
بالاخره پس از برگزاري جلسات شور و مشورت با عيال بيمثال، پوشيده جمال، صاحب كمال، نازك خيال با عنايت به جميع ابعاد و احوال رأي ما در خصوص چگونگي گذران ايام نوروز بر اين قرار سامان يافت كه دعاگو عليه قيمتهاي فزاينده و مشكلات زاينده و ابهام آينده، چونان كاوه آهنگر بر ضد ماردوش گراني و مافياي برنج و شكر و پسته و راني قيام كرده و پيشبند ظرفشوييام را بردسته جارو بياويزم و با علم كردن آن به مدد و ياري حسن كبابي خسيس معروف به سيخ حسن پولي و ريش سفيد گذر ملقب به قاضي چاره عملاً نهضت مردمي «سربداران» را تحت عنوان «درنبازان» يعني فيالواقع همپيماناني كه در به روي مهمان باز نخواهند كرد، احيا نموده و تا ۱۳ روز نوروز در به روي هيچ احدالناسي ولو عزيزان نور دل و ديده باز نكنيم. در نتيجه نه به واسطه نبود آجيل و غيبت پسته ۹۰ هزار توماني شرمنده مهمان ميشويم و نه شپشهاي جوركش و خدوم در معذورات ميافتند كه ته جيبهاي خالي دعاگو و همپيمانان تا پايان فروردين ماه هفت قاپ بيندازند و سرنا بنوازند و مهمتر از همه اينكه شندرغاز تنخواهي كه محض احتياط به جهت اعمال چشم و همچشمي فوري و فوتي عيال مربوطه كه براي پز و پوززني و ايضاً رو كم كني بانوان همكار و همسايه و نوه عموها و نوه عمهها به همراه شهين جون و مهين جون تدارك ديده شده بود، در ايام نوروز هرز و هدر ميرود و پس از آن دو دست براي دعاگو باقي ميماند براي توي سر زدن.
اما با گذشت زمان و ابعاد پنهان ماجرا و ترس از عذاب وجداني زاييده دروغ و فريب كه يحتمل پس از گذشت ايام نوروز گريبانگير مادر بچهها خواهد شد كه در نتيجه آن تمامي اين تمهيدات عذابي اليم خواهد شد كه به بيخ ريش اين حقير فقير گره خواهد خورد.
در نتيجه طرح عدم گشايش درب منزل به روي مهمانان نوروز با شكست مواجه شد و ديگر تفكر و تدبر راه به جايي نبرد و گويا به قول ميرزا سرچشمه تفكر و تأملمان «ياتاق» زد و اين مغز وامانده به روغنسوزي افتاد. بنابراين دست ياوري و استمداد به سوي دوستان و آشنايان دراز كرديم، اما از اقبال كج و پيشانينوشت سياهمان كه اگر لب دريا برويم بايد آب با خود ببريم، از هر كس كمك خواستيم، از داغ پشت دستش و نانجيبي دوستان گفت و ديگري دست تا به آرنج عسلي تقي و ماجراي گاز گرفتن انگشت نقي را پيش كشيد. از هر كس پول خواستيم، ۱۰ دقيقه قبل يا چك پاس كرده بود يا كرايه عقب افتاده خانهاش را واريز كرده بود. از هر كس همفكري خواستيم تكيه نزد به جاي (من) كه جزء بزرگان بودم به گزاف. از هر كس مشورت خواستيم فهميديم كه عقل كل هستيم و علامه دهر. عاقبت يك شب مادر بچهها كه بحق اسطوره شعر و ادب است و هنر فيالواقع، به قول خدا به كمرزدهها «فيس تو فيس» مقابلم نشست و به جهت احتراز از انتقال و آموزش بدآموزي به بچهها و فيالواقع قابل فهم كردن آرزويش گفت:«الهي متوفا شورت (مرده شورت) را ببرند با اين دوستاني كه داري، آخر اين چه بساطي است، از كدام شاهكارت بگويم؟ از چه اوضاعي بنالم، اي عاشق فقيركه به جاي زن گرفتن ميبايد شبدر ميچيدي. مفلوك!» بنده تا آن زمان عيال نازك خيال شاعرم را آنقدر ژيان و دمان و سراسر عصيان نديده بودم. با حالتي كه انگار دارد شكايت بنده مادر مرده را در محضر عدل الهي مطرح ميكند، با مكث كوتاهي ادامه داد:« كاري داري با حقوق ناچيز و ضعيف. مستأجرخانهاي شدهايم پر دم و دود و سياه و كثيف. صاحبخانهاي وسواس الهه افاده و فيس و پف و پيف. اين چه خانهاي است كه اجاره كردهاي پر دم و دود.
اون از كارت كه حقوقي داري ناچيز و ضعيف. خونه اجاره كردي تو مركز دم و دود، خونهاي آلوده و سياه و كثيف. زن صاحبخونه وسواسي و الهه خودنمايي و فيس و اخ و پيف. اون از خريدهات كه آبروبره و ميميري واسه گرفتن تخفيف. يه عمر لاف خريد خونه و ماشين لاف اراجيف، اينم از نوروز امسال و نقشههاي شيطاني و سخيف. حرفهاي عيال مثل گرز صدمني افراسياب دقيقاً به ملاج اين مغز لاعلاج خورد. به محض آنكه از خدا خواستم سببي براي ترك مخاصمه به بنده منزل اعزام فرمايد، تلفن زنگ زد. صداي زنگ تلفن برايم مثل شنيدن صداي صوراسرافيل براي يك مؤمن عارف خداگو و خداجو بود. پس از قطع تماس فهميدم خاله خانباجي، بزرگ خاندان خانواده پرجمعيت عيال نامهربان دعوت حق را لبيك گفته و عنقريب و به تعجيل بايد او و بچهها به همراه مادر و متعلقين فت و فراوان به شهرستان بروند. يكريز براي خاله خانباجي كه تا چند دقيقه پيش راضي نبودم او را روي زمين خدا سبز ببينم، فاتحه فرستادم و از فرط هيجان و شادماني اشكهايم روان شد. از اين رو خالصانه و خاضعانه و خاشعانه به سجده افتادم و خدا را شكر كردم كه بهرغم خطابه عزاي مادر بچهها امسال از هزينههاي مردافكن شيراوژن و خانمانبرانداز نوروز جان سالم به در بردم و ضمن آنكه با ماندن جميع اين هزينهها ته كيسهمان، يك برج كرايه منزل جلو ميافتيم و از طرفي با فقدان پسته و آجيل كه براي دعاگو حكم هلاهل را دارند شرمنده سر و همسر و اهل و عيال نخواهيم شد. پس با خيالي آسوده نفسي راست كردم و دستهايم را بالا بردم و گفتم:«خدايا هيچ پدري رو توي معذورات و رودربايستي خريد آجيل شب عيد، خاصه پسته بلند جايگاه، خلد آشيان قرار نده، اگرم قرار دادي مثل منتي كه بر سرما گذاشتي خالهخانباجي رو به قبلهاي از طايفه عيال براشون برسون تا سبب خير و سعادت دنيا و عقبي شود. آمين.»