
صداي خشخش جارويش همچون ويولني است كه هر روز صبح آلارم ساعت ساكنان واوان شده و با صداي چپ و راست كردن اين جارو ميتوان فهميد كه رفتگر محله آخرهاي كارش بوده و اذان صبح نيز نزديك است. ماه رمضان و عيد نوروز را كمتر به ياد دارد كه در نيمههاي شب در خانه مانده باشد. البته در تمامي روزهاي سال بهجز چند روزي كه مريض بوده از ساعت يك بامداد تا حوالي صبح مشغول نظافت در خيابانهاي واوان و محله جانبازان است. يك محل است و «محمدكرم بيات» با وجود داشتن ۶۹ سال سن نميگذارد كارمنداني كه صبح بر سر كارشان حاضر ميشوند، از ديدن زبالهها و برگهاي مانده روي زمين آزرده خاطر بر سر كارشان حاضر شوند. يكي از پيرترين رفتگران كشور كه در اطراف تهران زندگي ميكند از ۹ سالگي شروع به كار كرده و به گفته خودش خوشحال است كه همچنان ميتواند نانآور خانهاش باشد. پنج فرزند دارد و تنها يكي از اين فرزندان ازدواج كرده كه او هم متأسفانه فلج است و همچنان زير نظر محمدكرم امرار معاش ميكند.
ميگويد حقوقش تنها ۶۰۰ هزار تومان است و با وجود سابقه ۱۸ ساله در شهرداري دو هفته پيش بيمه شده است. بسيار بيتوقع است، زندگي را با همه سختيهايش ميپذيرد و تنها دنبال يك لقمه نان حلال ميگردد. فرزندانش نيز همگي درس ميخوانند اما همچنان شغلي ندارند.
پيدا كردن چنين رفتگري كه نه آدرسي از محل زندگياش داشتيم و نه شماره تلفني از او كار آساني نبود و تنها چاره كار بيدار ماندن در ساعات پاياني شب و گفتوگو با او بود.
ساعاتي از نيمهشب گذشته بود. بيشتر از آنكه شوق رسيدن به پيرمرد رفتگر را داشته باشم حواسم به جاده پر پيچ و خم مسير ورامين با آن آسفالتهاي گاز زدهاش بود. شهر دور از هياهو و دغدغه روز در سكوت فرو رفته و عجب خواب عميقي محله را فرا گرفته بود. كميگوش تيز ميكردي به خوبي ميشد صداي خِش خِش جاروي پيرمرد را شنيد. جلوتر كه ميرفتي بيشتر از قبل صدا بلند ميشد. با آدرسي كه يكي از بچههاي عكاسي داده بود آقاي بيات را پيدا كردم. سر به زير تنها به زبالههايي كه روي زمين ريخته شده بود نگاه ميكرد و چنان تمركز و دقتي را روي آسفالت محله داشت كه گويي سفينهاي براي رفتن به فضا آماده پرتاب شدن است.
پيرمرد ميآيد با قامتي خميده، مثل هر شب. ميآيد تا غبار از چهره شهر بگيرد و محل را براي روزي ديگر تميز و آماده كند. كيسه زباله بزرگي به دست كرده و دارد راه آب را باز ميكند. ميخواستم با او همكلام شوم كه ميگويد عجله نكن الان ميآيم. انگار خوشحالتر از هميشه خشنود بود كه كسي در اين وقت از شب با او همكلام ميشود و او ميتواند كميبرايش درد دل كند.
ميگويد كارش را دوست دارد. نگاهم به دستان چروكيدهاش ميافتد. كاري كه همچنان پس از ۶۰ سال از داشتنش ابراز خوشحالي ميكند و تنها از كميدرآمدش گلهمند است.
رفتگري كار سختي است هرچند جارو سبك است، وزني ندارد. شايد در اين سن براي او سختتر نيز شده باشد اما او چنين اعتقادي ندارد و ميگويد: من كارم را دوست دارم و خوشحال هستم كه ميتوانم شهرم را براي لذت بيشتر شهروندان آماده و مهيا كنم. خالي كردن جويها كار سختي است. زانوي من ديگر كم طاقت شده اما مجبورم همچنان اين كارم را ادامه دهم. اگر سر كار نيايم تكليف فرزندانم چه ميشود؟
از او ميپرسم در طول شبانه روز چند ساعت استراحت ميكند. ميگويد: استراحت ديگر معنايي ندارد. وقتي شب تا صبح آدم بيدار باشد ديگر در طول روز هرچقدر هم بخوابد كم است. البته من خاطرهاي از خواب شب ندارم و شايد تاكنون خواب نديده باشم. پس از اتمام كارم در اينجا به خانه ميروم و چند ساعتي را استراحت ميكنم. پس از آن هم مجبورم تا به فرزندم در خانه رسيدگي كنم.
سوادش تنها در حد خواندن و نوشتن است. خواستم از او بپرسم كه چرا تحصيل نكردهاي كه خودش سر صحبت را باز كرد: خوش به حال شما كه درس خوانده هستيد، من به خاطر مشكلات خانوادگي نتوانستم درس بخوانم و از همان ابتدا سر كار رفتم. اما اكنون حسرت آن روزها را نميخورم چون فرزنداني دارم كه بيشتر از تحصيل براي من ارزش دارند. صحبتهايش هركدام سرمشقي بود براي زندگي، ميگفت كساني كه تحصيلكرده هستند اما فرهنگ حضور در شهر را ندارند، انگار از من نيز بيسوادترند. دلش پر بود از شهرونداني كه به هيچ عنوان به قوانين شهرنشيني احترام نميگذارند و اصرار داشت تا يك دوربين مخفي از بيفرهنگي برخي از اين شهروندان فيلمبرداري كند: نميدانم چرا برخي از اين شهروندان اينگونه بيمسئوليت هستند. فاصله سطل زباله تا محلي كه از آن ميگذرند تنها چند قدم است اما به راحتي آب خوردن زبالههاي خود را روي زمين ميريزند. نميدانم دليل اين كار آنها چيست؟ من بيسواد طاقت ريختن يك دانه روي زمين را ندارم اما يك دانشجو يا يك مهندس و دكتر به قدري نسبت به نظافت شهر بيتفاوت است كه گويي يك كلاس هم درس نخوانده است. به شوخي به او گفتم كه اگر همين آشغالها هم روي زمين ريخته نشود، شما از كار بيكار ميشويد اما او گفت: نه اينطور نيست، اگر روزي برسد كه آشغالي روي زمين نباشد رفتگراني مثل من بهجاي جارو با يك دستمال در و ديوار شهر را پاك ميكنيم و شايد با يك زمين شور شهر را تميز كنيم. هيچ چيزي به اندازه ريختن زباله توسط شهروندان مرا ناراحت نميكند.
گفتم اگر در شيفت كاري خودت حضور نداشته باشي و زبالهاي را روي زمين ببيني عكسالعملت چيست؟ در جواب با صراحت پاسخ داد: تميزي شهر ديگر با بندبند انگشتانم آشنا شده. اگر خودم هم نخواهم اين كار را انجام دهم بر حسب عادت مجبور ميشوم تا خم شده و آن آشغال را بردارم. از او ميپرسم كه آيا بيمه هستي يا نه؟ با خونسردي خاصي جواب ميدهد كه تازه دو هفته است كه بيمه شده. ميگويد در گذشته كه كار ميكردم براي من بيمه رد نميشد. در آن زمان اين افراد حضور نداشتند و مثل الان همه چيز سر و ته نداشت. ۱۵ سال است كه ميتوان گفت به صورت رسمي در شهرداري رفتگري ميكنم. بارها هم براي بيمه شدنم مراجعه كردم اما انجام ندادند. با اين حال دو، سه هفتهاي است كه من را رسماً بيمه كردهاند اما نميدانم كه اين بيمه ديگر چقدر به درد من خواهد خورد.
از پيرمرد رفتگر ميپرسم: چطور بايد يك فرد روزي حلال داشته باشد.پاسخ ميدهد: روزي حلال را خدا خودش به انسان ميدهد. من در يك برهه از زندگي به دليل مشكلات فراوان ناشكري زيادي انجام دادم. خيلي از دست خودم ناراحت بودم كه چرا شغل بهتري ندارم. اما در همان روزها و يكي از شبهاي سرد زمستان به صورت اتفاقي جواني را ديدم كه در حال بالا رفتن از ديوار خانهاي است. با ديدن من او نيز دستپاچه شد. خودم را به او رساندم و دستش را گرفتم. در يك چشم به هم زدن اشك از گونههايش سرازير شد. گفت كه نخستين بار است كه قصد چنين كاري را داشته. خيلي با او صحبت كردم اما او حرفهاي من را گوش نداد. چند روز بعد پليس او را دستگير كرد. همان زمان بود كه خدا را شكر كردم كه لااقل چنين شغلي را دارم و مجبور نيستم كه از ديوار مردم بالا بروم. روزي حلال، زندگي را شيرين ميكند و هر مشكلي كه پيش آيد، در زندگي خللي به وجود نخواهد آمد.
با پيرمرد رفتگر چند ساعتي درد دل كرديم و اصلاً در تمامي اين ساعات متوجه گذر زمان نبوديم. آفتاب در آمده بود و كار پيرمرد كه همزمان با صحبت با من انجام ميشد رو به پايان بود. بچههاي محل كه گويي با پيرمرد مدتهاست آشنا هستند، دور او را گرفته بودند. عكاس روزنامه هم كه اهل شهرك واوان بود، خود را آنجا رسانده بود. پيرمرد ميگفت عكسم را ميخواهيد چهكار كنيد؟ من كه خوش عكس نيستم.
هنگام خداحافظي از او خواستيم تا آرزويش را بگويد، او هم در جواب گفت: يكي از آرزوهاي بزرگم رفتن به سفر مشهد است و مدتهاست كه اين آرزو را دارم. دوست دارم به حرم امام رضا(ع) بروم و آنجا را هم يك جارو بكشم.