
يادگار فقيد امام در دوران مبارزات منتهي به انقلاب، براي ديدار با پدر و برادر و نيز ايجاد هماهنگي در امور مبارزاتي، سه بار رهسپار عراق گرديد. اين سفرها هر يك داراي نتايج و حواشي خاص خود بود كه در مقالي كه پيش روي شماست بدان پرداخته شده است. داستان اين سفرها تنها بخشي كوچك از مجاهدات و كارنامه مبارزاتي مرحوم حجتالاسلام والمسلمين حاج سيد احمد خميني(قده) است.
نخستين سفرتا مهر ماه ۱۳۴۴ش كه رژيم ستمكار طاغوت، امام(ره) را در تركيه به حالت تبعيد نگه داشته بود، هيچگونه امكان ديدار با پدر و برادر، براي سيد احمد جوان فراهم نشد. بهناچار او ميبايست درد سنگين فراق آن دو بزرگوار را تحمل ميكرد، اما با تبعيد حضرت امام و شهيد حاجآقا مصطفي از تركيه به عراق، شرايط مناسبتري براي سفر و ملاقات پدر و برادر و علاوه بر آن زيارت عتبات عاليات و آشنايي با حوزه نجف براي ايشان مهيا شد. اين فرصت او را برانگيخت تا به هر شكل ممكن راهي عراق شود. ابتدا سعي كرد با عضويت در يكي از تيمهاي مطرح فوتبال تهران كه از او دعوت كرده بودند، از كشور خارج شود، اما متأسفانه در گزينش او را به عنوان بازيكن اصلي تيم انتخاب نكردند. در نتيجه از همراهي با آنان محروم ماند. به ناچار در اواخر سال ۱۳۴۴ به همراه يكي از دوستانش كاظم رحيمي مخفيانه از طريق آبادان راهي عراق شد. اين سفر كوتاهمدت بود. سيد احمد آقا پس از زيارت عتبات عاليات، ديدار پدر و مادر ارجمندش و ملاقات ساير دوستان و نزديكان، رهنمودهاي لازم را از حضرت امام گرفت و در روزهاي پاياني فروردين ۱۳۴۵ به كشور بازگشت. خوشبختانه ساواك با وجود مراقبتهاي ويژه تا يك هفته بعد كه ايشان براي ديدار آقاي اشراقي از قم به همدان رفت، از جريان اين سفر مطلع نشد، اما عوامل امنيتي مزدور رژيم ستمشاهي در همدان از جريان اين سفر مطلع شدند و بلافاصله پيام فوري ذيل را به ساواك مركز ارسال كردند: «روز گذشته سيد احمد خميني، فرزند آيتالله خميني از عراق وارد. . . و در منزل شهابالدين اشراقي سكونت اختيار كرده است.» ساواك مركز با اطلاع از اين موضوع در ذيل همان پيام تلفني، دستور به مراقبت شديد داد. (۱)
به اين ترتيب از سال ۱۳۴۵ رفت و آمد و فعاليتهاي سيد احمد آقا و همچنين منزل حضرت امام در قم تحت مراقبت ويژه ساواك قرار گرفت، بهطوري كه نامه ارسالي سيد احمد آقا به عراق بازخواني شد و از اسناد سري ساواك قلمداد ميشود. گزارش بازخواني اين نامه چنين است:«شخصي كه نامش را احمد مصطفوي ذكر كرده است، ضمن ارسال نامهاي از قم به آدرس عراق (نجف اشرف)، شيخ نصرالله خلخالي، مطالبي به شرح زير نوشته است:
صبح چهارشنبه با كاظم حركت كرديم و در [مرز] خسروي ۲۴ ساعت ما را نگه داشتهاند، البته در يك قهوهخانه، ولي در خيابان آزاد بوديم. صبح پنجشنبه ما را كه ۴۳ نفر بوديم به ژاندارمري قصرشيرين بردند، تعداد زيادي از اينها را در بغداد دستگير كرده بودند. چيزي نپرسيدند، فقط اسم و فاميل و اسم پدر و شغل كه تمام را بهغير از شغل كه گفتم كاسب، راست گفتم. به هر حال از ژاندارمري ما را به سازمان امنيت قصرشيرين بردند. در آنجا سؤالاتي از ما كردند كه تمام آنها دروغ گفته شد. مثلاً شغل، گفتم:«كاسب» گفت:«چه كسبي؟» گفتم:«ميوهفروشي». گفت:«كجا؟» خيابان باجك. خانه شما كجاست؟ جنوب شهر. ديگر نروي. چشم. براي چه رفته بودي؟ زيارت. بفرماييد!ظهر كارمان تمام شد. با چهار نفر ديگر ماشين سواري دربست براي كرمانشاه گرفتيم. عصر به كرمانشاه رسيديم. شب در آنجا بوديم و صبح رفتيم همدان. با اينكه چند ساعتي در همدان بودم، ولي منزل آقاي اشراقي را پيدا نكردم و از آنجا به اراك و از اراك به قم رفتيم. در خسروي پولي از ما گرفته نشد. آقاي حاجي شيخ يك ساعت بعد از ما رسيد. تلگراف امروز صبح زده شد...». (۲)
در ذيل اين گزارش، ساواك تهران نوشته است:«آقاي صابري! اين خبر و فتوكپي نامه را به ساواك قم بدهيد، سعي كنند نامبرده را شناسايي كنند. سوابق احمد مصطفوي قبلاً از فيش استعلام شود. رونوشت اطلاعيه را به ساواك كرمانشاه بدهيد و تذكر بدهيد كه دقت بيشتري در مصاحبه با اشخاص معمول كند و مشخصات اين شخص با استفاده از دفاتر مرزي، آمار، گذرنامه و غيره خواسته شود». (۳)
سفر دوم مراقبتها و ترفندهاي ساواك مانعي در انجام رسالت الهي سيد احمد آقا نبود. او در كنار آموختن جدي علوم ديني پس ازسفر اول، مسئوليت بزرگ انقلابي و سياسي خود را پي ميگيرد. مسئوليتي كه تا انتهاي زندگي دنيوي نه چندان طولاني ولي پربركت خود لحظهاي آن را وانميگذارد. از جمله فعاليتهاي ايثارگرانه او، انتقال پيامها و رهمنودهاي حضرت امام، فعال كردن بيت ايشان، توزيع وجوهات شرعي بين طلاب و ديدار از خانوادههاي زندانيان و تبعيديان است. روزهاي پاياني سال ۱۳۴۵ش آغاز هجرتي ديگر است. فرزند رشيد روحالله، بهرغم مراقبت شديد ساواك، مجدداً مخفيانه طي سفري سخت كه يك هفته به طول انجاميد، راهي عراق شد. در اين نوبت ايشان علاوه بر زيارت حرمهاي شريف معصومين(ع) در نجف، كربلا، كاظمين و سامرا نهايت استفاده را از رهنمودهاي حضرت امام(ره) ميبرد و در همين سفر بود كه به دست مبارك ايشان عمامه بر سر گذاشت و لباس مقدس روحانيت بر تن كرد. علاوه بر آن از همان فرصت چند ماهه استفاده كرد و از محضر درس پدر، برادر و ديگر اساتيد حوزه نجف بهره گرفت. اما رسالت انقلابي و مسئوليت منحصر به فرد وي، با وجود خطراتي كه تهديدش ميكردند، بار ديگر او را به ايران كشاند. مأموران ساواك كه از خروج زيركانه او دستان پليدشان را به دندان ميگزيدند، به محض اينكه در هشتم تير ماه ۱۳۴۶ از مرز خسري عبور ميكرد، وي را دستگير و در ساواك قصرشيرين بازداشت كردند. مأموران مرزي بلافاصله با ارسال يك پيام بسيار فوري به ساواك كل، از آنان كسب تكليف كردند. رياست خبيث ساواك دستور انتقال ايشان را به مركز صادر كرد. در پي اين حكم، بلافاصله ايشان را به تهران آوردند و به زندان مخوف قزلقلعه منتقل كردند. روز بعد بازپرسي دادستاني ارتش، به دستور نصيري رئيس پليد ساواك، درحالي كه حتي طبق گزارش ۸/۴/۴۶ از كرمانشاه هم هيچ مدركي عليه ايشان وجود نداشت، به اتهام جعلي اقدام بر ضد امنيت داخلي كشور قرار بازداشت موقت ايشان را صادر كرد. پس از صدور اين حكم ظالمانه، از سيد احمد آقا بازجويي نسبتاً مفصلي شد كه با پاسخهاي زيركانه دشمن نتوانست كوچكترين نقطهضعفي از ايشان به دست آورد. قسمتي از متن اين بازجويي چنين است:
«س: در عراق چند روز اقامت داشتيد؟ محل اقامت سركار كجا بود؟ به كدام يك از شهرها مسافرت كرديد و در هر شهري چند روز اقامت داشتيد؟ افرادي كه با سركار تماس گرفتند چه كساني بودند؟
ج: در عراق قريب به صد روز اقامت داشتم. محل اقامت بنده در نجف منزل خودمان. به شهرهاي كربلا، سامرا، كاظمين براي زيارت. در كربلا مدت زيادي بودم و در سامرا سه روز و در كاظمين سه روز، دو مرتبه به كاظمين مسافرت كردم و يك مرتبه به سامرا و به كربلا. تعداد مسافرتم معلوم نيست، چون زياد بوده. من با كسي تماس نگرفتهام چون در آنجا غريب بودم، ولي در آنجا مشغول به درس بودم و به ناچار با چند نفر همصحبت بودم: آقا يوسف و آقا حيات و شيخ عباسعلي، از اينكه فاميل اينها را ذكر نكردم، براي اينكه نميدانم، چون در آخوندي مرسوم نيست!
س: بار اول از چه طريق و به چه مدت مسافرت كرديد؟ جريان مسافرت قبلي خود را نيز مشروحاً مرقوم فرماييد.
ج: بار اول از طريق آبادان و باز ما اين بار در مدرسه قائميه رفتيم و از آنجا به وسيله عبدالجاسم مرا بردند كه ميگفتند از زيردستان محمدسلطان است و محمدسلطان را نديدم، ولي ميگويند او رئيس بقيه است و در آبادان مغازه دارد. نميدانم چه مغازهاي و مدت مسافرت مثل اين مرتبه بود، يعني نزديكهاي عيد رفتم و بعد هم براي اين موقع برگشتم. آن مرتبه از طريق آب با كشتي مرا با صد نفر ديگر بردند، ولي من تنها بودم، يعني كسي حاضر نيست با من مسافرت كند، چون من پسر حضرت آيتالله هستم و مردم ميترسند. يك هفته در راه بوديم و بعداً در چند فرسخي نجف پياده و سوار ماشين شديم و به نجف رسيديم. ساعت تقريباً هشت صبح رسيدم، چون كسالت پيدا كردم، چه آن دفعه، چه اين دفعه، از اين جهت دكتر گفت:«بايد بروي ايران يك جاي خنك!» آخر گاهي درجه حرارت نجف به ۵۲ ميرسد و واقعاً مشكل بود براي من مريض و الان هم كسالت دارم. مقصودم از آبادان اين است كه از آبادان به عراق رفتم و اين مرتبه از خرمشهر.
س: بالاخره تصريح نكرديد از ايران به عراق نامه نوشتهايد يا خير و ظرف اين مدت هم كه به آن اشاره شد با چه كساني مكاتبه داشتهايد؟
ج: من از ايران به عراق نامهاي ننوشتهام. به غير از نامه براي برادرم با هيچ كس مكاتبه نداشتهام، چون كسي را در عراق ندارم كه برايش نامه بفرستم.
س: اسامي دوستان خود در عراق را مرقوم بفرماييد:
ج: همان طور كه ذكر كردم آقا حيات، آقا يوسف، آقا شيخ عبدالعلي و آقا فرقاني هم آشنايم بود.
البته تمام اينها آشنا بودند، چون در عراق دوست ندارم.
س: شما از بيان حقايق خودداري ميفرماييد و تا حد مقدور كتمان حقيقت ميفرماييد، با اينكه در ابتداي بازجويي تذكر داده شد كه به سؤالات جواب كامل بدهيد و آنچه را كه اتفاق افتاده است تشريح كنيد، معالوصف به توصيه مزبور عمل نكرديد. عليهذا بيان كنيد شيخ نصرالله خلخالي كيست و چند بار براي وي نامه نوشتيد و چه مطالبي را براي او ذكر كردهايد. مبناي آشنايي و روابط خود را نيز با وي مشروحاً بنويسيد.
ج: كسي كه كارهاي نبوده است و نيست، كسي كه تاكنون هيچ سابقهاي نداشته است، چگونه ميخواهيد با سؤال او را گيج كنيد. بنده به تمام سؤالهاي جنابعالي جواب صحيح دادم و راجع به شيخ نصرالله خلخالي نميدانم چگونه بايد بنويسم. مرد ۷۰ ساله، آيا دوست من است؟ مردي كه از پدرم بزرگتر است، آيا ميتواند رفيقم باشد؟! چون احتمال اينكه پست نامه براي پدرم نميبرد و ممكن است نامه نرسد، از اين جهت نامههايم را به ايشان مينويسم تا ايشان به مادرم نامهها را رد كند. من هيچگونه حقايقي را مخفي نكردم... .»
آخرين سفر به عراقمشيت الهي كه در شوق زيارت مشاهده مشرفه، ديدار پدر و بستگان و گريز از خطر احتمالي دستگيري تجلي كرده بود، بار ديگر سيد احمد آقا را به سمت عراق كشانيد. افزايش احتمال خطر به آن دليل بود كه يكي از همراهان مبارزاتي او دستگير شده بود و امكان داشت ساواك به سراغ ايشان نيز بيايد. لذا به همراه همسر و فرزندان رهسپار عراق شدند، اما انجام اين سفر به طريق معمول امكانپذير نبود، زيرا نيروهاي امنيتي اجازه رفتن به عراق را به حاج احمد آقا و خانواده ايشان نميدادند. به اين دليل در تير ماه سال ۱۳۵۶ ابتدا به سوريه رفتند. نمايندگي ساواك در سوريه ورود ايشان را چنين گزارش ميكند:«سيد احمد خميني، يكي از فرزندان خميني كه مقيم ايران است، به اتفاق همسر و فرزندان خود اخيراً وارد دمشق شده و قرار است از دمشق به بيروت بروند و در بيروت ويزاي مسافرت به عراق و عربستان سعودي تحصيل كردهاند و براي زيارت به عراق و عربستان سعودي عزيمت كنند. در بيروت نيز مهمان سيد موسي صدر خواهند بود.»
آنان آنگاه از سوريه به لبنان رفتند، سپس به حج مشرف شدند و بعد با كمك دوستان و آشنايان لبناني مجدداً به سوريه عزيمت كردند و از آنجا راهي عراق شدند. از نكات جالب اين سفر، حضور همزمان حاج آقا مصطفي در بازگشت از سفر حج با ايشان در سوريه و لبنان بود. گويي اراده حق تعالي بر آن قرار گرفته بود كه سيد احمد آقا در واپسين ماههاي زندگي دنيوي برادر زمان بيشتري همراه او باشد تا هرچه بيشتر از دانستهها و تجارب علمي، معرفتي و سياسي ايشان بهره گيرد و در غياب او توان همراهي و رازداري خميني كبير را داشته باشد. آقاي جلالالدين فارسي مينويسد:«آيتالله حاج آقا مصطفي خميني چند ماه قبل از شهادتش به قصد انجام حج عمره از عراق خارج شد. ابتدا به دمشق و سپس به بيروت آمد و اين افتخار را به بنده دادند كه با حججالاسلام سيد محمد موسوي بجنوردي و حاج احمد آقا تشريففرما شوند». (۴)
منابع ساواك در لبنان نيز از ديدار فرزندان امام با شهيد دكتر مصطفي چمران گزارشي تهيه كردهاند. در قسمتي از اين گزارش آمده است:«… مصطفي چمران از مبارزات بهحق شيعيان و وضع نابسامان كنوني آنها صحبت ميكرد و در اين مورد اقدامات موسي صدر و سازمان چريكي امل را ميستود. مصطفي چمران احمد خميني را به جنوب برد تا از نزديك وضع جنگهاي كنوني و وضع جنگزدهها را ببيند. احمد خميني خيلي تحت تأثير قرار گرفته بود...». (۵)
داغ برادرسيد احمد آقا و برادر گراميشان پس از سفر به سوريه و لبنان به عراق نزد حضرت امام رفتند، اما از توقف سيد احمد آقا در نجف چند ماهي نگذشته بود و او هنوز از خرمن كمال و دانش برادر خوشههايي چند برنگرفته بود كه حادثه غمبار شهادت حاج آقا مصطفي اتفاق افتاد. سيد احمد آقا با اشاره به ابعادي از شخصيت برادر بزرگوارش اين واقعه را چنين بازگو ميكند:«من موفق نشدم با ايشان در زمينههاي مختلف به اندازه كافي گفتگو كنم، چون وقتي ايشان را تبعيد كردند من كلاس ده بودم. به صورت قاچاق به نجف رفتم و دوباره به ايران برگشتم. مدت هفت هشت سال در ايران بودم كه دو باره سفر ديگري به نجف كردم. بهطور كلي بايد اين را اقرار كنم كه در اين زمينهها غير از اين سالهاي آخر نتوانستم دقيقاً با او تماس پيدا كنم. او اين را خوب درك كرده بود كه تمام بدبختيهاي ما از شاه است....»
با شهادت حاج آقا مصطفي مديريت منزل امام و ساماندهي ارتباط دوسويه امام با ياران و پيروان با صلاحديد و تأكيد حضرت امام به سيد احمد آقا واگذار شد. به اين ترتيب مرحله سنگين و بسيار تأثيرگذاري از رسالت الهي تاريخي فرزند جوان و برومند رهبر بزرگ انقلاب اسلامي در ابعاد
سياسيـ اجتماعي فرا رسيد. شهادت حاج آقا مصطفي، چنانكه حضرت امام(ره) با ديد رباني و الهامات سبحاني خود بيان فرمودند، بهرغم نهايت تلخ و تأثر الطاف خفيه بس گسترده و غير قابل پيشبيني نيز به همراه داشت. اين شهادت زمينه و دستاويزي براي ظهور و بروز، شكوفايي و سرانجام ثمربخشي انقلاب شكوهمند اسلامي شد. برگزاري چهلم شهادت حاج آقا مصطفي و تظاهرات گسترده ۲۶ دي ماه ۱۳۵۶ قم و در پي آن چهلمهاي اعتراضآميز تبريز، يزد و ديگر شهرهاي ايران بهمن سهمگين انقلاب را از فراز قله ولايت به گستره سلسله به هم پيوسته امت به حركت درآورد و طومار رژيم ستمگر ۲۵۰۰ ساله طاغوت را در هم نورديد.
پينوشت:
(۱) به ساواك قم بنويسيد: اين شخص در هفته گذشته از عراق به قم مراجعت كرده و پس از ورود به قم براي ملاقات اشراقي به همدان رفته، ضمن اينكه به ساواك قم در اين زمينه اطلاعي نداده، اين فعاليتها را كرده است، دستور مراقبت بدهيد. اعمال وي دقيقاً تحت نظر باشد و هدف از آمدن وي روشن شود». (مجله حضور، ارديبهشت ۱۳۷۴، شماره ۱۰، ص ۶۲).
(۲) حميد انصاري، مهاجر قبيله ايمان، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، ص ۳۰
(۳) همان، ص ۳۱
(۴) جلالالدين فارسي، زواياي تاريك، تهران، انتشارات حديث، ۱۳۷۳، ص ۳۹۲
(۵) ياران امام به روايت اسناد ساواك، شهيد سرفراز دكتر مصطفي چمران، تهران، مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، ۱۳۷۸، ص ۳۲۶