» من و آقاي مقدم سوار بر کاميون نقش ارسطو را تمرين مي‌کرديم.

کجا؟ تهران؟

بله. بيشتر بلوار ارتش، آن هم شب‌ها چون کاميون‌ها شب حق تردد دارند. پشت فرمان مي‌نشستم و تمرين مي‌کردم. گاهي محسن تنابنده هم مي‌آمد و ما درباره موقعيت‌هايي که مي‌توانستيم در کاميون طراحي کنيم صحبت مي‌کرديم. در مدتي که تمرين مي‌کرديم اطلاعاتي را هم درباره شخصيت راننده کاميون‌ها از خود رانندگان اصلي کاميون مي‌گرفتم. از همان اول که سوار کاميون شدم سعي کردم از خود کاميون و فضايي که دارد استفاده کنم و آن چيزهايي را که بايد يک راننده کاميون بداند از رانندگان اصلي کاميون ياد بگيرم. ديالوگ‌هايي که مي‌گويند، واژه‌هايي که استفاده مي‌کنند و...

اين تکيه کلام «از تسمشه» را از کجا آوريد؟

اين موضوع را آقاي عليرضا خمسه براي ما تعريف کرد. خيلي جزئيات يادم نيست، اما گويا آقاي خمسه به استراليا سفر مي‌کند، آنجا يک نفر پيش آقاي خمسه مي‌آيد و مي‌گويد: شما که مدعي هستي لهجه‌ها را مي‌دانيد، بگو اين جمله يعني چي؟ شم به بدن... بعد آقاي خمسه مي‌گويد حالا من يک جمله مي‌گويم تو بگو معني‌اش چي ميشه؛ تسمش...

آن روزي که آقاي خمسه اين خاطره را تعريف کرد همه ما به آن فکر مي‌کرديم که چگونه از اين واژه در کار استفاده کنيم. تا اين که قرار شد کاميون خراب شود و بعد ماجراي کلاه نقي پيش بيايد و... اول فکر کرديم وقتي کاميون خراب مي‌شود يکي از همکاران ارسطو کاميونش را نگه دارد و بيايد از ارسطو بپرسد چي شده و بعد ارسطو اين جمله را بگويد. اما در ادامه به چيزي رسيديم که در نهايت گرفته شد. نقي به ارسطو مي‌گويد: اين ماشين درست مي‌شود و ما را به جنوب مي‌رساند و مي‌پرسد اين ماشين چه‌اش شده؟ که ارسطو در جواب نقي مي‌گويد: از تسمشه...

تکيه‌کلام «آيا کار خوبي است...؟» از کجا آمد؟

اين را در پايتخت 1 استفاده کرده بودم که خيلي جواب داد، در سکانسي که مدارک صمد، برادر گلرخ را آتش زده بوديم که صمد همسرش را طلاق ندهد. آنجا بود که گفتم: آيا طلاق کار خوبي است؟ از همانجا اين تکيه‌کلام جاافتاد و خيلي‌ها دوستش داشتند. در مدت زماني که بين پايتخت 1 و 2 فاصله به‌وجود آمد من به بازخوردها توجه مي‌کردم. متمرکز بودم که مردم از کدام قسمت‌ها، ديالوگ‌ها و بازي‌هاي پايتخت بيشتر خوششان آمده و به احساس خودم هم توجه مي‌کردم که چه چيزهايي در پايتخت 1 بود که خودم آنها را دوست داشتم. اين تکيه کلام از آنهايي بود که دوست داشتم در پايتخت 2 بيشتر استفاده کنم.

قضيه تصادف واقعي سريال چي بود؟ از چگونگي وقوع آن خبر داريد؟

شب عيد بود و همه عجله داشتند از قشم به تهران برگردند. يک عده با هواپيما آمدند، يک عده با ماشين و... دو نفر از گروه تدارکات هم بايد ماشين را از قشم مي‌آورند که آن اتفاق افتاد و خيلي هم اتفاق بدي بود، همه ما را ناراحت کرد و يک روز هم کار را تعطيل کرديم و تصميم گرفتيم که کار را ادامه ندهيم، اما موافقت نشد. روزي که اين اتفاق افتاد من سر صحنه آمده بودم و حتي گريم هم شدم، اما نتوانستيم کار کنيم. روحيه همه ما بهم ريخته بود.

آقاي مهران‌فر! به نظر مي‌آيد آقاي تنابنده يک‌جورهايي حکم پدرخوانده را براي شما پيدا کرده است و عملا سرپرستي تيم را برعهده گرفته، از طراح قصه تا طراحي دقيق شخصيت‌هاي پايتخت و ايجاد موقعيت‌ها و... ايده او بوده، بايد از اين به بعد منتظر باشيم که شما در اين تيم ديده شويد؟ خودتان هم بعد از اين دوست داريد با او کار کنيد؟

نه به اين شکل نيست. هر کدام از ما به عنوان کساني که مدت زيادي است کار هنري انجام مي‌دهيم، سبک و سياق خاص خودمان را داريم. در نظر داشته باشيد، بيشتر کارهاي موفق حاصل کار گروهي است. سريال پايتخت هم اگر موفق‌شده نظر مخاطبان را جلب کند، حاصل کار جمعي است و اين‌طور نبود که يک نفر فقط فکر کند و به ما بگويد که چيکار کنيم. اما فيلمنامه پايتخت را تنابنده نوشته است و به نوعي صاحب کار محسوب مي‌شود. من با کارگردانان ديگر هم که کار مي‌کنم ارتباطم با صاحبکار و کار همين‌طوري است و در پايتخت شيوه کارم را تغيير نداده‌ام.

يعني در سريال پايتخت اين‌طور نبود که ايده‌ها و راهنمايي‌ها فقط از طرف آقاي تنابنده باشد؟

نه! اصلا آقاي تنابنده چنين شخصيتي ندارد. وقتي انتخاب بازيگران و بازيگرداني کاري به او سپرده مي‌شود فقط به اين فکر مي‌کند که چه نقشي براي چه بازيگري مناسب است.براي اين که اثر هنري موفق شود همه چيز بايد سر جاي خودش باشد و مهم‌تر اين که بازيگران سر جاي خودشان قرار گرفته باشند.

پس قرار نيست بعد از اين با هم کار کنيد؟

نه اصلا اين‌جوري نيست. نه خود ما تصميم داريم اين اتفاق بيفتد و نه مي‌خواهيم بعد از اين فقط با هم کار کنيم. ما دوستان خوبي هستيم. با هم راحتيم. بيشتر جاها هم راي و هم عقيده هستيم. اما اين‌جوري نيست که در هم ذوب شويم و بعد از اين قرار باشد فقط من در کارهايي بازي کنم که ايشان هم هستند. اصلا واژه پدرخوانده را مناسب نمي‌دانم.

شده سر کار شما نقش نقي را اصلاح کنيد؟

بله. خيلي جاها بود که من نظراتم را درباره نقش نقي مي‌گفتم.

خانم رامين‌فر هم درباره نقش شما نظر مي‌داد؟

بله. خيلي جاها درباره ارسطو و نقي نظر خود را مي‌گفت. البته در طول کار همه ما نسبت به نقش‌هاي يکديگر حساسيت داشتيم و براي بهتر شدن کار نظرمان را مي‌گفتيم.

بحثي درباره سريال پايتخت مطرح است که شايد بيشتر به کارگردان و تهيه‌کننده مربوط باشد، اما من از شما هم سوال مي‌کنم. اين که حضور گنبد، گلدسته در کار و بردن آن از شمال کشور به جنوب به سفارش استانداري مازندان بوده که به نوعي حامي مالي کار هم هست ،درست است؟

نه! به هيج وجه اين گفته درست نيست. ما براي ساخت پايتخت 2 خيلي تحقيق کرديم و چند بار به شمال سفر کرديم. در يکي از اين سفرها داشتيم از جلوي گنبد و گلدسته‌سازي‌ها رد مي‌شديم که آقاي تنابنده گفت من شغل نقي را پيدا کردم. بهتر است نقي در گنبد و گلدسته‌سازي کار کند. بعد هم رفتيم و درباره اين شغل تحقيق کرديم و از همان جا بود که گنبد و گلدسته وارد داستان شد. با اين که مي‌دانستيم خيلي حساسيت برانگيز است و نمي‌شود خيلي با آن شوخي کرد، اما باز هم پذيرفتيم که اين اتفاق بيفتد.

و عملا يکي از جدي‌ترين تصميمات درباره پايتخت 2 گرفته شد.

بله! هم جدي‌ترين و هم سخت‌ترين. چون بايد در کنار يک وسيله مقدس کار طنز هم انجام مي‌داديم. بايد جوري کار مي‌کرديم که کسي ناراحت نشود و تقدس گنبد و گلدسته آسيب نبيند. اما اين که گنبد و گلدسته به سفارش کسي يا نهاد و سازماني وارد قصه شود، اصلا درست نيست.

آيا در پايتخت حذفي هم داشتيد، سکانس، نما يا ديالوگي بود که حذف شده باشد؟

بله؛ اما خيلي کم در حد يک کلمه.البته برخي درباره کار نظر مي‌دادند و مي‌گفتند مثلا فلان بخش نباشد يا اصلاح شود اما آقاي فرجي، مدير شبکه يک و مدير گروه فيلم و سريال از کار دفاع مي‌کردند و مسئوليت را به عهده مي‌گرفتند و اين حمايت واقعا جاي تشکر دارد.

البته شما با صداو سيما هم شوخي کرديد؟

بله. اما مديران شبکه با هوشمندي از پايتخت دفاع کردند.شايد اگر اين حمايت نبود برخي لحظات شيرين کار حذف مي‌شد.

بدترين خاطره‌اي که از کار داشتيد يادتان نيامد؟

نه! اما يادم هست درباره کار و نقش‌ها من و آقاي تنابنده خيلي صحبت مي‌کرديم. گاهي سر اين بحث‌‌ها و قانع کردن يکديگر عصبي مي‌شديم و جاهايي اين عصبيت روي بازيمان هم تاثير مي‌گذاشت. مثلا يک روز در پشت صحنه براي يک نما داشتيم با هم بحث مي‌کرديم. دقيقا يادم نيست چي بود اما من مخالف نظر آقاي تنابنده بودم و عصباني شده بودم و با همين حس مقابل دوربين رفتم. يکي از سکانس‌هاي مربوط به دادن کليه بود. صحنه‌اي که من سراغ نقي مي‌رفتم و مدارکم را مي‌خواستم اما او مي‌گفت دست من نيست و من مي‌گفتم به جان هما قسم بخور که دست تو نيست. او هم مي‌گفت که چرا قسم بخورم؟ عاقبت هم به هما گفت که مدارک را به من بدهد و خودش هم گفت: مدارک را بگير و برو کليه را بده. من مي‌خواستم بگويم: مي‌روم و به تو هيچ ربطي نداره! اين جمله به تو ربطي نداره. مال خودم بود که اصرار داشتم ارسطو آن را بگويد.

نقش ديگران، منظورم بچه‌هاي پشت صحنه در خلق هنرمندانه شخصيت ارسطو چه بود؟

بخش عمده‌اش به پشت صحنه خوب و صميمي ما برمي‌گشت، همه عوامل پشت صحنه که واقعا زحمت کشيدند. اگر ما مقابل دوربين توانستيم حس‌هاي خوبي را به بيننده منتقل کنيم به اين دليل بود که در پشت صحنه خيلي زحمت مي‌کشيدند، خيلي خوب از ما حمايت مي‌کردند، حس‌هاي خوبي را به ما منتقل مي‌کردند و به اصطلاح نمي‌گذاشتند آب توي دل ما تکان بخورد. همه شرايط را فراهم مي‌کردند که ما بتوانيم نقش‌مان را بازي کنيم، ديالوگ بگويم و يک اثر هنري خوب را به وجود بياوريم. خانم الهام غفوري، تهيه‌کننده سريال هم که سنگ‌تمام گذاشتند و همه شرايط را فراهم کردند که ما در يک زمان فشرده سه ماهه توانستيم سريالي بسازيم که هر قسمت آن به اندازه يک فيلم سينمايي است. 15 قسمت 60‌دقيقه‌اي. از سيروس مقدم عزيز هم تشکر مي‌کنم که شرايط را چنان فراهم مي‌کرد که با اعتماد به نفس کامل مقابل دوربين مي‌رفتيم.

بين پايتخت 1 و 2 کار ديگري هم به شما پيشنهاد شد يا نقش مهم ديگري بازي کرديد؟

بله! چند تا سريال پيشنهاد شد که بازي در سريال ميلياردر به کارگرداني مسعود کرامتي را قبول کردم؛ اما از خوش‌شانسي يا بدشانسي بعد از دو ماه کار تعطيل شد و در ادامه ساخت ميلياردر به کارگردان ديگري سپرده شد و گروه بازيگران هم تغيير کرد.

اگر نقشي شبيه ارسطو به شما پيشنهاد شود، قبول مي‌کنيد؟

نه! فعلا علاقه ندارم نه خود ارسطو را بازي کنم نه نقش شبيه ارسطو را.

حتي اگر کاري باشد که خوب بگيرد و مردم بازهم به شما توجه کنند؟

فعلا اين تمايل را ندارم. بجز ميلياردر در فيلم «دربند» آقاي شهبازي هم نقش کوتاهي بازي کردم. در فيلم بي‌خود و بي‌جهت به کارگرداني عبدالرضا کاهاني هم که بازي کردم.

در پايتخت 2 هم عاقبت موفق نشديد ازدواج کنيد، در زندگي واقعي برخلاف ارسطو در همسريابي موفق بوده‌ايد؟

الان که هنوز مجرد هستم! يعني موفق نشده‌ام...

حرف پاياني؟

الان خيلي چيزها يادم نيست.

ظاهرا حافظه قوي هم نداريد!

نه! حافظه‌ام هم خوب نيست.

يعني برايتان خيلي چيزها مهم نيست که يادتان بماند؟

چرا برخي چيزها که به آنها دلبستگي پيدا مي‌کنم در حافظه‌ام مي‌ماند، اما آنهايي را که دغدغه‌ام نيست فراموش مي‌کنم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار