کد خبر: 517288
تاریخ انتشار: ۲۶ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۹:۰۵
بهاريه‌هايي از همكاران جوان «تازه‌نفس» در استقبال از سال جديد و بدرقه سالي كه گذشت
نرم‌نرمَك مي‌رسد اينك بهار...
احمدرضا حجارزاده
همان روزهاي اول زمستان كه از راه مي‌رسد، بيش‌تر از آنكه درباره زمستان و سرما و برف‌هاي احتمالي‌اش حرف بزنيم، به اين فكر مي‌كنيم كه «اي دل غافل، ديدي سال چه زود گذشت؟ تا شب عيد چيزي نمونده‌ها...»! هر كس در هر قد و اندازه و سن و سال و كسب و حرفه‌اي كه هست، ناگهان شروع مي‌كند به تكاپو براي جمع‌وجوركردن تسويه‌حساب‌ها و طلب‌هاي مرسوم هرساله در فصل پاياني. شور و حال عجيبي زندگي مردم را فرا مي‌گيرد. انگار از آمدن بهار ذوق‌زده‌اند. انگار بار اول‌شان است از بهار استقبال مي‌كنند. با اين همه تكاپو و قيل و قال براي نوشدن رخت زمين، بعيد مي‌دانم كسي به اندازه ما (مطبوعات‌چي‌ها) سرش شلوغ باشد و در عذاب اليم. حاضرم سه شبانه‌روز نخوابم يا هزارتا بشين و پاشو بروم اما اين يادداشت‌هاي هول هولكي شب عيد را براي ويژه‌نامه آخر سال ننويسم. نه اينكه فكر كنيد از آن خبرنگارهاي تنبل و بي‌حوصله باشم‌ها، نه. از قضا سرم درد مي‌كند براي نوشتن، ولي راستش را بخواهيد من از اين رسيدن بهار خيلي دل خوشي ندارم. مي‌پرسيد چرا؟ عرض مي‌كنم...
رسيدن بهار، يك حُسن دارد و صد عيب و زحمت! خرج و مخارج و بريز و بپاش آن جاي خود. بدترين قسمت ماجرا، بشور و بساب مراسم خانه‌تكاني است. از كاشي‌هاي راه‌پله‌ها بگير تا شيشه پنجره‌ها و كشو و كمدها و لوستر و كابينت‌ها و خلاصه هر كجا را كه دستت مي‌رسد، بايد با دستمالي كه مادرجان از صبح به همراه يك سطل آب به دستت داده، از گَرد و غبار و ناپاكي، بروبي و خانه را مثل دسته گل تحويل تاج سرت بدهي! تازه وقتي همه اين كارها تمام مي‌شود، اگر هنوز رمقي در جان داشته باشي، بايد بنشيني پشت ميز و دوباره همان حرف‌هاي تكراري و به ظاهر زيباي هميشگي را بياوري روي كاغذ: «به‌به، بوي گُل و سبزه‌زار مي‌آيد. دل‌هايمان را صفا بدهيم و كينه‌ها را بگذاريم كنار و روبوسي كنيم و ديد و بازديد و مهربان باشيم و...»
من بيشتر از هر چيزي دلم مي‌خواهد در سكوت نوروزي پايتخت درها را به روي خودم ببندم و به آنچه در يك سال اخير بر من گذشت فكر كنم، بلكه بتوانم چند خطي بهاريه براي آقاي «ف» بنويسم و خلاص. پس شروع مي‌كنم به فكركردن كه...

... سالي كه گذشت برايم سال بهتري بود از سال قبل. خدا را شكر. گرچه يك اتفاق خيلي تلخ را در حيطه كاري تجربه كردم، با اين‌حال سال ۹۱، سالي پر از رويدادهاي نو و بامزه بود. امسال به فرمايش حضرت سعدي ايمان آوردم كه «لطف مكرر، مي‌شود وظيفه مقرر». فهميدم «خوبي كه از حد بگذرد، نادان خيال بد كند» و خيلي چيزهاي ديگر كه در اين مقال نمي‌گنجد. همين‌ها هم كم چيزي نيستند. من آن‌قدر اسير زندگي خوش‌بينانه و مهرورزي به ديگران شده بودم كه خودم را پاك فراموش كردم و چيزي نمانده بود از بي‌توجهي خودم به خودم تلف بشوم كه به داد خودم رسيدم و خودم، خودم را نجات دادم. اين‌طوري بود كه با اين همه «خودم، خودم»، دچار خودبزرگ‌بيني شدم و خيال كردم خودم از همه بهترم اما خيلي زود فهميدم از ما بهتران هم هستند. من هم مي‌خواستم به جمع آنها بپيوندم و از آنجا كه عادت كرده‌ام براي شروع هر كاري، از پروردگار بزرگ ياد كنم، «بسم‌الله» گفتم و رفتم به سوي آنها كه ديدم غيب‌شان زده و هيچ خبري از «از مابهتران» نيست كه نيست. از همان روز بود كه اين‌طور جن‌زده شديم و جنون گرفتيم و مجنون‌وار چسبيديم به كارهاي بي‌حاصل و از اين روزنامه به آن مجله و گاهي برعكس كوچ كرديم، به اميد لقمه‌ناني كه به كف آوريم و بخوريم، ولي دريغ از يك لقمه نان. گذشته از شوخي، اگر بخواهم دو كلمه حرف حساب بزنم و جدي بگويم امسال بر من چه گذشت، اشك همه‌تان درمي‌آيد. پس فقط به يك مورد از رويدادهاي خوب اشاره مي‌كنم و خلاص.
يك ماه پيش با انسان شريفي آشنا و همكار شدم كه شك ندارم آشنايي و همكاري با ايشان، پاسخ نمي‌دانم كدام كار خوبي بوده كه مرتكب شده‌ام. خداوند، بخشنده و مهربان است. خداوند هر لحظه از زندگي، نعمتي به تو عطا مي‌كند و اگر قدر آن را نداني، از تو بازپس مي‌ستاند. من نيز قدر اين فرشته الهي را دانستم و به لطف سيرت پاكش، لبخند خداوند را حس كردم. من كه مدتي بود خانه‌نشين و بي‌حوصله شده بودم، ناگهان قوت قلب و جان و روح گرفتم و برخاستم و دوباره با قواي دوچندان شروع كردم به ساختن زندگي، از نو، مثل نوروز. اگر بگويم در يك ماه اخير، دست‌كم دو سوم شب‌هايم را بيدار و مشغول كار بوده‌ام، اغراق نكرده‌ام. اين پركاري گرچه به من انرژي و انگيزه براي تلاش مي‌دهد اما چندان صرفه اقتصادي برايم به همراه ندارد. راستش دارم كم‌كم خسته مي‌شوم. حس مي‌كنم به تنوع نياز دارم. اميدوارم زودتر اين بهار سبز از راه برسد و زمين خفته را بيدار كند، بلكه ما هم به نوايي برسيم و بركتي و گشايشي در زندگي و روح و روان‌مان آغاز شود.
نوروز امسال، خانواده‌ام راهي جنوب (بوشهر) خواهند بود و من مي‌خواهم به تنهايي در خانه بمانم و از سكوت و آرامش نهايت استفاده را ببرم و تا مي‌توانم كتاب بخوانم و بنويسم. نفس عميق كه مي‌كشم، ريه‌هايم پر مي‌شوند از «بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك، شاخه‌هاي شسته، باران‌خورده، پاك». به راستي دارد مي‌آيد. ديگر جاي غم نيست، كه به قول شاعر: «گر نكوبي شيشه غم را به سنگ/ هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ». بنابراين من نيز همرنگ جماعت مي‌شوم و پيشاپيش فرارسيدن عيد باستاني نوروز را به شما تبريك مي‌گويم و اين مژده را مي‌دهم كه شاد باشيد، زيرا: «نرم‌نرمك مي‌رسد اينك بهار...».

روزهاي آخر سال، روزهاي بي‌خاطره
محمد صادق عابديني
قرار شد درباره عيد و رسيدن سال نو بنويسم، روزهاي خوش بهاري، رسيدن به فصل جديد و ورق زدن برگه تقويم سال كهنه. بنويسم به بهانه روزهاي بهاري و هواي ملايمي كه هيچ كسي رو اذيت نمي‌كنه اما با خودم گفتم چرا از روزهاي باقي مونده از سال ننويسم؟
همين روزا كه داريم ميگذرونيمشون. همين روزاي ته تقويمي. انگارهيچ كس دوست نداره از روزاي آخر سال حرف بزنه! انگار اين روزا فقط براي خط خوردن توي تقويم درست شده‌اند. همه دوست دارند تا اين روزاي بيچاره زودتر بگذره و به سال نو برسند.
اما به نظر من اين روزاي پاياني سال از بقيه روزا مظلوم‌ترند؛ روزايي كه حتي خاطره‌هاشون هم تو ذهنا نمي‌مونه. نگاه كنيد چطوري كارمندها روزهاي ته سال رو مي‌شمارند تا تعطيل بشن، بچه‌ها به روزهاي پاياني سال فحش مي‌دن كه چرا زودتر نمي‌رند تا به عيد و خوشي‌هاي سال مربوط به مراسم سال نو برسند. خانواده‌ها روزهاي آخر سال رو فقط براي خونه تكوني مي‌خوان. روزهايي كه از صبح تا شب دارند در و ديوار خونه رو تميز مي‌كنن و فرش‌هاشون رو مي‌شويند و شيشه پنجره‌ها رو دستمال مي‌كشن. روزاي آخر سال براي فروشنده‌ها روز كار كردنه، از فروش جنس‌هاي خوب با قيمت گرون به پولدارا گرفته تا قالب كردن جنس‌هاي تقلبي ارزون قيمت به قشر آسيب‌پذير و كم‌درآمد. روزاي آخر سال در همه هيجان‌هاي پايان سال گم ميشن. روزهاي ساكتي كه در ميون دود غليظ ناشي از تركيدن ترقه و نارنجك يا صداي فشفشه‌هاي ساخت چين كه دست به دست توي بازار مي‌چرخه، به راحتي فراموششون مي‌كنيم. به نظرم اينكه ميگن ما ايراني‌ها خوش استقبال و بد بدرقه هستيم حداقل براي سال و تقويم، صادقه. ما اول سال رو عيد مي‌گيريم و شاد هستيم اما آخر سال رو با بدترين نوع بدرقه مي‌ذاريم كه زودتر بره، اصلاً مثل مهمون ناخونده كه صاحب خونه با بي‌محلي ميخواد بهش بفهمونه كه از بودنش راضي نيست و بايد زودتر رفع زحمت كنه. روزاي پاياني سال واقعا مظلومن. اصلاً توجه ما به اين نيست كه اگه اين روزا نبودن خيلي از ما‌ها هيچ وقت به ياد درگذشتگان فاميلمون نمي‌افتاديم و براي يه بار هم شده در سال به سر خاكشون نمي‌رفتيم تا گرد و غبار يك ساله رو از روي دل خودمو و سنگ قبر اونا بشوريم.
ما نمي‌دونيم اگه اين روزاي پاياني سال نبودند هيچ وقت فرصت نمي‌كرديم دستي به سر گوش خونه بكشيم و حداقل پنجره‌هايي كه دروازه ورود نور به زندگيمون هستند رو جلا بديم. به نظرم اگه روزهاي پاياني سال نبودند، اصلا عيد نبود، سال نو از راه نمي‌رسيد و لذت داشتن عيد براي هميشه تو دلمون مي‌موند. به نظرم رسيدن سال فصل جديد خسته نباشيد گفتن خدا به فصل محجوب زمستونه، به حرمت همين روزهاي مظلوم آخر سال كه همه دوست دارند زودتر بگذرند
و به سال جديد برسند. روزهاي آخر سال، اين روزهاي
بي‌خاطره...

۲ آرزو و يك درس
آرمان شريف
روزهاي آخر سال زودتر از روزهاي ديگرسال مي‌گذرند و بيرحمانه مي‌تازند. هميشه در همين روزهاي آخرين كه دلمان براي بهار تنگ مي‌شود به خودم مي‌گويم، چه خوب كه سال، ۳۶۵ روز است. قطعا اگر قرار بود تعداد اين روزها بيشتر باشد، بالاخره زير يكي از همين روزها له مي‌شدم. به هرحال بوي بهار هوش از سر آدم مي‌برد. فكر نو شدن، تازگي و همان چند روز تعطيلي آدم را سرحال مي‌آورد.
ولي نمي‌دانم همين ۳۶۵ روزي كه آنقدر خسته‌مان مي‌كند، چطور سپري مي‌شود. يكي بايد بيايد اين تناقض تاريخي را حل كند. آخر سال خسته‌ايم و آرزوي آمدن سال جديد را داريم اما نمي‌فهميم چطور سالمان گذشته است. آنقدر روزها و زندگي‌هايمان پر شتاب شده است كه نمي‌دانيم چگونه صبح را به شب مي‌رسانيم و اين داستان هر روز و هر روز ادامه پيدا مي‌كند.
حرف زيادي از عيد و سال آينده نمي‌زنم اما چند آرزو دارم كه اميدوارم در سالي كه پشت در ايستاده و منتظر ورود است محقق شود. اول از همه آرزو مي‌كنم كه خبري از گراني افسارگسيخته نباشد و در هيچ كدام از روزهايش پدري براي تأمين معاش و مخارج به سختي نيفتد. روزي نيايد كه پدري شرمنده فرزندانش شود و با سري پايين واژه «ندارم» را بگويد. قيمت‌ها هر روز ديوانه‌وار سير صعودي به خود نگيرند و اجناسي مثل پرايد به نرخي كه واقعاً لياقت دارند، برگردند.
آرزوي بعدي‌ام اين است كه كمي با هم مهربانانه‌تر و دوستانه‌تر برخورد كنيم. ابرهاي لجاجت و كينه از بالاي سقف خانه‌هايمان كنار روند و به اين فكر كنيم كه همه با هم هموطن و هم‌كيش هستيم. براي رسيدن به هدفمان از هر وسيله‌اي استفاده نكنيم و به كارهايي مثل مچ‌گيري، روكردن دست اين و آن و نشان دادن فيلم‌مخفي متوسل نشويم. بعضي روزهاي سال۹۱ با چنين كارهايي خدشه‌دار شد و فلان رئيس و فلان مسئول به قصد حال‌گيري از هم كارهايي را انجام دادند كه كام همه را تلخ كرد. آرزو مي‌كنم اين هواي آلوده و ناپاك كه بيخود و بي‌جهت روزها را تعطيل و سالمندان را خانه‌نشين مي‌كند سروكله‌اش در آسمان كشور پيدا نشود. هواي آلوده شهر، همه را خسته و خموده مي‌كند. نشاط را از مردم مي‌گيرد و فقط با خود سياهي مي‌آورد و به جاي آن بهاري سرسبز، تابستاني پر بركت و پاييز و زمستاني پر از رحمت داشته باشيم.
همچنين امسال يك درس بزرگ دوباره به من يادآوري شد. درس همكاري، همدلي و باهم بودن. وقتي خبر زلزله آذربايجان از رسانه‌ها پخش شد، همه دست به دست هم دادند تا اين زخم را با هم ببندند. از هنرمند و فوتباليست، استاد و دانشجو همه پيشقدم شدند تا به هر نوعي كه مي‌توانند سهمي در بازسازي مناطق آسيب‌ديده داشته باشند.
حرف آخر را به سال ۹۱ كه گوشه‌اي كز كرده و هيچ‌كس او را تحويل نمي‌گيرد مي‌گويم. سال ۹۱ جان! در حال رفتني و همه ما مثل خودت مي‌دانيم كه در اين رفتنت بازگشتي نيست. وقتي كه پايت را از تقويم بيرون بگذاري ديگر به تاريخ پيوسته‌اي. اما هر چه بودي براي بعضي پر از خوشي، خوبي، رفاقت و آشنايي‌ها بودي و براي بعضي ديگر اندوه، جدايي، سختي و تلخي داشتي. ولي در يك چيز براي همه ما مشترك بودي. براي همه‌ما پر از تجربه بودي، تجربه‌هايي تلخ يا شيرين و براي تو برنده كسي خواهد بود كه تجربه‌اندوزي كند و آن را براي سال‌هاي آينده به كار ببندد.

عيدهاي قرمز رنگ ورني
الناز خمامي زاده
مي‌گويند «قديما شب يلدا چيز ديگري بود»، «چهارشنبه‌سوري‌هاي قديم مث چهارشنبه‌سوري‌هاي امروز نبود!» و در نهايت «عيداي قديم حال و صفاي ديگري داشت.»
مادرم تعريف مي‌كند آن زمان‌ها كه دختربچه كوچكي بود عيدها برايش در خريد يك جفت كفش قرمز ورني خلاصه مي‌شد. از روزي كه پدربزرگ و مادربزرگم اين كفش‌هاي نو را مي‌خريدند آنها را زير بالشش مي‌گذاشت تا اين كفش‌هاي براق قرمز رنگ تا شب عيد خواب‌هاي رنگي را برايش سوغات بياورند. زندگي براي قديمي‌ها به همين سادگي بود؛ حالا كه مادر صفحات سياه و سفيد دفترچه خاطراتش را ورق مي‌زند و به صفحات رنگي جديد مي‌رسد جملات عذاب‌آوري را تكرار مي‌كند؛ مي‌گويد عيدهاي قديم مث عيدهاي امروز نبود؛ همان جمله تكراري: عطر و رنگ و بوي ديگري داشت. نمي‌دانم چه رسمي است كه هرسال بايد اين جمله تكرار شود؛ اوايل تصور مي‌كردم كه نوروز و خريدهاي دم عيد، نوستالژي خاطرات كودكانه‌اي است كه هر سال برايش زنده مي‌شود و او را به صرافت اين اعتراف تلخ وامي‌دارد؛ نمي‌دانستم كه همه چيز زير سر واژه «سادگي» است !
براي ما ايراني‌ها بهار پر از شكوفه و برگ‌هاي سبز با اسكناس‌هاي كاغذي سبز و آبي رنگ ارتباط معنايي خاصي دارد؛ نام عيد را كه مي‌شنويم بعد از كلي حساب و كتاب بايد به خزانه مالي مراجعه كنيم و بعد يك راست به سراغ خريدهاي دم عيد برويم. اصطلاح «نو نوار» شدن بهانه خوبي است براي اينكه از سر تا پا نو شويم؛ اين رسم نانوشته را بر ذهنمان نوشته‌ايم كه حتي اگر نو نوار هم بوديم باز هم بايد نوتر شويم؛ اين ديني اجباري است كه بايد ادا شود؛ نو شدن‌هايي كه غالباً در ظواهر باقي مي‌ماند و به درون دل رسوخ نمي‌كند. من امروز مي‌خرم و مصرف‌گرا مي‌شوم تا به ديگران ثابت كنم كه وجود دارم دريغ از اينكه وجود آن را ندارم كه از دل خود را نو كنم. حالا مي‌فهمم كه چرا عيدهاي قديم، حال و صفاي ديگري داشت؛ رمز اين صفا نزد پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هايي است كه نه دانشگاه رفته بودند و نه همچون ما شرايط آن را داشتند تا با امكانات پيشرفته امروزي دايره ذهني و فكري خود را بازتر كنند اما سادگي را با تمام وجود زندگي مي‌كردند؛ شادي را وصله سادگي و خلأهاي زندگي خود كرده و عيد را خانه تكاني اساسي از درون مي‌دانستند...

زندگي منتظرشاد بودن ما نمي‌مونه!
سپيده آماده
چند روز پيش داشتم به يكي از دوستام مي‌گفتم... گفتم قشنگ‌ترين روزهاي سال، روزهاي پاياني اسفنده. روزهايي كه همه به رغم همه مشكلاتي كه دارن، شادن و دوست دارن لبخند بزنن. اين روزها هوا توي يه عطر رويايي غرق شده. انگار همه انتظار يك لحظه خوب رو مي‌كشن. همه خيابون‌ها پر از آدم‌هاييه كه به روال هر سال، تمام كارهاشون رو براي دقيقه ۹۰ گذاشتن و تو اين لحظه‌هاي پاياني سال به دنبال تكميل كارهاي نكردشون هستن. يه هيجاني تو نگاه‌هاي همه است كه فضاي شهررو هم شاد كرده. اين روزها هم دقيقاً تو همون قشنگ‌ترين روزهاي سال هستيم، روزهايي كه شايد از روزهاي عيد نوروز هم قشنگ‌تر باشه. اما هميشه روزهاي پاياني سال يه غمي همراه خودش داره. فكر اينكه يك‌سال از عمر آدم به اين آسوني گذشت و ديگه هيچ وقت هم برنمي‌گرده، فكر لحظه‌هايي رو كه به بهانه‌هاي واهي غمگين شديم و شادي رو براي فردا گذاشتيم اما زندگي مي‌گذره بدون اينكه منتظر شاد شدن ما بمونه. ديروز يه پيامكي بهم رسيد؛ متنش اين بود: «يادت باشه ۱۳۹۱، سال زندگي كوتاهه، صادقانه دوست داشته باش و بي‌بهانه بخند.» يهو دلم لرزيد. به اين فكر افتادم كه چقدر لبخند را به بهانه‌هاي دور، محول كرديم و يه جوري زندگي كرديم كه انگار تا صد سال ديگه هم زنده‌ايم. شايد اگه هميشه به اين فكر كنيم كه زندگي خيلي كوتاه‌تر از اينه كه ما فكر مي‌كنيم، همه چي راحت‌تر مي‌شد. كاش سال جديد وقتي باشه براي اينكه ما زندگي رو تو لحظه حس كنيم و شادي رو براي فردا نذاريم.

بهار بايست تا نَفَست جا بيايد
زهرا انصاري
تند‌تند مي‌زند نفسم بوي خاك باران خورده يعني كه مي‌رسد اينك بهار... اما لابد پيش در‌آمدي است، براي من غربت‌كشي كه بهار پيش در‌آمدش بودن در كنار والدينم است. حالا ولوله‌اي به جانم افتاده است و بايد به اندازه يك ماه بساط جمع كنم از اين خوابگاه شلوغ و پر همهمه كه هر چيزي در گوشه‌اي گم مي‌شود. چه سختم بوده است هميشه بستن بار و بنديل. خودم هم انگار در باورم نمي‌گنجد كه بايد بروم از اين غربت، از ذوق تمام تنم بي‌حس شده. پدرم مي‌گويد اين ماه انگار تمامي ندارد و روزها را هر چه مي‌شمرم نا‌تمام مانده‌اند و نمي‌آيي. هيچ كس نمي‌داند اين دلم چقدر دلتنگ شده... الان من غير‌منتظره يك هفته زودتر راهي مي‌شوم. خودم هم باورم نمي‌شود.
از حالا تعطيلات را براي خودم تا يك هفته بعد از عيد تمديد مي‌كنم، مهم نيست حتي اگر ميان ترمي از دست رفته باشد كه اغلب نمي‌افتد مگر استادي كه دنده‌اش لج باشد و زياده متعهد به كار.
مي‌روم. حتماً خانه هم برنامه‌اي برايم به راه است. شست و روب، كاش مي‌شد خانواده را ديد اما مادر از اين تميز كاري ايام عيدش معافم مي‌كرد. اما اين كار بي‌نهايت بعيد به نظرم مي‌آيد. از حالا كابينت‌هاي آشپزخانه برايم كنار گذاشته شده‌اند كه سهم من باشند. دقيقاً تا روز عيد فكر نكنم مجالي داشته باشم براي پايين آمدن از نردبان، از الان نفسم مي‌برد. حتماً مثل سال‌هاي قبل طبق طبق مهمان داريم اما... اما مي‌ارزد.
در ميان همهمه درس‌ها و كتاب‌هايي كه نخوانده‌ام و هر كدام شان مرا بلندتر از ديگري صدا مي‌زنند خود را به بي‌خيالي زده‌ام و برگه‌هاي اضافه و تكه يادداشت‌هايم را دور مي‌ريزم. در بي‌نظمي تضاد با نظمي در انتظارم است. بساطم را مي‌چپانم لاي ساك دستي و چمدان چرخدارم و اتوبوس شيرازي كه قرار است ۶بعد‌از‌ظهر از ترمينال آرژانتين راهي شود. كاش مي‌شد به قول قديمي‌ها راه را نردبان گذاشت. واي كه بي‌خوابي اتوبوس و كلافگي زانوهايم آزارم مي‌د‌هد. اما فكر پدرو مادرم كه چقدر از بودنم در كنارشان شاد مي‌شوند و بوي سبزه و تصور اسكناس لاي قرآن چقدر كم تواني اين راه طولاني را بي‌طاقتم مي‌كند.
حكايت روزگار رفته‌ام را كه مرور مي‌كنم هر سال برنامه‌هاي زيادي براي سال آينده‌ام بود كه تا چشم بر هم مي‌گذارم به طرفه‌العيني مي‌شود گذشته. پيش از آنكه جم خورده باشد كاري از كاري و برنامه از تصوري، سال تمام مي‌شود.
من باز ته تمام اين سال‌هاي آينده‌اي كه ديگر گذشته‌اي بيش نيست به خودم نهيب مي‌زنم كه واي و واي كه امسالم هم بدتر از پارسال شد. جز اينكه رقمي به يكان عدد عمرم اضاف نشد. انگار آبي از آب تكان نخورده باشد.
مي‌‌ترسم از اين همه بطلان وقت و اينكه من فقط نظاره‌گري بي‌دست و پا مي‌مانم كه دستم به جايي بند نمي‌شود و ته تمام صفحه‌هاي ورق خورده زندگي‌ام چيزي نمي‌ماند الا حسرت.
اين روزهاي آخر سال كه من هم فقط در اين روزها به حساب و كتاب خودم رسيدگي مي‌كنم بدجور حس بد بودنم آزارم مي‌دهد. آنقدر اين حس تلخ و گزنده است كه تا مغز استخوانم رسوخ مي‌كند. رسم ديرينه‌ام اين بوده كه هر عيدي نامه‌اي براي خودم مي‌نوشتم و از برنامه‌هاي آينده‌ام مي‌گفتم البته يواشكي فقط و فقط براي خودم..‌. اما انگاري بهتر است اصلا به سراغ نامه پارسال نروم كه بيش از اين شرمنده خودم نشوم. دست به دامان هر حد و فرمولي شوم، مرا حتي به اندازه اپسيلوني به هدف‌هاي سال قبلم نزديك نمي‌كند چه برسد به اينكه برساندش.
و بهار آن قدر تند مي‌دود كه خودش را برساند و من عجله‌اش را درك نمي‌كنم. كاش مي‌شد مي‌ايستاد تا همه برنامه‌هاي امسالم به سرانجام مي‌رسيد. بهار بايست تا نفست جا بيايد!
اما همه اينها را بي‌خيال مي‌شوم. فقط و فقط به راه فكر مي‌كنم. به عزيزترين‌هايم و اينكه فقط و فقط از بودن كنارشان لذت ببرم واينكه... ... ... ... ... . هيچي ديگه همين.
پايان سال ۱۳۹۱ 

بهار امسالفصلي نو در زندگي من است

مريم نظري
اين بار وقتي خواستم شروع به نوشتن كنم اولين چيزي كه به ذهنم رسيد خاطرات دوران كودكي‌ام بود. يادم مي‌آيد وقتي دوم دبستان بودم، شبي نبود كه بدون نوشتن خاطراتم خوابم ببرد. هر شب دفترم را باز مي‌كردم و هرچه در طول روز برايم اتفاق افتاده بود را ثبت مي‌كردم. يك سالي گذشته بود و من همچنان خاطراتم را مي‌نوشتم تا اينكه كم‌كم با پر شدن برگ‌هاي دفتر، به جاي باز كردن دفتري ديگر، از نوشتن دست كشيدم و الان جز روزهايي كه در دفترم ثبت شده چيز زيادي از خاطرات شيرين كودكي در يادم نمانده است. چه روزهاي خوبي بود. روزهايي كه به سرعت گذشتند و من حالا با ورق زدن خاطرات به جا مانده، تازه مي‌فهمم كه چه روزهايي را از دست داده‌ام و امروز آرزوي برگشت يك روز از آن روزها را دارم.
اما يادآوري خاطرات گذشته هميشه خوشايند نيست، اين روزها احساس مي‌كنم كه همه چيز همپاي روزشمار تقويم با من سر ناسازگاري پيدا كرده و ساعت‌ها، دقيقه‌ها و ثانيه‌ها نيز مرا به بازي گرفته‌اند. انگار سنگ بزرگي جلوي عقربه‌هاي لنگشان، مانع جلو رفتنشان شده. وقتي روزهاي سپري شده سال ۹۱ را در ذهنم مرور مي‌كنم، جز بهارش كه برايم يك بهار واقعي بود، ياد روزهاي كاري پرتلاطم و پراسترس در سرم سنگيني مي‌كند. همه اين روزها در كنار اندك خوبي‌هايي كه داشت، گذشت و حالا چند روز ديگر به پايانش نمانده است.
دلم مي‌خواهد يك جوري به اين روزهاي باقيمانده بفهمانم كه ديگر بايد زحمت را كم كنند و بروند دنبال كارشان تا هرچه زودتر سال جديد با بهارش و يك دنيا شكوفه از راه برسد و من در آن لحظه كه سال تحويل مي‌شود مثل هر سال از مادرم كه با وضو پاي سجاده نمازش مي‌نشيند و ذكر مي‌گويد بخواهم كه برايم دعا كند. برايم دعا كند كه از بند من رها شوم، دعا كند كه با آغاز بهار فصل جديدي در افكارم گشوده شود تا بتوانم دنيايي كه در آن قرار گرفته‌ام را درست و همانگونه كه هست ببينم. برايم دعا كند خوب زندگي كنم نه اينكه روزهايم را بگذرانم. برايم دعا كند طوري زندگي كنم كه هرگز حسرت از دست دادن روزهاي گذشته عمرم را نخورم. برايم دعا كند عاشق باشم، عاشق خدايي كه با وجود بنده نبودنم، هميشه در زندگي همراهم بوده و هر آنچه خواستم از من دريغ نكرده و حالا بعد از مدت‌ها انتظار، در بهار طبيعتي كه در راه است مرا به مهماني خانه‌اش دعوت كرده و من شده‌ام مسافر و زائر خانه خدا.
در طول زندگي بيست و چند ساله‌ام اين اولين بهاري است كه چنين اتفاق بزرگي در زندگي من مي‌افتد، اتفاقي كه خيلي‌ها آرزويش را دارند و مي‌تواند با يك خانه تكاني اساسي در دل، خيلي قشنگ و شيرين شود. انتظار هميشه و براي همه سخت بوده و است. اما به نظرم هيچ انتظاري سخت‌تر و شيرين‌تر از رسيدن بهاري كه قرار است در آن به زيارت خانه پروردگار بروي، نيست. هر روز روزهاي مانده به سفر را مي‌شمارم، دوست دارم هرچه زودتر روز رفتن فرا برسد و من ببينم كه اين روزشماري‌ها واقعيت داشته و در خواب نبوده‌ام! چراكه هنوز باورم نمي‌شود لايق زيارت مدينه پيامبر و خانه پروردگار شده‌ام.

همه فرشته‌هاي دور وبر من
زينب شكوهي طرقي
سال ۹۱ با همه خوشي و ناخوشي‌هايش دارد مي‌رود؛ سالي كه حداقل براي من يكي فراز و نشيب‌هايي به ارتفاع كوه دماوند داشت. تغيير محل زندگي، تغيير محل كار و تغييرات بزرگ در جمع دوستان. سال ۹۱ با حضور حسين خواهرزاده‌ام در جمع خانوادگي‌مان خوش شروع شد. در بين سال كمي بالا رفتم و كمي پايين آمدم. گاهي آنقدر خوشحال بودم كه در پوستم كه چه عرض كنم در خودم هم نمي‌گنجيدم، گاهي آنقدر ناراحت كه همه عالم و آدم از دستم عاصي بود.
اما براي من كه همه عشقم شور و اشتياق خبرنگاري و داستان‌هايم حواشي آن است از همه چيز مهم‌تر اتفاقات شغلي اين سال بود. از خداحافظي با روزنامه‌اي كه چهارسال در آن كار ياد گرفتم، زندگي كردم و بزرگ شدم و ورودم به محيط دوست‌داشتني جديد كه آرامش خانواده‌ام را هم به دنبال داشت.
در اين دو يا سه ماه گذشته خيلي‌ از دور و بري‌هايم سلامم را با عليك و لبخندم را با لبخند جواب دادند اما بالعكس بودند كساني هم كه... بگذريم.
آنقدر رفتارهاي محبت‌آميز و دلسوزانه اين دوستان دوست‌داشتني برايم عزيز بود كه نامهرباني‌ها را به كلي فراموش كردم. دوستان و اساتيد عزيزي مثل خانم دكتر فهيمه قبيطي، منصور بهرامي، سميه جيريايي، افسر افشار نادري، احمدرضا طاهري، محمدرضا فره وش و سيدضياءالدين مظهري كه هر وقت تماس گرفتم و طلب فرصت مصاحبه كردم با مهرباني قبول كردند و بدون هيچ چشمداشتي وقت‌شان را با تمام حوصله، دقت و نگاه كارشناسي در اختيارم گذاشتند.
دوستان جوان عزيزي مثل نسترن شهبازي، نگار صعود و فرشاد كوشيار كه با احترام دعوتم را براي گفت و گو پذيرفتند و من را به عنوان محرمي براي اسرار و درد‌دل‌هايشان به حريم خصوصي‌شان راه دادند.
بايد از سرپرست گروه سازنده پهپاد «آفر» پيام خلج كه در روزهاي پراسترس آمادگي مسابقات شريف به من اعتماد كرد و در مورد ويژگي‌هاي پهپادشان و اجراي پروژه‌شان گفت‌و‌گو كرد، تشكر ويژه مي‌كنم. بچه‌هاي جمعيت امداد دانشجويي امام علي (ع) در ماه‌هاي گذشته لطف‌شان هميشه شامل حال من بوده و هست. مريم حاجي‌‌زاده سرپرست گروه تارا، مهيا واحدي مدير خانه علم محله دروازه غار و عاطفه صحرايي مدير روابط عمومي جمعيت كساني بودند كه من را به جمع صميمانه خودشان و بچه‌ها پذيرفتند و از ناگفته‌ها و مشكلات‌شان برايم سخن گفتند.
راستي تا يادم نرفته از دوست صميمي، خبرنگار عزيز قزويني عاطفه جهانبخش ياد كنم. كسي كه هميشه با اولين پيام چت يا تماس تلفني بهترين سوژه‌ها را به من مي‌داد و حتي راه‌هاي دسترسي به گزينه‌هاي پيشنهادي را هم بي‌منت برايم پيدا مي‌كرد.
صالح سليماني، كسي كه از نظر من يكي از استثنايي‌ترين جوان‌هايي است كه هر كسي افتخار آشنايي با آنها را ندارد چه رسد به كار كردن و بهره بردن از تجربياتش. من دو ماه افتخار اين را داشتم كه از حضور و راهنمايي‌هاي صالح در تحريريه جديد بهره ببرم و حيف كه به خاطر رفتن به خدمت سربازي از جمع ما جدا شد‌. آرزو مي‌كنم سال جديد سالي پر از موفقيت براي صالح سليماني باشد.
در نهايت يك مرور از حضور انرژي‌دهنده، شوق‌آفرين و پرهيجان «حسين» خواهرزاده دو سال و شش ماهه‌ام كه بيشترين انگيزه‌ام براي نوشتن از دغدغه‌هاي كودكانه صفحه اندروني بود.

نمي‌دانم دگرگون مي‌شوم يا نه!
دنيا حيدري
نمي‌دانم من فقط اينطور هستم يا بقيه هم همين گونه هستند. روزها كه رو به پايان است، انگار تمام توانم رو به پايان است. دروغ چرا، خودم را روي زمين مي‌كشم و راه مي‌روم. انگار كه قرار نيست تمام شود. اين سرماي گاه و بيگاه هم كه به صورتم مي‌خورد، بيشتر اخم‌هايم در هم مي‌رود. خصوصاً كه با سرما ميانه خوبي هم ندارم.
اما به درخت‌ها كه نگاه مي‌كنم، شرمنده مي‌شوم. سرم را به زير مي‌اندازم و نفسي عميق و اندكي هم خجالت مي‌كشم. وقتي مي‌بينم كه خيلي زود سروسامان گرفته‌اند، بي‌آنكه گله‌اي كنند كه اين همه مدت با تني عريان شلاق سرما تنشان را سياه و كبود كرده، براي شروعي دوباره خود را مهيا مي‌كنند و لبخند شكوفه‌هايشان بي‌پروا و بي‌هيچ چشمداشتي تقديممان مي‌شود، خجالت مي‌كشم كه خستگي‌هايم را جايي كنار مخزن‌هاي زباله نگذاشته‌ام و آنها را با خودم حمل مي‌كنم تا بهانه‌اي داشته باشم براي اخم كردن به طبيعتي كه در حال تكاپوست براي جشن گرفتن بهار. خجالت مي‌كشم اما هنوز هم نمي‌توانم اين همه خستگي را از خودم دور كنم. منصف اگر باشم، نمي‌توانم كسي را مسئول اين خستگي بدانم. شايد مشكل خودم باشم كه هنوز نمي‌توانم از اين همه انرژي كه طبيعت به من هديه مي‌كند بهره برده و خود را شبيه درختاني كنم كه حتي اگر برف‌هاي ناگهاني هم شكوفه‌هايشان را خشك كنند، باز دست از تلاش براي تقديم شكوفه‌هايي ديگر به طبيعت دست نمي‌كشند.
انسانم ديگر. . . انساني كه هنوز ياد نگرفته‌ام داشته‌هايم را شكر كنم. حرف كه خوب مي‌زنم اما به عمل كه برسد، همه سال مي‌شود آخر سالي كه بايد پاهايم را روي زمين بكشم براي راه رفتن. روزهاي پاياني اسفند، فرصت خوبي است كه خودمان را نو نوار كنيم. هر چند كه تمام تكاپوهايمان براي نو نوار كردن لباس‌هاي خودمان و خانه‌مان است و كمتر به نونوار كردن تفكرات و رفتارمان مي‌انديشيم. كمتر فكر مي‌كنيم لازم است كه كمي با لبخند راه برويم و حرف‌ها و رفتارمان هم بهاري شود. كمتر فكر مي‌كنيم بايد از اين تفكرات زمستاني دل كنده و آن را لاي بقچه پنهان كرده و درون صندوق پنهان كنيم تا شايد براي سال آينده، فراموشش كنيم سراغش برويم. سخت است، دست برداشتن از اين زمستاني ديدن و زمستاني زندگي كردن خيلي سخت است، اما نه سخت‌تر از كار روييدن جوانه لطيفي كه با لبخند سر از پوسته سخت درخت در‌مي‌آورد و ناچار به لبخند زدنمان مي‌كند.
ساعت شني زمستان دارد آخرين خرده شن‌هايش را هم از دست مي‌دهد و الان، يك دقيقه است كه بايد براي بهار برعكسش كنيم. اما آيا خودمان را هم به اين راحتي دگرگون و برعكس مي‌كنيم يا فقط تلاشمان را براي جابه‌جايي اجسام دورو برمان مي‌گذاريم تا جا‌به‌جايي اخلاق‌هاي بد و زشتمان با رفتارهاي خوب و پسنديده‌مان!
سال‌هاي زيادي گذشته و هميشه پيش طبيعت كم آورده‌ام و نتوانسته‌ام زمستان وجودم را بهاري كنم و امروز هم نمي‌دانم آنقدر بزرگ شده‌ام كه بتوانم با بهار دگرگون شوم يا هنوز هم بايد در زمستان وجودم، يخ زده باقي بمانم و ناشكر باشم برابر لبخند خدايي كه در بهارش تجلي شده است.

معجزه‌اي در راه است
فاطمه شيرازي
نوبتي هم كه باشد، نوبت من است. تصور كن كه صف نانوايي است، نفر قبل از تو، چند تا نان كه بردارد نوبت توست. حالا آخرين نان‌ها را زمستان جمع مي‌كند تا كه نوبت به من برسد. من، يعني بهار، در راهم...
نزديك‌تر كه مي‌شوم، ولوله‌اي در خيابان‌ها راه مي‌افتد. شلوغي را، به من باشد دوست دارم. گوشه‌اي مي‌نشينم و مهمان‌هايم را نظاره مي‌كنم و از خوشي آنها شاد مي‌شوم. پيرمرد باغبان خم شده و گل‌هاي شب بو را مي‌كارد و به زودتر رسيدن من كمك مي‌كند. بوي گل‌هاي بابونه و عطر بهار نارنج‌ها جلودار من شده‌اند و هر ساله جان تازه‌تري براي آمدن مي‌گيرم. آرام آرام مي‌آيم و مي‌بينم كه آدميان روزهاي عمرشان را محاسبه مي‌كنند. بعضي‌ها با چشم‌هايي كه از فرط شادي برق مي‌زند چشم انتظارم هستند و عده‌اي نگران، رسيدنم را تعقيب مي‌كنند. صداي لالايي مادراني در گوشم پيچيده كه قد كشيدن فرزندانشان را نظاره كردند. دعاي خير پدر و مادرها در اوايل سال نو... اما مي‌بينم سايه نبودن‌هايي كه براي آدم‌ها سنگيني مي‌كند، تنهايي‌ها، دردها، نداري‌ها و بي‌خانمان‌هايي را مي‌بينم. اين روزها هرچه باشد من خواه ناخواه از راه مي‌رسم. تازه شدن‌هايي را با خود خواهم آورد و به جاي بيم‌ها، اميدهايي در دل‌ها خواهم نشاند و شايد معجزه‌اي در راه باشد، معجزه‌اي شايد خيلي نزديك. عميق نفس بكشيد و من از خدايي كه مرا هر سال براي نشاط و روزهاي نو براي شما آدميان مي‌فرستد مي‌خواهم كه آهنگ قلب‌هايتان اين سال شادتر از هميشه بنوازد و برايتان مبارك‌ترين روزها را رقم زند.

اين بهار جوانه خواهم زد
فاطمه عرفانيان
سكوت را بايد از درختان بياموزم. درخت‌هاي پاييز خانه تكاني مي‌كنند و در زمستان به فكر فرو مي‌روند. در سكوت و آرامش، آرام و موقر مي‌ايستند و فكر مي‌كنند. مي‌گذارند كه باد از لابه‌لاي شاخه‌هايشان هوهوكنان عبور كند و برود. اما آنها ساكت مي‌ايستند و فكر مي‌كنند. اجازه مي‌دهند كه كلاغ‌ها قارقاركنان بر سرشاخه‌هايشان بنشينند و بروند و بيايند و آنها همچنان در سكوت فكر كنند.
به دانه‌هاي برف كه بر پشت‌شان مي‌نشينند لبخند مي‌زنند و در سكوت فكر مي‌كنند.
به تك تك آدم‌هايي كه در بهار و تابستان از كنارشان عبور كرده‌اند فكر مي‌كنند. به همه آنهايي كه زير سايه‌شان لختي پا سست كرده‌اند، به آنهايي كه گاهي سربلند كرده و به عظمت درخت‌ها نگاه كرده‌اند، ‌به آنهايي كه زيبايي‌شان را ستايش كرده‌اند، آنهايي كه از ميوه‌هايشان چيده‌اند و حتي به آنهايي كه بر تنشان زخمي به يادگار گذاشته‌اند فكر مي‌كنند.
فكر مي‌كنند و قضاوت نمي‌كنند. فكر مي‌كنند و كدر نمي‌شوند. فكر مي‌كنند و مست غرور نمي‌شوند. فكر مي‌كنند و از خودشان باز نمي‌مانند. چون مي‌دانند كه در نهايت بايد مشاهده‌كننده باشند. سال‌ها تماشا كرده‌اند و به خاطر سپرده‌اند. اما هرگز غافل نشده‌اند.
پاييز و زمستان غرق در سكوت فكر مي‌كنند و با استشمام بوي بهار سبز مي‌شوند.
هرگز نشنيده‌ام كه درختي آنقدر در تفكراتش غرق شود كه فراموش كند جوانه بزند! يا يادآوري حادثه‌اي خاطرش را مكدر كند كه تصميم بگيرد ديگر سبز نشود.
پرونده‌اي درمورد خودكشي يك درخت هرگز روي ميز قاضي قرار نگرفته است يا پرونده شكايت از كسي كه با چاقو به ضرب و جرح درختي دست زده است.
من هرگز نديده‌ام كه درختي قهر كند و سبز نشود يا مثلاً به‌خاطر اينكه در خياباني شلوغ و پرترافيك در تهران است حواسش پرت شود يا آنقدر درگير آدم‌هاي درحال عبور شود كه فكر كند براي اين به دنيا آمده است كه دعواهاي آدم‌ها را ببيند و حق را گاهي به اين و گاهي به ديگري دهد.
يك درخت هميشه يك درخت است.
مي خواهم سكوت را از درختان بياموزم تا شايد به ياد بياورم كه انسانم. يادم بيايد كه براي چه اينجا آمده‌ام. دلم مي‌خواهد اين بهار سبز شوم. جوانه بزنم. تبديل شده‌ام به طناب پيچ در پيچي از رگ‌ها. رگ‌هايي كه بي‌استفاده مانده‌اند. رگ‌هايي كه فراموش كرده‌اند براي جوانه زدنم آب را به مقصد برسانند. بايد از ريشه‌هاي درختان ياد بگيرند كه هرگز جوانه زدن را از ياد درخت نمي‌برند.
اين بهار جوانه خواهم زد...
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها