با تشكر از جنابعالي به لحاظ شركت در اين گفتوشنود، قاعدتاً براي رجوع به ريشههاي واقعه ۹ اسفند۱۳۳۱ بايد به روزهاي پس از واقعه ۳۰ تير۱۳۳۳۱و انتخاب آيتالله كاشاني به رياست مجلس رجوع كرد. از ديدگاه شما اين انتخاب در چه فرآيندي انجام شد؟ به نام خدا. در پاسخ به شمابايد عرض كنم كه دكتر مصدق باطناً مايل نبود آيتالله كاشاني رئيس مجلس شود. روزي كه دكتر معظمي رئيس مجلس شد، شب همان روز هيئت دولت رفتند به او تبريك گفتند، اما موقعي كه آيتالله كاشاني رئيس مجلس شد، دكتر مصدق چند ماه طول داد و آخر سر، موقعي كه موسم حج بود، در نامهاي به پدربزرگم نوشتند: «رياست مجلس را به شما تبريك ميگويم». اين كاغذ را در سالهاي اخير به آقاي خازني ـ كه در دفتر دكترمصدق كار ميكرد ـ نشان دادم و گفتم: «ببينيد! اين نامه نه شماره دارد، نه تاريخ». به من ايراد ميگيرند كه مدركت شماره و تاريخ ندارد و رسمي نيست. دكتر مصدق با همه زرنگياش و با وجودي كه مخصوصاً كاغذ بدون شماره و تاريخ نوشته اين اشتباه را كرده كه در فرا رسيدن موسم حج تبريك گفته است. آن سال حجاج خانه خدا سه ماه بعد از انتخاب شدن پدربزرگم به رياست مجلس بايد راهي مكه ميشدند. تأخير سه ماهه دكتر مصدق نشان ميدهد كه از رياست آيتالله كاشاني بر مجلس راضي نبود و فكر ميكرد با درج نكردن تاريخ و شماره ميتواند مدعي شود فرداي رياست آقاي كاشاني به ايشان تبريك گفته است. كما اينكه در تجديد انتخابات ياران دكتر مصدق آنقدر زد و بند كردند كه آيتالله كاشاني با آنكه ۳۷ رأي آورده بود، رئيس مجلس نشد و دكتر معظمي به رياست رسيد. همين كارها سبب ايجاد تفرقه بين نمايندههاي جبهه ملي و نهضت ملي شده بود. اين نكتهها را مردم عادي نميدانند و اگر هم بشنوند باور نميكنند.
آقاي دكتر ميدانيد كه واقعه نهم اسفند ۱۳۳۱، شكافها را عميقتر كرد و اختلافات دكتر مصدق و آيتالله كاشاني چنان اوج گرفت كه تقريباً برگشتناپذير شد. ارزيابي شما از زمينهها و ماهيت اين واقعه چيست؟ بعد از سيام تير ماه، دكتر مصدق به تصور اينكه ميتواند از غربيها امتياز بگيرد، به حزب توده پر و بال داد و دستشان را باز گذاشت.
شايد ميخواست از غربيها زهر چشم بگيرد كه اگر از من حمايت نكنيد، تودهايها قدرت ميگيرند و ايران كمونيستي ميشود. همينطور است. تودهايها از خداخواسته رشد بينظيري كردند. تشكيلاتشان را در تمام شهرستانها گسترش دادند و در سطحي وسيع نشريات و بيانيههايشان را پخش ميكردند. اينجا بود كه ما دلمان شور زد نكند تودهايها در ظرف چند روز كلك دكتر مصدق و شاه را بكنند و مملكت را قبضه كنند. آيتالله كاشاني در اصل مخالف شاه بود، چون بارها به دستور او حبس و تبعيد شده بود، اما به اين نتيجه رسيده بود كه چنانچه ناگزير از انتخاب بين حزب توده يا شاه بشويم، بايد دفع افسد را به فاسد كرد. شب قبل از نهم اسفندماه ساعت يك بعد از نصف شب، برادر دكتر مصدق، حشمتالدوله والاتبار به آيتالله كاشاني تلفن كرد و گفت:«شاه ميخواهد فردا از ايران برود». آقاي كاشاني گفت:«خوب، من چه كار كنم؟» حشمتالله گفت:«شاه از شما حرفشنوي دارد. اگر جلوي سفرش را نگيريد، تودهايها زمام امور را به دست ميگيرند». فرداي آن روز، آقاي كاشاني معاونين مجلس را صدا زد كه با هم راجع به سفر شاه تصميم بگيرند. نواب مجلس رفتند با هم مشورت كنند و آقاي كاشاني هم رفت به منزل دامادش، آقاي گرامي. سران بازار ـ قاسميه، حريري، شمشيري، مانيان، لباسچيـ همه آمدند منزل گرامي و از پدربزرگم خواستند واسطه شود تا شاه تصميمش را عوض كند. آيتالله كاشاني هم يك پيغام كتبي براي شاه فرستادند كه:«در شرايط كنوني، از ترك ايران صرفنظر و سفرتان را به آينده موكول كنيد!»
شما در مجلس گفتوگوي بازرگانان معتبر بازار با پدربزرگتان شركت داشتيد؟ بله، من هم بودم. موقعي كه آقاي كاشاني در حال امضاي پيغام كتبي خطاب به شاه بودند، به تجاري كه در منزل آقاي گرامي بودند، گفتند:«به جدم قسم، اين قلم مثل اين ستون به دستم سنگيني ميكند.»
يعني قلباً راضي نبودند... از اين بابت رضايت خاطر نداشتند و فقط به خاطر مصلحت كشور، به شاه نامه دادند. در اين فاصله هيئت رئيسه مجلس هم يادداشت خودشان را به شاه نوشتند و به امضاي آيتالله كاشاني رساندند و آن را به دربار بردند. يادداشتي را كه آقاي كاشاني به تقاضاي بازاريها نوشته بودند، به پسرشان آقاسيدمصطفي دادند تا به دربار ببرد. آقاسيدمصطفي مرا به كاخ شاه در خيابان كاخ برد.
روز نهم اسفند؟ بله، ملكه ثريا مثل ابر بهار گريه ميكرد. شاه به داييام گفت: «اُزگُلي! اگر من نروم، پدرت از تاج و تختم دفاع ميكند؟» دايي مصطفي در اُزگُل خانه داشت و شاه به همين دليل به شوخي به او ميگفت:«اُزگُلي». داييام هم خيلي خودماني گفت:«خودت بايد بماني و از تاج و تختت دفاع كني!» بعد هم آيتالله بهبهاني و كساني ديگر به دربار آمدند و از شاه خواستند در ايران بماند. دكتر مصدق كه خبرها به گوشش ميرسيد، خود را شكستخورده ميپنداشت. با شاه قرار و مدار گذاشته بود كه قضيه رفتن شاه محرمانه بماند. از شاه خواسته بود با طياره سفر نكند و براي اينكه كسي متوجه نشود، با اتومبيل برود. مداركي كه امروز منتشر شدهاند، نشان ميدهد رفتن شاه نقشه دكتر مصدق بوده است تا باز هم بلوايي به وجود بيايد و او بتواند قهرمانانه كنارهگيري كند.
پس اين ادعاي دكتر مصدق كه گفته است در روز نهم اسفند قصد داشتهاند او را بكشند، چه ميشوند؟ دكتر مصدق ادعا ميكرد روز نهم اسفند توطئهاي از قبل طراحي شده بود و ميخواستند او را به قتل برسانند. نخستوزيري كه موظف بود حافظ جان و مال مردم باشد، به مجلس شوراي ملي رفت و گفت امنيت ندارد!
مظلومنمايي كرد... مثل ضعف كردن و بيهوش شدنش. يك نخستوزيري چهل روز در امريكا اقامت ميكند، يك بار حالش به هم نميخورد. در حين فرار از دست مردم از سه چهار تا ديوار ميگذرد و سرش گيج نميرود، اما در حالت عادي هي حالش بد ميشود و نقشهها را به هم ميزند. روز نهم اسفند، ساعت سه و چهار بعد از ظهر، با دكتر بقايي جلوي دربار رفتيم. اينكه گفتهاند به جز افسرهاي بازنشسته و رجال مرتجع وابسته به دربار و خانم اعتضادي كسي در آنجا نبود، حقيقت ندارد و خيابان كاخ از همه جور آدمي پر بود. سخنرانيهاي مختلفي شد و بالاخره شاه پذيرفت كه به سفر نرود. در اين مورد دكتر مصدق صحنه را به خودش اختصاص داد و با پيژاما رفت مجلس!
با پيژاما رفت مجلس؟ بله، روز نهم اسفند با پيژاما به مجلس رفت و حمله شديدي به شاه كرد. نمايندههاي مجلس مرعوب دكتر مصدق شدند و مردم فريب او را خوردند. همان بازاريهايي كه صبح زود با اصرار از آيتالله كاشاني امضا گرفته بودند كاري كند كه شاه در مملكت بماند، حرفشان را عوض كردند. مرحوم پدربزرگم در نامهاي به من نوشتند و گفتند:«تجاري كه صبح از من دست خط گرفتند، شب به مصدق پيوستند». ساعت پنج بعدازظهر كه خدمت آقا رفتم، فرمودند:«كل حسن! آقاجان! زير پا له و لورده شد». گفتم: «خدا نكند! چرا؟» گفت:«روزنامهها نوشتهاند كه من شاهيام!».
نصرتالله معينيان كه بعد از بيست و هشتم مرداد در روزنامه «آتش» مقاله مينوشت، در كتابي به نام «قيام در راه سلطنت» ميگويد: «آيتالله كاشاني به شاه پيغام داد مگر از روي نعش من رد شويد تا بتوانيد از كشور بيرون برويد». شما چنين يپغامي را تأييد ميكنيد؟ از اين حرفها زياد زدهاند. آقاي شعبان جعفري هم به خانم سرشار گفته است:«آيتالله كاشاني گفت: اگر شاه برود، عمامه ما هم ميرود». همسر من در راديوي اينترنتي دكتر عليزاده گفت:«آقاي جعفري! در آن ايام عمامه كاشاني به سرش محكمتر از تاج پادشاهي به سر محمدرضاشاه بود». آيتالله كاشاني دنبال حفظ تاج شاهي محمدرضاشاه نبودند. ميدانستند دكتر مصدق ميخواهد به وجهي آبرومندانه و قهرمانانه كنار برود. ميدانستند در صورت تحقق چنين امري، حزب توده يكهتاز خواهد شد.
شما هنگام سنگباران، در منزل آقاي كاشاني حضور داشتيد؟ بله، برخلاف تمام موازين شرعي و عرفي وسايل تبليغي را از ما گرفته بودند. راديو به ما مجال گفتوگو نميداد. اجازه تجمع و تظاهرات نداشتيم. آقاي كاشاني در منزل بعد از نماز مغرب و عشا سخنراني ميكرد و به مردم ميگفت:«بستن مجلس و انجام رفراندوم غيرقانوني سم مهلك است. بهخصوص در مملكتي كه از لحاظ دموكراسي و آزاديهاي سياسي و اجتماعي پيشرفت نكرده چه تضميني است كه دولتمداران آتي به بهانه اينكه دكتر مصدق مرتكب چنين خلافي شده است، آنها هم مرتكب نشوند؟»
بله، ديگر باب ميشود... همانطور كه شاه از آقاي مصدق ياد گرفت و انقلاب سفيد را با رفراندوم انجام داد...
سنگباران منزل آقاي كاشاني چگونه انجام شد؟ از دو طرف ما را سنگباران كردند. يكي از خياباني كه آسفالت بود و نبايد در آن سنگ وجود داشته باشد، يكي هم از روي پشتبام خانهاي كه به خانه ما نزديك بود. سنگها روي سر مردم بيپناهي كه براي نماز و شنيدن سخنراني ميآمدند، افتادند و خون و خونريزي راه انداختند. شهرباني هم مانع مهاجمان نميشد. مرحوم حدادزاده، تاجر آهن كه ساليان سال مريد آقاي كاشاني بود و نمازش را به ايشان اقتدا ميكرد، از خانه بيرون رفت و گفت:«مردم! آمدهايد صاحب زمان را بكشيد؟» به آقاي حدادزاده حمله كردند و با چاقو به جانش افتادند. شانزده ضربه چاقو خورد كه اولين ضربه را هم مرحوم فروهر زد و ما از پشتبام شاهد بوديم. دست خالي بوديم و نميتوانستيم با آنها مقابله كنيم. شانسي كه آورديم، اين بود كه يكي از دوستان برادرم كه قبلاً افسر بود و يك هفتتير داشت، اسلحهاش را به برادرم داد و برادرم از روي پشتبام چند تير هوايي شليك كرد. جماعت مهاجم پا به فرار گذاشتند. اوضاع نسبتاً آرام شد. آيتالله كاشاني را به شميرانات بردند تا جانش از گزند حوادث مصون بماند. آقاي عبدالصاحب صفايي، نماينده مجلس به دكتر مصدق تلفن كرد و سنگباران خانه آقاي كاشاني را اطلاع داد. آقاي دكتر مصدق نه متعجب شد و نه ابراز تأسف كرد. به آقاي صفايي گفت:«آقا ملت، آقا ملت، جلوي ملت را كه نميشود گرفت». اوضاع از تب و تاب كه افتاد، ساعت از دوازده شب هم گذشته بود. ما هم به خانواده گفتيم برويم به خانهمان. به محض اينكه وارد خيابان شديم، چند مأمور شهرباني ما را دوره كردند و به پسرخالهام كه سرش را پانسمان كرده بودند، گفتند:«تشريف بياوريد كلانتري! آقاي رئيس با شما كار دارد». من گفتم:«ايشان را تنها نميگذارم». ما را هم دستگير كردند و سوار وانت شديم. يك عالم چوب و چماق و آچار و زنجير و از اين چيزها بار وانت كردند.
بهجز شما چه كساني دستگير شدند؟ گفتم يكي ديگر از نوههاي آيتالله كاشاني، پسرخالهام مهدي نيكمراد و سه چهار دانشجو. ما را به كلانتري بردند. خبري از رئيس كلانتري نبود. دوباره ما را راهي كردند. پرسيديم:«پس رئيس كلانتري كجا بود؟» پاسخي ندادند و بعد از مدتي رسيديم به باغ شاه. حالا ساعت چهار بعد از نيمه شب بود و اقوام و دوستانمان نميدانستند كجا هستيم. ما را بردند بازجويي و سؤال كردند، چه گفتيد، چه نگفتيد. چه كرديد، چه نكرديد. همان شب به ما گفتند:«شما قاتل حدادزادهايد!» من در ورقه بازجويي نوشتم:«قاتل حدادزاده كسي نيست جز شخص دكتر مصدق» و توضيح دادم كه عدهاي از مهاجمان شعار ميدادند:«با پانايرانيست هر كه در افتاد، ور افتاد». عده ديگري شعار ميدادند:«مصدق، مظهر نيروي سوم». گفتم كه چطور به ما حمله كردند و مرحوم حدادزاده را با چاقو زدند.
فروهر راجع به كشتن مرحوم حدادزاده بازجويي شد؟ بله، به خاطر همين قضيه دستگيرش كردند. من تا روز ۲۶ مرداد زنداني بودم. اول موهاي سرم را تراشيدند و بعد از اين شمارههاي مخصوص زندانيها به سينههايمان آويزان كردند و عكس گرفتند. سه چهار بار بازجويي شديم كه يكي دو بارش بازجوها بيتربيتي كردند تا ما را بترسانند، وليكن ماه واهمهاي نداشتيم و همان حرفهايي را ميزديم كه روز اول گفته بوديم. هر بار هم بازجوها زير ورقه بازجويي از دادستان ميخواستند دستور توقيف ما را بدهد. دكتر سنجابي كه با ما خويشاوندي پدري داشت، نتوانست كاري بكند و پيغام داد در باره من با دكتر مصدق صحبت كرده است، ولي او گفته بود:«اين جوان را حتماً بايد نگه داشت، چون خيلي در دل پدربزرگش جا دارد». آقاي نادعلي كريمي و مهندس رضوي اين در و آن در زدند تا مرا آزاد كنند، به آنها گفتند:«۱۵ هزار تومان وجهالضمان بدهيد تا آزاد شود!» ۱۵ هزار تومان را جور كردند، اما زير حرفشان زدند و گفتند ۲۵ هزار تومان بياوريد. همينطور تصاعدي وجهالضمان را به ۴۰ هزار تومان و عاقبت به ۵۰ هزار تومان آن هم در سال ۱۳۳۲ رساندند. پدر دامادمان مرحوم حاج محمدعلي گرامي، چندين قباله خانه آورد و روي ميز دادستان انداخت و گفت:«هر چه ميخواهيد برداريد». به اين ترتيب از زندان آزاد شدم. آقاي برهان در «بيراهه» نوشته بود كه من در ۲۷ مرداد زندان بودم، ولي مدرك آزاديام پاسخ گويايي است.
روز ۲۶ مرداد ۱۳۳۲؟ صبح زود. از زندان يكراست رفتم خدمت آيتالله كاشاني. قبل از آنكه از زندان بيرون بيايم، آقاي كاشاني دو هزار تومان پول برايم فرستادند و نوشتند:«تو عزيز من هستي و چون فعلاً نميتوانم كاري برايت بكنم، انتظار دارم مقاومت كني». طيب و شعبان جعفري و حسين رمضان يخي و يك افسر ارشد كه متهم بود در سررشتهداري ارتش اخاذي كرده است، همبندهاي من بودند. در زندان عمومي هم مرحوم عشقي، مرحوم محرر و عده كثيري از مريدان آقاي كاشاني ـكه ده سال بعد، در پانزدهم خرداد ۱۳۴۲ به هواخواهي مرحوم امام خميني به زندان افتادندـ وجود داشتند. پولي را كه پدربزرگم فرستاده بود، گذاشتم جلوي آقاي جعفري و گفتم:«اول شما برداريد!» گفت:«نه، آقاي سالمي! من پول نميخواهم، ولي از جانمازتان خوشم آمده است». جانمازم را كه ترمه مرغوبي بود به او دادم و دو هزار تومان را بين دانشجوياني كه بعضيهايشان شهرستاني بودند و استطاعت مالي نداشتند، تقسيم كردم.
ولي شنيده بوديم زندانهاي دوره دكتر مصدق خالي از زنداني بودند. زندان شهرباني، بيش از ظرفيتش زنداني داشت. زماني كه من وارد زندان شدم، براي سلامتي آيتالله كاشاني صلوات فرستادند و صداي صلوات از زندان بيرون رفت.
همه سياسي بودند؟ نه، زندانيهاي عادي هم بودند.
چند نفر ظرفيت داشت؟ ۷۰۰ نفر كه آن سال ۱۴۰۰ نفر در آن حبس بودند.
امكانات رفاهي زندان در چه حدي بود؟ روزي كه دستگير شديم، ظهر غذا نخورده بوديم. شب هم در كلانتري بدون شام مانديم. گفتم:«ما گرسنهايم». گفتند:«پول بدهيد برايتان از رستوران غذا بياورند!» پول داديم و برايمان قورمهسبزي آوردند. بازداشتگاه تاريك بود و چيزي را درست نميديديم. اولين قاشق را كه به دهانم گذاشتم، بهجاي لوبيا قرمز سوسك وارد دهانم شد. از خير غذا گذشتم. در باغ شاه هم چيزي ندادند كه بخوريم. روز دوم قادر نبوديم از گرسنگي سرپا بايستيم. سربازي كه مراقبم بود، داشت نان و پنير و انگور ميخورد و جوري آب دهانم راه افتاده بود كه انگار دارد خورش فسنجان با سينه بوقلمون ميخورد. جوان بامعرفت و باتربيتي بود. متوجه نگاههاي حريصانهام شد. بقيه غذايش را به من بخشيد و گفت:«برو پشت درختها كه كسي نبيندت!» دوباره ساعت چهار صبح ما را بردند بازجويي و آزادمان كه نكردند هيچ، فرستادندمان زندان شهرباني. ساعت پنج صبح ما را به شهرباني تحويل دادند. مرا به زندان مجردي بردند. زندان عمومي پر بود از هواداران آقاي كاشاني. زندان مجرد، يك اتاقك يك و نيم متر در دو متر بود كه زمينش را تا كمر ساروج كرده بودند و چراغي بر سقفش بود كه نورش كمسوتر از يك شمع بود. من روي زمين سفت و سخت جوري ولو شدم كه انگار روي پر قو خوابيدهام. دو روز تمام خواب و استراحت را بر من حرام كرده بودند. صبح زود مرا براي عكسبرداري و تراشيدن موهايم بردند. موقع عكسبرداري آمدم ژست بگيرم. زدند توي ذوقم و فحشم دادند. يكي از دوستانمان كه طبيب شهرباني بود، وقتي متوجه شد بايد روي زمين ساروجي بخوابم، مرا معاينه كرد و گفت:«مريض است و بايد برود بهداري». بهداري شهرباني، هر چه بود از زندان انفرادي تميزتر و راحتتر بود و تختخواب هم داشت. از منزل آقاي گرامي برايم غذا آوردند. حسين رمضان يخي ميگفت از چلوكبابي نايب، براي او و طيب و شعبان جعفري و كله گندههاي ديگر چلوكباب ميآورند. «بگو شبها برايت غذا بياورند! ظهرها تو با ما چلوكباب بخور! چلوكباب را نميشود از ظهر براي شب نگه داشت». ظاهراً مأمورها نبايد اجازه ميدادند از بيرون غذا وارد زندان شود، ولي زورشان به حسين رمضان يخي و طيب و اينها نميرسيد.
طيب به چه جرمي زندان بود؟ جرمش همكاري با آيتالله بهبهاني در روز نهم اسفند و مخالفت با سفر شاه به خارج از ايران بود. اكثر زندانيهايي كه پيش از ما به زندان افتاده بودند، از نهم اسفند بازداشت شده بودند و عدهاي را هم به خاطر مخالفت آنها با رفراندوم و بستن مجلس به زندان آوردند. دكتر مصدق و دكتر صديقي و دكتر شايگان و غيره آن همه الم شنگه كرده بودند كه با قانون انتخابات جديد، مجلس بسته نميشود. آن وقت خودشان مجلس را بستند و عدهاي را به زندان انداختند. دكتر مصدق بهانه ميآورد كه وكلا با من كار نميكنند. دكتر بقايي و زُهَري از طرف حزب زحمتكشان اعلام كردند:«به شرطي كه رفراندوم انجام نشود و مجلس را نبندند حاضريم با پاي خودمان به زندان دكتر مصدق برويم». زندانيهاي مخالف رفراندوم زياد بودند و دكتر مصدق به قول خودش اراذل و اوباش را حبس كرده بود. در صورتي كه همين به اصطلاح اراذل و اوباش كساني بودند كه در روز سيام تير براي بازگشت دكتر مصدق در خيابانها جانفشاني كرده و همانها بودند كه ميتوانستند مردم را به ميدان بياورند.
همان ايام عكسي چاپ شد كه ظاهراً گواهي ميداد دكتر مصدق و آيتالله كاشاني با هم آشتي كردهاند. اگر اشتباه نكنم، آشتيكنان روز هفتم بهمن ۱۳۳۱ در منزل آقاي گلبرگي انجام شده بود.
آقاي گلبرگي از مريدان آيتالله كاشاني بود.
شما در آن مجلس آشتيكنان حضور داشتيد؟ خبرش را داشتم، اما چون يك كاري در مدرسه داشتم، در آن جلسه نبودم. قبلش دكتر فاطمي آمد منزل ما و بهشدت گريه كرد. رفتم پيش آقاي كاشاني و گفتم:«دكتر فاطمي آمده است و دارد گريه ميكند». آيتالله كاشاني آمد و از دكتر فاطمي سؤال كرد:«چرا گريه ميكني سيد؟» دكتر فاطمي گفت:«دلم گرفته آقا! اين مرد خيلي يكدنده و لجباز است.»
لجبازي دكتر مصدق را ميگفت؟ بله، آقاي كاشاني گفت:«از من چه كاري برميآيد؟» دكتر فاطمي گفت:«بياييد آشتي كنيد!» قهر سر قضيه اختيارات بود. پدربزرگم گفت:«من حاضر نيستم تنهايي با ايشان ملاقات كنم. چند نفر از همفكرانتان را بياوريد». خسرو قشقايي، مكي، مهندس رضوي، شمس قناتآبادي، دايي مصطفي و يك عده ديگر جمع شدند و مصدق با مكي به دزاشيب منزل آقاي گلبرگي از مريدان آيتالله كاشاني آمدند.
معظمي و حسيبي هم بودند؟ نه، در آن جلسه، آقاي كاشاني تمام انتقادهايشان را بيان كردند، ولي دكتر مصدق تنها يك جمله جواب داد:«من نجاري هستم كه فقط با اين اسباب و ابزار ميتوانم كار كنم». آقاي كاشاني گفت:«بحثي نيست كه اگر اسباب و ابزار بهتري داشته باشيد، بهتر هم ميتوانيد كار كنيد». دكتر مصدق جواب نداد و از آشتيكنان هم نتيجهاي گرفته نشد، ولي حفظ ظاهر كردند و اعلاميه دادند ما با هم رفيقيم و اختلافي نداريم. آقاي كاشاني توهينها و جسارتهاي هواداران مصدق و نشرياتشان را زيرسبيلي رد ميكرد تا نهضت ملي صدمه نبيند. برعكس دكتر مصدق يك ذره هم در خواستههايش تخفيف نميداد.
يك هفته قبل از آشتيكنان آيتالله كاشاني، در مقام رئيس مجلس شوراي ملي، نامهاي به دكتر مصدق داد و او را از طرح كردن اختيارات قانوني دولت بر حذر داشته بود. بنابراين برگزار كردن جلسه آشتيكنان به نظر بيحاصل بود. آيا دوستان مصدق ميخواستند نظرات آقاي كاشاني را تعديل كنند يا برعكس آشتيكنان بعد از تصويب اختيارات بود؟ با وجود مخالفت ياران قديمي دكتر مصدق. او با ارعاب مجلس از نمايندگان اختيارات مطلوبش را گرفت. با تمام اين اوصاف بعضي از دوستان دكتر مصدق و آقاي كاشاني خواستند نقار و نفرت از بين برود، وليكن آقاي دكتر مصدق به هيچ عنوان از ايدهها و افكارش دست برنميداشت. البته به قول زيركزاده:«مصدق نقشههاي خود را داشت!»
با تشكر از جنابعالي به لحاظ شركت در اين گفتوگو. برقرار باشيد.