همانطوري كه در شماره گذشته راويان اخبار و ناقلان آثار و طوطيان شكرشكن شيرين گفتار شاهد ماجرا بودند، در طول زندگي متأهلي براي نخستينبار عيال بيمثال شاعر مسلك ما بهرغم آن طبع لطيف و روح نظيف، شمشير دو دم پيلافكنش را براي بنده حقير و فقير، از رو به ميان بسته بود و بر آن بود كه دعاگو را طوري سكته دهد كه نه انگار مادر فلك بي دوز و كلك چنين فرزند بيدست و پايي را عمراً به اين دنياي دون آورده باشد. فرزندي و فيالواقع شوهري كه به درد لاي جرز ديوار هم نميخورد. سركار عليا مخدره براي اولين بار با همان شمشير دو دم با خطابهاي موزون اوضاع اسفبار زندگانيمان را به چالش كشيد و با انتقاد از اوضاع مالي ضعيف، خانه پردود و كثيف، نقشههاي سخيف، چانه زدنها براي گرفتن درصد ناچيزي تخفيف و چيزهايي از اين دست اراجيف، اولين سنگ كه چه عرض كنم، اولين خرسنگش را با دعاگو وا كند و آن را مثل سنگ لحد روي سر و كول آمال و آرزوهايمان هوار كرد، طوري كه نه راه پس داشتيم و نه راه پيش، سپس مقتدرانه با ارائه يك اولتيماتوم نيست در جهان، حرف آخرش كه تهيه و تدارك انواع و اقسام ملزومات نوروز بود را به كرسي نشاند. در اين اثني حادث شدن سكتهاي (متأسفانه) ناقص، مقدمات شرفيابي به حضور انور حضرت ملك الموت را فراهم نمود و تا آمديم چرخي بزنيم و راه و چاه بهشت و دوزخ را ياد بگيريم، فيالواقع خفتگير شديم و فهميديم كه متأسفانه به خاطر سكته ناقص از سر اجبار به زمين و زندگي فلاكتبارمان و به قول آن ور آبيهاي از ما بهتران، بايد «ديپورت» شويم. خلاصه كلام اينكه در راه بازگشت ديديم خاله خانباجي عيال بيمثال، با سرعتي بيشتر از سرعت نور از سمت مقابل ميآيد و كم مانده بود با حقير مادر مرده شاخ به شاخ شود و جلوبنديمان را يكسره به هم بريزد، خاله خانم چشم نداشت دعاگو را روي زمين خدا سبز و زنده و قبراق ببيند، اما جاي شكرش باقي بود كه از اين تصادف دهشتبار كه براي حقير و ۷۷ پشت بعد من حقارتي عظما محسوب ميشد، جان سالم به در برديم. گرچه در ابتداي امر گناه خاله خانم را شستيم و به نظرمان آمد كه ايشان يحتمل با جادو جنبلي كه بهترين هنرش بود زير آب ما را پيش فرشته مرگ زده و قصد داشته جاي ما را روي نيمكت ذخيرههاي پشت در ورودي سراي باقي بگيرد، تا ما بمانيم و با قوم يأجوج و مأجوجش به كل كل كردن و در كمال احترام و امتنان تيشه تقديم كردن و اره تحويل گرفتن! القصه وقتي روح لاغر و تكيده از فشار مصائب زندگي حقير خم پشت خم پشت فاصله ارض و سماء را به طرفهالعيني طي كرده و در حال رد شدن از سقف بنده منزل بود و ميرفت تا مثل شمشير عربي در غلاف جسدمان فرو رود و اين جسم لاجان رو به قبله را فيالواقع از نو سر پا كند، صداي گريه مادر بچهها، پس از قطع تماس تلفني مادرزن جان، مثل شكستن ديوار صوتي هواپيماها، زيرسقف ضربي اتاق تنوره كشيد و هفت بند تنمان را لرزاند و سر و همسايهها را زابرا كرده و آخرالامر خبر مرگ خاله خانباجي را داد و در حالي كه ميرفت چمدان سفر را مهيا كند، از بچهها خواست كه فيالفور و فيالواقع، بشمار سه، آماده رفتن شوند كه آن و دمي ديگر خان داييشان به رد آنها آمده تا به اتفاق هم اين شب عيدي، دور از جان، براي حضور در مراسم خاله خانم به شهرستان سفر كنند. فيالواقع! اينجا بود كه دستگيرمان شد حكايت خاله خانم بيزبان مادر مرده حكايت تمثيل «عدو شود سبب خير گر خدا خواهد» است چرا كه در حركتي ايثارگرانه با قرباني كردن خود، مانع از به كرسي نشستن حرف عيال و اوامر بيچون و چراي وي و خالي شدن جيب دعاگو شد و از حالا به بعد خاله خانم كار درست اولين قهرمان بيبديل و بلامنازع خانواده ما خواهد بود. كوتاه سخن اينكه مادر زن اكنون مهربان و به خاطر نبود صندلي خالي در كاروان عزادار، از حقير عذرخواهي كرد و عزاداران گريان وداعگويان، سفر خود را آغاز كردند اما از آنجايي كه بشر بدشانس هميشه از چاله بيرون نيامده به قعر چاه سقوط ميكند، پشت بند سفر آنها وانت شكسته بسته ميرزا بوق بوق كنان انگار كه در حال مشايعت كردن عروس باشد، كوچه را روي سرش گرفته بود. با برخورد جدي و اعتراض به ميرزا، معلوم شد كه عيال با خانم بچههاي ميرزا تماس گرفته و از آنها خواسته است ايام عيدي دعاگو را تنها نگذارند، از طرفي ميرزا پس از گذشت ۳۷ سال از آخرين سفرش كه همان سفر ماه عسل بوده، فيالواقع امسال ويرش گرفته كه با وانت عاريتي باجناقش «اكبر زاغي» در معيت اهل بيت شريف خودبه سفر و فيالواقع به ايرانگردي برود. از اين رو خدا خواسته در حالي كه با دمش گردو ميشكست و سرسبيل شاه نقاره ميزد، آمده بودكه خبر دهد خودم را آماده سفر كنم. و از آنجايي كه سنبه ميرزا پر زورتر بود عجز ولابه حقير به جايي نرسيد و از سرناچاري روز موعود با پسر كوچك ميرزا و هفتمين فرزندش كه فيالواقع زنگوله پاي تابوت پدرش به حساب ميآمد، جلو نشستيم و مادر و عيال و بچههاي ميرزا به قاعده نيم دوجين در عقب وانت كه با پارچهاي چون جگر زليخا چهل تكه و وصله پينه خورده به عنوان «چادر» پوشانده شده بود، تنگ هم كز كرده بودند و هر يك با چشمي بسته از سوراخ سنبههاي چادر طبيعت اطرافشان را رصد ميكردند. عاقبت بهرغم تصور اوليه اكثر شهرهاي غرب كشور را گشتيم و حسابي خوش گذرانديم تا بالاخره زمان برگشت فرا رسيد. صبح روز برگشت كه از خواب بيدار شديم، برف سنگيني همه جا را پوشانده بود و هوا به شدت سرد شده بود.آهستهآهسته رفتيم تا به گردنه «كوسه لر» زنجان رسيديم. پليس بالاي گردنه ايستاده بود و رانندگان را ملزم به استفاده از زنجير چرخ ميكرد. اما وانت ميرزا مثل محتضري رو به قبله خوابيده، ياراي پيمايش شيب گردنه را نداشت. به ناچار همگي پياده شديم و از پشت با هزار مصيبت وانت را هل داديم. وانت به هر جان كندني بود شيب گردنه را تا نيمه طي كرد و پا به پاي ما ايستاد. وقتي نفسنفس زنان به پشت سرنگاه كرديم. ديديم، صفي طولاني از اتومبيلهاي جور واجور چون دانههاي تسبيح پشت سرما رديف شدهاند و تازه دريافتيم تمام آن بوق بوق زدنها به نشان اعتراض خطاب به ما صورت گرفته بود. در اين اثني ميرزا بادي به غبغب انداخت و گفت: «ميبيني داشي، اينهمه آدم با ماشينهاي جور واجور و چند صد ميليوني پشت سر من و وانتم ايستادن. جانتو حال كردم، «حقير كه به غايت از اين حرف ميرزا لجم گرفته بود، پس گردن او را گرفتم و فشردم و در گوشش گفتم: اين همه آدم كه پشت سرت نايستادن به نماز جماعت، به ناچار ايستادن و حالا خروار خروار بد و بيراهه كه نثارت ميكنن و تن اون پدر خدا بيامرزت روتوگور ميلرزونن.» اينجا بود كه پليس با يك جرثقيل آمد و انگار كه ماهي بگيرد قلاب جرثقيل را در دهان وانت گير داد و آن را به همراه خود برد و ما مانديم كه در اين سرما چه كاركنيم، هر اتومبيلي كه از كنارمان ميگذشت متلكي نثار ميكرد، از فرط عصبانيت روبه ميرزا گفتم: «اين هم از دسته گلي كه آب دادي. توكه ميدوني كجا ميري نبايد لوازم سفرت رو جفت و جور كني؟»
فكر ميكني لااباليگري و بيخيالي هنره؟ ميدوني هر كدوم از اين آدما رو كه پشت وانت لگن تو مونده بودن نيم ساعت وقت هدر رفته از تو طلب دارن؟ فكر ميكني ظلم كردن تنها از يزيد لعين براومد؟ همين شهكار امروز جنابعالي هم يه ظلمه در حق همنوعا و هموطنات! بعد با تلنگري كه به مغزش زدم، گفتمش: «از اين استنبولي پر از خاك و گچ كار بكش و كمي فكر كن!»