کد خبر: 520040
تاریخ انتشار: ۲۱ فروردين ۱۳۹۲ - ۱۰:۴۶
مادر مسافركش گفت:
بهنام صادقي
صداي برخورد قطرات باران به شيشه خانه‌مان آنقدر شديد بود كه مرا واداشت تا چشمانم را باز كنم و نظاره‌گر طلوع صبح دل‌انگيز ديگري از روزهاي سال جديد باشم. صبح شده بود و كاملاً دير.
به محض اينكه به ساعت موبايلم نگاه انداختم ولوله‌اي به جانم افتاد. خواب مانده بودم. بايد تمام تلاشم را مي‌كردم تا مسير دو ساعته روزانه را درعرض يك ساعت بروم و خود را سر ساعت ۶ به پادگان برسانم. از شانس بدم چون تعطيلات عيد بود ماشين گير نمي‌آمد. بالاخره ناچار شدم دربست بگيرم. دربست دربست. صداي بوق خودرويي را شنيدم و ثانيه‌اي پس از آن صداي خانم ميانسالي را كه از من پرسيد مادر كجا ميري؟ سرم را خم كردم، نگاهي به داخل ماشين انداختم و پرسيدم: خانم با من بوديد؟
زن جواب داد آره ديگه مادر مگه نگفتي دربست؟ ميرم سمت شريعتي اگه مسيرت اون طرفه بشين. هاج و واج مانده بودم كه چه كار كنم. آخر يك زن و مسافركشي آن هم در روزهاي تعطيل اول عيد؟ سوار شدم. بعد از اينكه پايش را روي پدال گاز گذاشت و با سرعت زيادي رانندگي مي‌كرد سكوت را شكستم و گفتم ببخشيد مادرم مي‌تونم چند تا سؤال ازتون بپرسم؟
گفت: بستگي داره، حالا چي ميخواي بپرسي؟
در حالي كه به دست‌هاي پينه‌زده‌اش كه كنترل فرمان را عهده‌دار بودند زل ‌زده بودم صريح و بي‌پرده پرسيدم: چرا مسافركشي مي‌كنيد؟
پاسخش را در دو كلمه خلاصه كرد: دانشجو داريم.
پرسيدم: مگه چند تا دانشجو داريد؟
با صدايي لرزان گفت: چهار تا.
گفتم: حالا فهميدم، حتماً همسرتان فوت كرده كه شما كار مي‌كنيد، خدا رحمتش كند.
گفت: نه، نه زنده‌ست ولي خونه‌نشين شده.
پرسيدم: يعني الان هزينه چهار دانشجو را شما متحمل مي‌شويد؟
بله چهار دانشجوي دختر دانشگاه آزادي.
زن ادامه داد: كاش حداقل فرزندانم پسر بودند و مي‌توانستند از پس هزينه‌هاي تحصيلشان بر‌بيايند و چشم اميدشان من و اين پول ناچيز كه از اين راه در‌مي‌آيد نباشد.
پرسيدم آخر از راه مسافر‌كشي چطور مي‌توانيد چنين شهريه‌هاي سرسام‌آوري را پرداخت كنيد؟
جواب داد: من و اين ماشين قراضه از صبح ساعت پنج راهي خيابان‌ها مي‌شويم تا نيمه‌هاي شب، باور مي‌كني تمام پولي كه روزانه از اين كار در‌مي‌آورم حتي نصف هزينه هر بار تعمير ماشينم هم نمي‌شود؟
گفتم مايلم مصاحبه‌اي با شما داشته باشم، عذرخواهي كرد و نپذيرفت. دليلش را پرسيدم.
گفت: غير از خانواده‌ام هيچ‌كس نمي‌داند من مسافركش هستم. دليل اينكه اين مسير را هم براي اين كار انتخاب كرده‌ام اين است كه اقوام و آشنايان من اينجا را نمي‌شناسند و از اين مسير تردد نمي‌كنند.
زن همين‌طور به صحبت‌هايش ادامه داد ولي من ديگر حواسم به گفته‌هايش نبود و دخل زن و خرج خانواده‌اش را محاسبه مي‌كردم تا اينكه صدايم زد پسرم رسيديم، كجايي؟ پسرم مي‌گم رسيديم. كرايه‌اش را دادم و پياده شدم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها