
شهيد عبدالمحمد سالمي در يكي از روزهاي سال ۱۳۲۶ در شهر اهواز به دنيا آمد. او كه مقدر بود به همراه شهيد سيدناصر سيد نور، اولين زائران عتبات عاليات آن هم در بحبوحه هشت ساله تحميلي باشند، از آن دست رزمندگان اطلاعات، شناسايي زبدهاي به شمار ميآمد كه تمامي همرزمانش از او با صفاتي چون شجاعت و تهور ياد ميكنند. سالمي را ميتوان مصداق بارز مجاهدان گمنامي دانست كه براي اعتلاي كلمه الله از هيچ كوششي فروگذار نبود و نفوذ بيمحابايش به عمق خاك دشمن براي شناسايي مواضع و نيروهاي آن، تنها گوشههايي از رشادتهاي اوست كه در زمره عجيبترين و به يادماندنيترين وقايع دفاع مقدس به شمار ميرود. گذري به زندگي جهادي شهيد سالمي كه طي عمليات خيبر و به تاريخ ۲۶ اسفندماه در جزيره مجنون به شهادت رسيد را برعهده كلام همرزمان و برادر دوقلويش عبدالحسين گذاشتيم تا برگ سبزي باشد تقديم به شهداي گمنام اطلاعات شناسايي هشت سال دفاع مقدس.
اخراج كارمندان بنيصدرستاد پشتيباني رزمندگان ارتش جمهوري اسلامي ايران، يكي از نهادهاي مردمي براي كمك به جبهههاي جنگ بود كه در اولين روزهاي شروع رسمي جنگ تحميلي به وجود آمد. در اين ستاد سعي ميشد تا به هر نحو ممكن به جبهههاي جنگ كمكرساني شود و حتي در آن به اعزام نيرو نيز مبادرت ميشد. شهيد عبدالمحمد سالمي كه عضو اين ستاد بود، فعاليتهاي چشمگيري در آن ستاد انجام ميداد. يادم است يكبار كه سالمي در خطوط نبرد بود، تعدادي از كاركنان دفتر همكاري رئيسجمهور با مردم به ستاد آمدند. اين دفتر به اصطلاح ميخواست پل ارتباطي بين رئيسجمهور وقت بنيصدر و مردم ايجاد كند اما كساني كه به دفتر ما آمده بودند، بدون در نظر گرفتن شرايط جبههها و حال و هواي رزمندگان، با وضعيت نامناسبي مشغول گفتوگو با هم بودند. يك خانمي هم همراه گروه بود كه به اتفاق همراهانش بسياري از شئونات را رعايت نميكردند. كمي بعد شهيد سالمي از راه رسيد و به محض ديدن آنها، اسلحهاش را كشيد و با فرياد همگي را از ستاد بيرون كرد. من آن وقت سن كمي داشتم، شايد ۱۷ ساله بودم و شهيد سالمي را به چشم يك بزرگتر نگاه ميكردم. بنابراين كمي كه اوضاع آرام شد از او پرسيدم چرا اين كار را كردي. به هرحال دفتر همكاريهاي رئيسجمهور يك نهاد دولتي است و آن طور كه خودشان ميگويند قصد كمك به ما را دارند اما عبدالمحمد با بينش و بصيرت خاصي كه داشت گفت، اينها منحرف هستند. نه به نظام اعتقاد دارند و نه پيرو امام هستند. نبايد روي حرفشان حساب كنيم. اين حرف شهيد آويزه گوشم بود تا اينكه كمي بعد با فرار مفتضحانه بنيصدر صحت گفتههاي او براي همه ما مسجل شد.
حجتالاسلام سعيد سعدي همرزم شهيد
شكار صداميك بار شهيد سالمي را ديدم كه خيلي افسوس ميخورد، وقتي علت اين حالتش را پرسيدم، گفت چندي پيش براي شناسايي به اطراف پادگان حميد رفته بودم. يك موشكانداز آرپيجي با يك گلوگه به همراه داشتم. در همين حين با سه اتومبيل دشمن مواجه شدم. چند ده متري فاصله بين ما بود و مرا نديدند. شرايط دو اتومبيل طوري بود كه گويي بليزر بينشان را اسكورت ميكردند. گلوله را درون آرپيجي گذاشتم و تصميم گرفتم كه اتومبيل بليزر را مورد اصابت قرار دهم اما بعد فكر كردم در شرايطي كه كمبود مهمات داريم، چه لزومي دارد بخواهم آن را منهدم كنم، لذا شليك نكردم و به مقر برگشتم. همان شب به اهواز رفتم و تلويزيون عراق را تماشا كردم كه بازديد صدام از مناطق جنگي را نشان ميداد. ناگهان دوربين، بليزري كه حامل صدام بود را نشان داد كه داشت وارد پادگان حميد ميشد. در جا خشكم زد. اتومبيل همان بود و زمان و مكانش هم همان، تازه فهميدم چه اشتباهي در منهدم نكردن آن اتومبيل كردم و بسيار متأسف شدم. تقدير اين طور رقم خورد كه صدام از چنگم بگريزد.
سيدسعيد موسوي همرزم شهيد
زيارت عتباتپس از تشكيل قرارگاه اطلاعاتي نصرت كه قرار بود كار خطير شناسايي منطقه هور براي انجام عمليات خيبر را برعهده بگيرد، شهيد سالمي و شهيد سيدناصر سيد نور به عنوان يكي از نيروهاي اين قرارگاه كه به زبان عربي هم مسلط بودند، در زمره نيروهاي شناسايي نصرت وارد عمل شدند. اين دو از جسورترين و شجاعترين نيروهاي قرارگاه بودند و اگر همه ما در هر بار شناسايي دو الي چهار روز به عمق مواضع دشمن ميرفتيم، اين دو برخي اوقات هفتهها به عمق كشور عراق نفوذ ميكردند و حتي يك بار اين نفوذ به قدري عميق شد كه به همراه بلد عراقيشان توانستند به عتبات عاليات بروند و زيارت كنند. جالب است كه شهيد سالمي و سيدناصر از زيارت خود در كربلا، نجف و سامرا عكس هم انداخته بودند كه اين تصاوير هنوز وجود دارند و سندي از رشادتهاي اين دو شهيد بزرگوار به شمار ميروند. شايد اكنون كه اين خاطرات را بيان ميكنيم، خيليها تصور درستي از وضعيت و شرايط آن زمان نداشته باشند اما رزمندگان به خوبي واقف هستند كه ارتش عراق از چه استخبارات قوي برخوردار بود. چنانچه من حيث المجموع ارتش عراق را از لحاظ اطلاعاتي يك نيروي نفوذناپذير تلقي ميكردند. در حالي كه سالمي و سيد نور از تمامي حلقههاي به ظاهر نفوذناپذير عبور كردند و خود را به قلب عراق رساندند.
سردار بهنام شهبازي همرزم شهيد
و از مسئولان قرارگاه نصرت
ماجراي «ببخشيد» در حرمدر شناساييهايي كه به عمق خاك عراق صورت ميگرفت، معمولاً شهيد سالمي و شهيد سيد نور از بلدهاي مورد اعتماد عراقي بهره ميبردند. من هم اين سعادت را داشتم كه به عنوان كمك اين شهيدان در كشور عراق ميزبانشان باشم. براي شناسايي عمليات خيبر همراه اين دو شهيد به العماره رفتيم. آن زمان مقر سپاه چهارم در اين شهر بود. به اتفاق آن دو توانستيم به آنجا برويم و تانكها، نفرات و تجهيزاتشان را شناساييكنيم. من برايشان يك اتومبيل با راننده مهيا كرده بودم. به طوري كه حتي خود راننده هم نميدانست كه آن دو ايراني هستند. درون اتومبيل ما با ذكر صلوات و ادعيه حركت كرديم و خودمان را به نجف رسانديم. در حرم امام علي(ع) شهيد سالمي به يك نظامي عراقي برخورد كرد و ناخودآگاه به زبان فارسي «ببخشيد» گفت. من سريع جلو آمدم و به عربي از آن شخص عذر خواستم و به اين ترتيب قضيه به خير گذشت. بعد از نجف ما به كربلا رفتيم. سپس به بغداد رفته و مراكز حساس و استراتژيك نظامي آنجا را هم شناسايي كرديم. كاظمين و زيارت امام موسي كاظم(ع) مقصد بعدي ما بود. حتي به سامرا و حرم امامين عسكرين(ع) هم براي زيارت رفتيم. خلاصه اين دو شهيد كه زمان زيادي به شهادتشان نمانده بود توفيق زيارت امامان شيعه خود را در همه مراكز زيارتي عراق يافتند. چندي بعد نيز با شروع عمليات خيبر هر دو طي عمليات به شهادت رسيدند.
سيدصادق علوينژاد همرزم شهيد
آتش زدن مشروبسازيبرادرم از آن دست جوانان نترس اهوازي بود كه خيلي زود وارد مبارزات انقلابي شد. من و او دوقلو بوديم با اين حال عبدالمحمد در شجاعت زبانزد بود. با شروع مبارزات انقلابي، به همراه عبدالمحمد به صف انقلابيون پيوستيم. معمولاً در تظاهرات يا پخش اعلاميه شركت ميكرديم تا اينكه يك روز به همراه عدهاي از دوستان تصميم گرفتيم يك كارخانه مشروبسازي كه گفته ميشد حتي صادرات نيز دارد را به آتش بكشيم. كار خطرناكي بود اما با ايمان بچههاي انقلابي چون عبدالمحمد، به آنجا رفتيم و كارخانه را آتش زديم. بعد از پيروزي انقلاب برادرم ابتدا به كميته پيوست و در آرامسازي مناطق شهري نقش فعالي ايفا كرد. بعدها به جهادسازندگي پيوست تا در آباداني نقاط محروم نيز خدمت كند و سپس با شروع جنگ تحميلي، عبدالمحمد در ستاد شيخ هادي كرمي كه در واقع پشتيباني از جبههها را برعهده داشت، مشغول شد. در اين ستاد آنها علاوه بر اعزام نيرو به جبهههاي جنگ، به دليل نزديكي به خطوط نبرد، خودشان نيز دوشادوش ساير رزمندگان در جهاد عليه دشمن بعثي شركت ميكردند. بعدها هم كه قرارگاه سري نصرت به فرماندهي سردار شهيد هاشمي تأسيس شد، برادرم به او پيوست و كار شناسايي هور براي انجام عمليات خيبر را تا زمان شهادتش برعهده گرفت.
عبدالحسين سالمي برادر شهيد
مثلث قرمزبه جرئت ميتوان گفت شهيدان سالمي و سيد نور اولين ايرانيهايي بودند كه در زمان اوج خصومت با عراق به زيارت عتبات عاليات مشرف شدند. هرچند در اين راه آنها از تسلط خود به زبان عربي و همچنين جعل كارت شناسايي افسران ارتش عراق بهره ميبردند ولي ورود به كشور دشمن آن هم در فضاي خفگاني كه رژيم بعث درست كرده بود، شجاعت بينظيري را ميطلبيد كه اين دو شهيد از آن برخوردار بودند. تقريباً تمامي بچههاي قرارگاه سري نصرت كه براي شناسايي به هور و منطقه عملياتي خيبر وارد ميشدند، انسانهاي شجاعي بودند، ولي خيلي از آنها مأموريتهاي دو الي چهار روزه داشتند و نهايتاً چندين كيلومتر به عمق خاك عراق نفوذ ميكردند، ولي اين دو شهيد كيلومترها به خاك كشور دشمن خود سفر ميكردند و يك بار نيز يك ماه در داخل خاك عراق ماندند. يعني در همان سفري كه منجر به زيارت تمامي اماكن مقدس عراق شد. از جمله خطرهاي موجود براي سالمي و سيد نور اين بود كه آنها كارتهاي شناسايي نيروهاي اطلاعاتي عراق را جعل ميكردند، در حالي كه اين كارتها هر سه ماه يك بار تعويض ميشدند و اگر نبود كمك و ياري خدا هر آن امكان داشت كه با تغيير شكل كارتها، اين دو در دل خاك دشمن به اسارت دربيايند و قاعدتاً ارتش بعث شديدترين رفتارها را با آنها انجام ميداد. ولي خواست خدا بود كه سيدنور و سالمي از همان كارتي كه مهر مثلث قرمز رويش داشت استفاده كردند و تا وقتي كه درون عراق بودند، شكل اين كارت تغيير نكرد.
علي چناني همرزم شهيد
شناسايي تلآويواگر از من بپرسند كدام روحيه عبدالمحمد در نظرم پررنگتر از باقي صفاتش است، حميت و غيرت او را مثال ميآورم. او پنج فرزند داشت ولي هيچ كدام از آنها در كنار تمامي ظواهر دنيا نميتوانستند برايش وابستگي ايجاد كنند و با شجاعتي كه داشت بيمحابا در جبهههاي جنگ حضور مييافت. وقتي كه من در جريان عمليات الي بيتالمقدس و آزادسازي خرمشهر به جانبازي نائل آمدم، ديگر نتوانستم پا به پاي او در جبهههاي جنگ حضور يابم. به همين خاطر همواره با حسرت عبدالمحمد را ميديدم كه سبكبال براي جهاد با دشمنان نظام اسلامي كمر همت بسته است. يادم است او آن ايام كه در قرارگاه نصرت براي شناسايي به دل هور و كشور عراق ميرفت خيلي كم پيش ميآمد كه به خانه بيايد. يكبار در همان ايام با او روبهرو شدم، از خطرات كارش پرسيدم. گفت، در امر جنگ به آن اندازه از ايمان و اعتماد به نفس رسيدهام كه اگر روزي جنگ با عراق تمام شود و بخواهيم با اسرائيل روبهرو شويم، حاضرم شخصاً براي شناسايي تلآويو پيشقدم شوم. عبد المحمد در آن روزها براي خود حال و هوايي داشت. بار ديگر او را با دشداشه ديدم (لباس شخصي عربي كه شهيد سالمي با پوشيدن آن به عمق كشور عراق ميرفت) با من به عربي آن هم با لهجه عراقي حرف زد. گفتم چرا عراقي حرف ميزني؟ گفت بايد از همين جا تمرين كنم تا وقتي به دل كشور دشمن رفتم، دچار اشتباه نشوم. واقعاً زحمات شهدايي چون عبدالمحمد براي سرافرازي كشورمان بينظير است. يادشان گراميباد.
برادر شهيد