کد خبر: 517287
تاریخ انتشار: ۲۶ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۸:۴۹
حاجي‌فيروز‌هاي جوان و ميانسال پشت چهارراه‌ها مي‌گويند اين روسياهي بهتر از شرمندگي است
زينب شكوهي طرقي
۳ دقيقه تفكر
چراغ اول: تا حالا شده به اين فكر كنيد وقتي كه مي‌خواهيد به مهماني برويد چقدر جلو آينه خودتان را، تيپ و لباستان و صورتتان را ورانداز مي‌كنيد تا عيب و نقصي نداشته باشيد؟ چقدر آينه محدب و مقعر را چپ و راست مي‌كنيد يا آينه قدي را بالا و پايين حركت مي‌دهيد تا همه ابعاد ظاهري‌تان را بتوانيد زيرنظر داشته باشيد؟
من به اين نكته فكر كردم، تقريباً هر خانم در يك بار جلوي آينه رفتن حداقل ۳۰ دقيقه براي سنگين و رنگين كردن خودش وقت مي‌گذارد. آقايان هم كمتر و بيشتر از اين ۳۰ دقيقه به هر حال چنين زماني را به جلوي آينه رفتن اختصاص مي‌دهند.
بلااستثنا همه در اين كند و كاو آينه‌اي دنبال اين هستيم كه هيچ عيب و نقصي در صورت و ظاهرمان نباشد. گاهي هم مي‌خواهيم ابرويمان را درست كنيم اما مي‌زنيم چشممان را هم كور مي‌كنيم؛ درست زماني كه ديرمان شده دستمان مي‌خورد يك رنگ يا لكه درست درجايي از صورت مي‌نشيند كه انگار كل صورتمان را كه چه عرض كنم، تمام لباسمان را هم خراب كرده است. اين اتفاق را تجربه كرده‌ايد؟
مهماني به كنار گاهي حتي آينه مي‌شود ملاك و صورت ما مي‌شود زميني براي به رخ كشيدن قدرت بين انگشتان ما و يك جوش سر سياه. آنقدر هم كلنجار ادامه پيدا مي‌كند كه يا صورتمان زخمي شود يا جوش راضي به كنده شدن.
يك جوش سر سياه! مگر اندازه يك جوش سر سياه چقدر است؟ شايد به زحمت قد و اندازه يك جوش به يك ميليمتر برسد اما چقدر عذابمان مي‌دهد رنگ سياهش و بودنش در صورتمان. آنقدر عذابمان مي‌دهد كه ساعت‌ها وقت صرف آن مي‌كنيم و حتي براي نشانه‌گيري دقيق براي نابودي‌اش فوكوس مي‌كنيم روي آينه.
چراغ دوم: تصور كنيد ما مردمي كه از قديم رنگ سياه را بدشگون و نحس مي‌شناسيم، ما كه لباس سياه را فقط در زمان عزا استفاده مي‌كنيم، ما كه هر نوع رنگ و لباس و آرايش را براي خودمان، خانه‌مان و شهرمان مي‌پسنديم جز رنگ سياه، روزهاي پاياني سال با ديدن همين رنگ لبخند مي‌زنيم! يك‌دفعه همه باورها و اعتقاداتمان رنگ عوض مي‌كند و همين رنگ سياه چه بر چهره و چه بر دست و پا برايمان نماد روزهاي نو و مبارك مي‌شود.

اما مهم اين است كه اين رنگ سياه كجا به كار برود و چه كسي جرئت اين را داشته باشد كه قبول كند چنين رنگي را با تمام تفكرات غلط و مخالفت‌هاي مردم حتي در يك ساعت در جمع زيادي از آنها بپوشد؟ مهم اين است كه پشت اين رفتار چه هدف و قصدي وجود داشته باشد؟ همه اين سؤال‌ها و جواب‌هاي آن فكرم را درگير خودش كرده و تصميم گرفته‌ام حتي شده يك ساعت در اين سرماي هوا صبر كنم تا چراغ سبز شود و به سراغ جمع خنده‌آوري بروم كه در حال و هواي نوروزي خيابان‌هاي شهرمان مي‌توان پيدايشان كرد؛ «حاجي فيروزها».
چراغ سوم: چراغ قرمز سرچهارراه ميثم روشن مي‌شود، ۱۸۰ ثانيه زمان فرصت براي هنرنمايي! شايد از نظر من و شما حتي يك دقيقه هم زمان كمي باشد براي نفس كشيدن چه رسد به سه دقيقه كار كم، اما هستند جمعي كه ثابت كنند در همين سه دقيقه مي‌شود يك چهارراه ماشين را با سرنشينان‌شان خنداند!
تصور كنيد يك چهارراه بزرگ با حداقل ۱۰۰ ماشين پشت چراغ قرمز، اگر در هر ماشين فقط سه نفر هم باشند در سه دقيقه ۳۰۰ نفر از اين هنرنمايي لذت مي‌برند.
تبحر اين هنرنمايي زماني به اوج خود مي‌رسد كه دختر بچه‌اي كه تا همين چند لحظه پيش به خاطر نخريدن بادكنك گريه مي‌كرده صداي خنده‌اش ماشين را پر كند. ارزش اين هنر زماني بيشتر مي‌شود كه مي‌بيني حتي روحاني كه روي صندلي راننده نشسته لبخند مي‌زند و پيرزن ۸۰ ساله صندلي عقب شيشه را به زحمت پايين مي‌كشد و با دادن يك هزار توماني مي‌گويد: پيرشوي مادر كه خنده را در اين اوضاع و احوال نابسامان به دلمان نشاندي.
چراغ چهارم: «ارباب خودم سامبولي عليكم / ارباب خودم سرت رو بالا كن
ارباب خودم بز بز قندي /ارباب خودم چرا نمي‌خندي؟
ارباب خودم پكر نباشي / ارباب خودم دمق نباشي
ارباب خودم پسته گرونه / ارباب خودم غصه زياده
ارباب خودم عيد به راهه / . . . »
مي دانم ممكن است اگر ‌بخواهم با حاجي فيروزهاي محله‌مان گفت‌وگو كنم ناراحت شوند اما آنقدر براي شنيدن حرف دلشان شوق دارم كه دلم را به دريا مي‌زنم و به خودم مي‌گويم «هر چه بادا باد» جلو مي‌روم و با مسن‌ترين عضو گروه گفت‌وگو را شروع مي‌كنم.

شب‌هاي عيد لاله‌زار بد عادتم كرد

اسمش را مي‌پرسم مي‌گويد: رضا، حاج رضا. ۵۰ عيد را تا به امروز پشت سر گذاشته‌ام. زمان ما براي درس و مدرسه بچه‌ها ارزش زيادي قائل نمي‌شدند مخصوصاً اينكه فكر مي‌كردند بچه پسر بايد از نوجواني سر كار برود و خرج بيار خانواده باشد. من از بچگي ياد گرفتم كه بايد سركار بروم.
اگرچه پدر داشتم اما انگار از همان زمان بيشتر از درس فكر درآوردن يك قران، ده شاهي بيشتر براي خرج خانه بودم. از روزهاي اول كنار كار خودم كه پادويي در مغازه‌هاي بازار بود كار فصلي و مناسبتي هم انجام مي‌دادم.
مثلاً زمستان‌ها در بازار چايي، تابستان‌ها هم يخ به مغازه‌دارها و شانسي به بچه‌ها مي‌فروختم. خوب يادم است كه آن روزها گاهي آنقدر سيني باقلوا روي شانه‌ام سنگيني مي‌كرد كه پاهاي كوچكم توان راه رفتن نداشت. از صبح تا ظهر با تصور اينكه بالاخره اين سيني خالي مي‌شود و جيب‌هاي من پر، وزن سيني و متلك‌هاي همسن و سال‌هايم را تحمل مي‌كردم. بعدها كه بزرگ‌تر شدم يكي از شب‌هاي نوروز قبل از انقلاب كه نوجوان بودم يكي از دوستانم گفت كه بازار شب عيد در لاله‌زار و ميدان ارگ خوب است. پرسيدم مگر آنجا در آن شلوغي مردم براي من و تو چه كاري هست؟ گفت: تو بيا بقيه‌اش با من.
سر ساعت رفتم سرچشمه تا با دوستم راهي لاله‌زار شويم. در مسير گفت كه وقتي رسيديم پشت يك كوچه بايد لباس‌هايمان را عوض كنيم. من هم از همه جا بي‌خبر قبول كردم. لباس‌ها را كه عوض كردم ديدم دست كرد توي جيبش و يك قوطي كرم در آورد، از آن كرم‌هاي نيوآي قديم. اما داخل قوطي زغال كوبيده ريخته بود. مشت مشت زغال‌ها را روي صورتم ريخت. من داد و فرياد كردم كه اين چه كاري است، ديوانه شدي؟ دوستم گفت: اگر پول حسابي مي‌خواهي بايد اين كار را بكني. كار به اصطلاح گريم شما و به قول خودمان سياه مالي كه تمام شد راه افتاديم بين جمعيت. دوستم تنبك مي‌زد و مي‌گفت: حاجي فيروزم سالي يه روزم...
آنقدر دور و برمان شلوغ شد كه با هر قدم زدن من مردم مشت مشت پول مي‌دادند. كاسبي آن شب خوب تمام شد. آن شب در راه خانه وقتي حتي پاهايم ناي راه رفتن نداشت به خودم گفت: پول باميه فروشي كجا و حاجي فيروزي كجا! آن سال‌ها آنقدر درآمد از اين كار خوب بود كه اين شد عادتي براي يك عمر. راستش از طرفي پول اين كار حتي هزار تومانش برايم خيلي بركت مي‌كند. يك روز همين فكرم را به يكي از طلبه‌هاي پشت چراغ قرمز گفتم، او هم گفت: حتماً پولت بركت مي‌كند چون خود خدا گفته من خوشحالم از كسي كه بنده من را خوشحال كند يا در جاي ديگري گفته بهترين مردم در نزد من كسي است كه مايه شادي بنده ديگري شود.
شايد براي همين است كه در اين چند سال كه ديگر از درآمدها و پول‌هاي قديم خبري نيست باز هم لحظه شماري مي‌كنم كه شب‌هاي عيد برسد، من سر چهارراه بيايم و مردم بخندند و درست زماني كه از ته دل مي‌خندند پولي را با رضايت كامل به من بدهند، پولي كه حتي باقيمانده‌ها يا پول خردهايش تا مدت‌ها ميهمان جيب من است.

ما در برابر خدا روسفيد هستيم
از آقا رضا مي‌پرسم واقعاً مي‌ارزد خودتان را اينطور سياه كنيد؟
مي‌گويد: نمي‌دانم. تا حالا از اين نظر به اين حال و روزم نگاه نكرده‌ام اما مي‌دانم روسياه كسي است كه در برابر خدا حرفي براي گفتن نداشته باشد، نه من كه براي شاد بودن چند دقيقه‌اي بنده‌هاي خدا خودم را اينطور سياه مي‌كنم، آدم گناهكار روسياه است، نه من كه براي گذران زندگي خود و بچه‌هايم رويم را اينطور سياه مي‌كنم.
اصلاً من روسياه باشم بهتر است يا اينكه شب عيدي در برابر بچه‌هايم شرمنده شوم؟! نه خانم شايد دستت در خرج نيست! همين چند روز پيش به زحمت توانستم چند كيلو برنج براي خانه بخرم آن هم از ترس آبروريزي جلوي فاميل و ميهمان‌هاي شب عيد، خرج لباس و كفش بچه‌ها ديگر بماند.
فكر مي‌كنيد من دوست دارم در اين سرماي هوا كه اين چند شب ديگر باران و برف هم به آن اضافه شده فقط با يك بلوز و شلواز نازك قرمز در بين ماشين‌ها رفت و آمد كنم و با اين سن و سالم براي گرفتن هزار تومان پول به شيشه هر ماشيني بزنم؟ نه. من دوست ندارم.
گاهي اوقات آنقدر اتفاق‌هاي بدي سر همين چهارراه‌هاي تهران مي‌افتد كه از خودم خجالت مي‌كشم.
همين چند شب قبل به خيال درآوردن چند هزار تومان بيشتر رفتم سر يكي از چهارراه‌هاي بالاي شهر. با قرمز شدن چراغ كارم را شروع كردم اما يك ماشين مدل بالا كه حتي نمي‌دانستم چه مدل و چه رنگي است پر از بچه‌هاي نوجوان و جوان از خانواده‌هاي مرفه شروع كردند به دست زدن و سوت كشيدن.
گفتند بشين، نشستم. گفتند پاشو، ايستادم. گفتند روي زمين بخواب... با اين حال و روز كمرم خوابيدم، پريدم و همه‌كار كردم تا آخر يك ۱۰ هزار توماني كف دستم بگذارند! اين ۱۰ هزار تومان پول يك خريد هله هوله آنها هم نبود اما براي من كه شب عيدي هزار و يك گره كور مادي دارم كلي ارزش داشت.

شب بهترين فرصت براي شناخته نشدن است
از آقا رضا پرسيدم معمولاً از چه ساعتي مي‌آييد اينجا، گفت: هر وقت كه خورشيد غروب كند. هرچه هوا تاريك‌تر باشد براي ما بهتر است. به هر حال درست است كه ما نقش سنتي و شاد در ذهن مردم داريم اما هنوز هم براي خيلي از همين مردم اين شغل خوبي نيست، تصور خوبي ندارند و فكر مي‌كنند حتماً بايد يك علاف و بيكار باشي تا به سراغ چنين شغلي بيايي. ما هم براي اينكه كمتر ريسك كنيم و دوست و آشنايي ما را نشناسند صبر مي‌كنيم هوا نسبتاً كه تاريك شد از خانه بيرون مي‌زنيم و وقتي كاملاً هوا تاريك شد كارمان را شروع مي‌كنيم.
راستش حتي نمي‌توانم تصورش را هم بكنم كه اگر دوست يا آشنايي را ببينم چه مي‌شود. خدا را شكر كه تا امروز چنين اتفاقي نيفتاده، ان‌شاءالله كه از اين به بعد هم نمي‌افتد. البته همسر و فرزندانم از شغل اين روزهاي من با خبر هستند ولي آنها هم ترجيح مي‌دهند جز جمع خانواده خودمان با كسي در اين مورد صحبت نكنند.
خدا در اين اوضاع گراني به همه رحم كند و هيچ مردي را شرمنده زن و بچه‌اش نكند. خيلي سخت است شب عيدي دختر و پسرت فقط يك جفت كفش از تو بخواهند ولي وقتي بازار مي‌روي ببيني نمي‌تواني حتي يك جفت جوراب بخري چه رسد به كفش!
پسرم نفهميد به پدرش ۵ هزار توماني داد!
از آقا كريم يكي ديگر از حاجي فيروزهاي چهارراه كه از خرم آباد براي كاسبي آخر سال آمده تهران پرسيدم خانواده‌تان هم از اين كارتان خبر دارند، گفت: بله اما فقط خانمم، آن هم چون برايم پارچه خريد و لباس‌ها را دوخت اما فرزندانم نمي‌دانند.
هميشه هم اين نگراني را دارم كه اگر بستگانم بفهمند چه عكس‌العملي نشان دهند. اما دعا مي‌كنم اگر روزي متوجه شدند درك كنند كه اول اينكه براي چه اين كار را كردم، دوم اينكه من براي درآمد بيشتر كار خلافي مرتكب نشدم، دزدي نكردم فقط كاري كردم كه شايد كمتر كسي راضي به انجام آن شود.
پسر بزرگ‌تر من دانشجوي تهران است و بخش مهمي از اين كار تأمين مخارج دانشگاهي اوست، به هر حال خرج زندگي در تهران بالاست و من نمي‌خواهم پسرم تا پيش از فارغ‌التحصيلي مجبور به كار كردن شود.
اتفاقاً چند شب قبل سر چهارراهي مشغول تنبك زدن بودم كه يك‌دفعه يك مسافر ماشيني داد زد آقا بيا اينجا. از پشت ديدم كه اسكناس ۵ هزار توماني دستش بود اما وقتي جلوتر رفتم از آينه كناري ماشين ديدم كه پسرم است. اينجاست كه مي‌گويند آدم مي‌خواهد زمين دهان باز كند و درسته برود داخلش.
پيش خودم گفتم اگر نروم پياده مي‌شود و مي‌بيندم اگر هم جلو بروم متوجه مي‌شود بالاخره پدر و پسر دو طرف كره خاكي هم كه باشند همديگر را مي‌شناسند چه برسد به فاصله به اين نزديكي. تصميم گرفتم بروم، سريع پول را بگيرم و در جهت خلاف ماشين حركت كنم. خلاصه از معركه در رفتم. تا شب به پسرم زنگ زدم. فكرم مشغول بود اما دلم آرام نداشت. تلفن زدم به بهانه احوالپرسي ببينم متوجه شده يا نه كه خوشبختانه من را نشناخته بود. من هم كه بغض راه گلويم را بسته بود، سريع خداحافظي كرده و تلفن را قطع كردم.

قديمي‌ترها جايشان را به ما مي‌دهند
سعيد جوان ۲۴ ساله چهارراه نبرد مي‌گويد: بزرگ‌ترها و پيرمردها بيشتر احتياط مي‌كنند و از اينكه شناخته شوند، نگران هستند اما ما جوان‌ترها به اين كار هم يك نگاه شغلي داريم هم نگاه تفنني! مثلاً سر همين چهارراه نبرد، من و چندتا از دوستانم كار مي‌كنيم نه تنها از يكديگر خجالت نمي‌كشيم حتي با هم به صورت‌ها و ادا واطوارهاي همديگر هم مي‌خنديم.
چون اينجا محل زندگي ما هم است پيش آمده كه ساير همكلاسي‌ها يا هم محله‌اي‌هايمان را هم ببينم. مثلاً پارسال سر چهارراه كوكاكولاي پيروزي اتفاقي چندتا از هم محله‌اي‌هايمان را ديديم كه آنها هم جوگير شدند، از ماشين پياده شدند و با ما شروع كردند به ساز زدن و رقصيدن. مردم اول كمي تعجب كردند بعد كه متوجه شدند ما با هم دوست هستيم با كنجكاوي نگاه‌مان مي‌كردند.
البته پيش مي‌آيد شب‌هايي پيرمردهاي قديمي و اهل دل هم به تورمان بخورند. از آن پيرمردهايي كه با شنيدن صداي يك ساز سنتي پياده مي‌شوند، دست مي‌زنند، پول مي‌دهند، گاهي هم خودشان دنبال ما راه مي‌افتند، بين ماشين‌ها دست مي‌زنند و مي‌خوانند.
همه اينها را گفتم كه بدانيد اگرچه به ظاهر كار ساده‌اي داريم اما همين كار ساده تخصص هم لازم دارد. ما درست مثل تهيه‌كننده‌ها، كارگردان‌ها و بازيگرهاي مجموعه‌هاي طنز هستيم شايد هم كار ما مهم‌تر باشد. اگر مجموعه طنزي در چند ماه ساخته مي‌شود و بعد از چند ساعت پخش شدن مي‌تواند تعداد اندكي از مردم را بخنداند ما با پخش زنده، در بين جمع زيادي از مردم مي‌توانيم با مهارت كامل هر سن، هر شغل و هر تيپ آدم را بخندانيم.
من خودم مكانيك خواندم اما اين كار را از روي بيكاري انتخاب كردم به هر حال شب عيدي دست‌مان خالي نمي‌ماند اما باور كنيد فكر مي‌كنم ما مهندسان استفاده از وقت مردم هم هستيم (خنده). خانم، آقا يا خانواده چند نفري كه گاهي يك ربع تا نيم ساعتشان را مجبور هستند پشت چراغ قرمز منتظر بمانند حداقل با وجود ما و شكلك‌ها و خواندن‌هاي ما مي‌توانند در همين زمان طولاني بخندند.
كار ما هم مثل هر شغل ديگري تلخي و شيريني‌هاي خاص خودش را دارد. ما اينجا بچه‌هاي گل‌فروش را هم كنار خودمان مي‌بينيم كه به هر زحمتي تلاش مي‌كنند تا شاخه گلي بفروشند و شب موقع رفتن به خانه پولي با خودشان ببرند. بچه‌هايي كه گاهي حتي پول يك وعده غذايشان را هم ندارند براي همين من و دوستانم تصميم گرفتيم براي درآمد هر شب‌مان، ۱۰۰ هزار تومان بيشتر برنداريم. در واقع نذر كرديم كه اگر درآمدمان بيشتر از ۱۰۰ هزار تومان شد اضافه پول‌مان را هر شب بين اين بچه‌ها تقسيم كنيم. خدا را شكر از شبي كه چنين نيتي كرديم بركت دستمزدمان هم بيشتر شده است.

ثانيه شمار چراغ قرمز شمارش معكوسش را شروع مي‌كند. انگار وقت من هم تمام شده و بايد از اين گروه جدا شوم. از چهارراه دور مي‌شوم و به كنار خيابان مي‌روم. يك نگاهم به چراغ راهنمايي است و نگاه ديگري به گروه حاجي فيروزها.
۱۰، ۹، ۸، ۷، ۶، ۵، ۴، ۳، ۲، ۱ و حركت. . .
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها