
تا به حال فكر كردهايد چرا بسياري از انسانها پس از رسيدن به موفقيت، شكست ميخورند؟ يك دليل عمده ما به تصوراتمان بازميگردد، اينكه موفقيت را جاده يكطرفهاي ميبينيم. همه كار ميكنيم تا به موفقيت برسيم، و در نهايت به آن ميرسيم. حال كه خوشبختي را پيش رويمان ميبينيم، كنار مينشينيم و هر كاري كه ما را به هدفمان نزديك كرده است كنار ميگذاريم. در مقابل، طولي نميكشد كه در سراشيبي قرار ميگيريم، درست همانند يك لاستيك در جادهاي بيانتها. هر چقدر اين لاستيك در سراشيبي باشد، لحظه به لحظه به سرعت آن افزوده ميشود و تا رسيدن به انتها خط، هيچ گاه از حركت نخواهد ايستاد. در حالي كه تنها يك تلنگر بجا و آني ميتواند آن را از مسيرش خارج يا متوقف كند. شايد تنها دانستن يك جمله كافي باشد تا به خودمان بياييم: موفقيت جاده يكطرفه نيست، يك سفر ادامهدار است.
تنها ۱۰ دقيقه زمان كافي استما در دنياي فوقالعاده شلوغي زندگي ميكنيم. سرعت زندگي اغلب نگرانكننده و ذهنهاي ما هميشه مشغول است، همه ما مدام در حال انجام كاري هستيم. با در نظر داشتن اينها، لحظهاي را براي فكر كردن اختصاص دهيد. اصلاً آخرين باري كه وقت گذاشتيد تا هيچ كاري انجام ندهيد كِي بود؟ فقط ۱۰ دقيقه، بدون مزاحمت؟ اين يعني به دور بودن از هر گونه ايميل، پيامك، اينترنت، تلويزيون، خوراكي و مطالعه، حتي به آينده يا گذشته هم فكر نكنيد. به سادگي هيچ كاري انجام ندهيد. تصور من اين است كه احتمالاً بايد به گذشته دوري برگرديد، و اين چيز فوقالعادهاي است، اين طور نيست؟ درباره ذهن صحبت ميكنيم. با ارزشترين و گرانبهاترين منبع ما كه از طريق آن هر لحظه از زندگي را تجربه ميكنيم، ذهني كه به آن تكيه ميكنيم تا خوشحال، خرسند، به لحاظ عاطفي پايدار، و در عين حال مهربان و متفكر و در روابطمان با ديگران باملاحظه باشيم. اين همان ذهني است كه تمركز و خلاقيت ما به آن بستگي دارد و به ما كمك ميكند تا همه چيز را به نحو احسن انجام دهيم. با اين حال، كوچكترين زمان را براي نگهداري از آن اختصاص نميدهيم. در واقع، ما زمانمان را بيشتر صرف نگهداري از ماشين، لباس و حتي موي سر خود ميكنيم. مسلماً اين رفتار استرس را نتيجه ميدهد. ذهن همانند ماشين لباسشويي به دور خود ميچرخد و غژ غژ ميكند، احساسات گيجكننده و دشوار بسياري پديد ميآيد و ما كوچكترين راهحلي براي نحوه مقابله با آن نداريم. واقعيت غمانگيز اين است كه ديگر در زمان حال زندگي نميكنيم و همه ميپذيريم كه اين بخشي از زندگي است، بايد با آن كنار آمد. اما واقعاً اين گونه نيست.
ما نميتوانيم تمام چيزهايي كه در زندگي برايمان اتفاق ميافتد را تغيير دهيم، اما ميتوانيم نحوه تجربه آن را تغيير دهيم. تنها كافي است روزي ۱۰ دقيقه اختصاص دهيم و يك گام به عقب بازگرديم. با زمان حال آشنا شويم و حس تمركز، آرامش و شفافيت را در زندگي احساس كنيم.
افكارمان را كنترل كنيم، بيخيال نگراني باشيمگمان كنم همه ما به طريق مختلفي با استرس مقابله ميكنيم. عدهاي خودشان را غرق در كار ميكنند و سپاسگزار حواسپرتي آن هستند. ديگران در جستوجوي حمايت به دوستان و خانواده خود پناه ميآورند و برخي ديگر، از مسير خارج ميشوند و مصرف دارو را چاره ميدانند. بر اساس تحقيقاتي كه اخيراً از سوي دانشگاه هاروارد منتشر شده است، گفته ميشود ذهنهاي ما به طور متوسط ۴۷ درصد مواقع غرق در افكار روزمره است. تكرار ميكنم، ۴۷ درصد! اين در حالي است كه همين افكار سرگردان دليل اصلي ناراحتيهاي ما عنوان شده است. مگر آدمي چقدر عمر ميكند كه بخواهد نيمي از آن در افكارش گم باشد و به احتمال زياد ناراحت؟ نميدانم، به نظر غمانگيز ميرسد.
معمولاً وقتي ميخواهيم ياد بگيريم متمركز باشيم، با فكر ديگري منحرف ميشويم. بياييد در نظر بگيريم كه همين فكر ما را مضطرب كند. يعني تا پيش از آن همه چيز خوب پيش ميرفت و ناگهان به خودمان ميگوييم «واي، اصلاً حواسم به اين نبود». بيشتر كه در آن فرو ميرويم، متوجه ميشويم كه واقعاً نگران آن هستيم و ميگوييم «اين را كجاي دلم بگذارم. واقعاً نگرانم. خيلي خيلي نگرانم». اين حرفهاي درونمان آنقدر ادامه پيدا ميكند تا از نگران بودن خودمان هم نگراني جديدي بهوجود ميآيد. بايد بپذيريم كه بيشتر ما اين رفتارها را در روزمرگيمان انجام ميدهيم. به طور مثال، آخرين باري كه دندان لق داشتيد را به خاطر داريد؟ شما ميدانيد كه دندانتان لق است و ميدانيد كه درد ميكند. ولي هر ۲۰ يا ۳۰ ثانيه يك بار به خودتان ميگوييد كه دندانتان درد ميكند و به موضوع «جو» ميدهيد. بارها و بارها پيش خودمان تكرار ميكنيم و هميشه اين كار را انجام ميدهيم. اما تنها يادگيري كنترل افكار ذهن است كه به ما كمك ميكند تا براي مدتي بيخيال اين نگرانيها شويم و از الگوهاي ذهني فاصله ايمن بگيريم.
او ميخواهد شما از خانه خارج شويد!در سال ۲۰۰۴، بن ساندرز جوانترين فردي لقب گرفت كه به صورت انفرادي تا قطب شمال اسكي كرد. امسال او قصد دارد ركورد جديد ديگري را به ثبت برساند. بن ميخواهد اولين نفري باشد كه از سواحل آنتاركتيك به قطب جنوب ميرود و بالعكس. او ميپرسد آيا تأمين مستمر اطلاعات توانايي ما براي تصور را از بين ميبرد يا جايگزين رؤياهاي ما از موفقيت ميشود؟ به هر حال، اگر كاري در جايي توسط كسي انجام شود، چرا ما بايد زحمت خارج شدن از خانه را به خودمان بدهيم؟ ممكن است نام جورج لي مالوري به گوش شما خورده باشد. در سال ۱۹۲۴، او براي آخرين بار در حالي ديده شد كه عازم صعود قله اورست شده بود. او ممكن است اولين نفري باشد كه بلندترين قله جهان را فتح كرده است، ۳۰ سال پيش از ادموند هيلاري (او به همراه تنزينگ نورگي اولين افرادي بودند كه صعودشان به بالاي اورست تأييد شد). هيچ كس نميداند كه او موفق شد يا خير. اين هنوز يك راز سر بسته است.
آقاي ساندرز در آخرين سخنراني خود در برنامه TED گفته است احتمالاً اولين سؤالي كه شما خواهيد پرسيد و من سعي ميكنم جوابي براي آن پيدا كنم اين است: فايده فتح قله اورست چيست؟ و پاسخ من بدون درنگ بايد اين باشد: هيچ سودي ندارد. كوچكترين چشماندازي از هر گونه فايده در آن وجود ندارد. البته ممكن است كمي درباره رفتار بدن انسان در ارتفاعات ياد بگيريم، و احتمالاً از آن براي حمل و نقلهاي هوايي استفاده شود، اما غير از اين فايده ديگري ندارد. يك مثقال طلا يا نقره، يك گوهر يا سنگ قيمتي، نه حتي زغال سنگ و آهن هم در آنجا پيدا نميشود. يافتن يك تكه زمين با خاك حاصلخيز و مساعد براي زراعت و كاشت محصولات كشاورزي هم در چنين ارتفاعي غيرممكن است. پس فتح آن بيفايده است. درسته؟
اما اگر شما متوجه نشويد كه چيزي در درون انسان است كه به چالش اين كوه پاسخ مثبت ميدهد و با آن روبهرو ميشود، اينكه اين مبارزه در واقع همانند مبارزه با سر بالايي هميشگي زندگي است، پس هدف از فتح اورست را متوجه نخواهيد شد. آنچه انسان از اين ماجراجويي بدست ميآورد شادي محض است، و شادي، همان چيزي است كه همه ما در زندگي براي آن تلاش ميكنيم. ما زنده نيستيم تا غذا بخوريم و كار كنيم. بلكه غذا ميخوريم و كار ميكنيم تا بتوانيم شاد باشيم و از زندگي لذت ببريم.
اگر من در اين ۱۲ سال چيزي از كشيدن چيزهاي سنگين به دنبال خودم در مكانهاي خيلي سرد آموخته باشم، به شما ميگويم كه رشد در انسان تنها از طريق سختي و رويارويي با چالشها بدست ميآيد، از طريق فاصله گرفتن از آنچه راحت و آشناست و پا گذاشتن در ناشناختهها. در زندگي همه تندبادها و قلههايي براي فتح وجود دارد. فكر كنم همه ما بتوانيم با خارج از شدن خانه كمي بيشتر از زندگي بهره ببريم. در خانه را باز كنيد و نگاهي به ناشناختهها بيندازيد.
از دست ديروزمان خلاص شويمحتماً شما در هواي ابري و باراني بودهايد و ناگهان، بنا به هر دليلي، افزايشي در درجه حرارت محيط باعث ميشود تا ابرها شكسته شوند و اولين خطوط اشعه خورشيد از لابهلاي ابرهاي سياه به چشم بخورد، ناگهان قطرات ساكن آب از همه چيز اطراف تو آويزان ميمانند و با ديدن رنگينكمان، گويي كه از نو متولد شدهاي. چه حسي در آن لحظه داريد؟
گاهي اوقات روز جديدي را آغاز ميكنيم، در حالي كه هنوز در ديروز جا ماندهايم. به ياد اشتباهاتي كه در روز قبل انجام دادهايم ميافتيم، چگونه همه چيز آن طور كه انتظار ميرفت پيش نرفت، و اينكه چقدر احساس بدي را به ما تزريق كرد. در چنين مواقعي جاي تعجب ندارد كه نميتوانيم روي روز جاري متمركز شويم. اين ميتواند يك شكست در حرفه، وضعيت خانوادگي يا حتي مربوط به از دست دادن عزيزي باشد. ميتواند سنتشكني در روال روزمره هم باشد و نياز براي ايجاد يك تغيير اساسي احساس شود چراكه همه چيز آن طور كه پيشبيني ميشد پيش نرفته است. از آنجايي كه تمركز كاملي روي امروزمان نداريم، ممكن است عملكرد ما افت كند و همه چيز مجدداً به اشتباه گرفته شود. اين الگو ميتواند بارها و بارها تكرار شود، جايي كه امروزمان در ديروزمان غرق شود و فردايمان در امروزمان محو شود. در نهايت امكان دارد در شكستن اين زنجيره به مشكل بربخوريم و عملكرد كليمان زير سؤال برود. بنابراين، مهم است كه روز قبل را پشت سر بگذاريم و هر روز را تازه آغاز كنيم، بدون هر گونه سررشتهاي از ديروز.
يك شروع تازه در زندگي، چيزي جديد و متفاوت همان چيزي است كه در شرايط نامساعد روحي به آن نياز داريم. هر چه باشد، همه ما نياز داريم تا در نقطهاي از زندگي به بازسازي زندگي خود بپردازيم و دستي به سر و روي آن بكشيم. اينكه چگونه به جايگاه فعلي رسيدهايم به اندازه نحوه حركتمان به جلو اهميت ندارد. بنابراين، شايسته است تا اعمالي را براي اطمينان از حركتمان به فاز بعدي زندگي انجام دهيم و چشمانداز مثبتي را پيش رويمان ببينيم. براي داشتن شروعي تازه لازم است در وهله اول طرز فكر مناسبي داشت. اين براي عدهاي راحتتر خواهد بود ولي در عوض، براي همه عملي است. رها كردن گذشته به حال خود و دانستن آنچه از فردا ميخواهيم، سحرخيز بودن، دوري از هر گونه انرژي منفي و انجام هر چيزي كه نتايج بهتري را براي ما رقم ميزند برخي ديگر از راهكارهاي مؤثر يك شروع تازه هستند. مهم است كه اين شروع تازه به عنوان يك فرصت جديد براي رشد ديده شود. اين پاكسازي رواني براي هر كسي در زندگي لازم است. چرا در موقعيتي بمانيم كه هيچ جوره به نفع ما نيست؟ لحظهها براي تصرف ما هستند.
سفر همچنان ادامه دارد... شايد براي شما هم پيش آمده باشد كه امتحان آييننامه رانندگي را رد شده باشيد و پس از آن تا ماهها ديگر سراغي از آن نگيريد، يا كلاس موسيقي، زبان و بدنسازي را رها كنيد. در روزهاي اول غيبت، مدام به خودمان ميگوييم كه احساس گناه ميكنيم و به زودي به كلاس باز خواهيم گشت. هر چه باشد خيالمان راحت است كه ذهن كماكان درگيرش است و تنها چند مشغله فكري كوچك يا بزرگ اجازه رسيدگي به همه امور را نميدهد. رفته رفته اين احساس گناه كهنه و كهنهتر ميشود، تا جايي كه تنها خاطرهاي از آن باقي ميماند. به تدريج هفتهها ميگذرد و حتي يادي از آن نميكنيم، اما به محض مواجه شدن با هر چيز كوچكي كه ما را به ياد آن بيندازد، همانند يك زخم قديمي سر باز ميكند و در سكوت كامل تنها سر خود را به نشانه افسوس خوردن تكان ميدهيم. خودمان هم به خوبي ميدانيم كه آدم نيمهكارهاي هستيم. شايد به زودي ته بكشيم و تمام شويم!
ثابت شده است كه يك فكر حاشيهاي كوچك در طولاني مدت، تأثيرات مخرب بيشتري نسبت به فكرهاي بزرگ آني يا زودگذر دارد. تركها ضربالمثل معروفي دارند كه ميگويد «روي كار مانده، برف ميبارد». درست همانند ساختمانهاي نيمهكاره سطح شهر كه انگار ديدن آن خستگي كارگرها را در تن ما ميگذارد. هر چه باشد براي رسيدن به موفقيت، طي ۹۰ درصد راه هم كافي نيست؛ سفر موفقيت ادامهدار است. شايد حتي لازم باشد گاهي مرزها را بشكنيد و استانداردهاي جديدي تعريف كنيد. خودتان را براي همه چيز آماده كردهايد؟