
بعضيها عاشق كه ميشوند كور ميشوند. آدمهاي كور ِ عاشقي را دور و اطراف خود ديدهايم كه جز بت دستساخته و پوشالي كه در روياهايشان ساختهاند، چيز ديگري را نميبينند. حتي خودشان را هم نميبينند. كسي كه براي خودش احترام قائل است و خودش را دوست دارد، هيچگاه به خودش اجازه نميدهد بازيچه دست انسان ديگري دربيايد و مترسك يك عروسك شود. اينها چشمِ دل و چشمِعقل را يكجا با آتش آني و مقطعي شخصي كور كردهاند. فقط چشمهاي صورتشان ميبيند كه آنها هم پر شدهاند از يك تصوير دستنيافتني و رويايي.
عاشقي براي بعضي ديگر، جور ديگري معنا پيدا ميكند. برخي با عاشقشدنهايشان، چوب حراج ميزنند بر هستي و وجدان خود. هيچ چيزي بدتر از اين نيست كه كسي دنياي گران و باارزش ِ پيرامون خود را ارزان بفروشد. نمونه اين خودفروختنها را ميتوان در اولين گامهاي تشكيل زندگي زناشويي بعضي جوانان ديد. كساني كه «بله قربان گوي» طرف مقابل ميشوند و به هيچ راهي مستقيم نيست. پسراني كه به خواستگاري دختران مورد علاقهشان ميروند و مهريههايي عجيب و غريب پيدا كردن ۱۰ كيلو بال مگس، ۱۰ رأس آهوي وحشي و چندين كيلو پوست پياز را بدون لحظهاي فكر كردن قبول ميكنند، مشخص است بعدها در زندگي مشتركشان تخم دوزرده نخواهند گذاشت.
چند روز پيش هم خبر مهريه يك زوج خبرساز شد. پسري عاشق و دلباخته دختري ميشود و ميخواهد هر طور شده او را به وصلت خود در بياورد. دختر هم كه ميبيند پسر گوش به فرمان احساسات خامش ايستاده و ايستگاه عقل را به مرخصي فرستاده و از طرفي تعداد سكههاي بالا جوابگوي خواستهاش نيست، براي ضمانت بيشتر به جاي مهريه، قلب مادر شوهر را طلب ميكند. تصور اينكه از دهان شخص مورد علاقهات چنين جملهاي را بشنوي، خيلي سخت است. كاملاً عيان است چنين رابطههايي ره به جايي نميبرد و چنين افرادي به درد يك زندگي ِ مشترك ماندگار و طولاني نميخورند. ازدواجي كه در همان پله اول، تا اين اندازه لرزان و شكننده باشد به يك بنبست بزرگ خواهد رسيد. نقش پله اول خيلي حياتي و مهم است. اگر اين پله خوب و درست گذاشته شود، زندگي تا پله آخر صاف و مستقيم خواهد رفت. هنگام گام برداشتن در جاده زندگي، چهار چشمي نگاهتان به پله اول زندگيتان باشد.
بايد اين را درك كرد كه زندگي شوخي نيست. تشكيل يك زندگي مشترك آنقدر جدي است كه شوخي سرش نميشود. زندگي تمام اين جوانان عاشقپيشهاي كه روزي در نبود يار سر بر ديوار ميكوبيدند را مانند يك شوخي نگاه ميكند. زندگي حال و حوصله احساساتِ خام جوانان را ندارد. اما درهاي ورود به زندگي هميشه براي عقل، منطق و تأمل باز است. حالا اگر احساس را چاشني فكر و منطق كنيد كه زندگي كيف ميكند و لذت ميبرد.
زندگي براي اين حرفها تا دلتان بخواهد مثال، نمونه و الگو دارد. براي ديدن تعدادي از اين مثالها هيچ جايي بهتر از دادگاه خانواده نيست.