نمنم باران داخل كاسههاي آش روي ميز ميريخت. زن ميانسالي با چهرهاي شكسته كه به تيرگي آرايش شده بود، كنار در ورودي پارك شهر آش ميفروخت. ملاقه خود را داخل قابلمه خانگي خود ميكرد و براي هر كاسه، سه ملاقه آش ميريخت. اواسط تعطيلات عيد بود. عيد ديدني زن آشفروش عابراني بودند كه براي گذراندن ساعتهاي پاياني شب به پارك ميرفتند. هوا بهاري بود. لحظهاي باران ميباريد، لحظهاي باد ميوزيد و لحظهاي هم گرماي تابستان حس ميشد.
هوا كه سرد ميشد، هجوم افراد براي خريد كاسهاي آش، به سمت زن آش فروش شدت ميگرفت اما ديگر زمستانِ سرد، تمام شده بود. زن آش فروش براي ادامه كار خود بايد فكر ديگري ميكرد.
تسبيحش از دسته قابلمه آويزان بود. در فاصله اين مشتري تا مشتري بعدي چند دور تسبيح ميچرخاند. ميخنديد و گردش روزگار را به مردم ميفروخت. گردشي كه، اول خود در آن افتاده بود و شعلههاي آتش زير آن روشن بود. لحظهاي سكون و غفلت باعث ميشد تا آش روزگارش ته بگيرد. تسبيح ميچرخاند و روزگار خود را هَم ميزد.
شب عيد بود، دخترش براي برپا داشتن مراسم عيد ديدني، به كمك مادرش ميرفت. با هم آش ميفروختند و البته كه به خاطر اين دختر فروششان بيشتر ميشد. هياهو و هيجان عيد براي آنها، درست كردن آشي خوشمزه با آبليمو و گلپر بود اما آنها خوشحال بودند، چراكه با برداشتن در قابلمه و استشمام عطر آش خود، لبخندي كه نه از روي تبليغ و بازار گرمي، بلكه براي شكر نعمت باشد، روي لبانشان نقش ميبست.
يك قابلمه آش، يك ملاقه، تعدادي كاسه يك بار مصرف، يك شيشه آبليمو و يك شيشه گلپر تمام وسايل آنها بود. وسايلي مختصر براي جا به جايي سريع. گاهي اوقات مأموران براي جمعآوري دستفروشان سر ميرسيدند. مادر و دختر مجبور ميشدند تمام وسايلشان را بار وانت كنند و بروند. گردش روزگار، آنها را چند بار با مأموران در يك مسير قرار داده بود و مأموران پيروز ميدان ميشدند و محل را ترك ميكردند. همينها تجربه آنها را زياد كرده بود و ميدانستند چگونه عمل كنند.
نزديكيهاي عصر بود و اين مادر و دخترِ آشفروش براي شروع عيد ديدني خود با قابلمه پر از آش خود كنار در ورودي پارك بساط خود را پهن كردند. بوي آش فضا را پر كرده بود.
دو پسر جوان براي خريد آش از آن مادر و دختر جلو رفتند.
- خانم ممكن است دو كاسه آش به ما بدهيد؟
- بله حتماً. آبليمو هم بريزم؟
- بله. كاسه را پر كن، كه خيلي گشنمونه، خيلي هم عجله داريم. سريعتر.
دختر كاسه آش را پر كرد، دو قاشق داخل آن گذاشت، آبليمو و گلپر هم ريخت و به آنها داد. دو پسر مشغول خوردن آش شدند. تندتند و با عجله آش ميخوردند. چهره دو پسر سياه و كثيف بود. كيف ورزشياي همراه داشتند كه هر چند لحظه يك بار به آن نگاه ميكردند و جاي آن را درست ميكردند. باد ملايمي ميوزيد اما هر دو پسر عرق كرده و با نگراني اطراف خود را نگاه ميكردند. دختر به آنها گفت چرا عجله ميكنيد؟ چي شده؟
پسر جوان اخمي كرد و به خوردن آش ادامه داد. مادر به دختر گفت چي كار داري؟ ولشان كن. به ما چه ربطي داره؟
دو پسر دائم زير لب با هم پچپچ ميكردند. سوي نگاهشان اين سو و آن سوي خيابان بود. سبزي درختان و نور قرمزي كه روي آنها افتاده بود فضايي زيبا را ترسيم كرده بود اما اين نور قرمز اضطراب را به آن دو جوان داد. كاسه آش خود را رها كردند ساك خود را برداشتند و شروع به دويدن كردند. جوان دوم كه ميخواست بدود پايش به ميز قابلمه آش گرفت و زمين خورد. قابلمه پرحرارت آش روي او فرود آمد و روزگار او را سوزاند. قابلمه آشي كه روزگار مادر و دختري ميچرخاند، حالا وظيفه توقف روزگار فرد ديگري را انجام ميدهد. آش روي زمين ريخت. مادر مات و متحير به آش روي زمين نگاه كرد. دختر جيغ كشيد. صداي آژير ماشين پليس فضا را گرفته بود. مأموران پليس دوان دوان به سوي دو جوان دويدند و آنها را دستگير كردند.
آش روي زمين ريخت اما ادامه عيد ديدني آنها
چه ميشود؟